نيازمندى خلفاء بوجود على عليه السلام

نيازمندى خلفاء بوجود امام على عليه السلام


لا ابقانى الله لمعضلة لم يكن لها ابو الحسن.

(عمر بن خطاب)

على عليه السلام در مدت خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه قريب 25 سال بطول انجاميد اگر چه ظاهرا خود را كنار كشيده و خانه نشين شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سياسى كه خلفاى مزبور را عاجز و درمانده ميديد براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقايق دينى خطاها و لغزشهاى آنها را تذكر داده و راهنمائى ميفرمود و همگان را از رأى صائب خود بهره‏مند ميساخت و چه بسا كه خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مى‏جستند و اگر على عليه السلام دخالت نميكرد جنبه علمى اسلام بعلت نادانى و آشنا نبودن خلفاء بحقيقت امر صورت واقعى خود را از دست ميداد،براى نمونه بچند مورد ذيلا اشاره ميگردد.

1ـدر زمان خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند،مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نميشدم،ابوبكر مردد و متحير ماند و موضوع را با على عليه السلام در ميان نهاد حضرت فرمود هنگاميكه مهاجر و انصار جمع هستند يك نفر با صداى بلند از آنها سؤال كند كه آيا كسى از شما حرمت خمر را باين شخص گفته يا نه؟

اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند،ابوبكر بهمين نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آنمرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه ديگر چنين‏كارى نكنى.

2ـيكى از علماى يهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آيا تو جانشين پيغمبر اين امت هستى؟گفت آرى!

يهودى گفت ما در توراة ديده‏ايم كه جانشينان پيغمبران در ميان امت آنان دانشمندترين امت باشند پس مرا آگاه گردان كه خداى تعالى كجا است آيا در آسمان است يا در زمين؟

ابوبكر گفت او در آسمان و بر عرش است،يهودى گفت در اينصورت زمين از وجود خدا خالى است و بنا بقول تو در جائى هست و در جائى نيست!

ابوبكر گفت اين سخن زنديقان است از نزد من دور شو وگرنه ترا ميكشم!يهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حاليكه اسلام را مسخره ميكرد،على عليه السلام از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود اى يهودى آنچه تو پرسيدى و آنچه در پاسخ شنيدى من دانستم ما مى‏گوئيم خداوند عز و جل جا و مكان را آفريد و براى او جا و مكانى نيست و بالاتر از اينست كه مكانى او را در بر گيرد بلكه او در هر مكانى هست اما نه بدينصورت كه تماس و نزديكى با مكان داشته باشد علم او هر آنچه را كه در مكان است فرا گرفته است و چيزى وجود ندارد كه از حيطه تدبير او بيرون باشد و براى تأييد صحت آنچه گفتم از كتاب خود شما خبر ميدهم و اگر دانستى كه درست است آيا ايمان ميآورى؟يهودى گفت آرى.

فرمود آيا در بعضى از كتابهاى خود نديده‏ايد كه روزى موسى بن عمران نشسته بود ناگاه فرشته‏اى از جانب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسيد از كجا آمدى؟گفت از جانب خداى عز و جل،و فرشته‏اى از سوى مغرب پيش او آمد موسى بدو گفت از كجا آمدى؟گفت از نزد خداوند عز و جل،آنگاه فرشته ديگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم از نزد خداوند عز و جل آمده‏ام،و سپس فرشته ديگر نزد او آمد و گفت از زمين هفتم از جانب خداى عز و جل آمده‏ام،موسى عليه السلام گفت منزه است آن خدائى كه جائى از او خالى نيست و بهيچ جا نزديكتر از جاى ديگر نيست.يهودى گفت گواهى دهم كه اين سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى بجانشينى پيغمبرت از كسى كه بزور آنرا تصاحب نموده است (1) .

3ـپس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جماعتى از يهوديان بمدينه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن ميگويد:و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنين و ازدادوا تسعا (2) اصحاب كهف سيصد و نه سال در غار خوابيدند) در صورتيكه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سيصد سال قيد شده است و اين دو با هم مخالفت دارند.

در برابر اين اشكال و ايراد يهوديان نه تنها خليفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل بدامن حلال مشكلات على عليه السلام زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بين نيست زيرا از نظر تاريخ آنچه نزد يهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسان يهود نازل شده و قرآن بلسان عرب و سيصد سال شمسى سيصد و نه سال قمرى است (زيرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتيجه 33 سال شمسى تقريبا 34 سال قمرى ميشود و سيصد سال شمسى هم سيصد و نه سال قمرى ميباشد) (3) .

4ـابن شهر آشوب روايت كرده كه از ابوبكر پرسيدند مردى صبحگاه زنى را تزويج نمود و آن زن شبانگاه وضع حمل كرد و آنمرد هم اجلش رسيد و مرد مادر و فرزند دارائى او را بعنوان ارثيه تصاحب كردند در چه صورتى اين موضوع امكان پذير است؟

ابوبكر از پاسخ عاجز ماند،و على عليه السلام فرمود آنمرد كنيزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزديك شد او را آزاد كرد آنگاه در موقع صبح تزويجش نمود و شبانگاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مردميراث او را مادر و فرزند تصاحب كردند . (ابوبكر در اثر اينگونه درماندگيها در برابر پرسشهاى مردم بود كه ميگفت اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم) .

5ـدو مرد صد دينار در كيسه‏اى گذاشته و آنرا در نزد زنى بامانت سپردند و باو گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمديم امانت ما را رد كن و اگر يكى از ما بدون ديگرى بيايد آنرا پس مده،چون مدتى از اين ماجرا گذشت يكى از آندو مرد نزد زن آمد و گفت رفيق من وفات كرده است صد دينار ما را بده،زن از دادن امانت خوددارى كرد آنمرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را بآنان بازگو كرد و در اثر فشار و توصيه آنان،آنزن امانت را رد نمود،پس از يكسال رفيق آنمرد آمد و گفت صد دينارى كه در نزد تو بامانت گذاشته‏ايم باز ده!زن گفت مدتى پيش رفيق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كرده‏اى و من هم امانت را باو پس دادم،آنمرد اصرار نمود و كار بمرافعه كشيد و هر دو نزد عمر آمدند و جريان امر را باو باز گفتند عمر بآن زن گفت تو ضامن امانتى و بايد پول را باين مرد بپردازى!زن گفت ترا بخدا تو ميان ما قضاوت مكن ما را پيش على بن ابيطالب بفرست تا او ميان ما حكم كند عمر قبول كرد و چون آنها نزد على عليه السلام آمدند آنحضرت دانست كه آندو مرد با هم تبانى كرده و حيله نموده‏اند لذا بآن مرد فرمود در موقع سپردن امانت مگر شرط نكرديد كه براى گرفتن آن بايد هر دو با هم بيائيد و اگر يكى از ما بيايد پول را پس مده؟عرض كرد چرا،على عليه السلام فرمود پول تو نزد ما حاضر است برو رفيق خود را هم بياور و آنرا باز گيريد! (آنمرد حيله‏گر سرافكنده بازگشت) (4) .

6ـزن ديوانه‏اى را بجرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند!حضرت امير عليه السلام نيز حضور داشت بعمر فرمود مگر نشنيده‏اى كه رسول خدا چه فرموده است؟عمر گفت چه فرموده است؟حضرت گفت رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است:از ديوانه تا عقل خود را باز يابد،از طفل تا بالغ شود،از شخص خوابيده تا بيدار گردد،آنگاه عمر زن را رها نمود (5) .ـزن بار دارى را هم باتهام فجور نزد عمر آوردند،عمر از او پرسيد آيا مرتكب فجور شده‏اى؟زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند،موقعيكه او را براى اجراى حكم مى‏بردند على عليه السلام با او برخورد نمود و پرسيد اين زن را چه ميشود؟عرض كردند عمر دستور رجم داده است،على عليه السلام او را نزد عمر برگردانيد و فرمود آيا دستور دادى كه او را رجم كنند؟عمر گفت بلى خودش نزد من بفجور اعتراف نمود!فرمود اين حكم تو درباره اين زن است به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟سپس فرمود شايد تو بر او بانگ زده‏اى و يا ترسانيده‏اى (از ترس و وحشت اعتراف بفجور كرده است) عمر گفت همينطور است!على عليه السلام فرمود مگر نشنيدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نيست زيرا هر كس را در بند كنند يا زندانى نمايند يا بترسانند او را اقرارى نباشد (بزور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آنگاه عمر زن را رها نمود و گفت:

عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابيطالب لولا على لهلك عمر.زنان عاجزند كه فرزندى مانند على بن ابيطالب بزايند اگر على نبود عمر هلاك ميگشت (6) .

8ـزنى را نزد عمر آوردند كه ششماهه زائيده بود عمر (بخيال اينكه مدت حمل هميشه بايد 9 ماه باشد و اين زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است نتيجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است لذا) دستور داد كه او را رجم كنند على عليه السلام اين داورى عمر را شنيد و فرمود باين زن حدى نيست،عمر كسى بخدمت آنحضرت فرستاد و پرسيد كه چرا او را حدى نيست؟

على (ع) فرمود خداى تعالى فرموده است:

و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد ان يتم الرضاعة (7) و مادران شير دهند فرزندانشان را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كندشير دادن راـسوره بقره) و همچنين فرموده است:و حمله و فصاله ثلاثون شهرا (8) دوران حمل و مدت شيرخوارگى تا از شير باز گرفتنش سى ماه است) در اينصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او عمر زن را رها نمود و گفت:لو لا على لهلك عمر (9) .

9ـزن و مردى را پيش عمر آوردند،مرد بزن ميگفت تو زانيه هستى زن نيز در پاسخ وى ميگفت :انت ازنى منى يعنى تو از من زناكارترى،عمر دستور داد هر دو را حد بزنند حضرت امير عليه السلام حاضر بود فرمود تعجيل در قضاوت خوب نيست و اين حكم نيز درست نمى‏باشد،عرض كردند پس چه بايد كرد؟

فرمود مرد را آزاد كنيد و زن را دو حد بزنيد زيرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن بزنا دادن خود اقرار ميكند و بمرد ميگويد تو زناكارترى،در اينصورت زن باقرار خود مرتكب فجور شده كه بايد حد زده شود و جرم ديگرش اينست كه بمرد نسبت زنا ميدهد و او را متهم ميكند در صورتيكه دليلى براى اثبات ادعاى خود ندارد (10) .

10ـمردى كسى را كشته بود خانواده مقتول شكايت پيش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختيار پدر مقتول گذارند تا بحكم قصاص او را بقتل رساند،پدر مقتول دو ضربت سخت بر آنمرد زد و يقين بمرگ او نمود ولى چون رمقى از حيات داشت كسان وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل يافت.

پدر مقتول رورى او را در بازار ديد تعجب كرد و چون نيك شناخت گريبانش را گرفت و مجددا پيش عمر آورد و ماجرا بگفت عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگيرند!

قاتل از على عليه السلام استغاثه نمود،آنحضرت فرمود اى عمر اين چه حكمى است كه بر اين مرد ميكنى؟عمر گفت يا اباالحسن اين شخص،قاتل پسر او است و بحكم النفس بالنفس بايد كشته شود،حضرت فرمود آيا ميشود كسى را دو بار كشت؟عمر متحير ماند و سكوت نمود،آنگاه على عليه السلام به پدر مقتول گفت مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود!

على عليه السلام فرمود در اينصورت بايد آماده شوى اول بقصاص دو ضربتى كه باو زدى او هم دو ضربت بتو بزند آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!

پدر مقتول گفت يا ابا الحسن اين قصاص از مرگ سخت‏تر است و من از اين موضوع در گذشتم آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت:

الحمد لله انتم اهل بيت الرحمة يا ابا الحسن،ثم قال لو لا على لهلك عمر (11)

11ـدر زمان خلافت عمر دو زن بر سر طفلى منازعه نموده و هر يك ادعا ميكرد كه كودك از آن اوست و هيچيك براى اثبات دعوى خود شاهد و گواهى نداشت و كس ديگرى هم جز آندو زن ادعاى فرزندى آن كودك را نميكرد لذا اين مطلب براى عمر مبهم بود و نميدانست چه بكند ناچار بعلى عليه السلام پناه برد و از او راه حلى خواست!على عليه السلام آندو زن را نصيحت نمود و از عذاب الهى بترسانيد ولى آندو بر سر حرف خود ايستاده و دست بردار نبودند چون آنحضرت پافشارى آنها را ديد فرمود اره‏اى براى من بياوريد،زنها گفتند اره را براى چه ميخواهى؟

فرمود ميخواهم طفل را دو نيم كنم و بهر يك از شما نيمى از او را بدهم!يكى از آن دو زن سكوت نمود ولى ديگرى گفت ترا بخدا يا ابا الحسن اگر غير از اين راه چاره‏اى نيست من از سهم خود گذشتم و بآن زن بخشيدم (كه بچه را باو بدهى و اره نكنى) حضرت فرمود الله اكبر اين كودك پسر تست نه پسر آن زن،اگر پسر او بود او هم مانند تو بحال اين طفل دلسوزى ميكرد و ميترسيد،زن ديگر هم اعتراف‏نمود كه حق با آنديگرى است و كودك هم از آن اوست !

غم و اندوه عمر برطرف شد و درباره امير المؤمنين عليه السلام كه با اين داورى (ابتكارى و شگفت انگيز) گشايشى در امر داورى بكار او داده بود دعا نمود (12) .

12ـدر مناقب از اصبغ بن نباته روايت شده كه پنج نفر را بجرم زنا نزد عمر آوردند و او دستور داد كه آنها را سنگسار كنند.

على عليه السلام فرمود حكم و داورى بر جان مردم باين سادگى نيست و بايد بوضع و حال آنها رسيدگى نمود.

چون بتحقيق پرداختند يكى از آنها مسيحى بود و با زنى مسلمان زنا كرده بود على عليه السلام فرمود چون اين مرد ذمى بوده و در پناه حكومت اسلام زندگى ميكرد ذمه را در هم شكسته بنا بر اين او را گردن بزنيد.

مرد دومى متأهل بود و زنش نيز در كنار وى زندگى ميكرد حضرت فرمود اين مرد محصن (13) است و بحكم قرآن سنگسارش كنيد.

مرد ديگر مجرد و بى زن بود على عليه السلام فرمود يكصد تازيانه باو بزنيد.

نفر چهارم غلام و برده بود و مجازات چنين اشخاصى باندازه نصف مجازات آزادگان است لذا فرمود او را نيز پنجاه تازيانه بزنند.

نفر پنجم ديوانه بود فرمود آزادش كنند.

عمر گفت:لولا على لافتضحنا.اگر على نبود ما رسوا ميشديم.

13ـمردى كه اهل يمن بود زن خود را در يمن گذاشته و خود براى انجام كارى بمدينه آمده بود،در آن شهر با زنى مرتكب فجور شد و او را بجرم اين عمل نزد عمر بردند،عمر فرمان داد سنگسارش كنند،على عليه السلام فرمود اگر چه او محصن است اما بر او رجم نيست و بايد حد بزنند زيرا زن او همراهش نيست و در يمن مانده است و سزاى او مانند كيفر زناكار عزب است،عمر گفت:لا ابقانى الله لمعضلة لم يكن لها ابو الحسن. (خدا مرا بمشكلى نياندازد كه على براى حل آن در آنجا نباشد) .ـابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى‏نويسد روزى نزد عمر بن خطاب سخن از زيورهاى خانه كعبه و زيادى آنها بود گروهى گفتند اگر آنها را بيرون بياورى و بلشگريان دهى اجرش زيادتر است و خانه كعبه چه نياز بزيور دارد.

عمر بدين فكر افتاد و از على عليه السلام پرسيد كه نظر شما در اين مورد چيست؟

حضرت فرمود قرآن بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و تمام اموال را چهار قسمت نمود يكى اموال مسلمين است كه ميان ورثه تقسيم ميشود و يكى فى‏ء است كه بمستحقين آن تقسيم نمودند و يكى خمس است و خداى تعالى قرار داد آنرا در جائيكه قرار داد و يكى هم صدقات است كه خداوند آنرا هم در محلهاى مصرفى آن قرار داد و زيورهاى كعبه را بحال خود گذاشت و از روى فراموشى ترك آن نفرمود و هيچ جائى بر او پوشيده نبود تو هم مانند خدا و رسولش دست بدانها دراز مكن و همانجائى كه گذاشته‏اند باقى بگذار،عمر بدستور آنحضرت ترك زيورهاى كعبه را نمود و گفت اگر تو نبودى ما رسوا ميشديم (14) .

15ـدر جنگ ايران و عرب كه عمر براى غلبه بر دشمن بمشورت مى‏پرداخت هر يك از مسلمين چيزى ميگفتند از جمله گروهى را عقيده بر اين بود كه لشگريان شام را جمع كرده به نهاوند بفرستد و عده‏اى معتقد بودند كه خود عمر فرماندهى جبهه را بعهده بگيرد ولى عمر توجهى بآراء آنها ننموده و رو بعلى عليه السلام كرد و گفت يا ابا الحسن چرا ما را راهنمائى نميكنى؟على عليه السلام فرمود جمع آورى لشگريان شام و يا عزيمت خود تو به جبهه مقرون بصلاح نيست زيرا در صورت اول آن منطقه كه هم مرز كشور روم است از لشگر اسلام خالى ميماند و در صورت دوم اگر تو شكست خورى ديگر براى مسلمين پناهگاهى وجود نخواهد داشت لذا از رفتن خود بجبهه صرف نظر كن و يكى از فرماندهان كار آزموده و مجرب را براى اين كار برگزين و از مردم بصره هم جمعى را براى كمك برادرانشان بفرست زيرا موقعيت بصره مانند شام نيست و ميتوان از آنجا نيروى لازم را بسيج نمود،عمر بدستورآنحضرت رفتار نمود و فاتح شد و در جنگ روم و عرب نيز او را راهنمائى فرمود (15) .

16ـابن صباغ مالكى در فصول المهمه مينويسد مردى را نزد عمر آوردند زيرا او در پاسخ گروهى كه از وى پرسيده بودند چگونه صبح كردى گفته بود:صبح كردم در حاليكه فتنه را دوست دارم و حق را ناخوشايند دارم و يهود و نصارى را تصديق ميكنم و بدانچه نديده‏ام ايمان آورده‏ام و بدانچه خلق نشده اقرار ميكنم!

عمر كسى را خدمت على عليه السلام فرستاد و چون آنحضرت آمد عمر گفتار آنمرد را بدانحضرت بازگو كرد.

على عليه السلام فرمود راست گفته كه فتنه را دوست دارد خداى تعالى فرمايد:انما اموالكم و اولادكم فتنة (16) .و منظور از حق كه ناخوشايند اوست مرگ است كه خداى تعالى فرمايد:و جاءت سكرة الموت بالحق (17) .و اينكه سخن يهود و نصارى را تصديق ميكند در اينمورد است كه خداوند فرمايد:و قالت اليهود ليست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى ليست اليهود على شى‏ء (18) .

و اما بدانچه نديده ايمان آورده مقصودش خداوند عز و جل است كه باو ايمان آورده است و بدانچه خلق نشده اقرار ميكند اقرار بقيامت است.

عمر گفت:اعوذ بالله من معضلة لا على لها. (پناه مى‏برم بخدا از مشكلى كه على براى حل آن حضور نداشته باشد) (19) طبق روايات مورخين و علماى اهل سنت عمر در موارد زيادى گفته اگر على نبود عمر هلاك ميگرديد چنانكه شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة مى‏نويسد:

كانت الصحابة رضى الله عنهم يرجعون اليه فى احكام الكتاب و يأخذون عنه الفتاوى كما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا على‏لهلك عمر.

يعنى اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در احكام كتاب خدا (قرآن) باو رجوع ميكردند و از آنحضرت اخذ فتوا مينمودند چنانكه عمر در جاهاى عديده گفته است اگر على نبود عمر هلاك شده بود (20) .

عثمان نيز در زمان خلافتش در مواردى كه براى حل مشكلات علمى و قضائى احتياج پيدا ميكرد دست بدامن آنحضرت زده و از وى استمداد ميكرد و بطور كلى على عليه السلام در تمام مشكلات علمى و سياسى و معضلات فقهى و قضائى راهنماى خلفاى ثلاثه بود و براى مصلحت اسلام و مسلمين آنها را هدايت ميكرد و بمنظور حفظ تشكيلات ظاهرى اسلام با كمال صبر و بردبارى سكوت كرده و نميخواست ميان امت تفرقه و پراكندگى حاصل شود و از اعمال خلاف آنها مخصوصا از روش عثمان جلوگيرى كرده و آنها را عواقب وخيم آن بر حذر ميداشت.

بارها عثمان را نصيحت و دلالت نمود ولى او توجهى بنصايح على عليه السلام ننمود و عاقبت بدست مسلمين گرفتار شد و بقتل رسيد.

پى‏نوشتها:

(1) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .58

(2) سوره كهف آيه .25

(3) منتخب التواريخ ص 697 نقل از بحار الانوار.

(4) ذخائر العقبى محب الدين طبرى ص 79ـ .80

(5) كشف الغمه ص .33

(6) كشف الغمه ص .33

(7) سوره بقره آيه .233

(8) سوره احقاف آيه .15

(9) كفاية الخصام ص 680 باب .356

(10) مناقب ابن شهر آشوب.

(11) ناسخ التواريخ احوالات امير المؤمنين.

(12) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .59

(13) مرد يا زنى كه داراى همسر باشد در اصطلاح فقه(محصنـمحصنه) ناميده ميشود.

(14) كفاية الخصام ص .684

(15) ارشاد مفيدـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

(16) سوره انفال آيه .28

(17) سوره ق آيه .19

(18) سوره بقره آيه .113

(19) فصول المهمه ص .18

(20) ينابيع المودة باب 14 ص .70

شوراى شش نفرى عمر

شوراى شش نفرى عمر

فيالله و للشورى،متى اعترض الريب فى مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر،لكنى اسففت اذ اسفوا و طرت اذ طاروا.

(خطبه شقشقيه)

ابوبكر پس از دو سال و چند ماه خلافت رنجور و بيمار شد و بپاس زحماتى كه عمر در مورد تثبيت خلافت او متحمل شده بود او نيز زمينه را براى خلافت عمر بعد از خود آماده كرد و مخالفين را نيز قانع نمود،جمعى از صحابه را بحضور طلبيد و عمر را در حضور آنها بجانشينى خود منصوب نمود و در روز وفات ابوبكر عمر بمسند خلافت نشست (سال 13 هجرى) و پس از دفن ابوبكر عمر بمسجد رفت و مردم را از خلافت خود آگاه ساخته و از آنها بيعت گرفت و بغير از على عليه السلام كه از بيعت او خودارى كرده بود بقيه مسلمين خواه ناخواه با او بيعت نمودند.

خلافت عمر ده سال و شش ماه طول كشيد و در اينمدت دائما با دو كشور بزرگ ايران و روم در حال جنگ بود.

چون مدت عمرش سپرى شد و بدست ابولؤلؤ نامى زخمى گرديد براى انتخاب خليفه بعد از خود شش نفر را بحضور طلبيد و موضوع خلافت را بصورت شورى ميان آنها محدود نمود.

اين شش نفر عبارت بودند از على عليه السلام،طلحه،زبير،عبد الرحمن‏ابن عوف،عثمان،سعد وقاص.آنگاه ابوطلحه انصارى را با پنجاه نفر از انصار مأمور نمود كه پشت در خانه‏اى كه در آنجا اعضاى شورا بحث و گفتگو ميكنند ايستاده و منتظر اقدامات آنها باشد،اگر پس از خاتمه سه روز پنج نفر بانتخاب يكى از آن شش تن موافق شدند و يكى مخالفت كرد گردن نفر مخالف را بزند و اگر چهار نفر از آنها بيك نفر رأى موافق دهند و دو نفر مخالفت كنند سر آن دو نفر را با شمشير برگيرند و اگر براى انتخاب يكى از آنان هر دو طرف (موافق و مخالف) مساوى شدند نظر آن سه نفر كه عبد الرحمن بن عوف جزو آنهاست صائب بوده و سه نفر ديگر را در صورت مخالفت گردن بزنند و اگر پس از خاتمه سه روز رأى آنها بچيزى تعلق نگرفت و همه با يكديگر مخالفت كردند هر شش تن را گردن بزنند و سپس مسلمين براى خود خليفه‏اى انتخاب نمايند!!!

عمر علت انتخاب شش تن اعضاء شورا را چنين اظهار نمود كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله موقع رحلت از اين شش نفر راضى بود من هم خلافت را ميان آنها بصورت شورا قرار ميدهم كه يكى را از ميان خود براى اين كار انتخاب كنند و موقعيكه آن شش نفر در نزد عمر حاضر شدند خواست نقاط ضعف آنها را (بحساب خود) يادآور شود بزبير گفت تو بدخلق و مفسدى اگر خرسند باشى ايمان خواهى داشت و اگر ناراضى باشى كافرى بنابر اين گاهى انسانى و گاهى شيطان.و اما تو اى طلحه رسول خدا را آزرده نموده‏اى و آنحضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود بعلت آن حرفى كه در روز نزول آيه حجاب گفتى (1) .

و اما تو اى عثمان و الله كه سرگين از تو بهتر است.

و اما تو اى سعد مرد متكبر و متعصبى و بكار خلافت نميائى و اگر رياست دهى با تو باشد از اداره آن درمانده شوى.و اما تو اى عبد الرحمن ضعيف القلب و ناتوانى.سپس رو بعلى عليه السلام كرد و گفت اگر تو مزاح نميكردى براى خلافت خوب بودى و الله كه اگر ايمان ترا با ايمان تمام اهل زمين بسنجند بر همه زيادتى كند (2) .

پيش از شرح جريان شورى بحث مختصرى درباره وصيت عمر كه پر از اشكال و تناقض است لازم بنظر ميرسد:

اولا طبق قرارداد محرمانه‏اى كه قبلا ميان ابوبكر و عمر و ابو عبيده برگزار شده بود اين سه نفر به ترتيب خود را نامزد مقام خلافت ميدانستند و بهمين جهت روز رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله باتفاق هم فورا خود را بسقيفه رسانيده بودند.

البته ابوبكر و عمر بمقصود خود نائل شدند و حالا نوبت ابو عبيده بود ولى چون در موقع قتل عمر ابو عبيده در حال حيات نبود لذا عمر خلافت را ميان شش تن محصور نمود و اظهار كرد كه اگر ابو عبيده و يا سالم (غلام حذيفه) زنده بودند براى خلافت از اين شش تن شايسته‏تر بودند!!

موقعيكه على عليه السلام را اجبارا براى بيعت ابوبكر بمسجد آورده بودند ابو عبيده بآنحضرت گفت كه اگر ما ميدانستيم تو راغب امر خلافت هستى بجاى ابوبكر با تو بيعت ميكرديم ولى حالا كار گذشته و مردم با ابوبكر بيعت كرده‏اند.

بنابر اين خود ابو عبيده كه بابوبكر بيعت كرده بود على عليه السلام را شايسته‏تر از او ميدانست و فقط عدم اطلاع خود را نسبت بتمايل آنحضرت بخلافت بهانه كرده بود حالا عمر چگونه بمرده ابو عبيده تأسف نموده و او را شايسته‏تر از على عليه السلام بامر خلافت ميدانست در حاليكه ابو عبيده و سالم هر دو جزو منافقين بودند و در حادثه ليله عقبه (براى رماندن شتر پيغمبر) شركت داشتند و از كسانى بودند كه از پيوستن باردوى اسامه تخلف نموده بودند.

ثانيا عمر بى انصافى را بجائى رسانيده بود كه حتى يك غلام را از على عليه السلام براى خلافت سزاوارتر ميدانست و بمرگ او هم حسرت ميخورد و از طرفى در موقع جدال و مناقشه با انصار در سقيفه حديثى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره‏ائمه اثنى عشر فرموده بود كه همه آنها از قريش‏اند ابوبكر از آن حديث بنفع خود استفاده كرده و بانصار گفت ائمه بايد از قريش باشند حالا عمر براى چه سالم غلام حذيفه را كه از انصار بود داخل شورا كرده بود او كه از قريش نبود؟

ثالثا عمر (بعقيده خود) براى هر شش نفر نقاط ضعفى شمرد و بهر يك نيز تصريحا يا تلويحا گفت كه بكار خلافت نميخورى در اينصورت بايد پرسيد براى چه اشخاصى را كه بقول خودت هر كدام داراى معايبى بوده و هيچيك نيز بامر خلافت شايسته نبود براى انتخاب خليفه از ميان خودشان بشورى دعوت كردى؟

رابعا عمر علت انتخاب اين شش نفر را رضايت پيغمبر از آنها دانست و آنگاه بطلحه گفت كه پيغمبر را آزرده نمودى و آنحضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود آيا اين سخن عمر تناقض نيست؟

خامسا در ميان اين شش تن عبد الرحمن بن عوف چه فضيلت و خصوصياتى نسبت بديگران داشت كه باو امتيازى داده بود كه در صورت تساوى موافقين و مخالفين رأى آن سه نفر كه عبد الرحمن جزو آنها باشد قابل پذيرش است و در واقع او را صاحب دو رأى كرده بود اين نقشه‏اى بود كه عمر براى خلافت عثمان و كشته شدن على عليه السلام طرح كرده بود زيرا كسانى را براى شورا انتخاب نموده بود كه با على عليه السلام مخالف بودند.

در ميان اين شش نفر هماى خلافت فقط بالاى سر على عليه السلام و عثمان سايه افكنده بود،عمر با توجه بدين امر عبد الرحمن بن عوف را كه با عثمان عقد اخوت بسته و هم داماد او بود امتياز بخشيد و آن سه نفرى را كه عبد الرحمن جزو آنها باشد نسبت بسه نفر ديگر ارجحيت داد تا از عثمان حمايت نمايد.

يكى ديگر از اعضاى اين شورا طلحه بود كه با بنى‏هاشم چندان موافق نبود و ضمنا با عبد الرحمن دوست صميمى بود،در اينصورت مسلم بود كه از عثمان حمايت خواهد كرد،سعد وقاص هم علاوه بر اينكه از دستور عبد الرحمن سرپيچى نميكرد با طلحه نيز موافقت كامل داشت،در اين ميان فقط تنها كسى كه اميد ميرفت با على عليه السلام موافقت كند زبير بود كه عمر نيز از او چندان دلخوش نبود و در نتيجه‏هم زبير و هم على عليه السلام چون در اقليت بودند بقتل ميرسيدند.

اين بود تجزيه و تحليل ماهيت اين شورا كه بتدبير عمر طرح شده بود و اما جريان آن بشرح زير بوده است:

پس از سه روز از قتل عمر هر شش نفر در منزل عايشه جمع شده و به شور و بحث پرداختند،ابتداء عبد الرحمن رشته سخن را بدست گرفته و گفت:براى اينكه ميان مسلمين تفرقه نيفتد لازم است ما شش نفر هم با موافقت يكديگر يكى را از بين خود براى خلافت انتخاب كنيم حالا هر كسى كه رأى خود را بديگرى دهد دامنه اختلاف را كم خواهد نمود.

طلحه حق خود را بعثمان واگذار كرد زبير نيز رأى خود را بعلى عليه السلام داد سعد وقاص هم چون چنين ديد حق خود را بعبد الرحمن واگذار نمود و بدين ترتيب شش نفر شورى بسه نفر كه هر يك دو رأى داشتند تبديل گرديد ولى براى على عليه السلام مسلم بود كه اين كار بنفع عثمان خاتمه پيدا ميكند زيرا عبد الرحمن شخصا داوطلب خلافت نبود و اگر هم در سر خود چنين خيالى را مينمود عملا عرضه اظهار آنرا نداشت و قبلا نيز در اينمورد با عثمان مذاكره نموده و وعده كمك و حمايت باو داده بود.

عبد الرحمن مجددا صحبت كرده و آنها را از مخالفت بر حذر نمود زيرا مخالفت در آن شوراى ساختگى مساوى با كشته شدن بشمشير پنجاه نفر مراقبين پشت در بود.

عثمان كه از مقصود عبد الرحمن آگاه بود بعلى عليه السلام پيشنهاد نمود كه خوبست ما هر دو نفر هم بعبد الرحمن وكالت دهيم تا او هر چه مقرون بصلاح باشد اقدام كند،عبد الرحمن نيز از پيشنهاد عثمان استقبال كرد و سوگند ياد نمود كه خود طمع خلافت ندارد و اين كار را جز در ميان آندو بديگرى واگذار نخواهد كرد.

على عليه السلام كه در صحبت آندو تن مطالعه ميكرد تمام قضايا را همانگونه كه از اول هم براى او روشن بود بار ديگر از مد نظر گذراند و در پاسخ آنان تأنى نمود.عثمان گفت :يا على مخالفت جائز نيست و برابر وصيت عمر هر كس مخالفت كند جز كشته شدن راه ديگرى ندارد تو هم عبد الرحمن را بحكميت برگزين.

على عليه السلام فرمود حال كه روزگار بكام تو ميگردد چرا عجله نموده و مرا بقتل تهديد ميكنى؟براى من روشن است كه عبد الرحمن جانب ترا رعايت خواهد كرد و بر خلاف حق و مصلحت سخن خواهد گفت ولى چون چاره‏اى نيست من نيز بشرط اينكه او خويشاوندى خود را با تو ناديده گرفته و رضاى خدا و مصلحت امت را در نظر بگيرد او را بحكميت مى‏پذيرم،عبد الرحمن نيز سوگند ياد كرد كه چنين كند.

عبد الرحمن مردم را در مسجد پيغمبر جمع نمود تا در حضور مهاجر و انصار رأى خود را اعلام كند آنگاه براى اينكه تظاهر به بيطرفى و بى نظرى خود نمايد اول بطرف على عليه السلام رفت و گفت يا على من هم مصلحت در آن مى‏بينم كه امروز همه مسلمين با تو بيعت كنند ولى شما هم بشرط اينكه طبق دستور خدا و سنت پيغمبر و روش شيخين حكومت كنيد!

عبد الرحمن ميدانست كه نه تنها خلافت اسلامى بلكه تمام ملك و ملكوت را در اختيار على عليه السلام بگذارند كلمه‏اى بر خلاف حق و حقيقت نميگويد و كوچكترين عملى را كه با رضاى خدا منافات داشته باشد انجام نميدهد و چون روش شيخين بر خلاف حق بود پس على عليه السلام چنين شرطى را نخواهد پذيرفت بدينجهت ميخواست در پيش مردم از آنحضرت اتخاذ سند كند!

على عليه السلام فرمود:من بدستور الهى و سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله و روش خودم كه همان رضاى خدا و سنت پيغمبر است رفتار ميكنم نه بروش ديگران.

البته عبد الرحمن و عثمان و ساير مردم نيز انتظار شنيدن همين سخن را داشتند و ميدانستند كه آنحضرت سخن بكذب نگويد و از راه حق منحرف نشود.

از طرفى على عليه السلام خلافت ابوبكر و عمر را غاصبانه ميدانست و از تضييع حق خود شكايت داشت اكنون چگونه ممكن است كه روش آندو را تصديق كند؟عبد الرحمن سپس بطرف عثمان رفت و همان جمله‏اى را كه براى على عليه السلام گفته بود بعثمان نيز پيشنهاد كرد ولى براى عثمان كه از فرط ذوق و شوق سر از پا نمى‏شناخت پاسخ مثبت بر اين جمله خيلى آسان و حتى كمال آرزو بود او حاضر بود كه چنين قولى را با خون خود بنويسد و امضاء كند.

بانگ زد:سوگند ميخورم كه جز طريق شيخين براهى نروم و از روش آنها منحرف نشوم (3) .

عبد الرحمن دست بيعت بدست عثمان داد و او را بخلافت تبريك گفت و بلافاصله بنى‏اميه كه منتظر چنين فرصتى بودند هجوم آورده و دسته دسته بيعت نمودند ولى بنى‏هاشم و جمعى از صحابه كبار مانند عمار ياسر و مقداد و ساير بزرگان از بيعت خوددارى نمودند و بدين ترتيب عبد الرحمن بن عوف نقش خود را با كمال مهارت بازى كرد و با تردستى عجيب خلافت را از عمر بعثمان منتقل نموده و مقصود عمر را جامه عمل پوشانيد و على عليه السلام در اثر حقيقت خواهى براى بار سوم از حق مشروع خود محروم گرديد.

تمام اين مقدمات و صحنه‏سازى‏ها كه بتدبير عمر بوجود آمده بود براى رسيدن عثمان بخلافت و احيانا بمنظور قتل على عليه السلام در صورت مخالفت بود بهمين جهت آنحضرت درباره تشكيل اين شورى و نيرنگهاى عبد الرحمن فرمود:خدعة و اى خدعة (حيله است و چه حيله‏اى) ؟!حقيقت امر هم همين بود زيرا بطوريكه شرح و توضيح داده شد اين شورا حيله و نيرنگى بيش نبود .

بنا بنقل امين الاسلام طبرسى على عليه السلام در جلسه شوراى شش نفرى فضايل و مناقب خود را بصورت احتجاج مانند احتجاجى كه با ابوبكر كرده بود بسمع اعضاء شورى رسانيد و آنان نيز بالاتفاق بيانات آنحضرت را تصديق كردند آنگاه على عليه السلام فرمود از خداى يگانه بترسيد و مخالفت فرمان او نكنيد و حق‏را باهلش برگردانيد و از سنت پيغمبرتان پيروى كنيد كه اگر شما با آن مخالفت كنيد خدا را مخالفت كرده‏ايد بنابر اين امر خلافت را باهل آن واگذاريد.آنان بهم نگاه كرده و گفتند فضل او را شناختيم،و دانستيم كه وى بامر خلافت از همه سزاوارتر است اما او مردى است كه (در تقسيم بيت المال و ساير امور) هيچكس را بديگرى ترجيح نميدهد و مساوات كامل را (ميان مردم) برقرار ميسازد بنابر اين اگر او را بخلافت انتخاب كنيد شما را با مردم ديگر يكسان قرار ميدهد ولى اگر عثمان را بخلافت برگزينيد او نفع و تمايل شما را در نظر ميگيرد. (و بهمين سبب امر خلافت را بعثمان واگذار كردند) (4) .

پى‏نوشتها:

(1) ابن ابى الحديد ميگويد كه چون آيه حجاب نازل شد طلحه گفت چه فايده دارد كه امروز زنان پيغمبر در حجاب باشند چون از دنيا برود ما زنان او را بعقد و نكاح خود در ميآوريم آيه شريفه نازل شد كه:و ما كان لكم ان تؤذوا رسول الله و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا.(سوره احزاب آيه 53)

(2) منتخب التواريخ ص 172ـتاريخ طبرىـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1

(3) على عليه السلام روش شيخين را بعلت اينكه با سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله مغايرت داشت قبول نميكرد و كاش عثمان نيز بروش آنها رفتار ميكرد او در خلافت خويش بقدرى افتضاح و رسوائى بار آورد كه نتيجه‏اش موجب قتل و هلاكت وى گرديد.

(4) براى آگاهى بيشتر از احتجاج على عليه السلام با اصحاب شورى بكتاب احتجاج طبرسى جلد 1 ص 192ـ210 مراجعه شود.

سخنى است که امام(ع)هنگام شورى فرموده[1]

سخنى است که امام(ع)هنگام شورى فرموده[1]

هیچ کس سریعتر از من به اجابت دعوت حق،صله رحم.احسان،و بخشش فراوان‏نشتافته است،پس سخنم را بشنوید و گفته‏هایم را حفظ کنید،ممکن است‏بعد از امروزدر مورد این امر(خلافت)با چشم‏هاى خود به بینید که شمشیرها از نیام بیرون آمده،و به پیمانها یانت‏شده است!تا آنجا که بعضى از شما امام و پیشواى گمراهان و پیرو جاهلان‏خواهید گشت!

توضیح:

[1]1-این سخن را«طبرى‏»در تاریخ خود جلد 5 صفحه‏39 در حوادث سال‏23آورده است.

و«ابن ابى الحدید»آن را قسمتى از سخن امام علیه السلام که پس از وفات عمر براى اهل‏شورا فرموده،مى‏داند.

و در حکمت 21 از کلمات قصار مصادر این سخن خواهد آمد.

(مصادر نهج البلاغه و اسانیده جلد 2 صفحه‏313)

در کتاب‏«کامل‏»«ابن اثیر»جلد3 صفحه 74 در حوادث سال‏23 نیز این‏سخن آمده است.

نکاتى از شورى:

الف-«شبعى‏»در کتاب‏«شورى‏»و«مقتل عثمان‏»مى‏گوید:

اهل شورا در خانه‏اى قرار گرفتند و با یکدیگر به مجادله پرداختند،زیرا هرکدام از آنها به این مقام چشم دوخته بودند:بعضى این مقام را براى آخرت و بعضى‏آن را براى دنیا مى‏خواستند. چون بحث و سخن به درازا کشید،«عبد الرحمان بن‏عوف‏»حاضر شد خود را از میدان لافت‏خارج سازد به این شرط که خود یک‏نفر را براى خلافت انتخاب کند همه به این نظر راضى بودند ولى على علیه السلام فرمود:

من به تو خوشبین نیستم!...ابو طلحه که مامور اجرا بود به امام علیه السلام گفت:به راى‏عبد الرحمان رضایت ده!خواه به سود تو باشد یا به زیانت!

امام(ع)به عبد الرحمان فرمود:پیمانى خدائى با من ببند که حق را مقدم‏دارى،متابعت هوا و هوس نکنى و میل به بستگانت ننمائى و براى غیر خداوند عملى‏را انجام ندهى.

عبد الرحمان به خداى واحد سوگند یاد کرد که کوشش خود را در منفعت امت‏به کار اندازد، و تمایل به هوا و هوس و بستگانش نشان ندهد.جریان‏«شورا»را در ذیل خطبه شقشقیه مفصل آوردیم براى توضیح بیشتر باید آنجا رامطالعه فرمائید.

ب-پس از آنکه مردم با عثمان بیعت کردند،عثمان با خوشحالى کامل به‏خانه آمد بنى امیه همه در خانه‏اش حضور یافتند،خانه پر شد پس از آن درب‏خانه را بستند.

ابو سفیان پرسید از غیر بنى امیه کسى اینجا هست؟

گفتند:نه،«قال یا بنى امیه تلقفوها تلقف الکرة فو الذى یحلف به ابو سفیان ما من‏عذاب و لا حساب و لا جنة و لا نار و لا بعث و لا قیامة‏»:

خلافت را همچون توپ بازى به هم پاس بدهید،به آن کس که ابو سفیان‏به آن سوگند یاد مى‏کند نه عذابى خواهد بود و نه حسابى،نه بهشتى،نه آتشى،نه‏زنده شدن و نه قیامتى.

ج-«جندب ابن عبد الله ازدى‏»میگوید:

من هنگامى که با عثمان بیعت مى‏شد بودم،کنار«مقداد»نشستم او مى‏گفت‏به خدا قسم هرگز مثل چنین وضعى که نسبت‏به اهل بیت علیهم السلام انجام مى‏شودندیده‏ام.«عبد الرحمن ابن عوف‏»گفت:«مقداد»تو را با آنها چکار؟

به او گفت:من آنها را به خاطر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دوست مى‏دارم و از قریش در شگفتم‏که به واسطه رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم بر مردم افتخار مى‏کنند،ولى خلافت را از خاندانش‏بیرون مى‏برند،«عبد الرحمن‏»گفت:من هم کوشش خود را کردم.

«مقداد»پاسخ داد:به خدا سوگند تو مرد حقى که مردم را به حق فرمان مى‏دادرها کردى(و با بهانه‏هاى خود حق مسلمش را از وى بازداشتى)اگر من یاورداشتم با قریش مانند«بدر»و«احد»به جنک مى‏پرداختم.

عبد الرحمان گفت: مادرت برایت گریه کند سخنت را مردم نشوند که مى‏ترسم تو فتنه‏گر وتفرقه‏انداز شوى!

«مقداد»گفت:

آن کس که به حق دعوت کند و مردم را بسوى پیشوایان واقعى بخواندفتنه‏انگیز نخواهد بود بلکه آن کس که مردم را در باطل اندازد و خواسته دل رابر حق ترجیح دهد او فتنه‏انگیز است.

عبد الرحمن رنگش دگرگون شد و گفت:اگر میدانستم مقصودت از این‏سخن من هستم آنوقت مى‏فهمیدى با تو چه میکردم!

مقداد گفت:مرا تهدید میکنى؟!

جندب مى‏گوید:

پس از رفتن عبد الرحمن من به مقداد گفتم:

من یاورت هستم گفت‏با دو سه نفر این کار انجام نمى‏شود،لذا نزد على(ع)رفتم به او عرضکردم قوم تو با شما خوب رفتار نکردند امام(ع)فرمود صبر بهتراست و خدا مددکار است.

گفتم تو صابرى!

فرمود:اگر صبر نکنم چه کنم؟

سپس داستان‏«مقداد»با«عبد الرحمان‏»را برایش گفتم و پیشنهاد خود به‏«مقداد»و پاسخ وى را هم بازگو نمودم.

امام(ع)فرمود«مقداد»راست گفته است.

گفتم مردم را بسوى خویش دعوت کن از هر صد نفر،ده نفر هم که یاریت‏کنند مى‏توانى قیام کنى!فرمود:

تو امید دارى که از هر ده نفر یک نفر اجابتم کنند؟

گفتم این امید هست فرمود:

خیر،از هر صد نفر یک نفر هم امید ندارم،و به زودى آگاهت مى‏سازم که مردم به‏«قریش‏»چشم مى‏دوزند و مى‏گویند آنها قوم و قبیله محمدند،(و به آنهااحترام مى‏گذارند) ولى قریش بین خود مى‏گویند«آل محمد»براى خود بخاطرنبوت محمد(ص)بر مردم برترى قائلند،و خود را رئیس خلافت مى‏دانند،نه‏قریش و نه دیگر مردم را!

(اقتباس از شرح ابن ابى الحدید جلد9 صفحه 50-58)

 

خطبه شقشقيه‏شعله‏اى از آتش دل

زبانه كشيد و فرو نشست!

«اين خطبه مشتمل بر شكايت در مورد خلافت و صبر امام در برابر از دست رفتن آن‏و سپس بيعت مردم با او مى‏باشد»به خدا سوگند،او(ابو بكر)رداى خلافت را بر تن كرد،در حاليكه خوب مى-دانست،من در گردش حكومت اسلامى هم چون محور سنگهاى آسيايم(كه بدون آن‏آسيا نمى‏چرخد).[1]

(او ميدانست)سيلها و چشمه‏هاى(علم و فضيلت)از دامن كوهسار وجودم جارى‏است[2]و مرغان(دور پرواز انديشه‏ها)به افكار بلند من راه نتوانند يافت!

پس من رداى خلافت را رها ساختم،و دامن خود را از آن در پيچيدم(و كنار گرفتم)در حالى كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه:با دست تنها(با بى ياورى)به پا خيزم(و حق‏خود و مردم را بگيرم)و يا در اين محيط پر خفقان و ظلمتى كه پديد آورده‏اند صبر كنم؟

محيطى كه:پيران را فرسوده،جوانان را پير،و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى‏به رنج وا مى‏دارد.

(عاقبت)ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است،لذا شكيبائى ورزيدم،ولى به كسى مى‏ماندم كه:خاشاك چشمش را پر كرده،و استخوان راه گلويش را گرفته،با چشم خود مى‏ديدم،ميراثم را به غارت مى‏برند!.[3]

تا اينكه اولى به راه خود رفت[4](و مرگ دامنش را گرفت)بعد از خودش خلافت‏را به پسر خطاب سپرد،[5](در اينجا امام به قول اعشى شاعر متمثل شد كه مضمونش اين است):

كه بس فرق است تا ديروزم امروز×كنون مغموم و دى شادان و پيروزشگفتا!او كه در حيات خود،از مردم مى‏خواست عذرش را بپذيرند(و با وجود من)وى را از خلافت معذور دارند[6] خود هنگام مرگ عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست!

او چه عجيب هر دو از خلافت‏به نوبت‏بهره‏گيرى كردند(خلاصه)آن را در اختيار كسى قرار داد،كه جوى از خشونت[7]سختگيرى،اشتباه و پوزش طلبى بود![8]رئيس خلافت‏به شتر سوارى سركش مى‏ماند،كه اگرمهار را محكم كشد،پرده‏هاى بينى شتر پاره شود،و اگر آزاد گزارد در پرتگاه سقوط مى‏كند. به خدا سوگند!مردم در ناراحتى و رنج عجيبى گرفتار آمده بودند،و من در اين مدت‏طولانى،با محنت و عذاب،چاره‏اى جز شكيبايى نداشتم.سرانجام روزگار او(عمر)هم‏سپرى شد[9]،و آن(خلافت)را در گروهى به شورا گذاشت،به پندارش،مرا نيزاز آنها محسوب داشت![10]پناه به خدا ز اين شورا!(راستى)كدام زمان بود كه‏مرا با نخستين فرد آنان مقايسه كنند كه اكنون كار من بجايى رسد كه مرا همسنگ اينان(اعضاى شورا)قرار دهند؟!لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزيدم(وطبق مصالح مسلمين) در شوراى آنها حضور يافتم بعضى از آنان بخاطر كينه‏اش از من روى‏برتافت،[11]و ديگرى خويشاوندى را(بر حقيقت)مقدم داشت[12]،اعراض آن‏يكى هم جهاتى داشت،كه ذكر آن خوشايند نيست.[13]

بالاخره سومى به پا خاست[14]او همانند شتر پر خور و شكم برآمده!همى‏جز،جمع‏آورى و خوردن بيت المال نداشت‏بسته‏گان پدريش بهمكاريش برخاستند،آنها همچون شتران گرسنه‏اى كه بهاران به علف‏زار بيفتند،[15]و با ولع عجيبى‏گياهان را ببلعند،براى خوردن اموال خدا دست از آستين برآوردند،اما!عاقبت‏يافته‏هايش(براى استحكام خلافت)پنبه شد،و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سرانجام شكم‏خوارگى و ثروت اندوزى،براى ابد نابودش ساخت[16]ازدحام‏فراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت، آنان از هر طرف‏مرا احاطه كردند،چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم،دو يادگار پيغمبر حسن و حسين زيرپا له شوند،آنچنان جمعيت‏به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا برنج انداخت و ردايم‏از دو جانب پاره شد!مردم همانند گوسفندانى(گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند)مرا در ميان گرفتند،اما هنگامى كه به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعى‏پيمان خود را شكستند[17]،گروهى(به بهانه‏هاى واهى)سر از اطاعتم باز زدند و از دين بيرون‏رفتند[18]و دسته‏اى ديگر براى رياست و مقام از اطاعت‏حق سر پيچيدند[19](و جنگ‏صفين را براه انداختند)گويا نشنيده بودند كه خداوند ميفرمايد:«سرزمين آخرت را براى‏كسانى برگزيده‏ايم كه خواهان فساد در روى زمين و سركشى نباشد،عاقبت نيك،از آن پرهيزكاران است‏»(سوره قصص:83) چرا خوب شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند،ولى زرق‏برق دنيا چشمشان را خيره كرده و جواهراتش آنها را فريفته بود!. آگاه باشيد!بخدا سوگند،خدائى كه دانه را شكافت[20]،و انسان را آفريد،اگر نه اين‏بود كه جمعيت‏بسيارى گرداگردم را گرفته،و به ياريم قيام كرده‏اند،و از اين جهت‏حجت‏تمام شده است،و اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از علماء و دانشمندان(هر جامعه)گرفته كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان[21]سكوت نكنند،من‏مهار شتر خلافت را رها مى‏ساختم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و آخر آن را با جام آغازش‏سيراب ميكردم(آن وقت)خوب مى‏فهميديد كه دنياى شما(با همه زينتهايش)در نظر من‏بى ارزش‏تر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد![22].

هنگامى كه امير المؤمنين(ع)به اينجاى سخن رسيد،مردى از اهالى عراق برخاست،و نامه‏اى بدستش داد او همچنان نامه را نگاه مى‏كرد(پس از فراغت از نامه)،ابن عباس‏گفت اى امير مؤمنان!چه خوب بود،سخن را از جائى كه رها كردى ادامه ميدادى؟

ولى امام(ع)در پاسخش فرمود:«هيهات‏»اى پسر عباس‏«شعله‏اى از آتش دل‏بود،زبانه كشيد و فرو نشست‏»!

ابن عباس مى‏گويد:بخدا سوگند من هيچگاه بر سخنى هم چون اين گفتار تاسف‏نخوردم،كه امام(ع)نتوانست تا آنجا كه خواسته بود ادامه دهد.

سيد رضى ميگويد:مقصود امام(ع)از اينكه‏«رئيس خلافت‏به شتر سوارى سركش‏مى‏ماند»اين است كه اگر زمام را محكم بطرف خود بكشد،مركب چموش مرتب سر رااين طرف و آنطرف ميكشاند و بينى‏اش پاره مى‏شود،و اگر مهارش را رها كند با چموشى‏خود را در پرتگاه قرار ميدهد و او قدرت حفظ آن را ندارد.آنگاه گفته مى‏شود«اشنق الناقه‏»كه بوسيله مهار سر شتر را بطرف خود بكشد و بالا آورد«و شنقها»نيز گفته شده است اين‏را«ابن سكيت‏»در«اصلاح المنطق‏»گفته است.

و اينكه امام(ع)فرموده است‏«اشنق لها»و نگفته است‏«اشنقها»براى اين است كه‏آنرا در مقابل‏«اسلس لها»قرار داده گويا امام فرموده است اگر سر مركب را بالا آورد يعنى‏با مهار آنرا نگاهدارد(بينيش پاره مى‏شود).

توضيح‏ها:

[1]ابن جوزى حنفى در تذكرة الخواص ص 124 مى‏نويسد:استاد ماابو القاسم نفيس انبارى به اسناد خود اين خطبه را از ابن عباس نقل كرده كه گفت:

«پس از آن كه مردم با امير مؤمنان(ع)بيعت كردند و على بر منبر بود،شخصى‏از ميان صف صدا زد«ما الذى ابطا بك الى الان‏»:چه باعث‏شد تا بحال در بدست‏گرفتن خلافت مسامحه كردى؟امام(ع)در پاسخ او اين خطبه را ايراد فرمود،در مورد اين خطبه بعضى از مخالفان كه محتويات آن را بر خلاف ميل خود ديده‏اندسر و صداى زيادى به راه انداخته و مى‏گويند كه اين خطبه را«سيد رضى‏»ساخته‏و به على نسبت داده است!ولى‏«ابن ميثم‏»در«شرح نهج البلاغه‏»مى‏نويسد:

اين خطبه را در دو جا يافتم كه تاريخ آن قبل از تولد شريف رضى‏بوده است.

1-در كتاب‏«الانصاف‏»نوشته‏«ابى جعفر بن قبه‏»كه وفات او قبل از تولدرضى بوده است:

2-در نسخه‏اى كه به خط ابو الحسن‏«على بن محمد بن فرات‏»وزير«المقتدر بالله‏»كه حدود شصت و چند سال پيش از تولد رضى بوده است(شرح‏نهج البلاغه ابن ميثم جلد 1 صفحه 252 و253)

«ابن ابى الحديد»مى‏گويد:قسمت زيادى از اين خطبه را در نوشته‏هاى‏ابو القاسم بلخى امام بغداد ديدم كه در زمان حكومت مقتدر بالله مى-زيسته است.

و نيز مى‏گويد:«مصدق بن شبيب واسطى‏»گفته:اين خطبه را براى‏«ابن خشاب‏»خواندم او گفت:...بخدا قسم من اين خطبه را در كتابهائى ديدم‏كه 200 سال پيش از تولد سيد رضى: قبل از آنكه نقيب ابو احمد پدر رضى متولدشود نوشته شده بود(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 صفحه‏206-205چاپ جديد) براى تحقيق بيشتر ميتوانيد به كتاب نفيس الغدير-جلد7 صفحه 82مراجعه فرمائيد در آنجا اسناد و مدارك زيادى خواهيد يافت كه اين خطبه ازسخنان امام است.

ضمنا بايد توجه داشت كه علت نامگذارى اين خطبه،به‏«شقشقيه‏»درپايان خطبه آمده است كه امام در پاسخ ابن عباس مى‏فرمايد(هيهات شقشقه‏هدرت ثم قرت).

[2]اشاره به اين است كه ابو بكر توجه به جنبه‏هاى علمى و فضائل على‏را دارد و بارها چنانكه عايشه،ابن عباس،و عمر،شنيده‏اند او نيز شنيده است‏كه پيغمبر فرمود:«اقضا امتى على‏»«داناترين فرد امت من به قضاوت،على است‏و ابن عباس مى‏گفت:«ما علمى و علم اصحاب محمد فى علم على الا كقطرة‏فى سبعة ابحر:علم من و علم ديگر اصحاب پيغمبر در برابر علوم على(ع)چون قطره‏اى است در برابر هفت دريا!(به كتاب الغدير جلد3 صفحه 95-97چاپ دوم مراجعه فرمائيد).

[3] ينحدر عنى السيل:اشاره به اين است كه علوم و فضائل از او سرچشمه‏مى‏گيرد و دانشمندان بزرگ به اين حقيقت معترفند:

از جمله ابن ابى الحديد مى‏نويسد:تمام علوم اسلامى به على(ع)بازگشت ميكند:اما علم عقائد:معتزليها كه بزرگترين آنها«واصل بن عطاء»است‏شاگرد«ابن هاشم‏»فرزند محمد حنفيه است كه او از پذيرش على آموخته‏و اشعريها به‏«ابو الحسن اشعرى‏»منسوبند كه شاگرد ابو على جبائى بوده كه او خوداز سران معتزله است.

و اما علم فقه:تمام فقهاى اسلامى ريزه خوار خوان على(ع)هستند،زيرا«ابو حنيفه‏»از امام صادق(ع)كسب علم كرده،و علم او به على(ع)منتهى مى‏شود،و انتساب علوم شيعه به على(ع) بسيار روشن است،و«شافعى‏»شاگرد«محمد بن حسن‏»بود كه او شاگردى ابو حنيفه كرده، «احمد بن حنبل‏»نيز از شافعى‏آموخته،«مالك‏»هم شاگرد«ربيعه‏»است و ربيعه شاگرد«عكرمه‏»و او شاگردابن عباس است،ابن عباس هم كه شاگرد ملازم على بوده است و بازگشت‏فقه شيعه به او واضحتر از آن است كه گفته شود زيرا شيعه آنچه دارد از ائمه خوددارد كه همه آنها علوم خود را از على(ع)گرفته‏اند و او از پيامبر(ص).

و اما تفسير:كه مى‏دانيم مفسران اسلامى غالبا از ابن عباس نقل مى‏كنندو او شاگرد و ملازم دائمى امام(ع)بوده است.

و اما ادبيات همه مى‏دانند كه اصول آن را على بن ابيطالب(ع)به‏«ابو الاسوددئلى‏»آموخته است(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 صفحه‏17-20) .

[4]«ارى تراثى نهبا»اشاره به اين است كه ميراث الهى مرا به غارت‏مى‏برند،قرآن نيز خلافت را ارث الهى خوانده است‏«و ورث سليمان داود...»

(سوره نمل:16) و در سوره مريم آيه‏6 مى‏خوانيم كه يعقوب از خداوندفرزندى خواسته و چنين دعا مى‏كند:«يرثنى و يرث من آل يعقوب‏»روشن است‏كه وراثت‏سليمان از داود و يحيى از ذكريا و آل يعقوب ظاهرا چيزى جز خلافت‏الهى نبوده است (سيد قطب ،فى ظلال القرآن ج 5،ص‏246)

[5]ابو بكر در سال‏13 هجرى ماه جمادى الاخر از دنيا رفت.

(مروج الذهب جلد 2 صفحه 304 چاپ چهارم)

[6]مى‏گويند از كلمه‏«ادلى‏»استفاده مى‏شود كه جنبه رشوه در آن‏است اين ماده در قرآن آيه 188 بقره نيز در مورد رشوه بكار رفته است آنجاكه مى‏خوانيم‏«و تدلو بها الى الحكام لتاكلوا فريقا من اموال الناس بالاثم‏»:

«اموال خود را به حاكمان،براى خوردن ثروت مردم،به رشوه ندهيد».

ولى اين سؤال پيش مى‏آيد كه:عمر براى ابو بكر چه كرده بود تا خلافت‏را به عنوان رشوه و پاداش به او بسپارد؟پاسخ را مى‏توان از جملاتى كه ابن ابى‏الحديد نوشته است فهميد،او مى‏گويد:

«عمر همان كسى است كه پايه‏هاى خلافت ابو بكر را محكم كرد ومخالفين او را در هم شكست،او بود كه شمشير زبير را هنگاميكه از نيام بيرون‏آمده بود(و مى‏گفت‏خلافت‏بايد به اهلش برسد)شكست،و به سينه مقدادكوبيد،«سعد بن عباده‏»را در سقيفه زير لگد گرفت،و گفت:«سعد را بكشيدخدا او را بكشد»!بينى‏«حباب بن منذر»را له كرد،همو بود كه هاشميهائى كه درخانه فاطمه پناهنده شده بودند تهديد كرد و آنان را از آنجا خارج ساخت،و اگراو نبود كار ابو بكر و امور او روبراه نمى‏گرديد»)شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحديد جلد 1 صفحه 174 چاپ جديد).

[7]ابو بكر پس از بيعت،به مردم خطاب كرد و گفت:

«اقيلونى فلست‏بخيركم‏»:مرا از خلافت معذور داريد،كه بهتر از شمانيستم عبارت امام(ع) اشاره به همين است ولى عده‏اى از اهل تسنن مى‏گويندابو بكر چنين گفت:«وليتكم و ست‏بخيركم‏»امير شما شدم و از شما بهتر نيستم(نهج البلاغه عبده صفحه 40 چاپ دوم)

[8]اين جمله اشاره به خشونت عمر است،ابن ابى الحديد مى‏گويد:

«عمر زنى را براى پرسش از جريانى احضار كرد،زن حامله بود،هنگامى كه او را ديد بچه‏اش را سقط كرد(فلشدة هيبته القت ما فى بطنها فاجهضت‏به جنيناميتا)(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 صفحه 174)و نيز نقل كرده كه عمر هنگام مرگ از اهل شورى پرسيد:همه شما طمع درخلافت داريد؟...زبير گفت ما از تو كمتر نيستيم زيرا تو در ميان قريش نه از مادر اسلام سبقت داشتى،و نه در نزديكى به پيغمبر(ص).

ابو عثمان جاحظ گفته است:«بخدا سوگند اگر نه اين بود كه زبير مى-دانست عمر در همان ساعت از دنيا مى‏رود،هرگز چنين سخنى نمى‏گفت،ودر اين باره نفس نمى‏كشيد»(شرح ابن ابى الحديد جلد 1 صفحه 185)

[9]و يكثر العثار فيها...اشاره به اين است كه عمر در جنبه‏هاى علمى وقضاوت اشتباهات فراوانى داشته است،او بارها اعتراف كرده كه:«لو لاعلى لهلك عمر»اگر على نبود عمر هلاك شده بود و نيز گفته‏«اللهم لا تبقنى‏لمعضلة ليس لها ابن ابيطالب‏»«خدايا مرا در مشكلى كه على به كمكم نشتابد قرار مده‏»و«لا ابقانى الله بعدك يا على‏»:خدا مرا پس از تو زنده مگذارد(الغدير جلد3صفحه‏97 چاپ دوم)براى پى بردن به نمونه‏هائى از اين اشتباهات او به جلد6 الغدير صفحه 240به بعد مراجعه فرمائيد.

[10]عمر در ماه ذيحجه سال‏23 هجرى در اثر ضربت‏«فيروزه ابو لؤلؤه‏»غلام مغيرة بن شعبه از دنيا رفت.

[11]عمر هنگام مرگ در مورد خلافت‏به مشورت پرداخت،پيشنهاداينكه عبد الله فرزندش را خليفه كند رد كرد بخاطر اينكه از فرزندان خطاب نبايد دو نفر خليفه شوند.

پس از آن اضافه كرد:پيغمبر تا هنگام مرگ از اين شش نفر راضى بود:

على،عثمان،طلحه،زبير،سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف،لذاخلافت‏بين اينان بايد به شورا باشد تا يكى را از ميان خود انتخاب كنند،و دستوراحضار هر شش نفر را صادر كرد، سپس براى هر كدام عيبى برشمرد و از جمله‏به طلحه گفت:

پيغمبر تا دم مرگ بخاطر آن جمله كه پس از نزول آيه حجاب گفتى بر تو،غضبناك بود،و به على گفت:«شما مردم را به راه روشن و طريق صحيح به‏خوبى هدايت مى‏كنى،ولى تنها عيب تو شوخيهاى تو است!»بعد«ابو طلحه‏»انصارى را خواست و فرمان داد كه پس از دفن او با 50تن از انصار اين‏6 نفر را در خانه‏اى جمع كند،تا با يكديگر براى تعيين خلافت‏مشورت كنند،و در صورت توافق 5 نفر،گردن فرد ششم كه مخالف است‏بزندو در صورت توافق 4 نفر،دو نفر ديگر را سر ببرد،و چنانچه‏3 نفر يكطرف و3 نفرطرف ديگر بودند به آن‏3 توجه كند كه عبد الرحمن بن عوف بين آنها است،و سه نفر ديگر را در صورت پافشارى در مخالفت‏به قتل برساند،و هر گاه‏3 روزاز شورا گذشت و توافقى نشد،همه را گردن بزند،تا مسلمانان خود شخصى‏را انتخاب كنند،پس از دفن عمر ابو طلحه مقدمات اين كار را فراهم ساخت.

طلحه كه مى‏دانست‏با وجود على و عثمان خلافت‏به او نخواهد رسيد،و از على(ع)دل خوشى نداشت،براى تضعيف جانب او حق خود را به عثمان‏داد،زبير،در برابر،حق خود را به على واگذار كرد.

سعد بن ابى وقاص نيز كه ميدانست‏خليفه نمى‏شود،حق خويش را به‏پسر عمويش عبد الرحمن بن عوف داد.

(بنابر اين‏6 نفر در3 نفر خلاصه شدند)عبد الرحمان از على(ع)و عثمان پرسيد:كدام يك حاضريد از خلافت صرف نظر كنيد،و در تعيين دو نفر ديگرمختار باشيد؟

جوابى نشنيد،پس از آن خود را از ميدان خلافت‏بدر برد كه يكى از آن‏دو را انتخاب كند،به على(ع)رو كرد كه با تو بيعت مى‏كنم كه طبق كتاب خدا وسنت پيغمبر(ص)و روش ابا بكر و عمر با مردم رفتار كنى!على(ع)در پاسخ‏فرمود:مى‏پذيرم ولى طبق كتاب خدا و سنت پيغمبر و آنچه خود ميدانم عمل‏مى‏نمايم.

عبد الرحمن رو به عثمان كرد و همان جمله را تكرار كرد عثمان پذيرفت،بار ديگر عبد الرحمن به على(ع)همان جملات را گفت و همان پاسخ را شنيد،براى بار سوم نيز چنان گفت، و همان جواب را شنيد،لذا دست عثمان را به‏خلافت فشرد و گفت السلام عليك يا امير المؤمنين!

در اينجا بود كه على(ع)به عبد الرحمن فرمود:

«و الله ما فعلتها الا لانك رجوت منه ما رجى صاحبكما من صاحبه‏دق الله بينكما عطر منشم‏» («منشم‏»نام زنى عطار بوده كه در مكه زندگى مى‏كرده قبيله‏«خزاعه‏»و«جرهم‏» هر گاه مى‏خواستند جنگ كنند عطر او را استعمال مى‏كردند و هر گاه چنين مى‏كردند كشته ازدو جانب زياد مى‏شد لذا به صورت ضرب المثلى در آمد كه‏«اشام من عطر منشم‏» شومتر از عطر منشم(المنجد قسمت فرائد الادب).

«به خدا سوگند اين كار را نكردى مگر اينكه انتظاراتى از او داشتى كه آن‏دو نفر از يكديگر داشتند خداوند ميان شما جدائى افكند»!

مى‏گويند پس از آن بين عثمان و عبد الرحمن اختلاف افتاد كه تا پايان‏مرگ عبد الرحمان،با هم سخن نگفتند.(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديدجلد 1 صفحه 185-188)جالب اين است كه ابو عثمان جاحظ مى‏گويد:اگر كسى از عمر مى‏پرسيددر ابتدا گفتى پيغمبر از اين‏6 نفر راضى بود،پس چگونه مى‏گوئى،پيامبر تا دم‏مرگ بر طلحه غضبناك بود؟سپس اضافه مى‏كند، اگر كسى چنين مى‏گفت عمراو را به تير مى‏زد،اما چه كسى جرئت داشت كه ساده‏تر از اين را بپرسد؟

[12]«فصغى رجل منهم...»مراد از اين شخص سعد بن ابى وقاص است‏كه كينه على(ع)بدل داشت زيرا بستگان او را على(ع)در جنگ بدر كشته بود(شرح نهج البلاغه عبده صفحه 42) .

[13]«و مال الاخر...»مقصود عبد الرحمان بن عوف مى‏باشد،كه دامادعثمان بود زيرا همسر او ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط خواهر مادرى عثمان‏بوده است(عبده صفحه‏43).

[14]«مع هن و هن...»شايد اشاره به تمايل طلحه به عثمان باشد،زيرا بخششها و هدايائى بين آنها رد و بدل مى‏شد(شرح نهج البلاغه عبده صفحه 42)خليفه اسلامى بايد چگونه تعيين شود؟

در اينجا سؤالى است كه به ذهن مى‏رسد:اگر جانشينى پيامبر(ص)بايد ازطرف خداوند به وسيله رهبر قبلى تعيين شود،پس چگونه عمر آن را به شوراگذاشت؟

و اگر مى‏بايست مردم او را انتخاب كنند،چرا ابو بكر شخصا و بدون‏شورا عمر را تعيين كرد؟و عمر آن را به شورا گذاشت؟

اين سؤال پاسخى جز اين ندارد كه بگوئيم يكى از اين دو كار نادرست‏بوده است،و از آنجا كه به عقيده ما رهبر امت اسلامى(يعنى امام)بايد صفاتى داشته باشد كه جز خدا پى به وجود آنها نمى‏برد(مانند مقام عصمت و مقام خاص‏علمى)بايد منحصرا از ناحيه پروردگار تعيين گردد.

[15]«ثالث القوم...»اشاره به خليفه سوم است كه به سال‏23 سر كارآمد و در سال 35 هجرى بدست مسلمانان كشته شد.(مروج الذهب جلد 2صفحه 430)

[16]«خضم الابل نبتة الربيع‏»اشاره به اين است كه عثمان و خويشاوندان‏وى اموال مسلمانان يعنى بيت المال را تصاحب ميكردند كه به عنوان نمونه‏بچند قسمت از بخششها،و اموال او، اشاره مى‏كنيم:

خليفه سوم به دامادش‏«حارث بن حكم‏»برادر مروان 300000 درهم‏بخشيد و شترهاى زكات و قطعه زمينى كه پيغمبر اسلام آن را به عنوان صدقه‏وقف مسلمانان كرده بود به او داد.

و به سعيد بن عاص بن امية‏«100000»درهم بخشيد.

و هنگاميكه به مروان بن حكم‏«100000»درهم بخشيد به ابو سفيان نيز«200000»درهم داد.

به طلحه‏«32200000»درهم،زبير«59800000»درهم داد.

خود او«30500000»درهم و 350000 دينار.

يعلى بن اميه 500000 دينار.

عبد الرحمان 2560000 دينار از بيت المال برداشتند.

براى اطلاع بيشتر به مدارك اين بحث‏به جلد 8 الغدير قسمت‏بخششهاى‏عثمان صفحه‏286 مراجعه فرمائيد.زيرا ما آمار همه بخششهاى وى كه در آنجاآمده و به 126770000 درهم و به 4310000 دينار بالغ شده در اينجا نياورديم.

[17]«و كبت‏به بطنة...»اشاره به وضعى است كه عثمان به وجود آوردو سرانجام گرفتار كيفر آن شد.

او در اثر بخششها از بيت المال به بستگان خود،و اهانت‏به اصحاب خاص‏پيغمبر(ص)همچون ضرباتى كه به‏«عمار ياسر»وارد آورد كه باعث فتق اوگرديد،و اخراج دلخراش‏«عبد اله بن مسعود»از مسجد پيغمبر بدانگونه كه قسمتى‏از استخوانهاى دنده‏اش شكسته شد،و تبعيد صحابى پاك‏«ابوذر»كه پيغمبر درباره‏اش فرموده بود:«آسمان بر سر راستگوتر از ابو ذر سايه نيفكنده‏»به نقطه بدآب و هواى‏«ربذه‏»و گماردن عمال و فرمانروايان ناصالح از خويشاوندان خود درشهرهاى اسلامى،و رسيدگى نكردن به شكايات مردم در اين زمينه همه اينهاباعث‏شد كه گروهى از مسلمانان از شهرهاى مختلف در مدينه گرد آيند،و پس‏از استيضاح وى،خواستار كناره‏گيريش از خلافت‏شوند و چون نپذيرفت موجبات‏قتل او را فراهم ساختند.

براى اطلاع بيشتر به جلد9 الغدير مراجعه فرمائيد.

[18]«نكثت طائفة‏»:مقصود از اينان طلحه و زبير و افراد ديگرى هستندكه بيعت را شكستند و جنگ جمل را براه انداختند و عايشه را نيز در اين راه باخود همراه ساختند.

[19]«و مرقت اخرى‏»:مراد از اين گروه‏«خوارج‏»هستند يعنى همانهاكه در لشكر امام(ع)بودند و ابتداء امام(ع)را مجبور كردند كه‏«حكميت‏»رابپذيرد،و پس از آن كه آن حكم شوم صادر شد اعتراض كردند و سرانجام جنگ نهروان‏را براه انداختند كه بالاخره على(ع)كار آنها را يكسره كرد.

[20]«و قسط آخرون‏»:اينان كسانى بودند كه به رهبرى معاويه در برابرامام(ع)قيام كردند و نهايت‏ستمگرى را به خرج دادند و مبارزه‏هائى را براه‏انداختند كه مهمترين و معروفترين آنها«جنگ صفين‏»است.

[21]«فلق الحبة...»اشاره به ابتداى زندگى گياهان و اول حيات‏انسانها و اهميت آن است.

[22]«و لا سغب مظلوم...»اشاره به اين است كه دانشمندان اجتماع‏نبايد در برابر گرسنگى مظلومان و شكمخوارگى ستمكاران خاموش بنشينند.

[23]«ازهد عندى‏»اشاره به بى‏اعتنائى او نسبت‏به خلافت و دنيا است‏كه شرح آن در قسمتهاى ديگر خواهد آمد

شوراى خلافت و مرگ عمر بن خطاب

شوراى خلافت و مرگ عمر بن خطاب

-- عمر بن خطاب پس از 10 سال و 6 ماه و 4 شب خلافت، صبح روز چهارشنبه، 26 ذى حجه سال 23 هجرى توسط غلام "مغيرة بن شعبه" كه "فيروزان" نام داشت (و به "ابولؤلؤ" نيز معروف است) خنجر خورد، بشدت مجروح شد و در آستانه مرگ حتمى قرار گرفت .

اطرافيان خليفه، نگران وضعيت خلافت بودند و اين كه پس از مرگ او چه كسى جانشينش خواهد شد .

لذا به او گفتند: "خوب بود كسى را به جاى خودت منصوب مى كردى!" عمر پاسخ داد: "اگر ابوعبيده جراح زنده بود، او را به جاى خودم انتخاب مى كردم! چون او امين امت بود و اگر "سالم" غلام "ابوحذيفه" زنده بود، او را خليفه مى كردم؛ چون خدا را بسيار دوست مى داشت" و در بعضى نقلها آمده است كه عمر گفت: "از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: ابوعبيده، امين اين امت است و مى فرمود: سالم .

خدا را بسيار دوست مى دارد .

" سپس به او پيشنهاد كردند تا فرزندش "عبدالله" را خليفه كند، اما او نپذيرفت .

در نهايت، عمر بن خطاب دستور داد شورايى براى تعيين جانشين خليفه تشكيل شود و اعضاى شورا را بدين ترتيب معين كرد: 1- اميرالمؤمنين، على (ع) 2- عثمان بن عفان 3- عبدالرحمن بن عوف 4- سعدبن ابى وقاص 5- زبير بن عوام 6- طلحة بن عبيدالله .

عمر به آنان دستور داد از ميان خودشان يك نفر را برگزينند و هر كس انتخاب شد، بقيه موظف به يارى او هستند .

آنگاه گفت: "هر وقت من از دنيا رفتم، صهيب بر جنازه من نماز بخواند و شما 3 روز مهلت داريد با هم مشورت كنيد و روز چهارم بايد يك نفر از شما خليفه باشد!" با كمال تعجب مشاهده مى كنيم كه عمر بن خطاب، به اين سخنان اكتفا نكرد؛ بلكه "اب طلحه انصارى" را نيز فراخواند و به او دستور داد 50 نفر از مردان انصار را برگزيند و همگى به همراه صهيب، اعضاى شورا را در خانه اى جمع كنند و با شمشيرهاى برهنه، بيرون در شورا، مراقب باشند تا روز چهارم حتما خليفه معين شده باشد و به ابوطلحه گفت: "اگر 5 نفر درباره يكى از خودشان اتفاق نظر داشتند و يك نفر مخالفت كرد، سرش را با شمشير به دو نيم كن و اگر چهار نفر توافق كردند و دو نفر مخالف بودند، سر هر دو را بزن و اگر به دو دسته سه نفرى تقسيم شدند، خليفه بايد از دسته اى انتخاب شود كه عبدالرحمن بن عوف در ميان آنهاست و در اين صورت، سه نفر ديگر را بكش و اگر سه روز گذشت و خليفه انتخاب نشده بود، هر 6 نفر را بكشيد و بگذاريد خود مسلمانان شورا تشكيل دهند و هر كس را خواستند انتخاب كنند!" عمر در آخرين ساعات عمرش، اعضاى شورا را جمع كرد و آنان را يك يك مخاطب قرار داد و گفت: "آيا نمى خواهيد شما را از درونتان با خبر كنم .

اما تو اى زبير؛ هنگام خشنودى، مؤمنى و هنگام غضب، كافر! يك روز انسانى و يك روز شيطان ...

و تو اى طلحه! از روزى كه در جنگ احد يك انگشتت را از دست دادى و بخاطر اين اتفاق عصبانى بودى، تو را شناختم! رسول خدا (ص) هم در حالى از دنيا رفت كه از تو خشمگين بود، بخاطر آن سخنى كه در روز نزول آيه حجاب بر زبان راندى! و تو اى سعد! صاحب اسبهاى جنگى هستى كه با آنها مى جنگى ...

و قبيله "زهره" را با خلافت و اداره امور مردم چه كار! (سعد بن ابى وقاص از قبيله "بنى زهره" بود) و تو اى عبدالرحمن بن عوف! اگر نيمى از ايمان مسلمين را با ايمان تو بسنجند، تو برترى پيدا مى كنى .و لى با اين وجود، سستى و ضعف دارى .

اصلا قبيله "زهره" را با خلافت چه كار! - سپس به على (ع) رو كرد و گفت: - به خدا قسم تو شايسته اين كار بودى، اگر اين شوخ طبعى و مزاح در تو نبود! به خدا سوگند اگر تو خليفه باشى، مردم را بر حق آشكار و طريق واضح و روشن راهنمايى مى كنى! و تو اى عثمان! گويا مى بينم كه قريش تو را سرپرست امور كرده اند و تو بنى اميه و بنى ابى معيط را (كه از خويشاوندان تو محسوب مى شود) بر گردن مردم سوار كرده اى و غنائم را به آنان مى بخشى و گرگهاى شجاع عرب، به طرف تو هجوم مى آورند و تو را در بسترت سر مى برند! به خدا اگر خلافت را به تو سپارند، تو اين كارها را مى كنى و آنان نيز تو را مى كشند! - سپس موهاى جلو سر او را گرفت و گفت: - هر وقت خليفه شدى، به ياد سخنانم باش!"

پناه بر خدا از اين شورا!

-- اين سخن، سخن على (ع) است كه خود، يكى از اعضاى شورا بودند! شورايى كه برادر رسول خدا و داماد آن حضرت را همرديف افرادى معلوم الحال قرار مى دهد كه خود عمر مى دانست باطن آنان چيست! تشكيل اين شورا و سخنان عمر از جنبه هاى مختلفى قابل تأمل است: 1- اگر رسول خدا، آن انسان متصل به وحى و امين خدا در زمين و دلسوزترين افراد براى هدايت مردم، از دنيا رفت و خليفه اى برنگزيد (تا ابوبكر بتواند خليفه شود!) و تعيين خلافت از شؤون مربوط به خود مردم است نه رهبر قبلى، پس چرا ابوبكر و پس از او عمر، از اين روش سرپيچى كردند و هر كدام براى تعيين خليفه، قدمى برداشتند؟ 2- به حكم عقل، فقط كسى مى بايست سرپرست امور مردم باشد، كه جامع صفات پسنديده بوده، فردى متقى، مالك بر نفس خويش، آگاه به دين، آشنا به روش اداره امور و از هر گونه بدى و پليدى مبرا باشد .

اگر چنين كسى يافت نشد، در اين صورت بايد شخص مورد نظر، نسبت به سايرين از كمالات بالاترى برخوردار باشد و نقاط ضعف او نسبت به ديگران كمتر باشد .

در حالى كه عمر بن خطاب خودش معتقد است، "زبير" روزى انسان و روزى شيطان است و "طلحه" به خشم آورنده رسول خدا است و "سعدبن ابى وقاص" صرفا مرد جنگ است نه سياست و "عبدالرحمن" نيز شايسته خلافت نيست و "عثمان" هم فاميل پرستى است كه بيت المال را به خاطر تعصبات فاميلى بر باد مى دهد، پس چطور به خودش اجازه مى دهد آنان را در معرض خلافت قرار دهد؟ ديگر آن كه اين شوخ طبعى و مزاحى كه او ادعا مى كرد در على (ع) است چه بود؟ و بفرض كه چنين باشد، در مجموع، كدام يك از اين 6 نفر به خلافت سزاوارتر بودند؟ كسى كه با وجود شوخ طبعى، مردم را به راه راست و حق روشن هدايت مى كند يا مردى كه روزى شيطان است و روزى انسان و مردى كه ..

؟ علاوه بر آن، در سخنان عمر بن خطاب، تناقضى آشكار وجود دارد .

او در اينجا طلحه را متهم مى كند كه رسول خدا (ص) را به خشم آورده است و آن حضرت در حال غضب بر طلحه از دنيا رفتند .و لى در جاى ديگر، هنگامى كه مسأله شورا را مطرح مى كند و در صدد توجيه فرمان خويش است، به حاضران در مجلس مى گويد: "رسول خدا از دنيا رفت و از اين 6 نفر كه از قريش هستند راضى بود و من فكر كردم شورايى مركب از اين عده تشكيل شود تا خودشان يكى را انتخاب كنند!" 3- آن گونه كه عمر بن خطاب گفته است، "سالم"، غلام "حذيفه"، خدا را بسيار دوست مى داشت و "ابوعبيده جراح" امين اين امت بود؛ لذا آرزو مى كرد كاش آنان زنده بودند تا خلافت را به ايشان بسپارد .

اگر اين دو صفت براى تصدى امر خلافت كافى است، آيا در ميان امت اسلامى شخص ديگرى نبود كه واجد اين دو ويژگى باشد؟ عمر حتما روز جنگ خيبر را به ياد داشت كه رسول خدا (ص) فرمود: "فردا پرچم جنگ را به دست كسى مى دهم كه خدا و پيامبرش را دوست مى دارد و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى دارند و او ثابت قدم مى ماند و فرار نمى كند .

" و كاملا به ياد داشت كه فرداى آن روز، تنها كسى كه پرچم را از دست رسول خدا (ص) گرفت، على بن ابى طالب (ع) بود و خودش هم اعتراف كرد كه على (ع) مردم را به راه راست هدايت مى كند .

4- اگر "ابوعبيده جراح" و "سالم" لياقت خلافت را داشتند، در روز سقيفه، زمانى كه ابوبكر گفت: "با يكى از اين دو نفر (يعنى ابوعبيده جراح و عمر) بيعت كنيد" چرا عمر آنجا نگفت "ابوعبيده" امين اين امت است و چرا با او بيعت نكرد چرا "سالم" غلام "حذيفه" را جلو نينداخت و خلافت را بعهده "ابوبكر" گذاشت؟ چرا "ابوبكر" پس از خودش "ابوعبيده" را معرفى نكرد و چرا عمر، خلافت را پذيرفت در حالى كه كسى كه امين امت بود و لايق خلافت بود وجود داشت .

؟ 5- اصلا معلوم نيست عمر، به چه مجوز شرعى، دستور قتل كسانى را صادر مى كند كه نظرشان با بقيه تفاوت دارد! لابد براساس همين مجوز شرعى بود كه پس از رحلت رسول خدا (ص) و بيعت با ابوبكر، على (ع) را با آن همه افتخارات، تهديد به مرگ كردند و به بيعت وادارش كردند و بر اساس همان مجوز خانه اش را آتش زدند و فاطمه زهرا (س) را آزردند و مضروب كردند! 6- در يك تحليل نهايى از اين شورا، بايد سخن على (ع) را يادآور شويم كه پس از شنيدن دستور تشكيل شورا، خطاب به پسر عمويشان "ابن عباس" فرمودند: - خلافت از ما منحرف شد! - ابن عباس: از كجا فهميدى؟ - عمر، عثمان را در كنار من قرار داد و گفت خليفه در دسته اكثريت است و اگر دو دسته سه نفرى شدند، خليفه در دسته عبدالرحمن بن عوف است .

سعد وقاص هرگز با عمويش عبدالرحمن بن عوف مخالفت نمى كند .

عبدالرحمن هم داماد عثمان است و با هم اختلافى ندارند (بنا بر اين، اين سه نفر با هم خواهند بود) و اگر دو نفر ديگر هم با من باشند، سودى به حال من ندارد! اين سخن، گوياى آن است كه افراد شورا، با دقت انتخاب شده بودند و گزينش به نحوى بود كه فرد مورد نظر، خليفه شود، يا بهتر بگوييم فرد مورد نظر ديگر، يعنى على (ع)، خليفه نشود! وگرنه عمر مى توانست افرادى چون سلمان، ابوذر، مقداد، عمار ياسر و ...

را كه تأييدات فراوانى را از رسول خدا (ص) به دنبال داشتند، جزو شورا قرار دهد .

اما جهت گيرى اين عده از قبل كاملا روشن بود و به همين جهت از انتخاب آنان خوددارى كرد .

عمر، عملا تصميم نهايى را به عهده عبدالرحمن گذاشته بود .

مگر او چه كسى بود كه هنگام تقسيم اعضا به دو دسته مساوى بايد خليفه از دسته او انتخاب شود؟ به هر حال عمر بن خطاب درگذشت و "صهيب" بر او نماز خواند و خليفه به خاك سپرده شد .

پس از آن، اعضاى شورا، براى تعيين جانشين عمر جمع شدند .

البته اين تأخير شايد به خاطر احترام به خليفه بود و اين كه نمى بايست در حالى كه جنازه عمر بر زمين است، به كار ديگرى غير از مراسم تدفين پرداخت و شايد مردم، پس از رحلت رسول خدا (ص) لازم نمى ديدند صبر كنند تا جنازه پيامبر به خاك سپرده شود، سپس در سقيفه اجتماع كنند! در شورا گفت و گوها به طول انجاميد .

سرانجام "طلحه" كه مى دانست خلافت يا به على (ع) مى رسد يا به عثمان، خود را به نفع عثمان كنار كشيد .

پس از آن، "زبير" نيز خود را به نفع على (ع) كنار كشيد و در نتيجه، امر خلافت بين يكى از افراد باقيمانده، مردد شد .

آنگا، عبدالرحمن بن عوف خطاب به على (ع) و عثمان گفت: "كدام يك از شما دو نفر خود را كنار مى كشد تا ديگرى خليفه شود؟" هيچ كدام پاسخى ندادند .

پس از آن ، على (ع) را مخاطب قرار داد و گفت: "من با تو بيعت مى كنم به اين شرط كه به كتاب خدا و سنت رسول و روش شيخين (يعنى ابوبكر و عمر) عمل كنى!" على (ع) پاسخ داد: "بلكه من فقط به كتاب خدا و سنت رسول و نظر خودم عمل مى كنم!" عبدالرحمن رو به عثمان كرد و گفت: "با تو بيعت مى كنم به شرط آن كه به كتاب خدا و سنت رسول و سيره شيخين عمل كنى!" عثمان نيز پذيرفت .

عبدالرحمن مجددا همان سخنان را به على (ع) زد و باز همان پاسخ را شنيد و باز رو به عثمان كرد و سخنان گذشته را مطرح كرد و باز هم عثمان، شروط را پذيرفت و براى بار سوم نيز اين گفت و گو تكرار شد .

در اين مرحله چون عبدالرحمن ديد على (ع) از موضع خود عقب نشينى نمى كند و عثمان هم آماده است بار خلافت را به دوش كشد، دستش را به دست عثمان زد و گفت: "السلام عليك يا اميرالمؤمنين!" و بدين ترتيب فاميل پرست مترفى كه عمر بهتر مى دانست چه بر سر مردم خواهد آورد، جانشين عمر شد .

گفته اند على (ع) پس از تعيين شدن عثمان، خطاب به عبدالرحمن فرمودند: "به خدا قسم، تو خلافت را براى او قرار ندادى مگر به اين اميد كه عثمان تلافى كند، همان طور كه رفيق شما دو نفر (عمر) از رفيقش (ابوبكر) همين انتظار را داشت! (اين سخن اشاره دارد به روز سقيفه و تلاشهاى بى شائبه عمر به منظور اخذ بيعت براى ابوبكر) خداوند اتحاد ميان شما را از ميان بردارد!" از قضا پس از مدتى عثمان و عبدالرحمن بن عوف با هم اختلاف نظر پيدا كردند و تا زمان مرگ عبدالرحمن با هم قهر بودند .

در اينجا جا دارد بپرسيم اين چه سخنى بود كه عبدالرحمن زد و به على (ع) گفت: "بيعت مى كنم به شرطى كه به كتاب خدا و سنت رسول و سيره شيخين عمل كنى"؟ مگر همين عده نمى گفتند "كتاب خدا" براى ما كافى است؟ چطور در اينجا نه تنها علاوه بر "كتاب خدا" و "سنت رسول"، به "سيره شيخين" نيز احتياج پيدا كردند! بدين ترتيب، بار ديگر على (ع) در حالى كه استخوانى در گلو و خارى در چشم داشت، خانه نشينى اختيار كرد و در حالى كه شاهد زير پا گذاشتن حكم خدا بود، صبر پيشه كرد تا 12 سال ديگر بگذرد و زمام امور را به دست گيرد و دين خدا را احيا كند .

-- مآخذ: "اجتهاد در مقابل نص"، تأليف علامه سيد عبدالحسين شرف الدين (ره)، ترجمه على دوانى .

"الرسول الأعظم مع خلفائه"، تأليف مهدى القرشى، چاپ لبنان .

"على ومناوئوه"، تأليف دكتر نورى جعفر، چاپ مصر .

"شرح نهج البلاغه" تأليف ابن ابى الحديد معتزلى .

"حديقة الشيعة"، تأليف مقدس اردبيلى (ره) .

"عبدالله بن سبا و افسانه هاى تاريخى ديگر"، تأليف علامه سيد مرتضى عسكرى، ترجمه احمد فهرى زنجانى .

"تاريخ پيامبر اسلام" ، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .

"فروغ ابديت"، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

"تتمة المنتهى"، تأليف مرحوم حاج شيخ عباس قمى -- پاورقى ها: (1) اشاره به اين جمله كه از ابوبكر نقل شده است: "أقيلونى؛ فلست بخيركم و علىّ فيكم: بيعت مرا فسخ كنيد؛ زيرا وقتى على در ميان شماست، من بهترين شما نيستم!" (به "حديقة الشيعة" تأليف مرحوم مقدس اردبيلى) (2) "خبر متواتر" اصطلاحا خبرى است كه بواسطه كثرت نقل، قطع به صدور آن از معصوم (ع) حاصل مى شود .

خبر متواتر در مقابل "خبر واحد" است كه چنين قطعى را به دنبال خلافت عثمان بن عفان " ...

تا آنكه سومى آن گروه برپاخاست و خلافت را به دست گرفت در حالى كه مثل شترى كه از پرخورى بين محل بيرون دادن و محل خوردنش باد كرده باشد، خود را باد كرده بود و فرزندان پدرش نيز با او همچون شترى كه گياه بهارى را با حرص و ولع مى خورد، اموال خداوند را بناحق خوردند تا آنكه همه از دورش پراكنده شدند و رفتارش موجب سرعت قتل او شد و پرى شكمش او را به روانداخت ...

" (نهج البلاغه، خطبه3) .

به دنبال جراحت عمر و مرگ او، شوراى خلافت تشكيل شد و عثمان را به اين شرط كه به كتاب خدا و سنت رسول خدا (ص) و سيره شيخين، (يعنى ابوبكر و عمر) رفتار كند به خلافت برگزيد .

گويا عمر مى دانست كه عثمان اگر خليفه شود، چه رفتارى را از خود بروز خواهد داد .

او در سخنانى به عثمان گفته بود: "گويا مى بينم كه قريش تو را سرپرست امور كرده اند و تو، بنى اميه و بنى ابى معيط را (كه خويشاوندان عثمان بودند) بر گردن مردم سوار كرده اى، غنائم را به آنان مى بخشى، گرگهاى شجاع عرب به طرفت هجوم مى آورند و تو را در بسترت سر مى برند! به خدا اگر خلافت به تو برسد، آنچه گفتم واقع مى شود! هر وقت خليفه شدى به ياد سخنانم باش!" با اين وجود او را كانديداى خلافت كرده بود و بزودى معلوم شد پيشگويى هاى عمر درست بوده است .

عثمان، پس از تصدى امر خلافت تنها كارى كه كرد، اين بود كه به كتاب خدا و سنت رسول عمل نكند، همين و بس! او پس از خليفه شدن بسرعت بنى اميه و بنى ابى معيط را بر مردم مسلط كرد، آنان را به حكومت شهرها گمارد و پستهاى كليدى را بين آنان تقسيم كرد و به عنوان مشاوران خود برگزيد .