تشكيل سپاه از كوفه
تشكيل سپاه از كوفه
كتاب: فروغ ولايت ص 422 تا 429
نويسنده: جعفر سبحانى
در اين مرحله، نظر امام عليه السلام اين بود كه براى سركوبى ناكثين از مردم كوفه كمك بگيرد، چه تنها سنگرى كه براى او در سرزمين عراق باقى مانده بود شهر كوفه وقبايل اطراف آن بود. ولى در اين راه والى كوفه ابوموسى اشعرى مانع بود، زيرا هر نوع قيام را فتنه مىپنداشت ومردم را از يارى كردن امام -عليه السلام باز مىداشت.
ابو موسى پيش از بيعت مهاجرين وانصار با امام عليه السلام والى كوفه بود وپس از روى كار آمدن آن حضرت، به صلاحديد مالك اشتر، در پستخود باقى ماند. آنچه امام را بر ابقاى او د رمقام خود واداشت، علاوه بر نظر مالك اشتر، پيراستگى ابوموسى از اسراف در بيت المال وحيف وميل آن بود واز اين حيثبا ساير استانداران عثمان تفاوت وتمايز داشت.
بارى، امامعليه السلام چاره را آن ديد كه شخصيتهايى را به كوفه اعزام كند ودر اين مورد نامه هايى براى ابو موسى ومردم كوفه بفرستد تا زمينه را براى اعزام نيرو آماده سازند ودر غير اين صورت، به عزل استاندار ونصب ديگرى بپردازد. اينك شرح كارهايى كه امامعليه السلام در اين زمينه انجام داد:
1- اعزام محمد بن ابى بكر به كوفه
امام عليه السلام محمد بن ابى بكر ومحمد بن جعفر را همراه با نامهاى به كوفه اعزام كرد تا در يك مجمع عمومى نداى استمداد او را به سمع مردم كوفه برسانند، ولى سماجت ابو موسى در راى خود، تلاش هر دو نفر را بى نتيجه ساخت.هنگامى كه مردم به ابوموسى مراجعه مىكردند، مىگفت:«القعود سبيل الآخرة و الخروج سبيل الدنيا» (1) . يعنى: در خانه نشستن راه آخرت وقيام راه دنيا است(هر كدام را مىخواهيد برگزينيد!).از اين رو،نمايندگان امام عليه السلام بدون اخذ نتيجه كوفه را ترك گفتند ود رمحلى به نام «ذى قار» با آن حضرت ملاقات كردند وسرگذشتخود را بيان داشتند.
2- اعزام ابن عباس واشتر
امام عليه السلام در اين مورد نيز، همچون ديگر موارد، بر آن بود كه تا كار به بن بست نرسد دستبه اقدام شديدتر نزند. لذا مصلحت ديد كه پيش از اعزام ابو موسى دو شخصيت نامى ديگر، يعنى ابن عباس ومالك اشتر، را به كوفه روانه سازد تا از طريق مذاكره مشكل را بگشايند. پس به اشتر فرمود: كارى را كه انجام دادى واكنون نتيجهبدى داده استبايد اصلاح كنى. آن گاه هر دو نفر رهسپار كوفه شدند وبا ابو موسى ملاقات ومذاكره كردند.
اين بار ابو موسى سخن خود را در قالب ديگرى ريخت وبه آنان چنين گفت:
«هذه فتنة صماء، النائم فيها خير من اليقظان و اليقظان خير من القاعد و القاعد خير من القائم والقائم خير من الراكب والراكب خير من الساعي». (2)
اين شورشى است، كه انسان خواب در آن بهتر از بيدار است وبيدار بهتر از نشسته واو بهتر از ايستاده واو بهتر از سوار وسوار بهتر از ساعى است.
سپس افزود:شمشيرها را در غلاف كنيد و...
اين بار نيز نمايندگان امام، پس از سعى وتلاش بسيار، مايوسانه به سوى امام عليه السلام باز گشتند واو را از عناد وموضعگيرى خاص ابوموسى آگاه ساختند.
3- اعزام امام حسن(ع) وعمار ياسر
اين بار امام عليه السلام تصميم گرفت كه براى ابلاغ پيام خود از افراد بلند پايه تر كمك بگيرد وشايسته ترين افراد براى اينكار فرزند ارشد وى حضرت مجتبى عليه السلام وعمار ياسر بودند. اولى فرزند دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود كه پيوسته مورد مهر او بود ودومى از سابقان در اسلام كه مسلمانان ستايش او را از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بسيار شنيده بودند. اين دو بزرگوار نيز با نامهاى از امام عليه السلام وارد كوفه شدند. نخستحضرت مجتبى عليه السلام نامه امام عليه السلام را، كه بدين مضمون بود، بر مردم خواند:
از بنده خدا على امير مؤمنان به مردم كوفه، ياوران (3) شرافتمند وبلند پايگان عرب.اما بعد، من شما را از كار (قتل) عثمان آنچنان آگاه سازم كه شنيدن آن به سان ديدنش باشد. مردم بر كارهاى او خرده گرفتند ومن مردى از مهاجران بودم كه سعى مىكردم او را خرسند سازم وكمتر ملامتش كنم.د رحالى كه مثل طلحه وزبير نسبتبه او همچون شتر رميدهاى بود كه كمترين فشار بر او موجب تند بردن شتر وآهسته راه بردن آن «حداء» هاى ناراحت كننده او باشد. علاوه بر اين دو، عايشه نيز ناگهان بر او خشمگين شد وسرانجام گروهى بر او دستيافتند واو را كشتند.آن گاه مردم، بدون كمترين اكراه، بلكه با كمال رغبت، با من بيعت كردند. اى مردم! براى هجرت(مدينه) اهل خود را بيرون رانده وبه صورت ديگ جوشان در آمده وفتنه بر پا شده است. به سوى فرمانده خود بشتابيد وبه جهاد با دشمن خود مبادرت ورزيد. (4)
پس از قرائت نامه امام عليه السلام وقت آن رسيد كه نمايندگان آن حضرت نيز سخن بگويند واذهان مردم را روشن سازند. وقتى فرزند امام آغاز به سخن كرد چشمها به او دوخته شد وشنوندگان زير لب او را دعا مىكردند واز خدا مىخواستند كه منطق او را استوارتر سازد. حضرت مجتبى عليه السلام، د رحالى كه بر عصا يا نيزهاى تكيه داده بود، سخن خود را چنين آغاز كرد:
اى مردم! ما آمدهايم كه شما را به كتاب خدا وسنت پيامبرش وبه سوى داناترين ودادگرترين وبرترين واستوارترين فرد در امر بيعت از مسلمين بخوانيم. شما را به سوى كسى دعوت كنيم كه قرآن بر او ايراد نگرفته، سنت او را انكار نكرده ودر ايمان به كسى كه با او دو پيوند داشت (:ايمان وخويشاوندى) بر همه سبقت داشته وهرگز او را تنها نگذاشته است. در روزى كه مردم از اطراف او ( پيامبر) پراكنده شده بودند، خدا به كمك او اكتفا كرد. واو با پيامبر نماز مىگزارد، در حالى كه ديگران مشرك بودند.
اى مردم! چنين كسى از شما كمك مىطلبد وشما را به حق دعوت مىكند واز شما مىخواهد كه او را پشتيبانى كنيد وبر ضد گروهى كه پيمان خود را شكستهاند وصالحان از ياران او را كشتهاند وبيت المال او را به غارت بردهاند قيام كنيد. برخيزيد، كه رحمتخدا بر شما باد وبه سوى او حركت كنيد وبه كارهاى نيك فرمان دهيد واز بديها باز داريد وآنچه را كه نيكان آماده مىسازند شما نيز آماده سازيد.
ابن ابى الحديد از قول مورخ معروف ابومخنف براى امام حسن عليه السلام دو سخنرانى نقل مىكند كه ما به ترجمه يكى اكتفا كرديم. هر دو سخنرانى حضرت مجتبى عليه السلام، در تحريك عواطف وتشريح مواضع على عليه السلام، كاملا اعجاب انگيز است. (5)
وقتى سخنان امام مجتبى عليه السلام به پايان رسيد، عمار ياسر برخاست وخدا را ثنا گفت وبر پيامبر او درود فرستاد وسپس چنين گفت:
اى مردم! برادر وپسر عم پيامبر شما را براى كمك به دين خدا مىخواند.بر شما باد امامى كه كار خلاف انجام نمىدهد ودانشمندى كه نياز به تعليم ندارد وصاحب قدرتى كه هرگز نمىترسد وداراى سابقهاى در اسلام كه كسى به پايه او نمىرسد. اگر با او روبرو شويد حقيقت را براى شما بازگو مىكند.
سخنان فرزند پيامبر وصحابى بلند پايه او دلها را بيدار ووجدانهارا بيدارتر كرد وآنچه را كه استاندار ساده لوح رشته بود از هم گسست.چيزى نگذشت كه جوش وخروش در سراسر جمعيت افتاد.خصوصا وقتى كه زيد بن صوحان نامه عايشه را بر مردم كوفه خواند همه را در اعجاب فرو برد. او در نامه خود به زيد نوشته بود كه در خانه خود بنشيند وعلى را يارى نكند. زيد پس از خواندن نامه فرياد زد:مردم! آگاه باشيد كه وظيفه ام المؤمنين در خانه نشستن است ووظيفه من نبرد كردن در ميدان جهاد. اكنون او ما را به وظيفه خودش دعوت مىكند و خود وظيفه ما را بر عهده مىگيرد!
مجموع اين وقايع وضع را به نفع امام عليه السلام تغيير داد وگروهى آمادگى خود را براى يارى آن حضرت اعلام كردند ودر حدود دوازده هزار نفر خانه وزندگى خود را براى پيوستن به امام عليه السلام ترك گفتند.
ابو الطفيل مىگويد: امام، پيش از ورود سپاهيان كوفه به اردوى او، به من گفت كه تعداد يارانى كه از كوفه به سوى او مىآيند دوازده هزار ويك نفرند. من همه را پس از ورود شمردم; از آن عدد نه يك نفر كم بود ونه يك نفر فزون. (6)
ولى شيخ مفيد آمار سپاهيانى را كه از كوفه به سوى امام عليه السلام شتافتند شش هزار وششصد نفر ذكر مىكند ومىگويد:امام عليه السلام به ابن عباس گفت كه در ظرف دو روز تعداد ياد شده به سوى او مىآيند وطلحه وزبير را مىكشند. وابن عباس مىگويد كه چون از آمار سپاهيان تحقيق كرد گفتند كه شش هزار وششصد نفرند. (7)
تلاش بى ثمر ابو موسى
ابو موسى از دگرگونى وضع كوفه سختبرآشفت ورو به عمار ومردم كرد وگفت:
از پيامبر شنيدهام كه به زودى فتنهاى رخ مىدهد كه در آن نشسته بهتر از ايستاده وهر دو بهتر از سوارهاند، وخداوند خون ومال ما را به يكديگر حرام كرده است.
عمار،با روح پرخاشگرى كه داشت، گفت:آرى پيامبر خدا تو را قصد كرده وقعود تو بهتر از قيام توست نه ديگران. (8)
در اينجا بايد كمى در بارهحديثياد شده تامل كرد.
فرض مىكنيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين حديثى را بيان كرده است، ولى از كجا معلوم كه مقصود او حادثهجمل بوده است؟ آيا جلوگيرى از تجاوز گروهى كه براى كسب قدرت چهار صد نفر را مانند گوسفند سر بريدند فتته اى است كه قاعد در آن بهتر از قائم است؟
پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حادثههاى بسيارى رخ داده است; از سقيفه تا قتل عثمان. چرا حديث پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم ناظر به اين حوادث نباشد؟ اگر تاريخ را ورق بزنيم وحوادث سالهاى 11تا 35 هجرى را از نظر بگذرانيم خواهيم ديد كه برخى از آن حوادث بسيار اسف انگيز بوده است. مگر مىتوان از حادثه تلخ مالك بن نويره به سادگى گذشت؟ حوادث دوران خليفه سوم را، از جمله ضرب وشتم وتبعيد صالحان، مگر مىشود فراموش كرد؟ چرا اين حديث ناظر به دوران خلافت معاويه ومروان وعبد الملك نباشد؟
به علاوه، اصولا اسلام محكماتى دارد كه به هيچ وجه نمىتوان آنها را ناديده گرفت واز آن جمله اصل اطاعت از اولو الامر است. اطاعتخليفه منصوص يا منتخب از جانب مهاجرين وانصار يك وظيفه اسلامى است كه همگان بر آن صحه گذاردهاند وابو موسى نيز امام عليه السلام را به عنوان «ولىامر» مىشناخت، زيرا فرمان آن حضرت را پذيرفت ودر پست استاندارى كوفه باقى ماند و از آن پس هر كارى انجام مىداد به عنوان والى على عليه السلام انجام مىداد. در اين صورت نبايد در برابر آيه: اطيعوا الله واطيعوا الرسول و اولى الامر منكم حديث مجملى را دستاويز قرار مىداد وبا نص قرآنى مخالفت مىورزيد.
عزل ابو موسى از مقام استاندارى
اعزام نمايندگان متعدد وبى ثمر ماندن تمام كوششها، امام عليه السلام را بر آن داشت كه ابوموسى را از مقام خود معزول دارد. آن حضرت قبلا نيز در طى نامه اى حجت را بر او تمام كرده، به وى نوشته بود:من هاشم بن عتبه را اعزام كردم كه به كمك تو مسلمانان را به جانب ما روانه سازد، لذا بايد با او همكارى كنى. وما تو را به اين مقام گمارديم كه ياور حق باشى.
وقتى امام عليه السلام از تاثير نامهها واعزام شخصيتها در تغيير تفكر وراى استاندار مايوس گرديد، همراه با اعزام حضرت مجتبى عليه السلام نامهاى نيز به ابو موسى نوشت ورسما او را از مقام ولايت معزول كرد وقرظة بن كعب را به جاى وى گمارد. متن نامه امام چنين است:
«فقد كنت ارى ان تعزب عن هذا الامر الذي لم يجعل لك منه نصيبا سيمنعك من رد امري و قد بعثت الحسن بن علي و عمار بن ياسر يستنفران الناس و بعثت قرظة بن كعب واليا على المصر فاعتزل عملنا مذموما مدحورا».
چنين مصلحت مىبينم كه از اين مقام كنار بروى ;مقامى كه خدا براى تو در آن نصيبى قرار نداده است. وخدا از پيامد مخالفت تو مرا باز مىدارد. من حسن بن على وعمار ياسر را اعزام كردم تا مردم را براى كمك به ما گسيل دارند وقرظة بن كعب را والى شهر قرار دادم. از كارگزارى ما كنار برو، د رحالى كه نكوهيده ورانده شده هستى.
مضمون نامه در شهر منتشر شد وچيزى نگذشت كه مالك اشتر، كه به درخواستخود او اين بار نيز به كوفه اعزام شده بود دار الاماره را تحويل گرفت ودر اختيار استاندار جديد قرار داد وابو موسى، پس از يك شب اقامت، كوفه را ترك گفت. (9)
پىنوشتها:
1- تاريخ طبرى، ج3، ص393، وص496.
2- تاريخ طبرى، ج3،ص496.
3- در نامه امام عليه السلام در اينجا لفظ «جبهة الانصار» آمده است.جبهه به معنى گروه وپيشانى است ومقصود از انصار همان ياوران است، نه انصار در مقابل مهاجر، زيرا پيش از مهاجرت امام عليه السلام ازمدينه به كوفه، اين شهر مركز انصار اصطلاحى نبود.
4- نهج البلاغه، نامه نخست.
5- ر.ك. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج14، ص14- 11; تاريخ طبرى، ج3، ص500 -499.
6- ر.ك. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج14، ص14- 11; تاريخ طبرى، ج3، ص500 -499.
7- جمل، ص157.
8- تاريخ طبرى، ج3، ص 498.
9- تاريخ طبرى، ج3، ص 501.