بيعت از حضرت على عليه السلام و بنى هاشم

بيعت از حضرت على عليه السلام و بنى هاشم

كتاب: فروغ ولايت ص 179 تا 188

نويسنده: استاد جعفر سبحانى

اين بخش از تاريخ اسلام از دردناكترين وتلخترين بخشهاى آن است كه دلهاى بيدار وآگاه را سخت‏به درد مى‏آورد ومى‏سوزاند. اين قسمت از تاريخ در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن به صورت كوتاه وفشرده ودر كتابهاى علماى شيعه به صورت گسترده نوشته شده است.شايد در ميان خوانندگان گرامى كسانى باشند كه بخواهند ماجراى تجاوز به خانه وحى را از زبان محدثان وتاريخنويسان اهل تسنن بشنوند. از اين جهت، اين بخش را به اتكاى مدارك ومصادر آنان مى‏نويسيم تا افراد شكاك وديرباور نيز اين وقايع تلخ را باور كنند. در اين مقاله، ترجمه آنچه را كه مورخ شهير ابن قتيبه دينورى در كتاب «الامامة والسياسة‏» آورده است نقل مى‏كنيم وتجزيه وتحليل اين بخش را به بعد وامى‏گذاريم.

نويسندگان اهل تسنن اتفاق نظر دارند كه هنوز مدتى از بيعت‏سقيفه نگذشته بود كه دستگاه خلافت تصميم گرفت كه از حضرت على عليه السلام و عباس و زبير وساير بنى هاشم نسبت‏به خلافت ابوبكر اخذ بيعت كند تا خلافت وى رنگ اتحاد واتفاق به خود بگيرد ودر نتيجه هر نوع مانع و مخالف از سر راه خلافت‏برداشته شود.

پس از حادثه سقيفه، بنى هاشم وگروهى از مهاجران وعلاقه‏مندان امام عليه السلام به عنوان اعتراض در خانه حضرت فاطمه عليها السلام متحصن شده بودند.تحصن آنان در خانه حضرت فاطمه عليها السلام، كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از احترام خاصى برخوردار بود، مانع مى‏شد كه دستگاه خلافت انديشه يورش به خانه وحى را در دماغ خود بپرورد و متحصنان را به زور به مسجد بكشاند و از آنان بيعت‏بگيرد.

اما سرانجام علاقه به گسترش قدرت كار خود را كرد و احترام خانه وحى ناديده گرفته شد.خليفه، عمر را با گروهى مامور كرد تا به هر قيمتى كه باشد متحصنان را از خانه حضرت فاطمه عليها السلام يبرون بكشند و از همه آنان بيعت‏بگيرند. وى با گروهى كه در ميان آنان اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة و ثابت‏بن قيس و محمد بن مسلمة به چشم مى‏خوردند (1) رو به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آورد تا متحصنان را به بيعت‏با خليفه دعوت كند واگر به درخواست وى پاسخ مثبت نگفتند آنان را به زور از خانه بيرون كشيده، به مسجد بياورند. مامور خليفه در مقابل خانه با صداى بلند فرياد زد كه متحصنان براى بيعت‏با خليفه هرچه زودتر خانه را ترك گويند.اما داد و فرياد او اثر نبخشيد و آنان خانه را ترك نگفتند.

در اين هنگام مامور خليفه هيزم خواست تا خانه را بسوزاند وآن را بر سر متحصنان خراب كند.ولى يكى از همراهان او به پيش آمد تا مامور خليفه را از اين تصميم باز دارد وگفت:چگونه خانه را آتش مى‏زنى در حالى كه دخت پيامبر فاطمه در آنجاست؟وى با خونسردى پاسخ داد كه بودن فاطمه در خانه مانع از انجام اين كار نمى‏تواند باشد.

در اين موقع حضرت فاطمه عليها السلام پشت در قرار گرفت وگفت:

جمعيتى را سراغ ندارم كه در موقعيت‏بدى همچون موقعيت‏شما قرار گرفته باشند.شما جنازه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در ميان ما گذاشتيد واز پيش خود در باره خلافت تصميم گرفتيد.چرا حكومت‏خود را بر ما تحميل مى‏كنيد و خلافت را كه حق ماست‏به خود ما باز نمى‏گردانيد؟

ابن قتيبه مى‏نويسد:

اين بار مامور خليفه از اخراج متحصنان منصرف شد وبه حضور خليفه آمد واو را از جريان آگاه كرد.خليفه كه مى‏دانست‏با مخالفت متحصنان، كه شخصيتهاى بارزى از مهاجران وبنى هاشم بودند، پايه‏هاى حكومت او محكم واستوار نمى‏شود اين بار غلام خود قنفذ را مامور كرد كه برود و على عليه السلام را به مسجد بياورد. او نيز پشت در آمد وعلى عليه السلام را صدا زد وگفت: به امر خليفه رسول خدا بايد به مسجد بياييد! وقتى امام عليه السلام اين جمله را از قنفذ شنيد گفت:چرا به اين زودى به رسول خدا دروغ بستيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كى او را جانشين خود قرار داد تا وى خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باشد؟غلام با نوميدى بازگشت وجريان را به آگاهى خليفه رساند.

مقاومت متحصنان در برابر دعوتهاى پياپى دستگاه خلافت‏خليفه را سخت عصبانى وناراحت كرد. سرانجام عمر، براى دومين با، با گروهى رو به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آورد. هنگامى كه دخت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صداى مهاجمان را شنيد از پشت در با صداى بلند ناله كرد وگفت:

پدرجان، اى پيامبر خدا، پس از درگذشت تو با چه گرفتاريهايى از جانب زاده خطاب وفرزند ابوقحافه مواجه شده‏ايم.

ناله‏هاى حضرت فاطمه عليها السلام، كه هنوز در سوگ پدر نشسته بود، چنان جانگذاز بود كه گروهى از آن جمعيت را كه همراه عمر آمده بودند از انجام ماموريت‏حمله به خانه زهرا منصرف كرد واز همانجا گريه كنان بازگشتند.

اما عمر و گروهى ديگر، كه براى گرفتن بيعت از حضرت على عليه السلام وبنى هاشم اصرار مى‏ورزيدند، او را با توسل به زور از خانه بيرون آوردند واصرار كردند كه حتما با ابوبكر بيعت كند. امام عليه السلام فرمود:اگر بيعت نكنم چه خواهد شد؟ گفتند: كشته خواهى شد. حضرت على عليه السلام گفت: با چه جرات بنده خدا وبرادر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را خواهيد كشت؟

مقاومت‏سرسختانه حضرت على عليه السلام در برابر دستگاه خلافت‏سبب شد كه او را به حال خود واگذارند. امام عليه السلام از فرصت استفاده كرد و به عنوان تظلم، به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزديك شد وهمان جمله‏اى را كه هارون به موسى عليه السلام گفته بود بر زبان آورد وگفت:

يابن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني .(اعراف:150)برادر! پس از درگذشت تو، اين گروه مرا ناتوان شمردند ونزديك بود كه مرا بكشند. (2)

داورى تاريخ در باره هجوم به خانه وحى

حوادث پس از سقيفه يكى از دردناكترين وتلخترين حوادث تاريخ اسلام وزندگانى امير مؤمنان عليه السلام است.واقع‏نمايى و رك‏گويى در اين زمينه موجب رنجش گروهى است كه نسبت‏به مسببان و گردانندگان اين حوادث تعصب مى‏ورزند وحتى الامكان مى‏خواهند گردى بر دامن آنان ننشيند وقداست ونزاهت آنان محفوظ بماند; چنانكه پوشاندن حقايق و وارونه جلوه دادن حوادث يك نوع خيانت‏به تاريخ و نسلهاى آينده محسوب است و هرگز يك نويسنده آزاد ننگ اين خيانت را بر خود نمى‏خرد و براى جلب نظر گروهى بر روى حقيقت پا نمى‏گذارد.

بزرگترين حادثه تاريخى پس از انتخاب ابوبكر براى خلافت موضوع هجوم بردن به خانه وحى ومنزل حضرت فاطمه عليها السلام است، به قصد آنكه متحصنان بيت‏حضرت فاطمه را براى اخذ بيعت‏به مسجد بياوررند. تشريح وارزيابى صحيح اين موضوع مستلزم آن است كه به اتكاى مصادر مطمئن در صحت‏يا سقم سه موضوع زير بحث كنيم وسپس در باره نتايج‏حادثه به داورى بپردازيم.اين سه موضوع عبارتند از:

1- آيا صحيح است كه ماموران خليفه تصميم گرفتند خانه حضرت فاطمه عليها السلام را بسوزانند؟در اين مورد تا كجا پيش رفتند؟

2- آيا صحيح است كه امير مؤمنان عليه السلام را به وضع زننده و دلخراشى به مسجد بردند تا از او بيعت‏بگيرند؟

3- آيا صحيح است كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين حادثه از ناحيه مهاجمان صدمه ديد وفرزندى را كه در رحم داشت‏ساقط كرد؟

اين سه مورد از موارد حساس در اين حادثه است كه ما به اتكاى مصادر ومدارك دانشمندان اهل سنت در باره آنها به بحث مى‏پردازيم.

از تعاليم زنده وارزنده اسلام اين است كه هيچ مسلمانى نبايد به خانه كسى وارد شود مگر اينكه قبلا اذن بگيرد واگر صاحب خانه معذور بود واز پذيرفتن مهمان پوزش خواست عذر او را بپذيرد وبدون اينكه برنجد از همانجا باز گردد. (3)

قرآن مجيد، گذشته از اين دستور اخلاقى، هر خانه‏اى را كه در آن صبح و شام نام خدا برده شود واو را پرستش كنند محترم شمرده است:

في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو و الآصال .(نور:36) (4)

خداوند به تعظيم وتكريم خانه‏هايى فرمان داده است كه در آنها مردان پاكدامن، صبح وشام، خدا را تسبيح وتقديس مى‏كنند.

احترام اين خانه‏ها به سبب عبادت و پرستشى است كه در آنها انجام مى‏گيرد وبه احترام رجال الهى است كه در آنها به تسبيح و تقديس خدا مشغولند، وگرنه خشت وگل هيچ گاه احترامى نداشته ونخواهد داشت.

از ميان همه خانه‏هاى مسلمانان، قرآن كريم در باره خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسلمانان دستور خاص مى‏دهد ومى‏فرمايد:

يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لكم .(احزاب:53)

اى افراد با ايمان به خانه‏هاى پيامبر بدون اذن وارد نشويد.

شكى نيست كه خانه حضرت فاطمه عليها السلام از جمله بيوت محترم ورفيعى است كه در آنجا زهرا و فرزندان وى خدا را تقديس مى‏كردند. نمى‏توان گفت كه خانه عايشه يا حفصه خانه پيامبر است، اما خانه دخت والامقام وى، كه گراميترين زنان جهان است، يقينا خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.

اكنون ببينيم ماموران دستگاه خلافت احترام خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را تا چه حد رعايت كردند. بررسى حوادث روزهاى نخست‏خلافت ثابت مى‏كند كه ماموران دستگاه خلافت همه اين آيات را زير پا نهاده، شئون خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را اصلا رعايت نكردند. بسيارى از تاريخنويسان اهل تسنن حادثه حمله به خانه وحى را به طور مبهم وبرخى از آنان تا حدى روشن نوشته‏اند.

طبرى كه نسبت‏به خلفا تعصب خاصى دارد فقط مى‏نويسد كه عمر با جمعيتى در برابر خانه زهرا عليها السلام آمد وگفت:

به خدا قسم، اين خانه را مى‏سوزانم يا اينكه متحصنان، براى بيعت، خانه را ترك گويند. (5)

ولى ابن قتيبه دينورى پرده را بالاتر زده، مى‏گويد كه خليفه نه تنها اين جمله را گفت، بلكه دستور داد در اطراف خانه هيزم جمع كنند وافزود:

به خدايى كه جان عمر در دست اوست، يا بايد خانه را ترك كنيد يا اينكه آن را آتش زده ومى‏سوزانم.

وقتى به او گفته شد كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم،حضرت فاطمه، در خانه است، گفت: باشد. (6)

مؤلف «عقد الفريد» (7) گامى پيشتر نهاده، مى‏گويد:

خليفه به عمر ماموريت داد كه متحصنان را از خانه بيرون كند واگر مقاومت كردند با آنان بجنگد. از اين رو، عمر آتشى آورد كه خانه را بسوزاند.در اين موقع با فاطمه روبرو شد. دخت پيامبر به او گفت: فرزند خطاب، آمده‏اى خانه ما را به آتش بكشى؟ وى گفت: آرى، مگر اين كه همچون ديگران با خليفه بيعت كنيد.

هنگامى كه به كتابهاى علماى شيعه مراجعه مى‏كنيم جريان را واضحتر وگوياتر مى‏يابيم.

سليم بن قيس (8) در كتاب خود حادثه هجوم به خانه وحى را به طور مبسوط نگاشته، پرده از چهره حقيقت‏برداشته است.او مى‏نويسد:

«مامور خليفه آتشى برافروخت وسپس فشارى به در آورد ووارد خانه شد، ولى با مقاومت‏حضرت فاطمه عليها السلام روبرو گرديد. (9)

عالم بزرگوار شيعه، مرحوم سيد مرتضى، بحث گسترده‏اى در باره حادثه كرده است. از جمله، از حضرت صادق عليه السلام نقل مى‏كند كه حضرت على عليه السلام بيعت نكرد تا آنگاه كه دود غليظى خانه او را فرا گرفت. (10)

در اينجا دامن سخن را در باره نخستين پرسش از حادثه جمع مى‏كنيم وقضاوت را به دلهاى بيدار واگذار مى‏كنيم ودنبال حادثه را به اتكاى مدارك اهل تسنن مى‏نگاريم.

چگونه حضرت على (ع) را به مسجد بردند؟

اين بخش از تاريخ اسلام همچون بخش پيش تلخ ودردناك است زيرا هرگز تصور نمى‏رفت كه شخصيتى مانند حضرت على عليه السلام را به وضعى به مسجد ببرند كه چهل سال بعد، معاويه آن را به صورت طعن وانتقاد نقل كند. وى در نامه خود به امير المؤمنين عليه السلام پس از يادآورى مقاومت امام عليه السلام در برابر دستگاه خلافت چنين مى‏نويسد:

...تا آنجا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده وهمچون شتر سركش براى بيعت‏به طرف مسجد كشاندند. (11)

امير مؤمنان در پاسخ نامه معاويه، تلويحا، اصل موضوع را مى‏پذيرد وآن را نشانه مظلوميت‏خود دانسته، مى‏گويد:

گفتى كه من به سان شتر سركش براى بيعت‏سوق داده شدم.به خدا سوگند، خواستى از من انتقاد كنى ولى در واقع مرا ستودى وخواستى رسوايم كنى اما خود را رسوا كردى.هرگز بر مسلمانى ايراد نيست كه مظلوم واقع شود. (12)

ابن ابى الحديد تنها كسى نيست كه جسارت به ساحت قدس امام عليه السلام را نقل كرده است، بلكه پيش از او ابن عبد ربه در «عقد الفريد» (ج‏2،ص‏285) وپس از وى مؤلف «صبح الآعشى‏» (در ج‏1، ص‏128) نيز آن را نقل كرده‏اند.

شگفت اينجاست كه ابن ابى الحديد هنگامى كه به شرح نامه بيست وهشتم امام عليه السلام در نهج البلاغه مى‏رسد نامه آن حضرت ونامه معاويه را نقل مى‏كند ودر صحت ماجرا ترديد نمى‏كند، ولى در آغاز كتاب، هنگامى كه شرح خطبه بيست وششم را به پايان مى‏برد، اصل واقعه را انكار كرده مى‏گويد:اين نوع مطالب را تنها شيعه نقل كرده و از غير آنان نقل نشده است. (13)

جسارت به ساحت‏حضرت زهرا عليها السلام

سومين پرسش اين بود كه آيا در ماجراى بيعت گرفتن از حضرت على عليه السلام به دخت گرامى پيامبر نيز جسارتى شد و صدمه‏اى رسيد يا نه؟

از نظر دانشمندان شيعه پاسخ به اين سؤال ناگوارتر از پاسخ به دو سؤال گذشته است.زيرا هنگامى كه مى‏خواستند حضرت على عليه السلام را به مسجد ببرند با مقاومت‏حضرت فاطمه عليها السلام روبرو شدند وحضرت فاطمه براى جلوگيرى از بردن همسر گراميش صدمه‏هاى روحى وجسمى بسيار ديد كه زبان وقلم ياراى گفتن ونوشتن آنها را ندارد. (14)

ولى دانشمندان اهل تسنن براى حفظ موقعيت‏خلفا از بازگو كردن اين بخش از تاريخ خوددارى كرده‏اند وحتى ابن ابى الحديد در شرح خود آن را از جمله مسائلى دانسته است كه در ميان مسلمانان تنها شيعه آن را نقل كرده است. (15)

دانشمند بزرگوار شيعه مرحوم سيد مرتضى مى‏گويد:

در آغاز كار محدثان وتاريخنويسان از نقل جسارتهايى كه به ساحت دخت پيامبر اكرم وارد شد امتناع نمى‏كردند واين مطلب در ميان آنان مشهور بود كه مامور خليفه با فشار در خانه را بر حضرت فاطمه عليها السلام زد واو فرزندى را كه در رحم داشت‏سقط كرد وقنفذ، به امر عمر، زهرا عليها السلام را زير تازيانه گرفت تا دست از حضرت على عليه السلام بردارد. ولى بعدها ديدند كه نقل اين مطالب با مقام وموقعيت‏خلفا سازگار نيست واز نقل آنها خوددارى كردند. (16)

گواه گفتار سيدمرتضى اين است كه، به رغم عنايتها وكنترلهاى بسيار، باز هم اين جريان در برخى از كتابهاى آنان به چشم مى‏خورد.شهرستانى از ابراهيم بن سيار معروف به غطام، رئيس معتزله، نقل مى‏كند كه وى مى‏گفت:

عمر در ايام اخذ بيعت در را بر پهلوى فاطمه زد و او بچه‏اى را كه در رحم داشت‏سقط كرد. ونيز فرمان داد كه خانه را با كسانى كه در آن بودند بسوزانند، در حالى كه در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كسى ديگر نبود. (17)

پى‏نوشت‏ها:

1- نام اين افراد را ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه(ج‏2، ص 50) آورده است.

2- الامامة والسياسة، ج‏1، صص‏13- 12.

3- سوره نور، آيات‏27 و28: يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوتا غير بيوتكم حتى تستانسوا ... .

4- بسيارى از مفسران مى‏گويند كه مقصود از بيوت همان مساجد است، در صورتى كه مسجد يكى از مصاديق بيت است نه مصداق منحصر به فرد آن.

5- تاريخ طبرى، ج‏3، ص 202، چاپ دايرة المعارف. عبارت طبرى چنين است:

اتى عمر بن خطاب منزل علي فقال: لاحرقن عليكم او لتخرجن الى البيعة.

ابن ابى الحديد در شرح خود (ج‏2، ص‏56) اين جمله را از كتاب سقيفه جوهرى نيز نقل كرده است.

6- الامامة والسياسة، ج‏2، ص 12; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏1، ص 134; اعلام النساء، ج‏3، ص 1205.

7- ابن عبد ربه اندلسى، متوفاى سال 495 هجرى. عبارت وى چنين است:

بعث اليهم ابوبكر عمر بن خطاب ليخرجهم من بيت فاطمة و قال له ان ابوا فقاتلهم. فاقبل بقبس من النار على ان يضرم عليهم الدار. فلقيته فاطمة فقالت‏يابن الخطاب اجئت لتحرق دارنا؟ قال:نعم او تدخلوا فيما دخلت فيه الامة; عقد الفريد، ج‏4، ص 260. همچنين ر.ك. تاريخ ابى الفداء، ج‏1، ص‏156 واعلام النساء، ج‏3، ص‏1207.

8- سليم بن قيس كوفى از تابعين به شمار مى‏رود. عصر امير مؤمنان وامام حسين وحضرت سجاد عليهم السلام را درك كرده ودر دوران حكومت‏حجاج (حدود سال 90 هجرى قمرى) درگذشته است. كتاب او به نام اصل سليم يكى از اصول معتبر شيعه است.

9- اصل سليم، ص 74، طبع نجف اشرف.

10- و الله ما بايع علي حتى رآى الدخان قد دخل بيته; تلخيص الشافي، ج‏3، ص‏76.

11- متن نامه معاويه را ابن ابى الحديد در شرح خود(ج‏15، ص‏186) نقل كرده است.

12- نهج البلاغه، نامه 28.

13- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص 60.

14- از ميان كتابهاى شيعه كتاب سليم بن قيس مشروح جريان را (در صفحه 74 به بعد) آورده است.

15- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص 60.

16- تلخيص الشافى، ج‏3، ص‏76، شافى نوشته سيد مرتضى است كه شيخ طوسى آن را تلخيص كرده است.

17- ملل ونحل، ج‏2، ص 95.

پاسخ اهل تسنن به شبهه ای که شیعه مطرح می کند: آتش زدن در خانه حضرت زهرا

پاسخ اهل تسنن به شبهه ای که شیعه مطرح می کند:

آتش زدن در خانه حضرت زهرا س


اما بر خلاف‌ آنچه‌ دیگران‌ ادعا می‌نمایند، ما - اهل تسنن- معتقدیم‌ كه‌ همه ی‌ صحابه‌ و خصوصاً حضرت‌ ابوبكر و عمر رضی‌الله عنهما با دخت‌گرامی ‌رسول‌ اكرم (صلی الله علیه وسلم) رفتاری‌ شایسته‌ داشته‌اند و احترام‌ خانه‌ آن‌ بانوی‌ بزرگوار را كاملاً مراعات‌ نموده‌اند.... از طرفی، امام‌ صادق‌(رحمه الله) ...می‌فرمود: «من‌ از دو سو نواده‌ی‌ ابوبكرم‌» عقیده‌ و اراده‌ی‌ خاص‌ حضرت‌ عمر فاروق(رضی الله عنه) به‌ اهل‌ بیت‌ پیامبر(صلی الله علیه وسلم)، سبب‌ شد تا ایشان‌ از ام‌ كلثوم‌ رضی‌الله عنها دختر گرامی‌حضرت‌ علی‌ و فاطمه‌ زهرا رضی‌الله عنهما خواستگاری‌ نمایند ...پس‌ او را به‌ زنی‌ گرفت‌ و ده‌ هزار دینار به‌ او مهریه‌ داد. كدام‌ عقل‌ سلیم‌ می‌پذیرد كه‌ حضرت‌ علی( رضی الله عنه) دخترش‌ را به‌ ازدواج‌ قاتل‌ همسر گرامی اش‌، فاطمه (رضی‌الله عنها) در آورد و با وی‌ رابطه‌ی دوستانه‌ برقرار نماید!؟ علامه‌ امینی‌ در كتاب‌ «الغدیر» می‌گوید: نشناختن‌ حق‌ ابوبكر و كم‌ رنگ‌ جلوه‌ دادن‌ شخصیت‌ او، ازجنایات‌ فاحش‌ و قضاوت‌ ناعادلانه‌ و داوری‌ از روی‌ احساسات‌ به‌ شمار می‌آید. نتیجه: در هیچ روایت معتبری نیامده است که در خانه حضرت زهرا را آتش زدند. ایشان را کتک زدند. امیرالمومنین را دست بسته به مسجد بردند و اینکه امیرالمومنین با ابوبکر و عمر دشمنی داشتند. ضمنا اهل تسنن معتقدند: عصمت‌ حضرت‌ فاطمه‌ زهرارضی‌الله عنها و صحابه‌، تابعین‌ و ائمه بی‌ مورد است‌ و عصمت‌ از دیدگاه‌ اهل‌سنت‌ و جماعت‌ فقط‌ مختص‌ انبیا علیهم السلام است‌.

پاسخ شیعیان

در پاسخ به اهل سنت در باره عصمت حضرت زهرا(س) استناد میکنم به کتب علما بزرگ اهل سنت که به استناد آیه مبارکه تطهیر اعتراف به معصومیت آن حضرت و ۱۱فرزند ایشان دارند :
- امام ثعلبی در تفسیر کشف البیان
- امام فخر رازی در صفحه ۷۸۳ جلد ششم تفسیر کبیر
- جلال الدین سیوطی در صفحه ۱۹۹ جلد پنجم درالمنثور و صفحه ۲۶۴ جلد دوم خصائص الکبری
- نیشابوری در جلد سوم تفسیر
- امام عبدالرزاق الرسعنی در تفسیر رموزالکنوز
- ابن حجر عسقلانی در صفه ۲۰۷ جلد چهارم اصابه
- ابن عساکردر صفحه ۲۰۴ و ۲۰۶ جلد چهارم تاریخ ابن عساکر
- امام احمد حنبل در صفحه ۳۳۱ جلد اول مسند
- محب الدین طبری در صفحه ۱۸۸ جلد دوم رباض النضره
- مسلم ابن حجاج در صفحه ۳۳۱ جلد دوم و صفحه ۱۳۰ جلد هفتم صحیح
- نبهانی در صفحه ۱۰ شرف الموید ( چاپ بیروت )
- محمدبن یوسف گنجی شافعی در باب ۱۰۰ کفایت الطالب با نقل شش خبر
- شیخ سلیمان بلخی حنفی در باب ۳۳ ینابع الموده از صحیح مسلم و شواهد حاکم از عایشه ( ام المومنین )

در باب اهانت به حضرت زهرا(س) و شدت عملی که منجر به سقط جنین آن حضرت گردید نیز استناد میکنم کتب علما اهل سنت و کتب مورد قبول ایشان :
- واقعه ثبت شده در کتاب اثبات الوصیه به تحریر ابن الحسن علی ابن الحسین مسعودی صاحب مروج الذهب متوفی سال ۳۴۶ قمری مورخ شهیر مقبول القول فریقین
- صلاح الدین خلیل بن ابیک الصفدی در کتاب وافی بالوفیات ضمن حرف الف کلمات و عقاید ابراهیم بن سیار بن هانی بصری معروف به نظام معتزلی را نقل نموده که : (( ان عمر ضرب بطن فاطمه یوم البیعه حتی القت المحسن من بطنها )) یعنی : در روز بیعت عمر چنان به شکم فاطمه (س) زد که محسن از شکمش ساقط گردید .
- در کتب معتبره علما اهل سنت از قبیل : بلاذری - ابن خزابه - ابن عبدربه - جوهری - مسعودی - ابراهیم بن سیار بن هانی بصری معروف به نظام معتزلی - ابن ابی الحدید - ابن قتیبه - ابن شحنه - حافظ ابراهیم
ابو محمد عبدا… بن مسلم بن قتیبه دینوری متوفی ۲۷۶ قمری در صفحه ۱۴ جلد اول تاریخ الخلفاء الراشدین معروف به الامامه والسیاسه آورده که : عمر ضمن اعتراف به ابی بکر دال بر ستم به فاطمه(س) تقاضای عیادت از آنحضرت نمودند کا اجازه ملاقات به آنان داده نشد
در همین کتاب و همین صفحه و همچنین در باب ۹۹ کفایه از محمدبن یوسف گنجی شافعی و نیز بخاری و مسلم دو عالم موثق در صحیحین آورده اند که : فاطمه (س) در بستر بیماری به ابی بکر و عمر فرمود : ( انی اشهدا… و ملائکه انکما استخطمانی وما ارضیتمانی لئن لقیت النبی لاشکونکما ) یعنی : خدا ملائکه را گواه میگیرم که شما دو نفر ( ابی بکر و عمر ) مرا به سقط آوردید و رضایت مرا فراهم ننمودید . اگر پیغمبر را ملاقات کنم شکایت شما را خواهم نمود .
و باستناد این فرموده تا دم مرگ فاطمه (س) از ابی بکر و عمر بدلیل اهانت و ظلم راضی نشدند .

در باب اهانت به حضرت زهرا(س) و شدت عملی که منجر به سقط جنین آن حضرت گردید نیز استناد میکنم کتب علما اهل سنت و کتب مورد قبول ایشان :
- واقعه ثبت شده در کتاب اثبات الوصیه به تحریر ابن الحسن علی ابن الحسین مسعودی صاحب مروج الذهب متوفی سال ۳۴۶ قمری مورخ شهیر مقبول القول فریقین
- صلاح الدین خلیل بن ابیک الصفدی در کتاب وافی بالوفیات ضمن حرف الف کلمات و عقاید ابراهیم بن سیار بن هانی بصری معروف به نظام معتزلی را نقل نموده که : (( ان عمر ضرب بطن فاطمه یوم البیعه حتی القت المحسن من بطنها )) یعنی : در روز بیعت عمر چنان به شکم فاطمه (س) زد که محسن از شکمش ساقط گردید .
- در کتب معتبره علما اهل سنت از قبیل : بلاذری - ابن خزابه - ابن عبدربه - جوهری - مسعودی - ابراهیم بن سیار بن هانی بصری معروف به نظام معتزلی - ابن ابی الحدید - ابن قتیبه - ابن شحنه - حافظ ابراهیم

۱۲ دلیل در باب بزور شمشیر بردن علی(ع) به مسجد استناد میشود به روایات نقل شده توسط علماء اهل سنت :
۱ - ابو جعفر بلاذری احمد بن یحیی بن جابر بغدادی متوفی سال ۲۷۹ قمری که از موثقین محدثین و مورخین اهل سنت روایت نموده :
( که چون ابی بکر علی (ع) را برای بیعت طلبید و قبول نکرد عمر را فرستاد آتشی آورد که خانه را بسوزاند . حضرت فاطمه(س) بر در خانه او را ملاقات کرد و فرمود ای پسر خطاب آمده ای خانه را بر من بسوزانی ؟ گفت آری این عمل قوی تر است در آنچه پدرت آورده )
۲ - عزالدین ابن أبی الحدید معتزلی و محمدبن جریر طبری از معتمد ترین مورخین اهل سنت آورده اند :
( عمر با اسیدبن خضیر و سلمهبن اسلم و جماعتی دیگر به در خانه علی(ع) رفتند . عمر گفت بیرون آیید و الا خانه را بر شما میسوزانم .)
۳ - ابن خزابه در کتاب غرر از زید بن اسلم روایت کرده که گفت :
( من از آنها بودم که با عمر هیزم برداشته و به در خانه فاطمه بردیم . در وقتی که علی و اصحابش از بیعت ابا نمودند عمر به فاطمه گفت بیرون کن هرکه در این خانه است و الا خانه و هرکه در خانه است میسوزانم . در آن وقت علی و حسنین و فاطمه (ع) و جماعتی از صحابه و بنی هاشم در خانه بودند . فاطمه فرمود آیا خانه را بر من و فرزندانم میسوزانی گفت وا… بلی . تا بیرون آیند و بیعت کنند با خلیفه پیغمبر . )
۴ - ابن عبدربه از مشاهیر علمای اهل سنت در صفحه ۶۳ جزء سوم عقد الفرید نوشته :
( علی (ع) و عباس در خانه فاطمه نشسته بودند . ابی بکر به عمر گفت برو و اینها را بیاور . اگر ابا کنند از آمدن با ایشان قتال کن . پس عمر آتشی برداشت و آمد که خانه را بسوزاند . فاطمه بر در خانه آمده و فرمود ای پسر خطاب آمده ای که خانه مارا بسوزانی ؟ گفت بلی الخ )
۵ - ابن ابی الحدید معتزلی در صفحه ۱۳۴ جلد اول شرح نهج البلاغه ( چاپ مصر ) از کتاب سقیفه جوهری قضیه سقیفه بنی ساعده را مسبوطا نقل میکند تا آنجا که گوید :
( بنی هاشم در خانه علی (ع) جمع شدند و زبیر با آنان بود چون خود را از بنی هاشم میشمرد . پس عمر با اسید و سلمه و گروهی رفتند بسوی خانه فاطمه (س) . گفت بیرون بیایید و بیعت کنید . ایشان امتناع نمودند . زبیر شمشیر کشید و بیرون آمد . عمر گفت این سگ را بگیرید . سلمه ابن اسلم شمشیرش را گرفت و بر دیوار زد . آنگاه علی را به جبر و عنف بسوی ابی بکر کشیدند و بنی هاشم هم با او می آمدند و ناظر بودند بر او چه میکنند . علی میگفت من بنده خدا و برادر رسول او هستم و کسی بر او اعتنایی نمیکرد . تا او را به نزد ابی بکر بردند . گفت بیعت کن فرمود من احقم به این مقام و با شما بیعت نمیکنم شما اولی هستید که با من بیعت کنید شما این امر را از انصار گرفتید . بسبب قرابت با رسول خدا (ص) و من با همان حجت بر شما احتجاج میکنم پس شما انصاف دهید اگر از خدا میترسید بحق ما اعتراف کنید . چنانچه انصار در حق شما انصاف کردند و الا اعتراف کنید که دانسته بر من ستم میکنید . عمر گفت هرگز از تو دست بر نمیداریم تا بیعت کنی . حضرت فرمود خوب با یکدیگر ساخته اید امروز تو برای او کار میکنی که فردا او بتو این مقام را برگرداند . بخدا سوگند قبول نمیکنم سخن تورا و با او بیعت نمیکنم چون او باید با من بیعت کند . آنگاه رو به مردم نمود و فرمود ای گروه مهاجران از خدا بترسید وسلطه و سلطنت محمدی را از خانواده او که خدا قرار داده بیرون نبرید و دفع مکنید اهل او را از مقام و حق او بخدا قسم ما اهل بیت احقیم به این امر از شما تا در میان ما کسی باشد که عالم به کتاب خدا و سنت رسول و فقیه در دین باشد . بخدا قسم که اینها تمام در ما هست پس متابعت و پیروی از نفس خود مکنید که از حق دور میشوید .
آنگاه علی (ع) بیعت نکرد و به خانه برگشت و ملازم خانه شد تا حضرت فاطمه از دنیا رفت ناچار بیعت کرد .)
۶ - ابو محمد عبدا… بن مسلم بن قتیبه بن عمرو الباهلی الدینوری از اکابر علماء اهل سنت که مدتها در شهر دینور قاضی رسمی بوده و در سال ۲۷۶ قمری وفات نموده در صفحه ۱۳ جلد اول کتاب معروف خود تاریخ الخلفاء الراشدین و دولت بنی امیه معروف به الامامه والسیاسه ( چاپ مصر ) قضیه سقیفه را مفصلا شرح میدهد :
( چون ابی بکر باخبر شد که جمعی از امت از بیعت با او تخلف کرده و در خانه علی جمع شده اند عمر را بسوی آنان فرستاد . عمر آنها را طلبید پس ابا کردند . عمر هیزم طلبید الخ
وقتی علی(ع) را به جبر نزد ابی بکر بردند تا بیعت نماید فرمود اگر بیعت نکنم چه میکنید گفتند به خدا گردنت را میزنیم . فرمود پس بنده خدا و برادر رسول اورا خواهید کشت . عمر گفت تو برادر رسول خدا نیستی الخ
شرح قضیه را مفصل نقل نموده تا آنجا که گوید علی(ع) بیعت نکرده به منزل برگشت و بعدها عمر و ابی بکر به منزل فاطمه رفتند تا استرضای خاطر اورا فراهم آورند فرمود خدا را شاهد میگیرم شما دو نفر مرا اذیت نمودید . در هر نمازی شما را نفرین میکنم تا پدرم را ببینم و از شما شکایت نمایم . )
۷ - احمدبن عبدالعزیز جوهری که از ثقات علمای اهل سنت است بنا بر آنچه ابن ابی الحدید در تایید وی گفته او عالم محدث و صاحب ادب بسیار میباشد . در کتاب ثقیفه آورده چنانچه ابن ابی الحدید معتزلی هم در صفحه ۱۹ جلد دوم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) مسندا از قول ابی الاسود نقل نموده :
( جمعی از اصحاب و رجال مهاجرین در بیعت با ابی بکر غضب کردند که چرا با آنان مشورت نشده و نیز علی و زبیر هم غضب نمودند از بیعت بر کنار شده و وارد خانه فاطمه شدند آنگاه عمر با اسیدبن خضیر و سلمه بن سلامه بن قریش ( که هردو از بنی عبدالاشهل بودند ) و گروهی از مردم هجوم آوردند به منزل فاطمه هر چند فاطمه ناله زد و آنها را قسم داد فایده نکرد . شمشیر علی(ع) و زبیر را گرفتند و به دیوار زدند و آنها را برای بیعت به جبر و عنف کشیدند و به مسجد بردند . )
۸ - جوهری از سلمه بن عبدالرحمن روایت کرده که چون ابی بکر بالای منبر نشست و شنید علی(ع) و زبیر و جمعی از بنی هاشم در خانه فاطمه جمع شده اند عمر را فرستاد که آنها را بیاورد . عمر رفت در خانه فاطمه(س) فریاد زد بیرون بیایید والا بحق خدا خانه را با شما میسوزانم .)
۹ - جوهری بنابرآنچه ابن ابی الحدید درصفحه ۱۹ جلد دوم شرح نهج البلاغه (چاپ مصر) مسندا از شعبی روایت نموده :
( وقتی ابی بکر شنید اجتماع بنی هاشم را در خانه علی(ع) به عمر گفت خالد کجاست گفت حاضر است . گفت هردو بروید و علی و زبیر را بیرون بیاورید تا بیعت کنند . پس عمر داخل خانه فاطمه شد و خالد بر در خانه ایستاد .
……. در خانه جمعیت زیادی بودند مانند مقداد و بنی هاشم . به علی گفت برخیز برویم با ابی بکر بیعت کن . حضرت امتناع نمود . دست حضرت را گرفت و کشید و بدست خالد داد و با خالد جمعیت زیادی بودند که ابی بکر به مدد فرستاده بود . خالد و عمر هجوم آورده و آنحضرت را بعنف و جبر شدید میکشیدند . تمام کوچه ها را مردم پر کرده و تماشا مینمودند . الخ )
۱۰ - أبو ولید محب الدین محمدبن محمد بن الشحنه الحنفی متوفی سال ۸۱۵ قمری از اکابر علماء اهل سنت که سالها قاضی مذهب حنفی در حلب بوده در کتاب تاریخ خود بنام روضه المناظر فی اخبارالاوائل و الاواخر در شرح قضیه سقیفه خبر آتش را مینویسد با این عبارت :
( عمر آمد در خانه علی برای آنکه آتش بزند هرکس در آن خانه است پس فاطمه او را ملاقات نمود عمر گفت داخل شوید در چیزی که امت داخل شدند …… ) و تا آخز قضیه را نقل میکند .
۱۱ - طبری در صفحه ۴۴۳ جلد دوم تاریخ خود از زیادبن کلیب نقل نموده که :
( طلخه و زبیر و جماعتی از مهاجرین در خانه علی(ع) بودند . عمربن الخطاب آمد و گفت بیرون بیایید برای بیعت والا آتش بر همه میزنم . )
۱۲ - ابن شحنه مورخ معروف در صفحه ۱۱۲ جلد یازدهم حاشیه کامل ابن اثیر ضمن داستان سقیفه مینویسد :
( زمانیکه جماعتی از اصحاب و بنی هاشم مانند زبیر و عتبه بن ابی لهب و خالدبن سعیدبن العاص و مقدادبن اسودکندی و سلمان فارسی و ابوذر غفاری و عماربن یاسر و براء بن عازب و ابی بن کعب از بیعت با ابی بکر تخلف نموده و متمایلا به علی(ع) در خانه آنحضرت جمع بودند عمربن الخطاب آمد تا هر که را در آن خانه هست آتش بزند ……… )
علاوه بر این روایات نیز از ابی الحسن علی ابن الحسین مسعودی مورخ مقبول القول فریقین در صفحه ۱۰۰ جلد دوم تاریخ مروج الذهب بطور کامل ماحرای سقیفه را بیان میکند .
همچنین یکی از شعرای معروف اهل سنت بنام عالم نبیل حافظ ابراهیم مصری در مدح و تمجید خلیفه در قصیده عمر شعری دارد که ترجمه آن چنین است :
(غیر ابی حفص ( کنیه عمر ) کسی نمیتوانست به علی که یکه سوار قبیله عدنان بود و به حمایت کنندگان او بگوید اگر بیعت نکنید خانه ات را آتش میزنم و کسی را در خانه باقی نمیگذارم با اینکه فاطمه در این خانه میباشد . )
در نهایت ماجرای سقیفه باعث شد که حضرت فاطمه (س) به ابی بکر فرمود :
( خوش زود عارت آوردید بر خانه اهل بیت رسول خدا . به خدا قسم که با عمر حرف نخواهم تا خدا را ملاقات نمایم . )
و به قسم و عهد خود باقی و وفا نمود و با آنها تکلم ننمود تا از دنیا رفت . چنانچه بخاری و مسلم در صحیحین خود نوشته اند ( فغضبت فاطمه علی ابی بکر و لم تتکلم به حتی توفیت ) یعنی فاطمه(س) در حال غضب ابی بکر را ترک نمود و بر آن حال باقی ماند و با او حرف نزد تا وفات نمود و از دنیا رفت .

شما حرفهای ابن ابی الحدید رو در مورد اعتراف عمر که خودش به طور صریح گفته من خلافت رو غصب کردم چیه؟

۲-درمورد اینکه ابن ابی الحدید تو شرح نهج البلاغه گفته:علی به حق است ولی چون که در زمان خلفا صحبتی نکرد پس خلیغه بودن خلفا به صورت مشروع عرفی استنه مشروع شرعی چیه؟؟؟
۳-یه سوال آیا عمر عاقل تر بوده یا پیامبر اکرم(ص)؟چون شما میگید پیامبر کسی رو بعد خودش تعیین نکرده ولی ابوبکر آخرین لحظات مرگش عمر را تعیین کرد؟؟؟

از برادران اهل سنت درخواست می کنم معنای این عبارت ،که از خلیفه اول نقل شده را بیان کنندوددت أني لم أكن كشفت بيت فاطمة وأن أغلق علي الحرب — ادرس ها:


تاريخ الإسلام ، ج۳ ، ص۱۱۸ * تاريخ الطبري، ج ۲، ص ۶۱۹و یا ج ۳ ص ۴۳۰ ط دار المعارف بمصر*الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني - ج ۱ - ص ۲۴ * تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج ۳۰ - ص ۴۲۲ * شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج ۲ - ص ۴۶ – ۴۷ * المعجم الكبير - الطبراني - ج ۱ - ص ۶۲ * مجمع الزوائد - الهيثمي - ج ۵ - ص ۲۰۲ – ۲۰۳ * مروج الذهب ، مسعودي شافعي ، ج۱ ،‌ ص۲۹۰ * ميزان الاعتدال - الذهبي - ج ۳ - ص ۱۰۹ * لسان الميزان - ابن حجر - ج ۴ - ص ۱۸۹ * كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج ۵ ، ص۶۳۱ *تاریخ یعقوبی ج۲ ص۱۳۸ * … .

حمله به خانه وحی

حمله به خانه وحی

 

در خانه پیامبر ( صلی الله علیه و آله) صدای شیون بلند بود. فرزندان فاطمه ( علیها السلام) حسن و حسین و زینب و ام کلثوم (ع) می‏گریستند، اما زهرا (ع) بیش از هر کس از غم این مصیبت می‏سوخت. علی ( علیه السلام) در حالی که اشک از چشمانش جاری بود به غسل و کفن پیامبر (ص) مشغول گردید. قطره‏های آب بر پیکر پاک پیامبر (ص) فرو می‏غلطید و در آن سوی این ماتمکده، عده‏ای در سقیفه (1) گرد آمده بودند تا در مورد جانشین پیامبر (ص) تصمیم بگیرند. هنوز کار شستشوی پیامبر (ص) تمام نشده فریاد الله اکبر برخاست علی به عباس فرمود: این تکبیر برای چیست؟

عباس پاسخ داد: یعنی آنچه نباید بشود انجام شد. (2)

دیری نپایید جماعتی بسوی خانه فاطمه ( علیها السلام) به حرکت در آمدند از بیرون خانه صدایی بلند شد: بیرون بیایید وگرنه همه شما را آتش می‏زنیم.

خانه فاطمه ( علیها السلام) خانه وحی بود. خانه‏ای که پیامبر ( صلی الله علیه و آله) هرگاه می‏خواست به آن وارد شود اجازه می‏گرفت، جبرئیل بدون اجازه به درون آن خانه وارد نمی‏شد، اما با کمال تاسف پس از رحلت پیامبر (ص) خانه مورد هجوم واقع شد و اهل آن مورد اهانت و تهدید قرار گرفتند، این حادثه‏ای نیست که ساخته و پرداخته شیعه باشد زیرا قدیمترین و موثق‏ترین مورخان اهل سنت نظیر طبری، ابن قتیبه دینوری، بلاذری و ابن عبد ربه به نقل این واقعه پرداخته‏اند. هر چند هرگز قصد ما این نیست که با بیان این مطالب احساسات عده‏ای از برادران مسلمان خویش را نادیده انگاریم زیرا آنان که در گذر این حادثه بودند اکنون نزد خدایند و او بهترین داورست، لیکن ذکر بیطرفانه حقایق تاریخی امری است که یک تاریخ نگار امانتدار از بیان آن ناچار است. بلاذری ـ متوفای 276 ه. و ابن عبدربه ـ متوفای 328 ـ پیرامون این حادثه چنین می‏نویسند:

پس از ماجرای سقیفه عده‏ای بسوی خانه وحی براه افتادند در بیرون خانه عمر فریاد زد بیرون بیایید! بیرون بیایید و گرنه خانه را با اهلش آتش می‏زنیم!

فاطمه (ع) به در حجره رفت و در آنجا عمر را دید که آتشی در دست دارد.

فاطمه (ع) فرمود: عمر مگر از خدا نمی‏ترسی چه شده است؟

عمر پاسخ داد: باید علی و بنی‏هاشم به مسجد بیایند و با خلیفه رسول الله بیعت کنند! فاطمه (ع) پاسخ داد کدام خلیفه؟ خلیفه رسول الله اکنون در کنار پیکر پیامبر (ص) نشسته است. عمر پاسخ داد: ابوبکر پیشوای مسلمین است. مردم در سقیفه با او بیعت کرده‏اند. بنی هاشم هم باید با او بیعت کنند. اگر هم نیایند خانه را با اهلش به آتش می‏کشم مگر اینکه بیعت را بپذیرند.

فاطمه (ع) فرمود: عمر آیا می‏خواهی خانه ما را آتش بزنی؟

و او گفت: بله. (3)

طبری ـ متوفای 310 ه ـ که برخی او را پیشوای تاریخ نگاران اهل سنت می‏دانند با همه احتیاطی که بطور معمول در نگاشتن چنین مطالبی دارد می‏نویسد:

عمر بسوی خانه علی رفت. در آنجا گروهی از مهاجران و طلحه و زبیر گرد آمده بودند. صدا زد سوگند بخدا اگر برای بیعت با ابوبکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر از نیام برآمده بیرون جهید. اما پایش لغزید و با صورت به زمین خورد مردم بر سرش ریختند و او را گرفتند. (4)

ابن قتیبه دینوری ـ متولد 213 و متوفای 276 ـ ماجرا را چنین نوشته است: ابوبکر رضی الله عنه سراغ عده‏ای را که از بیعتش تخلف کرده و نزد علی کرم الله وجهه گرد آمده بودند گرفت، سپس عمر را نزد آنان فرستاد. عمر بر در خانه آمد و اهل خانه را فراخواند اما آنان از خانه بیرون نیامدند. او مقداری هیزم خواست و گفت: بخدایی که جان عمر بدست اوست بیرون می‏آیید یا خانه را با آنکس که در اوست به آتش می‏کشم! به او گفتند: ای اباحفص! فاطمه در خانه است؟ پاسخ داد: اگرچه او در خانه باشد. (5)

شهرستانی در کتاب الملل و نحل از قول نظام یکی از علمای بزرگ معتزله ـ متوفای 231 نقل می‏کند: در روز بیعت به شکم فاطمه چنان ضربتی خورد که فرزندش (محسن) را سقط کرد. (6)

در منابع شیعه ماجرا با صراحت بیشتری بیان شده است سلیم بن قیس هلالی ـ متوفای 90 ه ـ . چنین می‏نویسد: وقتی اهلبیت در پاسخ تهدیدها از خانه بیرون نیامدند درب خانه به آتش کشیده شد. فاطمه ( علیها السلام) پشت درب خانه آمد و در این ماجرا بین درب و دیوار قرار گرفت و بر او فشاری سخت وارد شد. قنفذ با تازیانه بر بازوی فاطمه ( علیها السلام) نواخت. (7) طبری شیعی ـ متوفای قرن 4 ـ می‏نویسد: قنفذ با غلاف شمشیر به او زد محسن فاطمه (ع) سقط شد و بدان خاطر به بیماری سختی دچار گشت. (8)

پی‏نوشتها:

.1 نگاه کنید به تصویر شماره .5

.2 انساب الاشراف ص .582

.3 انساب الاشراف ص 586 عقد الفرید ج 5 ص 12 و چاپ دیگر ج 2 ص .197

.4 تاریخ طبری 2 ص .443

.5 الامامه و السیاسه ج 1 ص .19

.6 الملل و النحل ج 1 ص .57

.7 کتاب سلیم بن قیس ص .249

.8 دلائل الامامه ص .45

در خانه پیامبر ( صلی الله علیه و آله) صدای شیون بلند بود. فرزندان فاطمه ( علیها السلام) حسن و حسین و زینب و ام کلثوم (ع) می‏گریستند، اما زهرا (ع) بیش از هر کس از غم این مصیبت می‏سوخت. علی ( علیه السلام) در حالی که اشک از چشمانش جاری بود به غسل و کفن پیامبر (ص) مشغول گردید. قطره‏های آب بر پیکر پاک پیامبر (ص) فرو می‏غلطید و در آن سوی این ماتمکده، عده‏ای در سقیفه (1) گرد آمده بودند تا در مورد جانشین پیامبر (ص) تصمیم بگیرند. هنوز کار شستشوی پیامبر (ص) تمام نشده فریاد الله اکبر برخاست علی به عباس فرمود: این تکبیر برای چیست؟

عباس پاسخ داد: یعنی آنچه نباید بشود انجام شد. (2)

دیری نپایید جماعتی بسوی خانه فاطمه ( علیها السلام) به حرکت در آمدند از بیرون خانه صدایی بلند شد: بیرون بیایید وگرنه همه شما را آتش می‏زنیم.

خانه فاطمه ( علیها السلام) خانه وحی بود. خانه‏ای که پیامبر ( صلی الله علیه و آله) هرگاه می‏خواست به آن وارد شود اجازه می‏گرفت، جبرئیل بدون اجازه به درون آن خانه وارد نمی‏شد، اما با کمال تاسف پس از رحلت پیامبر (ص) خانه مورد هجوم واقع شد و اهل آن مورد اهانت و تهدید قرار گرفتند، این حادثه‏ای نیست که ساخته و پرداخته شیعه باشد زیرا قدیمترین و موثق‏ترین مورخان اهل سنت نظیر طبری، ابن قتیبه دینوری، بلاذری و ابن عبد ربه به نقل این واقعه پرداخته‏اند. هر چند هرگز قصد ما این نیست که با بیان این مطالب احساسات عده‏ای از برادران مسلمان خویش را نادیده انگاریم زیرا آنان که در گذر این حادثه بودند اکنون نزد خدایند و او بهترین داورست، لیکن ذکر بیطرفانه حقایق تاریخی امری است که یک تاریخ نگار امانتدار از بیان آن ناچار است. بلاذری ـ متوفای 276 ه. و ابن عبدربه ـ متوفای 328 ـ پیرامون این حادثه چنین می‏نویسند:

پس از ماجرای سقیفه عده‏ای بسوی خانه وحی براه افتادند در بیرون خانه عمر فریاد زد بیرون بیایید! بیرون بیایید و گرنه خانه را با اهلش آتش می‏زنیم!

فاطمه (ع) به در حجره رفت و در آنجا عمر را دید که آتشی در دست دارد.

فاطمه (ع) فرمود: عمر مگر از خدا نمی‏ترسی چه شده است؟

عمر پاسخ داد: باید علی و بنی‏هاشم به مسجد بیایند و با خلیفه رسول الله بیعت کنند! فاطمه (ع) پاسخ داد کدام خلیفه؟ خلیفه رسول الله اکنون در کنار پیکر پیامبر (ص) نشسته است. عمر پاسخ داد: ابوبکر پیشوای مسلمین است. مردم در سقیفه با او بیعت کرده‏اند. بنی هاشم هم باید با او بیعت کنند. اگر هم نیایند خانه را با اهلش به آتش می‏کشم مگر اینکه بیعت را بپذیرند.

فاطمه (ع) فرمود: عمر آیا می‏خواهی خانه ما را آتش بزنی؟

و او گفت: بله. (3)

طبری ـ متوفای 310 ه ـ که برخی او را پیشوای تاریخ نگاران اهل سنت می‏دانند با همه احتیاطی که بطور معمول در نگاشتن چنین مطالبی دارد می‏نویسد:

عمر بسوی خانه علی رفت. در آنجا گروهی از مهاجران و طلحه و زبیر گرد آمده بودند. صدا زد سوگند بخدا اگر برای بیعت با ابوبکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر از نیام برآمده بیرون جهید. اما پایش لغزید و با صورت به زمین خورد مردم بر سرش ریختند و او را گرفتند. (4)

ابن قتیبه دینوری ـ متولد 213 و متوفای 276 ـ ماجرا را چنین نوشته است: ابوبکر رضی الله عنه سراغ عده‏ای را که از بیعتش تخلف کرده و نزد علی کرم الله وجهه گرد آمده بودند گرفت، سپس عمر را نزد آنان فرستاد. عمر بر در خانه آمد و اهل خانه را فراخواند اما آنان از خانه بیرون نیامدند. او مقداری هیزم خواست و گفت: بخدایی که جان عمر بدست اوست بیرون می‏آیید یا خانه را با آنکس که در اوست به آتش می‏کشم! به او گفتند: ای اباحفص! فاطمه در خانه است؟ پاسخ داد: اگرچه او در خانه باشد. (5)

شهرستانی در کتاب الملل و نحل از قول نظام یکی از علمای بزرگ معتزله ـ متوفای 231 نقل می‏کند: در روز بیعت به شکم فاطمه چنان ضربتی خورد که فرزندش (محسن) را سقط کرد. (6)

در منابع شیعه ماجرا با صراحت بیشتری بیان شده است سلیم بن قیس هلالی ـ متوفای 90 ه ـ . چنین می‏نویسد: وقتی اهلبیت در پاسخ تهدیدها از خانه بیرون نیامدند درب خانه به آتش کشیده شد. فاطمه ( علیها السلام) پشت درب خانه آمد و در این ماجرا بین درب و دیوار قرار گرفت و بر او فشاری سخت وارد شد. قنفذ با تازیانه بر بازوی فاطمه ( علیها السلام) نواخت. (7) طبری شیعی ـ متوفای قرن 4 ـ می‏نویسد: قنفذ با غلاف شمشیر به او زد محسن فاطمه (ع) سقط شد و بدان خاطر به بیماری سختی دچار گشت. (8)

پی‏نوشتها:

.1 نگاه کنید به تصویر شماره .5

.2 انساب الاشراف ص .582

.3 انساب الاشراف ص 586 عقد الفرید ج 5 ص 12 و چاپ دیگر ج 2 ص .197

.4 تاریخ طبری 2 ص .443

.5 الامامه و السیاسه ج 1 ص .19

.6 الملل و النحل ج 1 ص .57

.7 کتاب سلیم بن قیس ص .249

.8 دلائل الامامه ص .45

چرا شيعيان بيعت با ابوبكر را معصيت و كفر مي‌دانند؟

شبهه :

چرا شيعيان بيعت با ابوبكر را معصيت و كفر مي‌دانند؟ در حالي كه همه‌ي مسلمين و تمامي صحابه با خليفه‌ي مسلمين ابابكر بيعت كردند و به ايشان ايمان آوردند اين در حالي است كه خليفه‌ي مسلمين با اتفاق نظر مسلمين تعيين شد و اين تعيين در حقيقت انتصاب رسمي مي‌باشد و مخالفت با آن جايز نمي‌باشد؟

پاسخ :

جواب اين مطلب چند قسمت دارد كه به طور مجزا به آن پرداخته مي‌شود.
اولاً : شيعيان هيچ وقت بيعت با ابوبكر را كفر ندانسته و نمي‌دانند، و كافر به كسي اطلاق مي‌شود كه شهادتين نگفته باشد، مي‌دانيم كه همه‌ي مسلمانان كه به اين نام ناميده مي‌شوند (مسلمان)، چه شيعه و چه فرقه‌هايي كه از آن منشعب شده باشند. غير از غلاة ـ كه در باره‌ي ائمه ـ عليهم السلام ـ غلو نموده و مقام آن‌ها را در حد پرستش خداوند ارتقاء مي‌دهند كه شرك به خداوند است ـ اهل توحيد و اسلام هستند و علماي شيعه بيعت با ابوبكر را كفر نمي دانند و احكامي كه به كفار بار مي‌شود و طبق آن با كفار معاشرت مي‌كنند با اهل سنت اين‌گونه برخوردي ندارند، و حتي فقهاي بزرگ شيعه چون امام خميني (ره) و ديگران نماز خواندن با آن‌ها و شركت در نماز جماعتشان را براي حفظ وحدت اسلامي و مصالح ديني لازم دانسته‌اند. و اين‌كه شيعيان بيعت كنندگان با ابوبكر را كافر مي‌دانند، بهتان به شيعه است.
اما در مورد اين‌كه معصيت باشد بيعت با ابوبكر، اين ديدگاه در شيعه وجود دارد و فرق بين معصيت و كفر زياد است و قياس بين اين دو مع الفارق است اما اين‌كه شيعه اين بيعت را معصيت مي‌داند به اين دليل است كه شيعه معتقد است، بيعت كنندگان مي‌دانستند پيامبر (ص) كسي را جانشين خود قرار داده است و با علم به اين تعيين، آن‌ها اين واقعه را عملاً مورد انكار قرار داده و به سفارش پيامبر عمل نكردند و دستور پيامبر (ص) را ناديده گرفتند و اين عمل از نظر قرآن معصيت است.[1]
اگرچه اين كار آن‌ها به جاهاي باريك مي‌كشد اگر بحث كلامي مطرح كنيم بايد از آن‌ها و علماي بزرگ برادران اهل سنت سؤال شود و اساساً آن‌ها از خودشان سؤال كنند و فكر كنند كه چرا پيامبر حق انتخاب جانشين نداشته باشد و اصلاً به فكر انتخاب جانشين نباشد و اين امر مهم را بدون روشن كردن آينده‌ي آن رها كند ولي خليفه‌ي اول جانشين انتخاب كند؟ نعوذ بالله پيامبر (ص) به اندازه‌ي مردم و صحابه و خليفه‌ي اول از ابعاد قضيه اطلاع نداشتند؟ يا اين‌كه به سرنوشت امّت خود اهميّت نمي‌دادند و دلسوزي نمي‌نمودند؟ در حالي كه قرآن صريحاً از سعي و تلاش پيامبر در راه اجراي اسلام و گسترش آن ياد مي‌كند و از نگراني پيامبر نسبت به ايمان نياوردن مردم خبر مي‌دهد.[2] و اگر انتخاب خليفه با اتفاق صحابه بود چرا در خليفه‌ي دوم و سوم عملي نشد؟ و خليفه‌ي دوم را خليفه‌ي اول انتخاب كرد و خليفه‌ي سوم را شوراي شش نفره؟ به نظر شما اين نوع از انتخاب مورد تأييد خداوند است؟
پس در صورتي كه قبول كنيم پيامبر جانشيني انتخاب كرده است ولي بعد از او به انتخاب او توجهي نكردند. اثبات نسبت معصيت به خلفا و صحابه كاري آسان است و در صورتي كه بگوييم انتخابي در كار نبوده است از طرف پيامبر بايد خليفه اول هم كه جانشين پيامبر شده بود مثل او عمل مي‌كرد و هرگز كسي را انتخاب نمي كرد و به عهده‌ي صحابه و مسلمانان مي‌گذاشت. آيا پيامبر نسبت به حفظ دينش داناتر بود يا خليفه‌ي اول و دوم و سوم؟ و آيا پيامبر از هر لحاظ بالاتر از آن‌ها بود يا آن‌ها آگاه‌تر از پيامبر بودند؟ در هر صورت اين مسئله دچار تناقض خواهد شد. اگر بگوييد پيامبر انتخاب كرد و آن‌ها معصيت نمودند بعد از پيامبر هيچ گونه تناقض و مشكل پيش نمي‌آيد.
در قسمت دوم كه ادعا شده است همه‌ مسلمين و تمامي صحابه با خليفه‌ي مسلمين بيعت كردند و ايمان آوردند، اين مطلب بر اساس شواهد و اسناد تاريخي صحيح نيست، به دلايل ذيل :
اولاً : چون همه‌ي مسلمين در مدينه نبودند و بلكه در شهرهاي اطراف سرزمين بزرگ حجاز بودند و به اين زودي خبر رحلت پيامبر (ص) به آن‌ها نرسيده بود تا فوراً در مدينه اجتماع كنند و به انتخاب خليفه اقدام نمايند.[3]
ثانياً : اگر هم در مدينه بوده باشند بر فرض محال در سقيفه نبودند بلكه عده‌اي از آن‌ها در مراسم تجهيز پيامبر بودند. در مورد صحابه پيامبر نيز اين دو مورد صادق است كه آن‌ها هم، در مدينه كه نبودند بلكه در سقيفه نيز حاضر نبودند براي نمونه علي (ع) و ابن عباس و زبير و خيلي از صحابه‌ي بزرگ اصلاً در سقيفه حاضر نبودند بلكه بعداً نيز بيعت نكردند و تا مدت‌ها بدون بيعت بودند،[4] اگر اتفاق مسلمين بر بيعت با ابوبكر بود اهل رده چرا بر عليه ابوبكر قيام نمودند؟[5] و با او جنگيدند مشكل آن‌ها تنها ارتداد نبود و اساساً علت ارتداد و مدعيان نبوت از همين نشأت گرفته بود و آن‌ها مي‌ديدند هر كس براي خود يك تشكيلات درست كرده است و آن‌ها نيز اقدام به مخالفت نمودند.
اما اين مطلب كه مردم به ابوبكر ايمان آورده باشند، صحيح نيست، چون مردم به پيامبر ايمان آوردند و مسلمان شدند و در باره‌ي خلافت، اين حرف درست نيست چون ايمان قبل از انتخاب ابوبكر به پيامبر بود و اين‌ها جمعي از مسلمانان مؤمن به پيامبر بودند كه خليفه را انتخاب نمودند و در انتخاب خليفه‌ي اول و نه خليفه‌ي دوم و نه سوم و حتي نه، در انتخاب و بيعت با امام علي (ع) هرگز اتفاق تمام مسلمين حاصل نشده است.[6] و چنين اتفاقي در بين مسلمين بعداً نيز روي نداده است.


[1] ـ آيه‌ي 36 سوره‌ي احزاب «... ومن يعصِ الله و رسوله فقد ضلَّ ضلاً مبيناً.
[2] ـ سوره‌ي طه، آيه‌ي اول «ظله ما انزلنا هذا القرآن ليتشقي.».
[3] ـ تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 522. داستان سقيفه بني ساعده و بيعت با ابوبكر ، يعقوبي مي‌نويسد كه بني هاشم در سقيفه نبودند «... براء بن عازب آمد و در خانه بني هاشم را كوبيد و گفت: اي گروه بني هاشم با ابوبكر بيعت شد. پس بعضي از ايشان گفتند با اين‌كه ما به محمد (ص) سزاوارتريم، مسلمانان با نبودن ما كاري انجام نمي دهد . عباس گفت: «فضل بن عباس كه زبان قريش بود گفت.» در ص 523 در ادامه چنين مي‌نويسد: «.... و گروهي از مهاجرين و انصار از بيعت با ابي‌بكر سرباز زدند و به علي پيوستند» يعقوبي اسامي همه‌ي آن‌ها را در ص 524 مي‌نويسد.
[4] ـ دينوري، الامامه و السياسه، ص 33 ـ 21 و مسعودي، مروج الذهب، ج 1، ص 657 ـ ابن امحشم، الفتوح ، ص 8 ـ 7 «مخالفت امام علي با بيعت.»
[5] ـ تاريخ مسعودي، مروج الذهب، ج 1، ص 656 ـ الفتوح ابن احثم، ص 9 بحث ارتداد.
[6] ـ مثلاً در باره‌ي بيعت بعضي با علي ـ عليه السلام ـ كه حاضر به بيعت نشدند و علي ـ عليه السلام ـ با آن‌ها كاري نداشت و اجبار ننمود مثل عبدالله بن عمر.

داستان سقیفه بنی ساعده

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل‏» (1)

ناگهان از درون خانه عایشه شیونی برمی‏خیزد.پیغمبر خدا بدیدار خدا رفت!این خبر چون صاعقه بر سر مردم فرود می‏آید.پیغمبر مرده است.در آن لحظه‏های پر اضطراب و در میان موج گریه و آه و افسوس ناگهان فریادی سهمگین بگوش می‏رسد:

-نه!هرگز!دروغ است!دروغ می‏گویند!محمد نمرده است!او نمی‏میرد!آنکه چنین سخنی می‏گوید منافق است!او بدیدار خدا رفت!او چون عیسی مسیح است که بآسمان عروج کرد!او چون موسی بن عمران است که چهل شب در کوه طور بسر برد!بخدا هر کسی بگوید محمد مرده،دست و پای او را می‏برم (2).

-عمر چه می‏گوئی؟این حرفها چیست؟

-ابو بکر!تو هم می‏خواهی بگوئی محمد مرده؟

-آری او مرده!مگر کلام پروردگار را فراموش کرده‏ای که خطاب بدو می‏فرماید.«تو می‏میری و دیگران هم می‏میرند» (3).

-مثل اینکه برای نخستین بارست این آیه را می‏شنوم.حالا چه باید کرد؟

-معن بن عدی و عویم بن ساعده می‏گویند سعد بن عباده با کسان خود به سقیفه رفته‏اند تا جانشین پیغمبر را بگزینند.ممکن است انصار با سعد بیعت کنند و از ما پیش بیفتند.معن می‏گوید فتنه‏ای آغاز شده و شاید خدا آنرا بوسیله من بخواباند (4) تا دیر نشده باید به سقیفه برویم.

مردم!هر کس محمد را می‏پرستد بداند او مرد و دیگر زنده نخواهد شد!هر کس خدای محمد را می‏پرستد بداند او زنده است و هیچگاه نخواهد مرد!

بطرف سقیفه بنی ساعده:

پی‏نوشتها:

1.و محمد جز پیغمبری نیست که پیش از او پیمبران بودند (آل عمران:144)2.طبری ج 4 ص 1815-1816 و رجوع کنید به ابن کثیر ج 5 ص 342.

3.الزمر:30.

4.عقد الفرید ج 5 ص 10.

داستان سقیفه بنقل کتاب تاریخ خلفا ص ۱۵

حقیقت آن است که درک درست رخدادهایی که پس از رسول خدا (ص) ، در ارتباط با رهبری جامعه افتاد، بدون توجه به جناح بندیهای موجود در مدینه آن روز ممکن نیست. یک گروه مهم انصار بودند که از جریان فتح مکه به این طرف در اندیشه مشکلات پس از رحلت رسول خدا (ص) افتاده و نگران آینده خود بودند، آنان به دلیل ترسی که از تسلط قریش داشتند، بی‏توجه به بیعتی که در غدیر با امام علی (ع) کرده بودند- و شاید احتمال موفقیت او را نمی‏دادند- در سقیفه اجتماع کردند. حباب بن منذر یکی از سران انصار، در سخنان خود در سقیفه، انصار را برتر از قریش دانسته و گفت: این شمشیر آنان بوده که اسلام را پیروز کرده است. او خطاب به انصار گفت: اینان[مهاجران]از فئ شما و زیر سایه شما هستند و جرات مخالفت‏با شما را ندارند. (1) از سخنان حباب چنین به دست می‏آید که آنچه انصار را به این اقدام نسنجیده واداشت، ترس همراه با رقابت در برابر قریش بوده است. از سوی دیگر، چند نفر از مهاجران که در دو هفته پایان حیات رسول خدا (ص) دست‏به اقدامات مشکوکی زده بودند، با شنیدن اجتماع سقیفه، به سرعت‏به آن محل رفته و به بحث و گفتگو با انصار پرداختند. خبر این گفتگوها را خلیفه دوم، بعدها ضمن خطبه‏ای در مدینه بازگو کرد. او زمانی که در مکه بود شنید که کسی گفته است: «بیعت‏با ابوبکر ناگهانی بوده است‏» . عمر از این سخن خشمگین شده و خواست تا در همان مکه، در این باره با مردم سخن گوید. عبد الرحمن بن عوف به عمر گفت: تو در شهری هستی که همه قبایل عرب در آن حضور دارند، اگر سخنی بگویی، آن سخن در همه شهرها انتشار خواهد یافت. زمانی که عمر به مدینه آمد، بر منبر قرار گرفت و گفت: به من خبر رسیده است که کسانی گفته‏اند: خلافت ابو بکر ناگهانی (فلتة) بوده است. به جانم سوگند که چنین بود، اما خداوند خیر آن را به شما رساند و شر آن را حفظ کرد. پس از رحلت رسول خدا (ص) به ما خبر دادند که انصار با سعد بن عباده در نزد بنی ساعده اجتماع کرده‏اند، من و ابو بکر و ابو عبیده به سوی آنها رفتیم، در راه دو نفر انصاری را دیدیم که به ما گفتند: آنها کاری نخواهند کرد که با نظر شما مخالف باشد، اما ما مصمم به رفتن شدیم. در آنجا خطیب انصار گفت: ما انصار، لشکر منسجم اسلام هستیم و شما ای قریش!گروهی از ما بوده و اقلیتی در میان ما هستید. من خواستم سخن بگویم اما ابوبکر مانع شد و خود چنین گفت: آنچه شما انصار درباره خود می‏گویید البته درست است، اما عرب، این «امر» را جز برای این تیره قریش نمی‏شناسد;آنان برترین عرب از لحاظ نسب و اصالت‏خانوادگی‏اند. من پیشنهاد می‏کنم با عمر یا ابو عبیده[که تنها مهاجران آن جمع بودند]بیعت کنید. خطیب انصار مجددا اعتراض کرده و در نهایت گفت: امیری از ما، و امیری از شما باشد. (2) عمر می‏گوید: من پاسخ دادم: دو شمشیر در یک غلاف جای نخواهد گرفت. پس از آن دست ابو بکر را گرفته با او بیعت کردم.

عمر افزود: پس از آن مهاجر و انصار با او بیعت کردند. [و البته در آن جمع سه تن مهاجر بیشتر نبود]، ما ترسیدیم که از آن جمع جدا شویم و بعدها، آنان با کسی بیعت کنند و ما مجبور شویم ناخواسته با او بیعت کنیم!و یا با مخالفت‏خود فسادی ایجاد کنیم. البته بیعت‏با ابو بکر «فلتة‏» و ناگهانی بود جز آنکه خداوند شر آن را بر طرف کرد و از میان شما، کسی همانند ابو بکر نیست. از این رو، هر کسی، با شخصی بیعت کند بدون آن که این کار با «مشورت مسلمین‏» باشد، نه او و نه کسی که با او بیعت‏شده قابل اطاعت نیستند;چنین کاری، هر دو را در معرض قتل قرار می‏دهد. (3)

خلیفه گزارش مختصری از سقیفه ارائه داده، اما همین گزارش، بخشی واقعیت را آشکار ساخته است. مفصل گزارش سقیفه را ابو بکر جوهری (م 323) در کتاب السقیفه (4) خود آورده است. ابن اعثم می‏نویسد: پیش از آمدن مهاجران به سقیفه، میان انصار بحث و گفتگوی فراوانی شد. یکی از انصار گفت: شخصی را برگزینید که قریش ملاحظه هیبت او را بکند و انصار از او ایمن باشند. کسانی سعد بن عباده را پیشنهاد کردند. اسید بن حضیر که از اشراف اوس بود به مخالفت‏برخاست. او گفت: خلافت‏باید در قریش بماند. دیگران بر ضد او سخن گفتند;بشیر بن سعد نیز از قریش دفاع کرد. عویم بن ساعده گفت: خلافت جز از آن اهل بیت نبوت نخواهد بود، همان جایی قرارش دهید که خدا قرار داده است. (5) گزارش ابن اعثم نشانگر تضاد و رقابت داخلی انصار است.

اسید بن حضیر از اوس و بشیر بن سعد عموزاده سعد بن عباده، اولین افراد انصاری بودند که در سقیفه با ابو بکر بیعت کردند. می‏دانیم که بعدها انصار از تسلط قریش ناراضی گشتند. به روایت زبیر بن بکار، اوسیان می‏گفتند: اول بار بشیر بن سعد خزرجی بیعت کرده;و خزرجیان می‏گفتند: اول بار اسید بن حضیر بیعت کرده است! (6) این قابت‏برای ابوبکر شناخته شده بود لذا در همان سقیفه گفت: اگر خزرجیان بر این «امر» تسلط یابند اوسیان از آن نخواهند گذشت، و اگر اوسیان قدرت را بدست گیرند خزرجیان از آن نخواهند گذشت;در آن صورت همیشه میان آنان کشت و کشتار خواهد بود. (7) به گزارش یعقوبی، عبد الرحمن بن عوف نیز در سقیفه بوده است. این سخن نادرست است. آنچه یعقوبی از او نقل کرده مطلبی است که وی فردای آن روز در مسجد گفته است: او خطاب به انصار گفت: شما گرچه اهل فضل هستید اما در میان شما کسی همانند ابوبکر، عمر و علی (ع) نیست. در این وقت منذر بن ارقم برخاست و گفت: ما برتری کسانی که از آنها نام بردی انکار نمی‏کنیم;در میان این افراد کسی هست که اگر این «امر» را مطالبه کند با او نزاع نخواهد شد و مقصود او علی بن ابی طالب (ع) بود. آنگاه بشیر بن سعد و اسید بن حضیر برخاسته، بیعت کردند;پس از آن دیگران بیعت کردند به گونه‏ای که نزدیک بود سعد بن عباده زیر دست و پا کشته شود. (8) در این قت‏براء بن عازب به در خانه بنی هاشم آمده و گفت: با ابو بکر بیعت‏شد. آنان گفتند: مسلمانان در غیاب ما چنین نخواهند کرد، ما اولای به محمد (ص) هستیم!عباس گفت: به خدای کعبه چنین کردند. یعقوبی می‏افزاید: مهاجرین و انصار هیچ شکی درباره علی (ع) نداشتند. (9) طبری و ابن اثیر نیز نقل کردند که انصار یا جمعی از آنان در سقیفه گفتند: ما جز با علی بیعت نمی‏کنیم. (10) به روایت ابن قتیبه، حباب بن منذر پس از آنکه مشاهده کرد که انصار بیعت می‏کنند، دست‏به شمشیر برد;اما شمشیر را از او گرفتند. او خطاب به انصار گفت: باید منتظر آن باشند که فرزندانشان برای لقمه‏ای نان و لیوانی آب، به گدایی، در خانه‏های قریش بروند. (11)

از نکاتی که همه گزارشگران یاد آور شده‏اند این است که مهمترین استدلال ابوبکر و عمر مساله قرابت و خویشی با رسول خدا (ص) و سن ابوبکر بود;گر چه در برخی نقلها به فضایل ابوبکر نیز اشاره شده است. آنان خطاب به انصار گفتند: عرب جز زیر بار این تیره قریش نخواهد رفت (12) و تاکید کردند که عرب نمی‏پذیرد که نبوت در یک خاندان و خلافت در خاندانی جز آن باشد. (13) ابوبکر در سقیفه گفت: نحن قریش و الائمة منا;ما از قریش هستیم و ائمه باید از میان ما باشد. (14) بعدها که علی (ع) به ابوبکر و عمر اعتراض کرد که چگونه به «قرابت‏» استناد کردید در حالی که ما به رسول خدا (ص) نزدیکتر هستیم؟عمر گفت: عرب دوست نمی‏دارد که نبوت و خلافت در یک خاندان باشد! (15) نبوت از آن شما بود، اجازه دهید که خلافت از خاندانهای دیگر باشد!

تردیدی نباید کرد که در سقیفه، پس از کنار گذاشتن بیعت‏با امام علی (ع) ، رقابت قبیله‏ای آغاز شده و عاقبت‏با استناد به «برتری قبیله‏ای‏» که قریش داشت، علی رغم محدودیت نفوذ آنان در مدینه آن روز، و البته با استفاده از عنادهای داخلی انصار، قریش به خلافت رسید. توجه به سن ابوبکر و معیار قرار دادن آن نیز مورد نظر موافقان بود، درحالی که امام علی (ع) جوان بود. زمانی که خبر بیعت‏به سلمان رسید گفت: مسن ترین را برگزیدید اما در مورد اهل بیت پیامبرتان به اشتباه رفتید، اگر با آنان بیعت می‏کردید دو نفر با شما اختلاف نمی‏کردند. (16) باید دانست که در سقیفه باره نحوه انتخاب خلیفه و شرایطی که می‏باید داشته باشد، هیچ گونه سخن قرص و محکمی از سوی هیچ کس ابراز نشد. البته از روایات جعلی که بعدها برای اثبات حقانیت ابوبکر ساخته شده (17) و در آنها آمده است که، رسول خدا (ص) نه تنها او را، بلکه خلفای بعدی را نیز معین کرده، باید گذشت. (18) آنچه مهم است متن مذاکرات سقیفه و رویدادهای حاشیه آن است: انصار حکومت را حق خود می‏دانستند. مهاجرین- ابو بکر، عمر و ابوعبیده- به سقیفه رفته و اظهار کردند که حکومت‏حق قریش است. آنان به هیچ حدیثی نظیر «الائمة من قریش‏» استناد نکرده بلکه فقط ابراز داشتند که عرب جز زیر بار این تیره نمی‏رود. در این میان، جمعی از بزرگترین صحابه نظیر زبیر و طلحه (19) در آن لحظه ابوبکر را بر حق نمی‏دانستند.

بدین ترتیب باید گفت هیچ شیوه و شرایط شناخته شده‏ای برای انتخاب ابوبکر جز معیارهای قبیله‏ای- استناد به برتری قریش و پیوند خانوادگی با رسول اکرم (ص) - در سقیفه مطرح نشده است. بویژه باید دانست که قریشی بودن به هیچ روی شرط شرعی خلافت دانسته نشده و حتی سالها بعد، عمر آرزوی زنده بودن «سالم‏» مولی حذیفة بن یمان را داشت تا او را به جانشینی خود انتخاب کند. (20) سالم به هیچ روی قریشی نبوده است. کسانی بر این باورند که شرط قریشی بودن از قرن سوم، در فقه سیاسی سنی مطرح شده است. (21) آنچه که به عنوان معیارهای یک خلیفه مطرح شد همین بستگی به قریش و اشاره به سن ابوبکر بود. در واقع این تنها معیارهای جاهلی بود که همراه جدلهای سیاسی او را به خلافت رساند، نه ترکیبی از معیارهای جاهلی و اسلامی آن گونه که دکتر خیر الدین سوی مدعی آن است. (22) شواهد دیگری وجود دارد که در ذهن ابوبکر، قریشی و اشرافیت قریشی اعتبار خاصی داشته است. ابن عساکر می‏گوید: زمانی پس از اسلام آوردن ابو سفیان، بلال و صهیب رومی و سلمان، بر ابو سفیان طعنه زدند. ابوبکر بر آشفت که با «شیخ قریش و سید آن‏» چنین می‏کنید؟آنان به رسول خدا (ص) گفتند و حضرت فرمود تا ابوبکر از آنان که خشمگین‏شان کرده بود، عذرخواهی کند. (23)

پس از خاتمه بیعت در سقیفه، آنان از آن محل خارج شدند. بنا به روایت‏براء بن عازب، آنان در کوچه‏ها به راه افتاده و به هر کس می‏رسیدند دست او را گرفته، به دست ابوبکر می‏مالیدند، چه آن شخص بدین کار تمایلی می‏داشت‏یا نه;براء می‏افزاید: در آن زمان بود که من به در خانه بنی هاشم رفتم و خبر را به آنان دادم. (24) توجه آنان به امر بیعت ابوبکر تا اندازه‏ای بود که بنا به نقل ابن ابی شیبه آنها در مراسم تدفین رسول خدا (ص) حضور نداشتند و تنها بعد از دفن بازگشتند. (25)

زمانی که کار بیعت تمام شد، عمر برخاست و درباره آنچه روز قبل درباره زنده ماندن رسول خدا (ص) تا مردن آخرین اصحابش گفته و در واقع ادعای مهدویت درباره آن حضرت کرده بود، عذر خواهی کرد، او گفت: وی بر این گمان بود که آن حضرت باقی می‏ماند و کارها را سامان می‏دهد، اما اکنون شاهد است که قرآن در میان آنهاست و با بهترین صحابی آن حضرت نیز بیعت‏شده است! (26) این حکایت روشنگر آن بود که عمر در انتظار انتخاب خلیفه مورد نظر بود و پس از انجام آن دیگر مشکلی نداشت.

در این وقت کسانی به مخالفت‏برخاستند. افزون بر دو شخصیت‏برجسته بنی هاشم یعنی امام علی (ع) و عباس، کسان دیگری همچون زبیر بن عوام، خالد بن سعید، مقداد بن عمرو، سلمان، ابوذر، عمار، براء بن عازب و ابی بن کعب، (27) مخالفت‏خویش را اعلام کردند. هواداران ابوبکر در خانه ابی بن کعب رفتند، اما او حاضر به باز کردن در نشد. (28) نقش اصلی در این ماجرا بر عهده عمر، ابو عبیده جراح، مغیرة بن شعبه و خالد بن ولید بوده است. زمانی عمر با شدت و جدیت‏برای گرفتن بیعت، به در خانه علی (ع) آمد;امام بدو فرمود: امروز حرص تو بر امارت ابوبکر جز برای آن نیست که فردا در دسترس خودت قرار گیرد. (29)

کسانی که در خانه امام اجتماع کرده بودند، مواجه با برخورد شدید عمر و هواداران وی شدند. عمر شمشیر زبیر را گرفت و شکست. آنگاه، ساکنان خانه را به آتش زدن خانه تهدید کرد. درباره اسامی متحصنین در بیت فاطمه (ع) و نیز کسانی که به زور به اندرون خانه رفتند به منابع ذیل مراجعه کنید. (30) به گزارش ابن عبد ربه، عمر که قبسی آتش در دست داشت، تهدید به آتش زدن خانه کرد، و وقتی فاطمه زهرا (ع) پرسید که آیا واقعا قصد چنین کاری دارد؟او گفت: آری، مگر آنکه این جمع، امری را بپذیرند که امت پذیرفته است! (31) پس از تهدید عمر به آتش زدن خانه بر سر معترضان بود که حضرت فاطمه (ع) از آنان خواست متفرق شوند زیرا عمر چنین کاری را انجام خواهد داد؟ (32) در واقع گرفتن بیعت، با تهدید آتش زدن، که بعدها مورد عمل برخی از خلفا قرار گرفت[نظیر اقدام ابن زبیر در گرفتن بیعت از بنی هاشم (33) ]، می‏توانست از همینجا نشات گرفته باشد. البته قریش علاوه بر زور، از مذاکره نیز استفاده کردند. آنان به مشورت مغیره، به سراغ عباس رفتند تا او و خاندانش را در این کار سهیم کنند، و با جلب رضایت او به عنوان عموی رسول خدا (ص) ، تا حدودی از دشواریهای خود بکاهند اما عباس این دعوت آنان را نپذیرفت. (34)

امیر المؤمنین و فاطمه زهرا (ع) تلاش زیادی برای بازگرداندن امر خلافت از ابوبکر و بیعت‏با امام علی (ع) کردند اما تلاش آنان ثمری نبخشید. گزارش این تلاشها را ابوبکر جوهری و دیگران آورده‏اند. (35) در این نکته هیچ جای تردید نیست که به دلیل حق کشی‏هایی که در جریان میراث پیامبر (ص) ، مساله فدک (36) و قضیه امامت انجام شد، فاطمه زهرا (ع) ، نسبت‏به ابوبکر و عمر خشمگین شد و بدون آن که از آنها راضی شود از دنیا رفت. (37) زهری می‏گوید: امام علی (ع) حضرت فاطمه را شبانه دفن و ابوبکر را خبر نکرد. او می‏افزاید: تا پیش از درگذشت فاطمه، نه تنها علی بلکه هیچ یک از بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند. (38) امام هم، دلیل بیعت‏خود را حفظ اتحاد امت اسلامی در برابر مرتدین و کفار یاد کرد. (39) چنان که در برابر سخن ابو سفیان که از او خواست اجازه ندهد تا خلافت در میان بنی تیم بماند فرمود: تو همیشه دشمن اسلام و مسلمانان بوده‏ای. (40) با این حال در این نکته تردیدی نیست که امام تا پس از رحلت‏حضرت فاطمه (س) با ابوبکر بیعت نکرد. (41) به نقل از مدائنی، زمانی که جنگ با مرتدین آغاز شد عثمان نزد امام علی (ع) آمده و گفت: تا وقتی که تو بیعت نکنی کسی به جنگ این افراد نخواهد رفت، او همچنان اصرار کرد تا امام را نزد ابوبکر آورد و آن حضرت بیعت کرد و مسلمانان خوشحال شدند. (42) مسعودی می‏گوید: فاطمه (س) پس از رحلت رسول اکرم (ص) سر قبر آن حضرت آمده این شعر را خواند:

قد کان بعدک انباء و هینمة

لو کنت‏شاهدها لم تکثر الخطب (43)

به یقین مخالفت‏حضرت فاطمه زهرا (س) برای حیثیت عمومی خلیفه مساله مهمی بود، او تلاش زیادی کرد تا در نهایت‏با وی از در آشتی در آید اما آن حضرت راضی نشد، همین امر سبب شد تا ابو بکر در پایان عمر از این که آن حضرت را ناراضی کرده و به خانه وی هجوم بوده اظهار پشیمانی و ندامت کند، این خبر که او در روزهای آخر زندگی گفت: ای کاش هرگز خانه زهرا را مورد تفتیش قرار نداده بود توسط بسیاری از مورخان اهل سنت روایت‏شده است. (44)

یکی دیگر از مخالفان ابوبکر، سعد بن عباده بود. (45) او با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت، چنان که نقل شده، بعدها در زمان خلافت‏خلیفه دوم در شام به قتل رسید. خبر رایج در آثار تاریخی چنان است که جنیان او را کشته و دو بیت‏شعر نیز در این باره سرودند. اما حقیقت آن است که به گزارش بلاذری و نیز ابن عبد ربه، فردی شامی از جانب عمر بسوی او فرستاده شد تا از آن بخواهد بیعت کند و زمانی که او نپذیرفت وی را به قتل رساند. (46)

تفاوت سیاست ابوبکر با عمر در این بود که عمر معتقد بود که می‏تواند به زور بیعت‏بگیرد، اما ابوبکر، اگر هم به این اصل اعتقاد داشت، بکار گیری آن را به صلاح نمی‏دانست. در این باره سیاست دوگانه‏ای را به موضع ابوبکر و عمر نسبت می‏دهند، در حالی که عمر بر این باور بود که همه باید به زور بیعت کنند، در یک مورد آمده است که ابوبکر ضمن خطبه‏ای اعلام کرد: من هیچ بیعتی و تعهدی بر عهده علی ندارم و او در کارش آزاد است «لا بیعة لی فی عنقه و هو بالخیار من امره‏» . (47)

پی‏نوشت‏ها:

1. الامامة و السیاسه، ج 1، صص 24- 25

2. حباب بن منذر می‏گفت که نه مهاجران زیر بار انصار می‏روند و نه انصار زیر بار مهاجران، نک: مسائل الامامه، ص‏13

3. المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 431، (عمر گفت: فمن دعا الی مثلها فهو الذی لا بیعة له و لا لمن بایعه) ، المصنف، عبد الرزاق، ج 5، صص، 445- 442 (به اختصار نقل شد) ، طبقات الکبری، ج 3، صص 616، 344، تاریخ الطبری، ج 3، صص 206- 204، روایت تحریف شده بی شرمانه این سخنان عمر را بنگرید در: انساب الاشراف، ج 1، ص 581

4. این کتاب مفقود شده اما بخش اعظم آن را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده است. مجموع این نقلها را استاد محمد هادی امینی در کتابی مستقل فراهم آورده و با عنوان «السقیفه و فدک‏» منتشر کرده است.

5. الفتوح، ج 1، صص 3- 4، کتاب الردة، واقدی، صص 33- 32

6. الموفقیات، ص 578، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 272. حباب بن منذر در سقیفه به بشیر بن سعد گفت: تو به دلیل حسادت با سعد بن عباده با ابو بکر بیعت کردی (کتاب الرده، ص 42) . زمانی که اسید بن حضیر مرد، عمر تمامی دیون او را پرداخت کرد (الفائق فی غریب الحدیث، ج 1، ص 108) .

حباب منذر در سقیفه اشعاری در مذمت این دو نفر گفت که مطلع آن چنین است (کتاب الرده، ص 38) :

سعی ابن حضیر فی الفساد لجاجة

و اسرع منه فی الفساد بشیر

7. نثر الدر، ج 2، ص 14، البیان و التبیین، ج 3، ص 298، الامامة و السیاسه، ج 1، ص 27، مسائل الامامه، ص 13

8. سعد بن عباده هیچگاه با ابو بکر بیعت نکرد و زمانی که در شام بود خلیفه کسی را فرستاد تا او را بکشد و او نیز چنین کرد، نک: انساب الاشراف، ج 1، ص 250

9. تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص 123- 124، در گزارش دیگری آمده که یکی از انصار گفت: اگر علی و دیگر بنی هاشم در خانه مشغول به دفن رسول خدا (ص) نبوده و نگران آن حضرت، در خانه ننشسته بودند، کسی در خلافت طمع نمی‏کرد: کتاب الرده، صص 45- 46. از گزارش واقدی به دست می‏آید که صحبت عبد الرحمن بن عوف با انصار پس از ماجرای سقیفه بوده است، قرائن زیاد دیگری نیز حکایت دارد که جز سه تن از مهاجران شخص دیگری در سقیفه حاضر نبوده است. بعدها بشیر بن سعد انصاری پس از شنیدن استدلالهای امام علی (ع) به آن حضرت گفت: اگر مردم این کلمات را قبل از این، از تو شنیده بودند هیچکس بر تو اختلاف نکرده و همه با تو بیعت می‏کردند جز آنکه تو در خانه نشستی و مردم گمان کردند که تو نیازی به خلافت نداری!امام در پاسخ گفت: ای پسر بشیر!آیا می‏بایست جنازه رسول خدا (ص) را در خانه رها کرده و برای خلافت‏به منازعه با مردم بر می‏خاستم؟ابو بکر نیز گفت: اکنون با من بیعت‏شده و اگر می‏دانستم تو مایل به خلافت هستی به دنبال آن نمی‏رفتم، تو نیز آزادی بیعت‏بکنی یا صبر کنی تا در کارت تامل کنی، من تو را مجبور نمی‏کنم. امام نیز پس از گذشت هفتاد و پنج روز از رحلت رسول اکرم (ص) آنگاه که فاطمه (س) رحلت کرد، بیعت نمود: کتاب الرده، ص 47

10. تاریخ الطبری، ج 3، ص 208، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325

11. الامامة و السیاسه، ج 1، ص 27، کتاب الرده، ص 42. جوهری می‏گوید: واقعه حره در سال 63هجری، سخن حباب را تایید کرد که خطاب به ابوبکر گفت: درباره تو هراسی ندارم بلکه هراس من از کسانی است که پس از تو می‏آیند (نک: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 313) . درباره ندامت انصار پس از سقیفه نک: الموفقیات، ص 583. حباب می‏گفت: ما چون در جنگها، پدران اینان را کشته‏ایم از ما انتقام خواهند گرفت (انساب الاشراف، ج 1، ص 580، الفائق فی غریب الحدیث ج 3 ص 166، مسائل الامامه، ص 135) در این صورت باید دید چه برخوردی با امام علی (ع) می‏کردند که در بدر، به تنهایی نیمی از کشتگان قریش که جمعا هفتاد تن بودند را به قتل آورده بود. به طور قطع و یقین باید دانست که انصار از کار خویش پشیمان شده و بعدها در جمل و صفین و حتی پیش از آن، با شرکت در قتل عثمان یا سکوت در برابر آن، در برابر قریش و حزب سیاسی آنها، از عثمان و معاویه گرفته تا طلحه و زبیر و عایشه، ایستادگی کردند و از علی (ع) دفاع نمودند. حتی چند روز بعد از سقیفه نیز این پشیمانی آشکار شده و اشعار حسان بن ثابت در آن روزها بهترین شاهد بر آن است. نک: تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص

12. انساب الاشراف، ج 1، ص 582

13. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 38

14. انساب الاشراف، ج 1، ص 583 (و العرب لا ترضی ان یؤمروکم و نبیها من غیرکم و لکن یؤمرون من کانت النبوة فیهم، کتاب الردة ص 39) ، تکیه گاه کلام ابوبکر این بود که «قریش اوسط العرب دارا و اکرمهم احسابا» نک: طبقات الکبری، ج 2، ص 269، در کتاب نثر الدر، ج 2، ص 13 بدنبال جمله فوق از قول ابوبکر افزوده: و احسنهم وجوها اکثر الناس ولادة فی العرب. ابوبکر جمله «نحن قریش و الائمة منا» را به عنوان حدیث نقل نکرد گرچه بعدها چنین مساله‏ای به او نسبت داده شد.

15. الایضاح، ص 87. عمر به ابن عباس گفت قوم شما نمی‏خواستند نبوت و خلافت در خاندان شما باشد چه در آن صورت کبر شما را تا به آسمان بالا می‏برد، نثر الدر، ج 2، ص 28

16. سقیفة و فدک، ص 43، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 49، و نک: انساب الاشراف، ج 1، ص 590، ابو عبیده جراح نیز در برابر اعتراض امام علی (ع) ، جوان بودن او را مطرح می‏کرد نک: شرح نهج البلاغه، ج 2، صص 2- 5

17. از عایشه نقل شده که از وی سؤال شد: رسول خدا (ص) چه کسی را جانشین خود کرد؟او گفت: ابوبکر، سؤال شد: بعد از او چه کسی را؟گفت: عمر، گفتند: بعد از او؟گفت: ابو عبیده جراح را، (المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 433) ، تاریخ جعل این حدیث را از درون خود حدیث‏بدست آورید.

18. نک: الغدیر، ج 5 (بحث: سلسلة الموصوغات فی الخلافة، ) صص 356- 333. بر پایه گزارشی که واقدی در کتاب الرده، (صص 37- 35) آورده گویی چنان است که در سقیفه حداقل چندین بار تصریح شده که رسول خدا (ص) ابوبکر را جانشین خود کرده است!

19. نهایة الارب، ج 19، ص 39

20. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 190، العقد الفرید، ج 2، ص 274، ج 3، ص 407، تاریخ المدینة المنوره، ج 2، ص 881، مسائل الامامه، ص 63، مختصر تاریخ دمشق، ج 12، ص 69

21. تطور الفکر السیاسی عند اهل السنه، ص 38

22. تطور الفکر السیاسی، ص 38، پاورقی 4

23. مختصر تاریخ دمشق، ج 5، ص 261

24. سقیفة و فدک، ص 46

25. المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 432 (هشام بن عروه از پدرش: ان ابا بکر و عمر لم یشهدا دفن النبی (ص) و کانا فی الانصار فدفن قبل ان یرجعا) ، واقدی می‏گوید: آنچه به نظر من درست است آن که رسول خدا (ص) را روز سه شنبه دفن کرده‏اند. (البدء و التاریخ، ج 5، ص 47) بنابر این روشن است که ابوبکر و یاران او از دوشنبه که رسول خدا (ص) رحلت کرده تا فردای آن روز کاملا مشغول بوده‏اند و نمی‏توانسته‏اند به سراغ جنازه آن حضرت آمده باشند. در اخبار مربوط به دفن آن حضرت، در میان افرادی که نام برده شده، یادی از این دو نفر وجود ندارد.

26. البدء و التاریخ، ج 4، صص 66- 65

27. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 124

28. سقیفة و فدک، ص 47

29. انساب الاشراف، ج 1، ص 587. و به روایت ابن قتیبه علی بدو فرمود: شیری بدوش که قسمتی از آن برای خودت باشد، نک: الامامة و السیاسه، ج 1، ص 29

30. معالم المدرستین ج 2 صص 163- 166، تلخیص الشافی، ج 3، صص 76، 156

31. العقد الفرید، ج 3، ص 64، تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 156 بنقل از: معالم المدرستین، ج 2، ص 167، درباره مصادر دیگری که اشاره به تهدید دارند نک: معالم المدرستین، ج 2، صص 167- 168، ابوبکر در وقت مرگ خود از چند چیز اظهار نگرانی می‏کرد: یکی این که ای کاش در خانه فاطمه را نگشوده بود، حتی اگر آنان به قصد جنگ، در را بسته بودند (نک: معالم المدرستین، ج 2، ص 165 پاورقی 65 از مصادر متعدد)

32. المذکر و التذکیر و الذکر، ص 91، المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، صص 432، این نظر که چنین اقدامی صورت گرفته در میان شیعیان وجود داشته است.

33. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 20، ص 147

34. همان، ج 1، ص 220، تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص 124- 125

35. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 126، شرح نهج البلاغه، ج 2، صص 5- 28، 67، وقعة صفین، ص 182، کتاب الرده، ص 46

36. درباره آنچه در دوره اموی و عباسی بر سر فدک آمد نک: الخراج و صناعة الکتابه، صص 260- 259

37. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، صص 472، همین روایت از زهری در: بخاری، ج 6، ص 122 نقل شده است، و نک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، صص 50- 49، ج 16، صص 282- 281، 253، البدایة و النهایه، ج 5، صص 285، 287

38. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 472

39. به همین دلیل بود که امام در برابر درخواست ابو سفیان که حاضر شده بود با امام بیعت کند مخالفت کرده و او را از خود راند نک: نثر الدر ج 1، ص 400

40. نهایة الارب، ج 19، ص 40

41. بگذریم از نقلهای کذبی که بر خلاف تواتر تاریخ می‏گویند امام در همان لحظه که عمر و ابو بکر به در خانه‏اش آمدند بیعت کرد. نک: نهایة الارب، ج 19، صص 39، 40

42. تلخیص الشافی، ج 3، ص 77

43. مروج الذهب، ج 2، ص 304، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 50، ج 6، ص 43، ج 16، صص 212، 251، البدء و التاریخ، ج 5، صص 69- 68، در آنجا بجای «وهینمة‏» «وهنبثه‏» آمده است، به علاوه بیتی دیگر نیز بر آن افزوده شده است.

44. حیاة الصحابه، ج 2، ص 24، کنز العمال، ج 5، ش 14113: الاموال، ابن سلام، ص 194

45. نهایة الارب، ج 19، ص 38: در آنجا آمده که گروهی از خزرج نیز در سقیفه بیعت نکردند.

46. المعیار و الموازنه، ص 232 (در پاورقی به نقل از بلاذری و ابن عبدربه) ، جالب این که ابن ابی الحدید (17 / 224- 223) گفته است که کسانی ابوبکر را قاتل وی دانسته‏اند اما او خبری در این باره در آثار تاریخی ندیده است، در حالی که خبر مزبور، البته درباره خلیفه دوم در دو منبع تاریخی مذکور آمده است.

47. السیرة الحلبیه، ج 3، ص 389 (و نک: الغدیر، ج 5، ص 368)

هجوم بخانه پيغمبر

هجوم بخانه پيغمبر

كتاب: زندگانى فاطمه زهرا (س)، ص 108

نويسنده: سيد جعفر شهيدى

«و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى» (على عليه السلام)

خانه عايشه ماتم كده است.على (ع)، فاطمه، عباس، زبير، فرزندان فاطمه حسن، حسين دختران او زينب و ام كلثوم اشك مى‏ريزند.على بهمكارى اسماء بنت عميس مشغول شست و شوى پيغمبر است.در آن لحظه‏هاى دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟ خدا مى‏داند.كار شستشوى بدن پيغمبر تمام شده يا نشده، بانگى بگوش مى‏رسد: الله اكبر.

على به عباس:

ـ عمو.معنى اين تكبير چيست؟

ـ معنى آن اينست كه آنچه نبايد بشود شد (1) .ديرى نمى‏گذرد كه بيرون حجره عايشه همهمه و فريادى بگوش مى‏رسد.فرياد هر لحظه رساتر مى‏شود:

ـ بيرون بيائيد! بيرون بيائيد! و گرنه همه‏تان را آتش مى‏زنيم! دختر پيغمبر بدر حجره مى‏رود.در آنجا با عمر روبرو مى‏شود كه آتشى در دست دارد.

ـ عمر! چه شده؟ چه خبر است؟

ـ على، عباس و بنى هاشم بايد به مسجد بيايند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند!

ـ كدام خليفه؟ امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عايشه بالاى جسد پيغمبر نشسته است.

ـ از اين لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقيفه بنى ساعده با او بيعت كردند .بنى هاشم هم بايد با او بيعت كنند.

ـ و اگر نيايند؟ .

خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذيرفته‏اند به پذيريد.

ـ عمر.مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

ـ آرى (2) .

ـ اين گفتگو بهمين صورت بين دختر پيغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟ يا نه خدا مى‏داند.

اكنون كه مشغول نوشتن اين داستان هستم، كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفريد) و انساب الاشراف بلاذرى را پيش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مى‏كنم .بسيار بعيد و بلكه ناممكن مى‏نمايد چنين داستانى را بدين صورت هواخواهان شيعه يا دسته‏هاى سياسى موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شيعه در سده‏هاى نخستين اسلام نيروئى نداشته و در اقليت بسر مى‏برده‏اند.چنانكه مى‏بينيم اين گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است، بدين ترتيب احتمال جعل در آن نمى‏رود.در كتابهاى ديگر نيز مطالبى از همين دست، ملايم‏تر يا سخت‏تر، ديده مى‏شود.طبرى نويسد: انصار گفتند ما جز با على بيعت نمى‏كنيم .عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت، طلحه و زبير و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفت بخدا قسم اگر براى بيعت با ابو بكر بيرون نياييد شما را آتش خواهم زد.زبير با شمشير كشيده بيرون آمد پايش لغزيد و برو در افتاد مردم بر سر او ريختند و او را گرفتند. (3)

راستى در آن روز چرا چنين گفتگوهائى بين ياران پيغمبر در گرفت؟ اينان كسانى بودند كه در روزهاى سخت بيارى دين خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنين بجان هم افتادند؟ .

على و خانواده پيغمبر چه گناهى كرده بودند كه بايد آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدير درست نباشد، بر فرض كه بگوئيم پيغمبر كسى را بجانشينى نگمارده است، بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقيفه ايرادى نگيرند، سر پيچى از بيعت در اسلام سابقه داشت ـ بيعت نكردن با خليفه گناه كبيره نيست.حكم فقهى سند مى‏خواهد.سند اين حكم چه بوده است؟ آيا اين حديث را كه از اسامه رسيده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لينتهين رجال عن ترك الجماعة اولا حرفن بيوتهم (4)

بر فرض درست بودن روايت از جهت متن و سند، آيا اين حديث بر آن جمع قابل انطباق است؟ اين حديث را محدثان در باب صلوة آورده‏اند.

پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اينها گذشته آنهمه شتاب در برگزيدن خليفه براى چه بود؟ و از آن شگفت‏تر، آن گفتگو و ستيز كه ميان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آيا انصار واقعه جحفه را نمى‏دانستند يا نمى‏پذيرفتند؟ آيا مى‏توان گفت از صد هزار تن مردم يا بيشتر كه در جحفه گرد آمدند و حديث غدير را شنيدند هيچيك از مردم مدينه نبود، و اين خبر به تيره اوس و خزرج نرسيد؟ .

از اجتماع جحفه سه ماه نمى‏گذشت.رئيس تيره خزرج كه خود و كسان او صميمانه اسلام و پيغمبر اسلام را يارى كردند، چرا در آن روز خواهان رياست شدند؟ و چرا به مصالحه با قريش تن در دادند و گفتند از ما اميرى و از شما اميرى؟ مگر امارت مسلمانان را چون رياست قبيله مى‏دانستند؟ .

چرا اين مسلمانان غمخوار امت و دين، نخست به شستشو و خاك سپردن پيغمبر نپرداختند؟ شايد چنانكه گفتيم مى‏ترسيدند فتنه برخيزد.ابو سفيان در كمين بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟ آيا ابو سفيان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نبايد از آن غفلت كرد؟ ابو سفيان در آن روز كه بود؟ حاكم دهكده كوچك نجران؟ اگر أوس، خزرج مهاجران و تيره‏هاى هاشمى و بنى تميم و بنى عدى و دسته‏هاى ديگر با هم يكدست مى‏شدند، ابو سفيان و تيره اميه چكارى از پيش مى‏بردند؟ و چه مى‏توانستند بكنند؟ هيچ! آيا بيم آن مى‏رفت كه اگر امير مسلمانان بزودى انتخاب نشود پيش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن يا اندكى كمتر صدها بار اين پرسش‏ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ها داده‏اند چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام اين پاسخ‏ها بيشتر بر پايه مغلوب ساختن حريف در ميدان مناظره است، نه براى روشن ساختن حقيقت.بنظر مى‏رسد در آنروز كسانى بيشتر در اين انديشه بودند كه چگونه بايد هر چه زودتر حاكم را برگزينند و كمتر بدين مى‏انديشيدند كه حكومت چگونه بايد اداره شود (5) و به تعبير ديگر از دو پايه‏اى كه اسلام بر آن استوار است (دين و حكومت) بيشتر به پايه حكومت تكيه داشتند.گويا آنان پيش خود چنين استدلال مى‏كردند: چون تكليف حكومت مركزى معين شد و حاكم قدرت را بدست گرفت ديگر كارها نيز درست خواهد شد.درست است و ما مى‏بينيم چون مدينه توانست وحدت خود را تأمين كند، در مقابل مرتدان ايستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گرديد.ولى آيا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مى‏توان از دين جدا ساخت؟ بخصوص كه شارع اسلام خود اين اصل را تثبيت كرده باشد؟ بهر حال نزديك به چهارده قرن بر اين حادثه مى‏گذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پيش پاى مسلمانان نهادند، غم دين داشتند يا بيم فرو ريختن حكومت را نمى‏دانم.

شايد غم هر دو را داشتند و شايد پيش خود چنين مى‏انديشيدند كه اگر شخصيتى برجسته، عالم پرهيزگار، و از خاندان پيغمبر، آن اندازه تمكن يابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است، در قدرت حاكم تزلزلى پديد آيد.اين اشارت كوتاه كه در تاريخ طبرى آمده باز گوينده چنين حقيقتى است:

«پس از رحلت دختر پيغمبر چون على (ع) ديد مردم از او روى گرداندند، با ابو بكر بيعت كرد» (6) آرى چنانكه فرزند على گفته است «مردم بنده دنيايند...چون آزمايش شوند، دينداران اندك خواهند بود.»

چنانكه در جاى ديگر نوشته‏ام، من نمى‏خواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جريحه‏دار شود، نمى‏خواهم خود را در كارى داخل كنم كه دسته‏اى از مسلمانان براى خاطر دين يا دنيا خود را در آن در آوردند. (7) آنان نزد پروردگار خويش رفته‏اند، و حسابشان با اوست.اگر غم دين داشته‏اند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مى‏خواسته‏اند، پروردگار بهترين داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسيار پر معنى است كه «در اسلام در هيچ زمان هيچ شمشيرى چون شمشيرى كه بخاطر امامت كشيده شد بر بنياد دين آهيخته نگرديد» . (8) باز در جاى ديگر نوشته‏ام كه اگر نسل بعد و نسل‏هاى ديگر، در اخلاص و فداكارى همپايه مهاجران و انصار بودند امروز تاريخ مسلمانان بگونه ديگرى نوشته مى‏شد.

پى‏نوشتها:

1.انساب الاشراف ص .582

2.عقد الفريد ج 5 ص 12 انساب الاشراف ص .586

3.طبرى ج 4 ص .1818

.4 (كنز العمال.صلوة حديث 2672) .

5.تحليلى از تاريخ اسلام.بخش يك ص .91

6.طبرى ج 4 ص .1825

7.پس از پنجاه سال ص 30 چاپ دوم.

.8 «ما سل سيف فى الاسلام على قاعدة دينية مثل ما سل على الامامة في كل زمان» (الملل و النحل ص 16 ج 1) .

پيشنهاد ابوسفيان

پيشنهاد ابوسفيان

كتاب: فروغ ولايت ص 150 تا 153

 

در اين گير و دار كه امام عليه السلام مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود وانجمن سقيفه نيز به كار خود مشغول بود، ابوسفيان كه شم سياسى نيرومندى داشت‏به منظور ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان در خانه حضرت على عليه السلام را زد وبه گفت:دستت را بده تا من با تو بيعت كنم ودست تو را به عنوان خليفه مسلمانان بفشارم، كه هرگاه من با تو بيعت كنم احدى از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفت‏برنمى‏خيزد، واگر فرزندان عبد مناف با تو بيعت كنند كسى از قريش از بيعت تو تخلف نمى‏كند وسرانجام همه عرب تو را به فرمانروايى مى‏پذيرند.ولى حضرت على عليه السلام سخن ابوسفيان را با بى اهميتى تلقى كرد وچون از نيت او آگاه بود فرمود:من فعلا مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستم.

همزمان با پيشنهاد ابوسفيان يا قبل آن، عباس نيز از حضرت على عليه السلام خواست كه دست‏برادر زاده خود را به عنوان يعت‏بفشارد، ولى آن حضرت از پذيرفتن پيشنهاد او نيز امتناع ورزيد.

چيزى نگذشت كه صداى تكبير به گوش آنان رسيد. حضرت على عليه السلام جريان را از عباس پرسيد. عباس گفت:نگفتم كه ديگران در اخذ بيعت‏بر تو سبقت مى‏جويند؟ نگفتم كه دستت را بده تا با تو بيعت كنم؟ ولى تو حاضر نشدى وديگران بر تو سبقت جستند.

آيا پيشنهاد عباس و ابوسفيان واقع بينانه بود؟

چنانكه حضرت على عليه السلام تسليم پيشنهاد عباس مى‏شد و بلافاصله پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گروهى از شخصيتها را براى بيعت دعوت مى‏كرد، مسلما اجتماع سقيفه به هم مى‏خورد ويا اساسا تشكيل نمى‏شد.زيرا ديگران هرگز جرات نمى‏كردند كه مسئله مهم خلافت اسلامى را در يك محيط كوچك كه متعلق به گروه خاصى بود مطرح سازند وفردى را با چند راى براى زمامدارى انتخاب كنند.

با اين حال، پيشنهاد عمومى پيامبر وبيعت‏خصوصى چند نفر از شخصيتها با حضرت على عليه السلام دور از واقع بينى بود و تاريخ در باره اين بيعت همان داورى را مى‏كرد كه در باره بيعت ابوبكر كرده است.زيرا زمامدارى حضرت على عليه السلام از دو حال خالى نبود:يا امام عليه السلام ولى منصوص وتعيين شده از جانب خداوند بود يا نبود.در صورت نخست، نيازى به بيعت گرفتن نداشت واخذ راى براى خلافت وكانديدا ساختن خود براى اشغال اين منصب يك نوع بى اعتنايى به تعيين الهى شمرده مى‏شد وموضوع خلافت را از مجراى منصب الهى واينكه زمامدار بايد از طرف خدا تعيين گردد خارج مى‏ساخت ودر مسير يك مقام انتخابى قرار مى‏داد; وهرگز يك فرد پاكدامن وحقيقت‏بين براى حفظ مقام وموقعيت‏خود به تحريف حقيقت دست نمى‏زند وسرپوشى روى واقعيت نمى‏گذارد، چه رسد به امام معصوم.در فرض دوم، انتخاب حضرت على عليه السلام براى خلافت همان رنگ و انگ را مى‏گرفت كه خلافت ابوبكر گرفت و صميمى‏ترين يار او، خليفه دوم، پس از مدتها در باره انتخاب ابوبكر گفت: كانت‏بيعة ابي بكر فلتة وقى الله شرها». (1) يعنى انتخاب ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرش را باز داشت.

از همه مهمتر اينكه ابوسفيان در پيشنهاد خود كوچكترين حسن نيت نداشت ونظر او جز ايجاد اختلاف ودودستگى وكشمكش در ميان مسلمانان واستفاده از آب گل آلود وبازگردانيدن عرب به دوران جاهليت وخشكاندن نهال نوپاى اسلام نبود.

وى وارد خانه حضرت على عليه السلام شد واشعارى چند در مدح آن حضرت سرود كه ترجمه دو بيت آن به قرار زير است:

فرزندان هاشم! سكوت را بشكنيد تا مردم، مخصوصا قبيله‏هاى تيم وعدى در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند.

امر خلافت مربوط به شما وبه سوى شماست وبراى آن جز حضرت على كسى شايستگى ندارد. (2)

ولى حضرت على عليه السلام به طور كنايه به نيت ناپاك او اشاره كرد وفرمود:«تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم‏».

طبرى مى‏نويسد:

على او را ملامت كرد و گفت: تو جز فتنه وآشوب هدف ديگرى ندارى.تو مدتها بدخواه اسلام بودى. مرا به نصيحت و پند وسواره وپياده تو نيازى نيست. (3)

ابوسفيان اختلاف مسلمانان را در باره جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خوبى دريافت ودر باره آن چنين ارزيابى كرد:

طوفانى مى‏بينم كه جز خون چيز ديگرى نمى‏تواند آن را خاموش سازد. (4)

ابوسفيان در ارزيابى خود بسيار صائب بود واگر فداكارى واز خودگذشتگى خاندان بنى هاشم نبود طوفان اختلاف را جز كشت وكشتار چيزى نمى‏توانست فرو نشاند.

پى‏نوشت‏ها:

1- تاريخ طبرى، ج‏3، ص 205; سيره ابن هشام، ج‏4، ص 308.

2- الدرجات الرفيعة، ص‏87:

بنى هاشم لا تطعموا الناس فيكم فما الامر الا فيكم واليكم ولا سيما تيم ابن مرة او عدي وليس لها الا ابو حسن علي

3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص 45.

4- «اني لارى عجاجة لا يطفؤها الا الدم‏».; همان، ج‏2، ص 44 به نقل از كتاب السقيفة جوهرى.

غوغاى سقيفه

غوغاى سقيفه


فان كنت بالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا و المشيرون غيب و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم فغيرك اولى بالنبى و اقرب.

در حينى كه على عليه السلام و چند تن از بنى‏هاشم مشغول غسل و دفن جسد مطهر پيغمبر بودند تنى چند از مسلمين انصار و مهاجر در يكى از محله‏هاى مدينه در سايبان باغى كه متعلق بخانواده بنى ساعده بود اجتماع كردند،شايد اين محل كه از آنروز مسير تاريخ جامعه مسلمين را عوض نمود تا آن موقع چندان اهميتى نداشته است.

ثابت بن قيس كه از خطباى انصار بود سعد بن عباده و چند نفر از اشراف دو قبيله اوس و خزرج را برداشته و باتفاق آنها رو بسوى سقيفه بنى ساعده نهاد و در آنجا ميان دو طائفه مزبور در موضوع انتخاب خليفه اختلاف افتاد و اين اختلاف بنفع مهاجرين تمام گرديد.

از طرف ديگر يكى از مهاجرين اجتماع انصار را بعمر خبر داد و عمر هم فورا خود را بابوبكر رسانيد و او را از اين موضوع آگاه نمود،ابوبكر نيز چند نفر را پيش ابو عبيده فرستاد تا او را نيز از اين جريان باخبر سازند و بالاخره اين سه تن با عده ديگرى از مهاجرين به سقيفه شتافته و در حاليكه گروه انصار سعد بن‏عباده را برسم جاهليت مى‏ستودند بر آنها وارد شدند. (1)

خوبست جريان اجتماع سقيفه را كه دستاويز اصلى اهل سنت است شرح و توضيح دهيم تا باصل مطلب برسيم.

از رجال مشهور و سرشناس كه در اين اجتماع حضور داشتند ميتوان اشخاص زير را نامبرد.

ابوبكر،عمر،ابو عبيده،عبد الرحمن بن عوف،سعد بن عباده،ثابت بن قيس،عثمان بن عفان،حارث بن هشام،حسان بن ثابت،بشر بن سعد،حباب بن منذر،مغيرة بن شعبه،اسيد بن خضير.پس از حضور اين عده ثابت بن قيس بپا خاست و گروه مهاجرين را مخاطب ساخته و گفت:

اكنون پيغمبر ما كه بهترين پيغمبران و رحمت خدا بود از ميان ما رفته است و البته براى ماست كه خليفه‏اى براى خود انتخاب كنيم و اين خليفه هم بايد از انصار باشد زيرا انصار از جهت خدمتگزارى پيغمبر صلى الله عليه و آله مقدم بر مهاجرين ميباشند چنانكه آنحضرت ابتداء در مكه بوده و شما مهاجرين با اينكه معجزات و كرامات او را ديديد در صدد ايذاء و آزار او بر آمديد تا آن بزرگوار مجبور گرديد كه مهاجرت نمايد و به محض ورود بمدينه،ما گروه انصار از او حمايت نموده و مقدمش را گرامى شمرديم و در اينكه شهر و خانه خودمان را در اختيار مهاجرين گذاشتيم قرآن مجيد ناطق ميباشد،اگر شما در مقابل اين استدلال ما حجتى داريد باز گوئيد و الا بر اين فضائل و فداكارى‏هاى ما سر فرود آوريد و حاضر نشويد كه رشته اتحاد و وحدت ما گسيخته شود.

عمر كه از شنيدن اين سخنان سخت بر آشفته بود بپا خاست تا جواب او را بدهد ولى ابوبكر مانع شد و خود بجوابگوئى خطيب انصار پرداخت و چنين گفت:

اى پسر قيس خدا ترا رحمت كند هر چه كه گفتى عين حقيقت است و ما نيز اظهارات شما را قبول داريم ولى اندكى نيز بر فضائل مهاجرين گوش داريد و سخنانى را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره ما گفته است بياد آريد،اگر شما ما را پناه داديد ما نيز بخاطر پيغمبر و دين خدا از خانه و زندگى خود دست كشيده و بشهرشما مهاجرت نموديم،خداوند در كتاب خود ما را سر بلند ساخته و اين آيه هم درباره ما نازل شده است:

للفقراء المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم و اموالهم يبتغون فضلا من الله و رضوانا و ينصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون.

يعنى اين مسكينان مهاجر كه از مكان و مال خود بخاطر بدست آوردن فضل و رضاى خدا اخراج شده و خدا و رسولش را كمك كردند ايشان راستگويانند،بنابر اين خداوند نيز چنين مقدر فرموده است كه شما هم تابع ما باشيد و گذشته از اين عرب هم بغير از قريش بكس ديگرى گردن نمى‏نهد و خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز همه را باطاعت قريش امر كرده و فرموده است :الائمة من قريش (2) و من در حاليكه شما را باطاعت از قريش دعوت ميكنم مقصود و غرضى ندارم و خلافت را براى خود نمى‏خواهم بلكه بمصلحت كلى مسلمين صحبت ميكنم و اينك عمرو ابوعبيدة حاضرند و شما با يكى از اين دو تن بيعت كنيد.

ثابت بن قيس چون اين سخنان بشنيد براى بار دوم مهاجرين را مخاطب ساخته و گفت:آيا با نظر ابوبكر درباره بيعت بآن دو نفر (عمرو ابو عبيده) موافقيد يا فقط خود ابوبكر را براى خلافت انتخاب ميكنيد؟

مهاجرين يكصدا گفتند هر چه ابوبكر صديق بگويد و هر نظرى داشته باشد ما قبول داريم.

ثابت بن قيس از اين گفتار آنان استفاده كرده و گفت:شما ميگوئيد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر را براى مسلمين خليفه كرده و او را در روزهاى بيمارى خود جهت اداى نماز بمسجد فرستاده است در اينصورت ابوبكر بچه مجوز شرعى سر از دستور پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم پيچيده و مسند خلافت را بعمرو ابو عبيده واگذار ميكند؟و اگر پيغمبر خليفه‏اى تعيين نكرده است چرا نسبت دروغ بدانحضرت روا ميداريد؟ثابت بن قيس با اين چند كلمه پاسخ دندان شكنى بابوبكر داد و زير بار حرف مهاجرين نرفت و انصار نيز از سخنان او بيش از بيش بهيجان آمده و در مورد عقيده خود اصرار و پافشارى كردند.

در اينحال حباب بن منذر كه از طايفه انصار بود بپا خاست و گفت:خدمات انصار براى همه روشن است و احتياج بتوصيف و توضيح ندارد و اگر مهاجرين ما را قبول ندارند ما نيز پيروى از آنان نكنيم در اينصورت منا امير و منكم امير (اميرى از ما و اميرى از شما باشد) سعد بن عباده (رئيس طايفه خزرج) بانگ زد كه وجود دو امير در يك دين و يك حكومت نا معقول و بى منطق است و از اينجا اختلاف دو قبيله انصار (اوس و خزرج) ظاهر شد و قبيله اوس مخصوصا بشربن سعد براى اينكه امارت سعد بن عباده عملى نشود با مهاجرين موافقت كردند ولى طايفه خزرج هم بزودى تسليم نشدند در نتيجه سر و صدا بالا گرفت و دستها بسوى قبضه شمشير دراز شد و چيزى نمانده بود كه فتنه بزرگى بر پا شود اسيد بن خضير هم كه رئيس طايفه اوس بود با خزرج قطع رابطه نمود.

عمر از اين اختلاف انصار استفاده كرد و آنها را مخاطب ساخته و گفت همانگونه كه بشر بن سعد و اسيد بن خضير موافقت كردند امر خلافت بايد فقط در قريش باشد تا قبائل مختلفه عرب امتثال كنند و سخن حباب بن منذر نيز در مورد انتخاب دو امير اصلا صحيح نيست و جز فتنه و فساد نتيجه‏اى نخواهد داشت پس خوبست همه شما اطاعت از مهاجرين كنيد تا فتنه و آشوب ايجاد نشده و مسلمين هم راه وحدت و اتحاد را بپيمايند.

با اينكه سخنان عمر و اختلاف دو قبيله اوس و خزرج تا اندازه‏اى روحيه انصار را متزلزل ساخته و كفه ترازوى مهاجرين را سنگين‏تر كرده بود مع الوصف عده‏اى از انصار بپا خاستند و انصار را اندرز دادند كه تحت تأثير سخنان عمر واقع نشوند.

عمر مجددا از فضيلت مهاجرين سخن گفت انصار را بين الخوف و الرجاء مخاطب ساخته و نصيحت كرد و دست ابوبكر را گرفته و گفت اى مردم اينست يار غار و صاحب اسرار رسول خدا براى بيعت باين شخص سبقت بگيريد و رضاى خدا ورسول را بدست آوريد!! (3) .

عده‏اى از انصار نيز با عمر همعقيده شده و بقوم خود گفتند عمر از روى انصاف سخن گفت و مخالفت با گفتار او شايسته نيست.در اينحال انصار يقين كردند كه طاير اقبال از بالاى سر آنها پرواز كرده و بر فرق مهاجرين سايه افكنده است زيرا بيشتر قوم با مهاجرين در امر بيعت هماهنگ گشته بودند.

پايان كار:
بالاخره عمر درنگ را جائز نديد و بپا خاست و دست ابوبكر را گرفت و گفت حالا كه مسلمانان بخلافت تو راضى هستند دست خود را بمن بده تا بيعت كنم،ابوبكر هم تعارفى بعمر كرد ولى عمر پيشدستى نمود و با ابوبكر بيعت كرد قبيله اوس هم عليرغم طايفه خزرج با عمر همكارى كرده و با ابوبكر بيعت نمودند و بدين ترتيب قضيه بنفع ابوبكر خاتمه يافت (4) .

بنا بر اين آن اجماع امت كه پيروان تسنن بر آن تكيه كرده و خلافت ابوبكر را نتيجه شورا و سير تاريخ ميدانند بدين ترتيب تشكيل يافت يعنى شورائى كه در مدينه طايفه خزرج و بنى هاشم و عده‏اى از اصحاب پيغمبر مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و خزيمة بن ثابت (ذو الشهادتين) و سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف و ابو ايوب انصارى و ديگران در آن دخالت نداشتند و مسلمين ساير نقاط نيز مانند مكه و يمن و نجران و باديه‏هاى عربستان بكلى از آن بى خبر بودند.

عمر دمى آرام نميگرفت و مردم را براى بيعت با ابوبكر دعوت ميكرد و پس از خروج از سقيفه نيز همچنان در كوچه و بازار مردم را بمسجد ميفرستاد تا با ابوبكربيعت نمايند مردم بى خبر هم دسته دسته رو بسوى ابوبكر نهاده و با او بيعت ميكردند.

ابوبكر در مسجد بمنبر رفت و گفت:اى مردم خلافت من بر شما دليل فضيلت من بر شما نيست بلكه من مهتر شما هستم نه بهتر شما در هر كارى از شما مشورت و كمك ميخواهم و طبق سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله رفتار ميكنم اگر ملاحظه كرديد كه من از طريق انصاف منحرف گشتم شما ميتوانيد از من كناره گرفته و با ديگرى بيعت كنيد و اگر هم بعدالت و انصاف رفتار كردم پشتيبان من باشيد.

بنا بقاعده ثابت عليت هر علتى معلولى را بوجود ميآورد و شباهت و سنخيت نيز بين علت و معلول برقرار ميباشد و هرگز از چيدن مقدمات غلط نتيجه صحيح بدست نميآيد زيرا:

خشت اول چون نهد معمار كج‏
تا ثريا ميرود ديوار كج

بهمين جهت بلواى سقيفه نيز ضربتى بر پيكر اسلام وارد آورد كه ميتوان بجرأت اتفاقات و حوادث بعدى مانند گرفتاريهائى كه براى على عليه السلام روى داده و منجر بشهادت او گرديد و قضيه كربلا و اسارت اهل بيت و ساير حوادث نظير آنرا مولود و معلول همان ضربت سقيفه دانست.حجة الاسلام نيز گويد:

آنكه طرح بيعت شورا فكند
خود همانجا طرح عاشورا فكند

باز در جاى ديگر فرمايد:

دانى چه روز دختر زهرا اسير شد
روزى كه طرح بيعت منا امير شد.

پى‏نوشتها:

(1) ـبشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 142 مراجعه شود.

(2) حديث در مورد امامت دوازده امام است ربطى بخلافت ابوبكر ندارد.

(3) چنانكه در جريان غدير خم گذشت پيغمبر صلى الله عليه و آله رضاى خدا را در ولايت على عليه السلام فرموده بود نه در خلافت ابوبكر آنجا كه فرمود:الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و ولاية على بن ابيطالب بعدى و فاصله زمانى روز غدير تا روز سقيفه بيش از هفتاد روز نبود اما اصحاب سقيفه چه زود فراموش كردند!


(4) تاريخ طبرى و غير آن.

سقيفه

سقيفه

كتاب: زندگانى امير المؤمنين عليه السلام ص 197 تا 209

نويسنده: سيدهاشم رسولى محلاتى

چون پيغمبر (ص) از دنيا رفت انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده و درباره وفات رسول خدا به گفتگو پرداختند.

سعد بن عباده،رئيس انصار مدينه، (كه در آن اجتماع حاضر بود) .به فرزندش قيس‏يا به يكى ديگر از فرزندانش گفت:من به خاطر بيمارى كه دارم نمى‏توانم سخنم را به گوش مردم برسانم ولى تو سخن مرا بشنو و به گوش مردم برسان.

بدين ترتيب سعد بن عباده سخن مى‏گفت و فرزندش جمله جمله گفتار او را با صداى رسا و بلند به گوش مردم مى‏رسانيد.سخنان وى در آن روز پس از حمد و ثناى الهى اين بود كه گفت:

اى گروه انصار آن سابقه و فضيلتى كه شما در دين اسلام داريد هيچ يك از قبايل داراى چنين سابقه و فضيلتى نيستند.پيغمبر خدا (ص) بيش از ده سال در ميان قوم خود ماند و آنها را به پرستش خداى رحمان و دورى از بتان دعوت نمود و جز اندكى به وى ايمان نياوردند و به خدا سوگند قدرت نداشتند كه از رسول خدا دفاع كنند و آيين او را قدرت بخشند و دشمنان او را دفع كنند.

تا وقتى كه خدا درباره شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و اين بزرگوارى و كرامت را به سوى شما سوق داد و شما را مخصوص به آيين خود گردانيد و ايمان بدو و به رسولش را روزى شما گردانيد و نيرومند كردن دين و جهاد با دشمنانش را به دست‏شما سپرد.

و شما سخت‏ترين مردمان در برابر متخلفين بوديد و در برابر دشمنان دين كوشاتر از ديگران بوديد تا سرانجام خواه ناخواه در برابر فرمان خدا تسليم شده و گردن نهادند و خدا به دست‏شما وعده‏اى را كه به پيغمبرش داده بود عملى كرد و عرب در برابر شمشير شما خاضع شد.

آن گاه خداوند پيغمبر را از ميان شما برد در حالى كه او از شما خشنود بود و كمال رضايت را داشت، پس متوجه باشيد كه خلافت او حق مسلم شماست و كار را به دست گيريد و سستى در اين باره به خود راه ندهيد كه شما از هر كسى بدان سزاوارتر و شايسته‏تر هستيد!

سخن سعد بن عباده به پايان رسيد و انصار همگى سخن او را پذيرفته و گفتند:

راى صحيح و سخن حق همين است و ما از دستور تو سرپيچى نخواهيم كرد و رهبرى را به تو خواهيم سپرد و تو را كفايت نموده و مورد قبول مردمان شايسته و باايمان نيز خواهى بود.

و پس از اين سخنان به گفتگو پرداختند كه اگر مهاجرين از قريش آن را نپذيرفته بگويند:ماييم هجرت كنندگان در دين،و اصحاب و ياران نخستين رسول خدا و عشيره و نزديكان وى و به چه فضيلت و سابقه‏اى در امر خلافت آن حضرت با ما به ستيز برخاسته‏ايد؟ پاسخ آنها را چه بگوييم؟

دسته‏اى گفتند: ما بدانها مى‏گوييم: ما را امير و فرمانروايى باشد و شما را امير و فرمانروايى (ما پيرو فرمانرواى خود و شما نيز تابع امير خود)؟ و ما از آنها جز اين را نخواهيم پذيرفت، زيرا همان فضيلتى را كه آنها در هجرت دارند ما نيز در جاى دادن به آنها و يارى پيغمبر داريم و هر چه درباره آنها در كتاب خدا آمده درباره ما نيز آمده و نازل گشته و سرانجام هر فضيلتى را كه به رخ ما بكشند و بشمارند ما نيز همانند آن فضيلت را براى آنها شماره خواهيم كرد و ما هرگز حق مسلم خود را به آنها نخواهيم داد و آخرين گذشت ما همين است كه ما را امير و فرمانروايى باشد و آنها هم براى خود اميرى داشته باشند!

سعد بن عباده كه سخن آنها را شنيد گفت:اين نخستين سستى و شكست است!

در اين وقت‏خبر به گوش عمر رسيد (و از جريان اجتماع انصار در سقيفه و گفتگوى سعد بن عباده و مردم ديگر مطلع گرديد) و بلادرنگ به منزل رسول خدا (ص) آمده و ديد ابو بكر در خانه رسول خداست و على (ع) به تجهيز رسول خدا مشغول است.

و كسى كه خبر انصار را به اطلاع عمر رسانيد معن بن عدى (1) بود كه نزد عمر آمد و دست او را گرفته و بدو گفت:برخيز.عمر گفت: من اكنون سرگرم كارى دگر هستم؟معن گفت:چاره‏اى نيست و چون عمر از جا برخاست معن گفت:گروهى از انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمده و سعد بن عباده هم در ميان ايشان است و آنها به دور او مى‏چرخند و بدو مى‏گويند:اميد ما تو و فرزندان توست و جمعى از بزرگان آنها (يعنى قبيله خزرج) نيز با آنها هستند و من ترس آن را دارم كه فتنه‏اى بر پا شود!اكنون بنگر تا چه انديشى و جريان را به برادران مهاجر خود بگو و براى خود فكرى بكنيد كه اين گونه كه من مى‏بينم دريچه فتنه و آشوب باز شده مگر آنكه خدا آن را مسدود كند و ببندد.

عمر با شنيدن اين خبر سخت نگران شده خود را به ابو بكر رسانيد و دست او را گرفته گفت:برخيز!ابو بكر پرسيد:تا رسول خدا را به خاك نسپرده‏ايم كجا برويم؟مرا واگذار!

عمر گفت:چاره‏اى نيست‏بايد برخيزى و ما دوباره باز خواهيم گشت.

ابو بكر به همراه عمر برخاست و چون عمر ماجراى سقيفه را براى او نقل كرد سخت مضطرب شد و با شتاب تمام به سوى سقيفه آمده و مردانى از اشراف انصار را كه سعد بن عباده هم در حال بيمارى در ميانشان بود،مشاهده كردند.

عمر خواست لب به سخن بگشايد و مى‏خواست كار را براى ابو بكر آماده سازد ولى ابو بكر جلوى او را گرفته و گفت:بگذار من سخن گويم و تو نيز هر چه خواستى بعد از من بگوى.

ابو بكر لب به سخن گشوده و پس از ذكر شهادت گفت:

خداى عز و جل محمد را به هدايت و دين حق مبعوث فرمود و مردم را به اسلام دعوت كرد،و خدا دلها و افكار ما را بدو راهنمايى نمود،آن را پذيرفتيم و مردم ديگر به دنبال ما مسلمان شدند و ما عشيره و فاميل رسول خدا (ص) هستيم از نظر نسب و نژاد بهترين نسبها را داريم و قريش در هر قبيله از قبايل عرب پيوندى از خويش دارد.

شما نيز انصار و ياران خدا هستيد كه پيغمبر خدا را يارى كرده و پشت‏سر او بوديد و برادران ما در كتاب خدا و در دين و در هر خير ديگرى كه ما در آن هستيم شريك‏ما هستيد و شما محبوبترين مردم در نزد ما و گرامى‏ترين آنها بر ما هستيد و از هر كس شايسته‏تر هستيد تا در برابر مقدرات الهى راضى بوده و در مقابل مقامى را كه خداوند براى برادران مهاجر شما مقرر فرموده تسليم باشيد،از هر كس سزاوارتريد كه به برادران مهاجر خود رشك نبريد،شما همانها هستيد كه در هنگام سختى از دارايى خود صرف نظر كرديد و مهاجران را بر خود مقدم داشته و نسبت‏به آنها ايثار نموديد.و اكنون نيز سزاوارتريد كه جلوى شكستن اين آيين و به هم ريختگى آن را گرفته و نگذاريد كه اين كار به دست‏شما انجام شود؟!و من اينك شما را به سوى ابى عبيده (2) و عمر دعوت مى‏كنم (كه يكى از آن دو را به خلافت‏برگزينيد) كه من هر دوى آنها را براى خلافت و رهبرى پسنديده‏ام و هر دوى آنها شايستگى آن را دارند.

ابو عبيده و عمر به سخن آمده گفتند:

شايسته نيست كسى از تو برتر باشد و تو زير دست او باشى،تويى يار غار پيغمبر و كسى كه رسول خدا تو را مامور نماز كرد (3) و تو شايسته‏تر به امر خلافت هستى.

انصار كه چنان ديدند به سخن آمده گفتند:به خدا ما نسبت‏به خيرى كه خداوند به سوى شما سوق داده بر شما رشك نخواهيم برد و هيچكس نزد ما محبوبتر و پسنديده‏تر از شما نيست،ولى ما ترس آينده را داريم و بيم آن را داريم كه در آينده كسى متصدى خلافت گردد و مسلط بر كار شود كه نه از ما و نه از شما باشد و از اين رو ما حاضريم با يكى از شما بيعت كنيم مشروط بر اينكه پس از مرگ او يكى از انصار را به خلافت انتخاب كنيم و چون وى از دنيا رفت‏يكى از مهاجرين و به همين ترتيب براى هميشه روى وبت‏يكى از مهاجر و يكى از انصار متصدى امر خلافت‏باشد و ضمنا موجب تعديل خليفه نيز خواهد شد،زيرا اگر قرشى (و مهاجر) خواست منحرف‏شود،انصارى جلوى او را مى‏گيرد و بالعكس.

ابو بكر در اينجا برخاست و گفت:هنگامى كه خداى تعالى پيامبر را مبعوث فرمود براى عرب سخت‏بود كه از آيين پدران خود دست‏بردارند و از همين رو به مخالفت‏با او برخاستند و او را به رنج و سختى انداختند و از اين ميان خداوند مهاجرين پيشين از اقوم او را برگزيد تا او را تصديق كرده و بدو ايمان آورند و در جنگها با او مواسات كرده و در برابر آزار دشمنان پايدارى كنند و از زيادى دشمن نهراسيدند،پس آنها بودند نخستين كسى كه خداى را در زمين پرستش كرده و به رسول خدا ايمان آوردند،آنهايند نزديكان پيغمبر و عترت او و شايسته‏ترين مردم به خلافت پس از وى و هر كس با آنها در اين باره به ستيز و مخالفت‏برخيزد ظالم و ستمكار است.

البته از مهاجرين كه بگذريم كسى همتاى شما در فضيلت نيست و براى كسى فضيلت و سابقه‏اى در اسلام همانند فضيلت و سابقه شما وجود ندارد،پس رهبرى و امارت از آن ما باشد و وزارت و معاونت از شما،بدين ترتيب كه ما بدون مشورت شما كارى نكنيم و اين امتياز را تنها براى شما قائل مى‏شويم كه هر كارى را خواستيم انجام دهيم با اطلاع و تصويب شما باشد.

در اين وقت‏حباب بن منذر بن جموح (4) از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار زمام كار خود را خودتان در دست‏بگيريد و بدانيد كه مردم همگى پشت‏سر شما و زير چتر شما هستند.كسى را جرئت مخالفت‏با شما نيست و جز دستور شما را نپذيرند،شماييد پناه دهندگان و يارى كنندگان (اسلام و مهاجرين) و هجرت (پيغمبر) به سوى شما انجام شده و اصحاب‏«دار ايمان‏» (5) كه خدا در قرآن فرموده،شما هستيد.

به خدا سوگند خداى تعالى آشكارا پرستش نشد جز در پيش شما و در شهر و ديار شما و نماز به جماعت انجام نشد جز در مساجد شما و ايمان شناخته نشد جز با شمشيرهاى شما،پس متوجه باشيد كه تمام كارتان را خودتان در دست گيريد و اگر اينان حاضر به امارت شما نيستند پس براى ما اميرى باشد و براى آنها هم اميرى!عمر در اينجا به سخن آمده گفت:هيهات (چه سخن نابجايى) هيچ گاه دو شمشير در يك غلاف نگنجد،عرب هيچ گاه زير بار فرمانروايى شما نخواهد رفت در صورتى كه پيغمبرشان از شما نيست،ولى امارت كسانى را كه نبوت در آنها ظهور كرده و فرمانروايان از آنها بوده مى‏پذيرد و اين برهان روشن و حجت آشكارى است‏براى كسى كه با ما به ستيز و نزاع برخيزد.

كيست كه با ما در فرمانروايى محمد و ميراث او به دشمنى برخيزد در صورتى كه ماييم نزديكان و عشيره او،مگر آنكه روى گردان از حق و متمايل به باطل باشد و يا خود را به هلاكت اندازد.

حباب بن منذر برخاست و گفت:اى گروه انصار به سخن اين مرد و همراهانش گوش ندهيد كه بهره شما را در خلافت‏ببرند و اگر حاضر نيستند كه حق شما را بشناسند آنها را از بلاد خود بيرون كنيد و خلافت را برگيريد و بر آنها فرمانروايى كنيد كه براستى شما به خلافت‏سزاوارتريد،زيرا كسانى كه زير بار اين آيين نمى‏رفتند با شمشير شما تسليم شده و آن را پذيرفتند.

و جز اين راى و نظريه‏اى ديگر درست نيست و راه صحيح همين است و هر كس جز اين نظر دهد بينى او را با شمشير خرد خواهم كرد.

در اينجا بشير بن سعد خزرجى كه ديد انصار مى‏خواهند با سعد بن عباده بيعت كنند و خود بشير نيز با اينكه از خزرج و هم قبيله با سعد بود ولى چون از رؤساى آنها بود و به سعد حسد مى‏ورزيد از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار ما اگر چه داراى سابقه درخشانى (در اسلام) هستيم اما نظر ما از جهاد و اسلام چيزى جز رضاى پروردگار و اطاعت پيغمبر نبود و شايسته نيست كه ما در برابر زحمتى كه متحمل شده‏ايم بخواهيم بر مردم رياست كرده و يا پاداشى در مقابل آن در دنيا دريافت داريم،همانا محمد (ص) مردى از قريش بود،و قوم و خويشان او به جانشينى او شايسته‏ترند و پناه مى‏برم به خدا اگر من در اين باره به نزاع با آنها برخيزم، شما هم از خدا بترسيد و با اينان منازعه نكنيد و مخالفت ننماييد!

در اين وقت ابو بكر از جا برخاست و گفت:اين عمر و ابو عبيده هستند با هر كدام كه‏مى‏خواهيد بيعت كنيد؟

آن دو گفتند:به خدا سوگند ما بر تو سبقت نجويم و تو بهترين مهاجران و«ثانى اثنين‏» (6) هستى و به جاى پيغمبر نماز خوانده‏اى و نماز بهترين برنامه دين است،دست‏خود را پيش آر تا با تو بيعت كنيم؟!

همين كه ابو بكر دستش را جلو برد و عمر و ابو عبيده خواستند با او بيعت كنند بشير بن سعد برآمد و پيشدستى كرد و پيش از آنها با ابو بكر بيعت نمود.

حباب بن منذر كه چنان ديد او را مخاطب ساخته فرياد زد:اى بشير نفرين بر تو كه به خدا سوگند چيزى تو را بر اين كار وادار نكرد جز حسد و رشكى كه بر هم قبيله‏ات (يعنى سعد بن عباده) بردى.

به دنبال اين ماجرا وقتى طايفه اوس مشاهده نمودند كه يكى از رؤساى خزرج با ابو بكر بيعت نمود،اسيد بن حضير نيز كه رئيس اوس بود و به خاطر همان حسدى كه با سعد بن عباده داشت و روى رقابت‏با وى مايل نبود كه سعد بر آنها امارت كند،برخاست و با ابو بكر بيعت كرد،با بيعت وى همه قبيله اوس با او بيعت كردند.

در اين وقت‏سعد بن عباده را كه بيمار بود از آنجا برداشته و به خانه آوردند و او در آن روز با ابو بكر بيعت نكرد و پس از آن نيز بيعت ننمود.عمر تصميم داشت او را به اكراه وادار به بيعت كند ولى دوستانش بدو گفتند از اين كار صرفنظر كند زيرا سعد بيعت نكند تا كشته شود،او نيز كشته نشود جز آنكه خاندانش كشته شوند و خاندان او كشته نشوند جز آنكه قبيله خزرج كشته شوند و اگر قبيله خزرج به جنگ كشيده شوند قبيله اوس نيز با آنها همراهى خواهند كرد.و سعد در نمازها و جماعتهاى ايشان حاضر نمى‏شد و به قضاوت و احكام ايشان اعتنا نمى‏كرد.اگر يارانى داشت‏با آنها جنگ مى‏كرد و پيوسته در همين حال بود تا آنكه ابو بكر از دنيا رفت.

سپس روزى عمر را در زمان خلافتش ديدار كرد و او سوار بر اسبى بود و عمربر شترى سوار بود،عمر گفت:هيهات اى سعد،سعد نيز گفت:هيهات اى عمر،عمر گفت:تو همانى كه هستى؟گفت:آرى من همانم كه هستم!

سپس گفت:اى عمر به خدا سوگند من هيچ مجاورى را از جوار امن تو مبغوضتر ندارم (و چيزى بر من ناگوارتر از زندگى در كنار تو نيست) ؟

عمر گفت:كسى كه مجاورت با كسى را خوش ندارد از آنجا به جاى ديگر مى‏رود؟

سعد گفت:اميدوارم به همين زودى از مجاورت تو و ياران تو به مجاورت ديگرى كه محبوب من است،منتقل گردم!

پس از اين ماجرا طولى نكشيد كه به سوى شام روان گرديد در حوران از دنيا رفت (7) و با ابو بكر و عمر و كس ديگرى نيز بيعت نكرد.

به دنبال اين ماجرا بيعت مردم با ابو بكر بسيار شد و بيشتر مسلمانان در آن روز با ابو بكر بيعت كردند.بنى هاشم كه از جمله آنها زبير بود در خانه على بن ابيطالب اجتماع كردند و زبير خود را از بنى هاشم به‏شمار مى‏آورد و على فرمود:زبير پيوسته از ما بود تا وقتى كه پسرانش بزرگ شدند او را از ما جدا كردند.بنى اميه در خانه عثمان بن عفان اجتماع كردند و بنى زهره (تيره‏اى از قريش) به سوى سعد و عبد الرحمن رفتند تا اينكه عمر و ابو عبيده به نزد آنها آمده و بر آنها نهيب زده كه چرا از بيعت‏با ابو بكر كنار كشيديد؟برخيزيد و با او بيعت كنيد كه مردم و انصار و همه با او بيعت كرده‏اند.پس عثمان و همراهان وى و سعد و عبد الرحمن و همراهانشان بيامدند و با ابو بكر بيعت كردند،عمر با جمعى از كارگردانان كه از جمله آنها اسيد بن حضير و سلمه بود،به سوى خانه فاطمه آمدند و به آنها (يعنى على (ع) و بنى هاشم) گفتند:برخيزيد و بيعت كنيد،آنها از رفتن خود دارى و امتناع نمودند و زبير با شمشير خود به سوى آنها بيرون آمد.عمر گفت:شما حريص (يا ديوانه) هستيد و در اين وقت‏سلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و بر ديوار زد.

سپس زبير و على و ديگر افرادى را كه از بنى هاشم در آنجا گرد آمده بودند،به همراه خود بردند و على (ع) مى‏گفت:«انا عبد الله و اخو رسول الله (ص) » (منم بنده خدا و برادر رسول خدا) و همچنان آنها را بياوردند تا به نزد ابو بكر بردند و به او گفتند:بيعت كن!

على (ع) فرمود:من از شما به خلافت‏سزاوارترم من با شما بيعت نخواهم كرد و شما سزاوارتريد كه با من بيعت كنيد،شما خلافت را از انصار گرفتيد و با قرابت نزديكى با رسول خدا با آنها احتجاج كرديد و به آنها گفتيد:چون ما به پيغمبرنزديكتريم و از اقرباى او هستيم به خلافت‏سزاوارتر از شما هستيم؟و آنها نيز روى همين پايه و اساس پيشوايى و امامت را به شما دادند،من نيز به همان امتياز و خصوصيت كه شما بر انصار احتجاج كرده‏ايد با شما احتجاج مى‏كنم (يعنى همان قرابت و نزديكى با رسول خدا) پس اگر از خدا مى‏ترسيد با ما از در انصاف در آييد و همان را كه انصار براى شما پذيرفتند شما نيز براى ما بپذيريد،و گرنه دانسته به ستم و ظلم دست زده‏ايد.

عمر گفت:تو را رها نمى‏كنيم تا اينكه بيعت كنى!

على (ع) فرمود:اى عمر شيرى را بدوش كه نصف آن از آن تو باشد، (8) امروز تو كار او را محكم كن كه فردا وى آن را به تو باز گرداند! نه به خدا سوگند سخنت را نمى‏پذيرم و با او بيعت نخواهم كرد!

ابو بكر گفت:اگر بيعت نمى‏كنى تو را مجبور نمى‏كنم.

ابو عبيده گفت:اى ابا الحسن تو اكنون جوانى و اينها سالمندان قوم تو و قريش هستند و تجربه و كار آزمودگى كه آنها دارند تو ندارى و ابو بكر از تو براى اين كار نيرومندتر و تحملش بيشتر است،تو اينك آن را بدو واگذار كن و رضايت‏بده و اگر زنده ماندى تو بر اين كار شايسته هستى و از نظر فضيلت و قرابت و سابقه و جهاد سزاوار خلافت هستى!

على (ع) فرمود:اى مهاجران خداى را در نظر داشته باشيد و حق حاكميت محمد را از خانه و بيت او به خانه و بيت‏خود منتقل نكنيد و خاندان او را از حق و مقام او در مردم دور نسازيد.به خدا سوگند اى گروه مهاجرين كه ما خاندان شايسته‏تريم به خلافت از شما و آيا قارى كتاب خدا و فقيه در دين خدا و آگاه به سنت رسول خدا و كسى كه بتواند اين بار را به سرمنزل مقصود برساند در ما نيست،به خدا سوگند چنين كسى در ماست،از هواى نفس پيروى نكنيد كه از حق دور خواهيد شد.

بشير بن سعد گفت:اگر انصار اين سخن را قبل از بيعت‏با ابو بكر از تو شنيده بودند هيچ كس با تو مخالفت نمى‏كرد ولى چه مى‏شود كرد كه اينها بيعت كرده‏اند.على (ع) كه چنان ديد به خانه بازگشت و همچنان در خانه ماند تا فاطمه از دنيا رفت و آن گاه بيعت كرد. (9)

پى‏نوشت‏ها:

1.معن بن عدى از انصار مدينه بود كه در عقبه-هنگام بيعت فرستادگان مدينه در مكه-حاضر بود و مردى ساده‏دل و باايمان بود. ولى چون از قبيله اوس و از بنى عمرو بن عوف بود و سعد بن عباده رئيس خزرج بود و ميان اين دو قبيله اختلاف و حسادت وجود داشت،و در صفحات آينده خواهيم خواند كه يكى از انگيزه‏هاى بيعت انصار با ابوبكر همين اختلاف و حسادت ميان اين دو قبيله بود.از اين رو معن بن عدى خود را به عمر رسانده و ماجرا را به اطلاع او رسانيد.براى اطلاع بيشتر از نسب معن بن عدى و بيعت اوسيان و خزرجيان در عقبه به سيره ابن هشام،ج 1،ص 454 به بعد مراجعه كنيد.

2.معلوم مى‏شود ابو عبيده جراح نيز كه از مهاجرين است‏با خبر شده و خود را بدانجا رسانده بود و يا روى توطئه و نقشه قبلى خبرش كرده بودند.

3.اين متن تاريخ است كه ما ترجمه كرديم و گرنه اصل موضوع ثابت نشده و شايد در جاى ديگر تفصيلا روى آن بحث‏شود.به طور اجمال بايد گفت:خبر مزبور به گونه‏هاى مختلفى نقل شده كه با هم متفاوت و موجب ترديد در اصل آن مى‏گردد،گذشته بر اينكه سند آن بيشتر به عايشه مى‏رسد كه خود موجب اتهام در صحت آن و ترديد خواهد بود.براى اطلاع بيشتر در اين باره مى‏توانيد به بحار الانوار،ج 8،صص 35-28 مراجعه نماييد.كه تازه بر فرض ثبوت نيز دليلى بر خلافت نمى‏باشد.

4.حباب بن منذر بن جموح از قبيله خزرج و طرفدار سعد بن عباده و خزرجيان بود.

5.اشاره به آيه شريفه‏«و الذين تبوؤ الدار و الايمان...»سوره حشر آيه 9 مى‏باشد كه در مدح انصار نازل شده.

6.عنوانى است كه از آيه شريفه‏«ثانى اثنين اذهما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن...»سوره توبه،آيه 40،گرفته‏اند و لقب بزرگى براى ابوبكر ساخته‏اند و اشاره است‏به داستان ليلة المبيت كه على (ع) در بستر پيغمبر خدا خوابيد و ابوبكر به همراه پيغمبر به غار رفت و با ترس و وحشتى كه كرد نزديك بود جان پيغمبر را هم به مخاطره بيندازد...تا به آخر آنچه در شرح زندگانى پيغمبر اسلام قلمى گرديد ص 225 و پيش از اين به طور اجمال ذكر شد.

7.و در علت مرگ او گويند:هنگامى كه در اطراف شام بود و مى‏خواست از روستايى ديگر برود در بيابان در كنار چاهى تيرى آمد و بدو خورد و همان سبب مرگ او گرديد و جنازه‏اش در چاه افتاد و بعدا صدايى از چاه شنيدند كه مى‏گويد:

نحن قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده فرميناه بسهمين فلم نخط فؤاده

(ما بوديم كه سعد بن عباده سيد خزرج را كشتيم و با دو تير كه به او زديم و به هدف كه همان قلب او بود،اصابت كرد) و گفتند كه گوينده آن جنيان بودند،يعنى قاتل سعد جنيان بوده‏اند.

ولى از آنجا كه حقيقت را نمى‏شود براى هميشه كتمان كرد،ابن ابى الحديد آن را در زمره طعنهايى كه بر ابوبكر گرفته‏اند آورده. مى‏نويسد:

«طعن سيزدهم‏»اينكه گفته‏اند:ابوبكر به خالد بن وليد كه در شام بود نامه نوشت و او را مامور كرد تا سعد بن عباده را به قتل برساند و او نيز با شخص ديگرى كمين كرده و شبانه او را با تيرى كه به سويش پرتاب كردند،به قتل رساندند و شخصى كه همراه خالد بود آن شعر را خواند و سپس شعر را نقل كرده و مى‏گويد:

كسى از مؤمن الطاق پرسيد:چه چيز مانع على شد كه به مخاصمه با ابوبكر برخيزد؟

وى پاسخ داد:على (ع) ترسيد كه جنيان او را هم بكشند!

ابن ابى الحديد آن گاه گويد:اما من اعتقاد دارم كه نه جنيان او را كشته‏اند و نه اينكه اين شعر شعر جنيان است و هيچ ترديدى ندارم كه بشر او را به قتل رسانده و اين شعر بشر است،ولى اينكه ابوبكر خالد را مامور اين كار كرده باشد،پيش من ثابت نشده و هيچ بعيد نمى‏دانم كه خالد براى راضى كردن ابوبكر پيش خود اين كار را كرده باشد.و يا آنكه ابوبكر امر كرده ولى بعد از آن حاشا كرده!و در اين صورت نيز گناه به گردن خالد است و ابوبكر از اين گناه مبراست،و از خالد اين گونه كارها بعيد نيست.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 4،ص 190.

و استاد عبد الفتاح عبد المقصود،دانشمند معاصر اهل سنت،در كتاب خود امام على (ع) در مورد اين داستان پس از نقل بيعت نكردن سعد و رفتن او به شام مى‏گويد:

ولى نظر عمر همان بود كه بود او همه خطر را از بزرگ خزرج،سعد بن عباده مى‏دانست و مى‏ديد تا اين مرد زنده است‏خطر هست، ...تا ساعتى رسيد كه شيخ خزرج باروبنه خود را بست و براى هجرت به سوى شام،شهر و وطن خود را پشت‏سر گذارد،ديگر نمى‏دانيم كه آيا از سرپنجه قهر حكومت ترسيد و هجرت گزيد يا ماندن در سرزمين و ميان قبيله‏اى كه بيگانه را گزيدند و او را پشت‏سر گذاردند براى خود سخت و ناگوار مى‏ديد،...آنچه از خبر سعد مى‏دانيم همين است كه پس از چند روز ديگر خبرهاى مختلفى از او رسيد كه رفع خطر و نابودى او را مى‏رساند...داستانهاى ناپديد شدن و ناگهان كشته شدن اشخاص هميشه از زبان عرب شنيدنى بود،چون اين گونه پيشامدها را با پيرايه و آب و تاب نقل مى‏كردند و بيشتر آن قابل قبول نبود!...آن داستانى كه در اين باره به گوشها مى‏رسد اين گونه بود كه در همان روزهايى كه سعد از چشمها ناپديد شد،چند شب پى در پى در نواحى شام شنيده مى‏شد كه گوينده ناپيدايى از ميان تاريكى بانگ مى‏زد:

قد قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده.

و رميناه بهمين و لم يخطا فؤاده.

«ما كشتيم بزرگ خزرج سعد بن عباده را،او را هدف دو تير ساختيم كه هر دو به قلبش رسيد».داستان سرايان مى‏گفتند اين شعر را جنيانى كه سعد را كشتند مى‏سرودند!...چون صبحگاه سعد را در خانه خود نيافتند به جستجويش برخاستند.پس از سه روز دنبال همان سمت آواى جنيان را گرفتند تا پيكر سبز شده و زخم خورده‏اش را در ميان چاهى در آن ناحيه يافتند.بعضى از مردم احمق كوتاه نظر گفتند:

اين همان كار جن است!

مردم ديگرى كه به راز مطلب آشنا بودند يا گمان مى‏رفت آشنا باشند،گفتند:خالد بن وليد با همدستى رفيقى كه داشت،شبانه در كمينش نشست و او را با زخم سر نيزه از پاى درآورد و در ميان چاهش افكند...

گفته شد:پس آن آواى جن كه شنيده مى‏شد چه بود؟

گفتند:آن آواز رفيق خالد بود كه اين بانگ را نيمه شب در مى‏انداخت تا مردم ساده و احمق چنين توهم كنند.

ديگرى گفت:خالد بن وليد به دستور ابابكر او را كشت ما نمى‏توانيم اين جنايت را به گردن خليفه اول گذاريم زيرا با اخلاق او سازگار نبود.و نمى‏توانيم خالد را از اين جنايت تبرئه كنيم چون با اخلاق او سازگار بود؟و دست و دامن اين سپهدار جسور از اين گونه جنايت و آلودگى چندان پاك نبود!...عذر او هم در اين كار حفظ وحدت مسلمانان بود كه مبادا در ميان حجاز و مدعى خلافت در شام پراكنده شوند،زيرا احتمال اين مى‏رفت كه كوچ كردن سعد به سوى شام براى به دست آوردن چيزى باشد كه در مدينه از دستش رفته بود،قرينه ديگر اين است كه خالد در رشته‏هاى نسبى از زاده خطاب دور نبود...باشد كه آنچه عمر مى‏خواست و دستور داد و نشد،خالد در شام انجام داده باشد!...،امام على،ج 8،صص 272-271.

و روى اين نقلها معلوم مى‏شود سعد در زمان ابوبكر به شام رفته نه در زمان عمر،چنانكه نقل صحيح نيز همين است و يا دستور از طرف عمر صادر شده نه از طرف ابوبكر،چنانكه صاحب روضة الصفاء گويد:سعد با ابوبكر بيعت نكرد و از مدينه به شام رفت،و پس از مدتى به تحريك بعضى از بزرگان در شام به قتل رسيد و بلاذرى در تاريخ خود گويد:عمر بن خطاب به خالد بن وليد و محمد بن سلمه انصارى دستور داد خالد را به قتل رسانند و آن دو نيز سعد را با تيرهايى كه به سوى او پرتاب كردند به قتل رساندند و اين شعر را بر زبانها انداختند.احقاق الحق،ج 2،ص 345.

و اين دو شعر نيز جالب است كه برخى گفته‏اند:

يقولون سعد شقت الجن بطنه الا ربما حققت امرك بالغدر و ما ذنب سعد انه بال قائما و لكن سعدا لم يبايع ابابكر

8.در فارسى مثلى بدون مضمون است كه...از اين نمد كلاهى نصيب تو گردد.

9.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 2،صص 5-4.

رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم

رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم


رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از مراجعت از حجة الوداع بمدينه لشگرى بفرماندهى اسامة بن زيد تجهيز كرد و دستور داد كه براى جنگ با دشمنان دين بسوى شام حركت كنند و چون بر حضرتش معلوم شده بود كه بزودى رخت از اين جهان بر بسته و بملاقات پروردگار خويش خواهد شتافت براى اينكه پس از رحلت وى در امر خلافت و جانشينى على عليه السلام كه آنرا در غدير خم باطلاع مسلمين رسانيده بود از ناحيه بعضى‏ها مخالفت و كار شكنى نشود دستور فرمود گروهى از مهاجر و انصار از جمله ابوبكر و عمر و ابو عبيده نيز با لشگر اسامه بسوى شام بروند تا در موقع رحلت آنحضرت در مدينه حضور نداشته باشند ولى بطوريكه مورخين نوشته‏اند آنها از اين دستور تخلف ورزيده و بلشگر اسامه نپيوستند.

در همان روزها آنحضرت بيمار شد و ابتداء در منزل ام السلمه و بعد هم در منزل عايشه بسترى گرديد و مسلمين بعيادت او ميرفتند و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز آنها را نصيحت ميفرمود و مخصوصا درباره عترت و خاندان خويش بآنان توصيه مينمود.

در يكى از روزها كه با حال بيمارى براى اداى نماز بمسجد رفته بود چشمش بابوبكر و عمر افتاد و از آنها توضيح خواست كه چرا با اسامه نرفتيد؟ابوبكر گفت‏من در لشگر اسامه بودم برگشتم كه از حال شما باخبر شوم!عمر نيز گفت من براى اين نرفتم كه دوست نداشتم حال شما را از سوارانى كه از مدينه بيرون ميآيند بپرسم خواستم خود از نزديك نگران حال شما باشم !پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود بلشگر اسامه بپيونديد و فرمايش خود را سه مرتبه تكرار كرد (ولى آنها نرفتند) (1) .

بيمارى حضرت روز بروز سخت‏تر ميشد و مسلمين نيز از وضع حال او نگران بودند روزى كه جمعى از صحابه در خدمتش بودند فرمود دوات و كاغذى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد عمر گفت اين مرد هذيان ميگويد و بحال خود نيست كتاب خدا براى ما كافى است!!آنگاه هياهوى حضار بلند شد و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود برخيزيد و از پيش من بيرون رويد و سزاوار نيست كه در حضور من جدال كنيد (2) .

مسلما عمر ميدانست كه آنحضرت در تأييد جريان غدير خم مجددا در مورد خلافت على عليه السلام ميخواهد مطلبى بنويسد بدينجهت از آوردن دوات و كاغذ ممانعت نمود زيرا در حديثى كه از ابن عباس نقل شده خود باين امر اعتراف نموده و ميگويد من فهميدم كه پيغمبر ميخواهد خلافت على را تسجيل كند اما براى رعايت مصلحت بهم زدم (3) .

در آنحال بايد از عمر مى‏پرسيدند كه اولا چگونه به پيغمبر نسبت هذيان ميدهى در صورتيكه آنحضرت با عصمت الهى مصون بوده و هر چه گويد من جانب الله است چنانكه خداوند در قرآن كريم فرمايد:و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى ثانيا تو از كجا مصلحت مردم را بهتر از پيغمبر دانستى كه مانع آوردن كاغذ و دوات شدى؟و از همين سخن عمر ميتوان نتيجه گرفت كه او معرفت صحيح و درستى بمقام قدس و معنوى پيغمبر نداشته و با دستور وى مخالفت ميورزيده است چنانكه قطب‏الدين شافعى شيرازى كه از اكابر علماى اهل سنت است در كتاب كشف الغيوب گويد اين امر مسلم است كه راه را بى راهنما نتوان پيمود و تعجب مينمائيم از كلام خليفه عمر رضى الله عنه كه گفته چون قرآن در ميان ما هست براهنما احتياجى نيست اين كلام مانند كلام آنكس ماند كه گويد چون كتب طب در دست هست احتياجى بطبيب نميباشد بديهى است كه اين حرف غير قابل قبول و خطاى محض است چه آنكه هر كس از كتب طبيه نتواند سر در آورد و قطعا بايد رجوع نمايد بطبيبى كه عالم بآن علم است.

همين قسم است قرآن كريم كه هر كس نتواند بفكر خود از آن بهره بردارى كند ناچار بايد رجوع نمايد بآن كسانيكه عالم بعلم قرآن‏اند،چنانكه خداى تعالى در قرآن (سوره بقره آيه 83) ميفرمايد:

ولو ردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم.و كتاب حقيقى سينه اهل علم است چنانكه خداوند در آيه 48 سوره عنكبوت فرمايد:بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم بهمين جهت حضرت على كرم الله وجهه فرمود:انا كتاب الله الناطق و هذا هو الصامت يعنى من كتاب ناطق خدا هستم و اين قرآن كتاب صامت است (4) .

بارى مرض پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم شدت يافت و در اواخر ماه صفر سال 11 هجرى و بقولى در 12 ربيع‏الاول همان سال پس از يك عمر مجاهدت در سن 63 سالگى بدار بقاء ارتحال فرمود،على عليه السلام بهمراهى عباس و تنى چند از بنى‏هاشم جسد آنحضرت را غسل داده و پس از تكفين در همان محلى كه رحلت فرموده بود مدفون ساختند.

پى‏نوشتها:

(1) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل 52ـاعلام الورى.

(2) البداية و النهاية جلد 5 ص 227ـتاريخ طبرى جلد 2 ص 436ـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص .133

(3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص .134

(4) نقل از كتاب شبهاى پيشاور ص .667

على (ع) به كمك چهار تن ديگر پيامبر را دفن كرد

على (ع) به كمك چهار تن ديگر پيامبر را دفن كرد

 

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 399

شيخ مفيد گويد: امير المؤمنين و عباس بن عبد المطلب و فضل بن عباس و اسامة بن زيد در قبر آن حضرت داخل شدند تا در دفن رسول خدا كمك كنند.پس انصار از بيرون خانه فرياد زدند: اى على!خدا را به ياد تو مى‏آوريم تا حق ما را امروز در مورد رسول خدا رعايت كنى و حق ما اين است كه يكى از انصار را به قبر رسول خدا داخل كنى تا ما نيز در به خاك سپارى پيامبر بهره‏اى داشته باشيم.على گفت: اوس بن خولى به قبر داخل شود چون وى به خانه داخل شد على به او گفت: در قبر فرود آى.اوس فرود آمد.و امير المؤمنين رسول خدا را بر دو دست اوس نهاد و اوس نيز آن حضرت را در قبر گذاشت.چون جنازه بر زمين قرار گرفت على به اوس گفت: از قبر بيرون آى اوس نيز بيرون رفت و على وارد قبر شد و كفن را از چهره رسول خدا (ص) كنار زد و گونه آن حضرت را از طرف راست رو به قبله بر زمين نهاد.سپس خشت چيد و بر روى آن خاك ريخت و قبر را چهارگوش بنا كرد و بر آن خشتى نهاد و آن را به اندازه يك وجب از زمين بالا آورد.ابن سعد در طبقات نقل كرده است كه على (ع) بر قبر پيامبر آب نيز پاشيد.

على نخستين كسى بود كه بر پيامبر نماز گزارد

على نخستين كسى بود كه بر پيامبر نماز گزارد

 

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 399

شيخ مفيد گويد: چون على (ع) از كار غسل دادن و تجهيز پيامبر فراغ يافت، جلو ايستاد و بر آن حضرت نماز خواند و هيچ كس در نماز خواندن بر پيامبر با على همراه نشد.مسلمانان در مسجد بودند و درباره اينكه چه كسى بر آن حضرت نماز گزارد و او را در كجا به خاك سپارند بحث و گفت‏وگو مى‏كردند.آن گاه امير المؤمنين به سوى آنان رفت و گفت: رسول خدا (ص) چه زنده باشد و چه مرده رهبر و پيشواى ماست پس شما دسته دسته بر جنازه پيامبر حاضر شويد و بدون آنكه امامى داشته باشيد و بر او نماز بخوانيد و برگرديد.ابن عبد البر در استيعاب نوشته است: على و عباس و بنى هاشم بر جنازه پيامبر نماز خواندند.پس از آن مهاجران و آن‏گاه انصار بر پيكر بى‏جان آن حضرت نماز گزاردند.

تجهيز پيامبر

 

تجهيز پيامبر

غسل دادن پيامبر و حنوط كردن و تكفين وى توسط على عليه السلام

ابن سعد در طبقات روايت كرده است كه على بن ابيطالب و فضل بن عباس و اسامة بن زيد رسول خدا را غسل دادند.در روايتى ديگر گفته است: على پيامبر را غسل مى‏داد و فضل و اسامه او را مى‏پوشاندند.و در روايتى ديگر نيز نقل كرده است: على پيامبر را غسل مى‏داد و فضل او را مى‏پوشانيد و اسامه نيز متفاوت عمل مى‏كرد.و در روايتى ديگر آورده است: على پيامبر را غسل مى‏داد و دستش را از زير پيراهن پيامبر بر بدن آن حضرت مى‏كشيد و فضل جامه را بر روى پيامبر نگه مى‏داشت و بر دست على خرقه‏اى بود. همچنين ابن سعد روايات ديگرى در اين باره نقل كرده است.مى‏توان ميان اين روايات را بدين گونه جمع كرد: آن كس كه غسل پيامبر را بر عهده گرفت و آن را به انجام رساند فقط على بود و فضل و اسامه، وى را در اين كار كمك مى‏كردند.به اين ترتيب كه گاهى با نگاه داشتن دو طرف جامه پيامبر، بدن آن حضرت را از چشم مردم مى‏پوشاندند و گاهى نيز فضل آن حضرت را احتضان مى‏كرد و اسامه نيز در رساندن آب و امور ديگر كمك مى‏كرد و گاهى نيز فضل و اسامه هر دو در دادن آب به على (ع) كمك مى‏كردند.

على نزديك‏ترين كس در هنگام مرگ به پيامبر (ص) بود

على نزديك‏ترين كس در هنگام مرگ به پيامبر (ص) بود

 

 كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 397

 

روايت‏شده است كه پيامبر در حالى جهان را بدرود گفت كه سرش بر دامن عايشه بود. اين روايت علاوه بر آنكه با روايت ديگرى كه از اين روايت صحيح‏تر است و بيشتر نقل شده معارضت دارد، نمى‏تواند فى نفسه هم صحيح باشد.زيرا زنان عادتا با توجه به ضعف و جزعى كه در خود دارند، نمى‏توانند بر بالين فرد محتضر حضور داشته باشند و همچنين امكان ندارد كه على (ع) پيامبر را در چنين موقعيتى رها كند و امور او را به دست زنان بسپارد.البته انگيزه نقل چنين روايتى نيز پوشيده نيست.

ابن سعد چندين روايت نقل كرده است كه پيامبر در حالى كه سر بر دامن على بن ابيطالب داشت از دنيا رحلت كرد.آخرين اين روايتها حديثى است كه وى به سند خود از ابو غطفان از ابن عباس نقل كرده است كه گفت رسول خدا در حالى كه سر خود را به سينه على تكيه داده بود جان سپرد.گفتم: از عايشه برايم نقل كرده‏اند كه گفت: رسول خدا در حالى كه در ميان شكم و سينه من تكيه داده بود، جان داد.ابن عباس گفت: او خيال كرده است‏به خدا سوگند پيامبر در حالى كه به سينه على تكيه داده بود وفات يافت و هم على بود كه با برادرم فضل او را غسل دادند و پدرم از حضور بر بالين پيامبر خوددارى كرد.حاكم در مستدرك از احمد بن حنبل از ام سلمه نقل كرده است كه گفت: سوگند به او (خدا) كه على نزديك‏ترين مردم به او بود.ما صبح به حضور پيامبر رسيديم و آن حضرت چندين بار مى‏فرمود: آيا على آمد؟آيا على آمد؟فاطمه گفت: گويا شما او را در پى كارى فرستاده‏ايد.پس از مدتى على نيز آمد.ام سلمه گفت: من پنداشتم پيامبر با على كارى (خصوصى) دارد، لذا از اتاق بيرون آمدم و كنار در نشستم و نزديك‏ترين كس به در بودم، پس پيامبر در آغوش على جاى گرفت و در طرف چپ او بود و با وى نجوا مى‏كرد سپس در همان روز جان سپرد و على نزديك‏ترين كس به او در هنگام مرگ بود.

وصيت پيامبر (ص) به على (ع) و دادن وسايلش به او

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 397

شيخ مفيد در پايان گفتارى كه از او نقل شده است مى‏نويسد: پس حاضران از نزد پيامبر برخاستند و تنها عباس و على بن ابيطالب و خانواده او باقى ماندند.عباس به آن حضرت عرض كرد: اى رسول خدا اگر خلافت پس از تو در ميان ما باقى است، ما را بدان مژده بده و اگر مى‏دانى كه ديگران در اين كار بر ما چيره مى‏شوند سفارشى به ما كن.

پيامبر پاسخ داد: «شما پس از من ناتوان خواهيد بود.»آن گاه ساكت‏شد.پس آنان برخاستند و گريه كردند و از ادامه حيات آن حضرت نوميد شدند.چون از حضور پيغمبر خارج شدند پيامبر فرمود: برادرم على بن ابيطالب و عمويم را به نزد من بازگردانيد.پس كسى را به دنبال آن دو فرستادند و چون هر دو بر بالين پيامبر حاضر شدند آن حضرت فرمود اى عمو!آيا وصيت مرا بر عهده مى‏گيرى و به وعده‏هاى من وفا مى‏كنى و دين مرا ادا مى‏نمايى؟ابن عباس گفت: اى رسول خدا!عموى تو پيرمردى است عيالوار و تو كسى هستى كه در جود و بخشش با نسيم همسنگى.تو به مردم وعده‏هايى داده‏اى كه عمويت توان برآوردن آنها را ندارد.پيامبر با شنيدن پاسخ عباس به على روى كرد و گفت: اى برادر!آيا تو وصيت مرا مى‏پذيرى و به وعده‏هاى من عمل مى‏كنى؟و دين مرا ادا مى‏كنى؟و آيا پس از من به امور خانواده‏ام رسيدگى مى‏كنى.على پاسخ داد: آرى اى رسول خدا!فرمود: پس به نزديك من آى.على پيش رفت و پيامبر او را به خود چسبانيد و انگشتريش را از دست‏بيرون كرد و فرمود: اين را بگير و به دست‏خود كن و شمشير و زره و همه لباسهاى جنگى خود را درخواست كرد و به على داد. همچنين آن حضرت دستمالى را كه در هنگام جنگ به شكم خود مى‏بست طلبيد و چون آن را برايش آوردند به امير المؤمنين سپرد و به او فرمود: به نام خدا به خانه خود برو. چون فردا شد، كسى را اجازه ورود به خانه پيامبر نمى‏دادند و بيمارى آن حضرت شدت يافت.

واقعه غدير خم

واقعه غدير خم

كتاب: فروغ ولايت ص 124 تا 142

 

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در سال دهم هجرت براى انجام فريضه وتعليم مراسم حج‏به مكه عزيمت كرد. اين بار انجام اين فريضه با آخرين سال عمر پيامبر عزيز مصادف شد و از اين جهت آن را «حجة الوداع‏» ناميدند. افرادى كه به شوق همسفرى ويا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد وبيست هزار تخمين زده شده‏اند.

مراسم حج‏به پايان رسيد وپيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم راه مدينه را،در حالى كه گروهى انبوه او را بدرقه ميكردند وجز كسانى كه در مكه به او پيوسته بودند همگى در ركاب او بودند، در پيش گرفت. چون كاروان به پهنه بى آبى به نام «غدير خم‏» رسيد كه در سه ميلى «جحفه‏» (1) قرار دارد، پيك وحى فرود آمد وبه پيامبر فرمان توقف داد. پيامبر نيز دستور داد كه همه از حركت‏باز ايستند وبازماندگان فرا رسند.

كاروانيان از توقف ناگهانى وبه ظاهر بى موقع پيامبر در اين منطقه بى آب، آن هم در نيمروزى گرم كه حرارت آفتاب بسيار سوزنده وزمين تفتيده بود، در شگفت ماندند.مردم با خود مى‏گفتند: فرمان بزرگى از جانب خدا رسيده است ودر اهميت فرمان همين بس كه به پيامبر ماموريت داده است كه در اين وضع نامساعد همه را از حركت‏باز دارد وفرمان خدا را ابلاغ كند.

فرمان خدا به رسول گرامى طى آيه زير نازل شد:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس .(مائده:67)

«اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است‏به مردم برسان واگر نرسانى رسالت‏خداى را بجا نياورده‏اى; و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى‏كند».

دقت در مضمون آيه ما را به نكات زير هدايت مى‏كند:

اولا: فرمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى ابلاغ آن مامور شده بود آنچنان خطير و عظيم بود كه هرگاه پيامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسى به خود راه مى‏داد و آن را ابلاغ نمى‏كرد رسالت الهى خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام اين ماموريت رسالت وى تكميل مى‏شد.

به عبارت ديگر، هرگز مقصود از ما انزل اليك مجموع آيات قرآن و دستورهاى اسلامى نيست. زيرا ناگفته پيداست كه هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نكند رسالت‏خود را انجام نداده است ويك چنين امر بديهى نياز به نزول آيه ندارد.بلكه مقصود از آن، ابلاغ امر خاصى است كه ابلاغ آن مكمل رسالت‏شمرده مى‏شود وتا ابلاغ نشود وظيفه‏خطير رسالت رنگ كمال به خود نمى‏گيرد. بنابر اين، بايد مورد ماموريت‏يكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با ديگر اصول وفروع اسلامى پيوستگى داشته پس از يگانگى خدا ورسالت پيامبر مهمترين مسئله شمرده شود.

ثانيا: از نظر محاسبات اجتماعى، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم احتمال مى‏داد كه در طريق انجام اين ماموريت ممكن است از جانب مردم آسيبى به او برسد وخداوند براى تقويت اراده او مى‏فرمايد:

و الله يعصمك من الناس .

اكنون بايد ديد از ميان احتمالاتى كه مفسران اسلامى در تعيين موضوع ماموريت داده‏اند كدام به مضمون آيه نزديكتر است.

محدثان شيعه و همچنين سى تن از محدثان بزرگ اهل تسنن (2) بر آنند كه آيه در غدير خم نازل شده است وطى آن خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ماموريت داده كه حضرت على عليه السلام را به عنوان «مولاى مؤمنان‏» معرفى كند.

ولايت و جانشينى امام پس از پيامبر از موضوعات خطير و پر اهميتى بود كه جا داشت ابلاغ آن مكمل رسالت‏باشد وخوددارى از بيان آن، مايه نقص در امر رسالت‏شمرده شود.

همچنين جا داشت كه پيامبر گرامى، از نظر محاسبات اجتماعى و سياسى، به خود خوف ورعبى راه دهد، زيرا وصايت وجانشينى شخصى مانند حضرت على عليه السلام كه بيش از سى وسه سال از عمر او نگذشته بود بر گروهى كه از نظر سن وسال از او به مراتب بالاتر بودند بسيار گران بود. (3) گذشته از اين، خون بسيارى از بستگان همين افراد كه دور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را گرفته بودند در صحنه‏هاى نبرد به دست‏حضرت على عليه السلام ريخته شده بود وحكومت چنين فردى بر مردمى كينه توز بسيار سخت‏خواهد بود.

به علاوه، حضرت على عليه السلام پسر عمو و داماد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود وتعيين چنين فردى براى خلافت در نظر افراد كوته‏بين به يك نوع تعصب فاميلى حمل مى‏شده است.

ولى به رغم اين زمينه‏هاى نامساعد، اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفت كه پايدارى نهضت را با نصب حضرت على عليه السلام تضمين كند ورسالت جهانى پيامبر خويش را با تعيين رهبر وراهنماى پس از او تكميل سازد.

اكنون شرح واقعه غدير را پى مى‏گيريم:

آفتاب داغ نيمروز هجدهم ماه ذى الحجه بر سرزمين غدير خم به شدت مى‏تابيد وگروه انبوهى كه تاريخ تعداد آنها را از هفتاد هزار تا صد وبيست هزار ضبط كرده است در آن محل به فرمان پيامبر خدا فرود آمده بودند ودر انتظار حادثه تاريخى آن روز به سر مى‏بردند، در حالى كه از شدت گرما رداها را به دو نيم كرده، نيمى بر سر ونيم ديگر را زير پا انداخته بودند.

در آن لحظات حساس، طنين اذان ظهر سراسر بيابان را فرا گرفت ونداى تكبير مؤذن بلند شد. مردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند وپيامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پرشكوه، كه سرزمين غدير نظير آن را هرگز به خاطر نداشت، بجا آورد وسپس به ميان جميعت آمد وبر منبر بلندى كه از جهاز شتران ترتيب يافته بود قرار گرفت وبا صداى بلند خطبه‏اى به شرح زير ايراد كرد:

ستايش از آن خداست.از او يارى مى‏خواهيم وبه او ايمان داريم وبر او توكل مى‏كنيم واز شر نفسهاى خويش وبدى كردارهايمان به خدايى پناه مى‏بريم كه جز او براى گمراهان هادى وراهنمايى نيست; خدايى كه هركس را هدايت كرد براى او گمراه كننده‏اى نيست. گواهى مى‏دهيم كه خدايى جز او نيست ومحمد بنده خدا وفرستاده اوست.

هان اى مردم، نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم. ومن مسئولم و شما نيز مسئول هستيد. در باره من چه فكر مى‏كنيد؟

ياران پيامبر گفتند: گواهى مى‏دهيم كه تو آيين خدا را تبليغ كردى ونسبت‏به ما خيرخواهى ونصيحت كردى ودر اين راه بسيار كوشيدى خداوند به تو پاداش نيك بدهد.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، وقتى مجددا آرامش بر جمعيت‏حكمفرما شد، فرمود:

آيا شما گواهى نمى‏دهيد كه جز خدا، خدايى نيست ومحمد بنده خدا وپيامبر اوست؟ بهشت ودوزخ ومرگ حق است وروز رستاخيز بدون شك فرا خواهد رسيد وخداوند كسانى را كه در خاك پنهان شده‏اند زنده خواهد كرد؟

ياران پيامبر گفتند: آرى، آرى، گواهى مى‏دهيم.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ادامه داد:

من در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مى‏گذارم; چگونه با آنها معامله خواهيد كرد؟ناشناسى پرسيد: مقصود از اين دو چيز گرانبها چيست؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

ثقل اكبر كتاب خداست كه يك طرف آن در دست‏خدا وطرف ديگرش در دست‏شماست. به كتاب او چنگ بزنيد تا گمراه نشويد. وثقل اصغر عترت واهل بيت من است. خدايم به من خبر داده كه دو يادگار من تا روز رستاخيز از هم جدا نمى‏شوند.

هان اى مردم،بركتاب خدا وعترت من پيشى نگيريد واز آن دو عقب نمانيد تا نابود نشويد.

در اين موقع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دست‏حضرت عل عليه السلام را گرفت و بالا برد، تا جايى كه سفيدى زير بغل او بر همه مردم نمايان شد وهمه حضرت على عليه السلام را در كنار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ديدند و او را به خوبى شناختند ودريافتند كه مقصود از اين اجتماع مسئله‏اى است كه مربوط به حضرت على عليه السلام است و همگى با ولع خاصى آماده شدند كه به سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گوش فرا دهند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

هان اى مردم، سزاوارترين فرد بر مؤمنان از خود آنان كيست؟

ياران پيامبر پاسخ دادند:خداوند و پيامبر او بهتر مى‏دانند.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ادامه داد:

خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنان هستم و بر آنها از خودشان اولى وسزاوارترم. هان اى مردم،«هر كس كه من مولا و رهبر او هستم، على هم مولا ورهبر اوست‏».

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اين جمله آخر را سه بار تكرار كرد (4) وسپس ادامه داد:

پروردگارا، دوست‏بدار كسى را كه على را دوست‏بدارد ودشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد.خدايا، ياران على را يارى كن ودشمنان او را خوار وذليل گردان. پروردگارا، على را محور حق قرار ده.

سپس افزود:

لازم است‏حاضران به غايبان خبر دهند وديگران را از اين امر مطلع كنند.

هنوز اجتماع با شكوه به حال خود باقى بود كه فرشته وحى فرود آمد وبه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم بشارت داد كه خداوند امروز دين خود را تكميل كرد ونعمت‏خويش را بر مؤمنان بتمامه ارزانى داشت. (5)

در اين لحظه، صداى تكبير پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بلند شد وفرمود:

خدا را سپاسگزارم كه دين خود را كامل كرد و نعمت‏خود را به پايان رسانيد واز رسالت من و ولايت على پس از من خشنود شد.

پيامبر از جايگاه خود فرود آمد وياران او، دسته دسته، به حضرت على عليه السلام تبريك مى‏گفتند واو را مولاى خود ومولاى هر مرد وزن مؤمنى مى‏خواندند. در اين موقع حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا، برخاست واين واقعه بزرگ تاريخى را در قالب شعرى با شكوه ريخت وبه آن رنگ جاودانى بخشيد. از چكامه معروف او فقط به ترجمه دو بيت مى‏پردازيم:

پيامبر به حضرت على فرمود:برخيز كه من تو را به پيشوايى مردم وراهنمايى آنان پس از خود برگزيدم.هر كس كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى او است. مردم! بر شما لازم است از پيروان راستين ودوستداران واقعى على باشيد. (6)

آنچه نگارش يافت‏خلاصه اين واقعه بزرگ تاريخى بود كه در مدارك دانشمندان اهل تسنن وارد شده است. در كتابهاى شيعه اين واقعه به طور گسترده‏تر بيان شده است. مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج (7) خطبه مشروحى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى‏كند كه علاقه‏مندان مى‏توانند به آن كتاب مراجعه كنند.

واقعه غدير هرگز فراموش نمى‏شود

اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است كه واقعه تاريخى غدير در تمام قرون واعصار، به صورت زنده در دلها وبه صورت مكتوب در اسناد وكتب، بماند ودر هر عصر وزمانى نويسندگان اسلامى در كتابهاى تفسيروحديث وكلام وتاريخ از آن سخن بگويند وگويندگان مذهبى در مجالس وعظ وخطابه در باره آن داد سخن دهند وآن را از فضايل غير قابل انكار حضرت على عليه السلام بشمارند. نه تنها خطبا وگويندگان، بلكه شعرا وسرايندگان بسيارى از اين واقعه الهام گرفته‏اند وذوق ادبى خود را از تامل در زمينه اين حادثه واز اخلاص نسبت‏به صاحب ولايت مشتعل ساخته‏اند وعاليترين قطعات را به صورت هاى گوناگون وبه زبانهاى مختلف از خود به يادگار نهاده‏اند.

از اين جهت، كمتر واقعه تاريخى همچون رويداد غدير مورد توجه دانشمندان، اعم از محدث ومفسرومتكلم وفيلسوف وخطيب وشاعر ومورخ وسيره نويس، قرار گرفته است وتا اين اندازه در باره آن عنايت مبذول شده است.

يكى از علل جاودانى بودن اين حديث، نزول دو آيه از آيات قرآن كريم در باره اين واقعه است (8) وتا روزى كه قرآن باقى است اين واقعه تاريخى نيز باقى خواهد بود واز خاطرها محو نخواهد شد.

جامعه اسلامى در اعصار ديرينه آن را يكى از اعياد مذهبى مى شمرده‏اند وشيعيان هم اكنون نيز اين روز را عيد مى‏گيرند ومراسمى را كه در ديگر اعياد اسلامى برپا مى‏دارند در اين روز نيز انجام مى‏دهند.

از مراجعه به تاريخ به خوبى استفاده مى‏شود كه روز هجدهم ذى الحجة الحرام در ميان مسلمانان به نام روز عيد غدير معروف بوده است، تا آنجا كه ابن خلكان در باره مستعلى بن المستنصر مى‏گويد:در سال‏487 هجرى در روز عيد غدير كه روز هجدهم ذى الحجة الحرام است مردم با او بيعت كردند. (9) والعبيدى در باره المستنصر بالله مى‏نويسد:وى در سال‏487 هجرى، دوازده شب به آخر ماه ذى الحجه باقى مانده بود كه درگذشت. اين شب همان شب هجدهم ذى الحجه، شب عيد غدير است. (10)

نه تنها ابن خلكان اين شب را شب عيد غدير مى‏نامد، بلكه مسعودى (11) وثعالبى (12) نيز اين شب را از شبهاى معروف در ميان امت اسلامى شمرده‏اند.

ريشه اين عيد اسلامى به خود روز غدير باز مى‏گردد، زيرا در آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به مهاجرين وانصار، بلكه به همسران خود، دستور داد كه بر على عليه السلام وارد شوند وبه او در مورد چنين فضيلت‏بزرگى تبريك بگويند.زيد بن ارقم مى‏گويد:نخستين كسانى از مهاجرين كه با على دست دادند ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه وزبير بودند ومراسم تبريك وبيعت تا مغرب ادامه داشت.

در اهميت اين رويداد تاريخى همين اندازه كافى است كه صدوده نفر صحابى حديث غدير را نقل كرده‏اند. البته اين مطلب به معنى آن نيست كه از آن گروه زياد تنها همين تعداد حادثه را نقل كرده‏اند، بلكه تنها در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن نام صد و ده تن به چشم مى‏خورد. درست است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سخنان خود را در اجتماع صد هزار نفرى القاء كرد، ولى گروه زيادى از آنان از نقاط دور دست‏حجاز بودند واز آنان حديثى نقل نشده است. گروهى از آنان نيز كه اين واقعه را نقل كرده‏اند تاريخ موفق به درج آن نشده است واگر هم درج كرده به دست ما نرسيده است.

در قرن دوم هجرى، كه عصر«تابعان‏» است، هشتاد ونه تن از آنان، به نقل اين حديث پرداخته‏اند.

راويان حديث در قرنهاى بعد همگى از علما ودانشمندان اهل تسنن هستند وسيصد وشصت تن از آنان اين حديث را در كتابهاى خود آورده‏اند وگروه زيادى به صحت واستوارى آن اعتراف كرده‏اند.

در قرن سوم نود ودو دانشمند، در قرن چهارم چهل وسه، در قرن پنجم بيست وچهار، در قرن ششم بيست، در قرن هفتم بيست ويك، در قرن هشتم هجده، در قرن نهم شانزده، در قرن دهم چهارده، در قرن يازدهم دوازده، در قرن دوازدهم سيزده، در قرن سيزدهم دوازده ودر قرن چهاردهم بيست دانشمند اين حديث را نقل كرده‏اند.

گروهى نيز تنها به نقل حديث اكتفا نكرده‏اند بلكه در باره اسناد ومفاد آن مستقلا كتابهايى نوشته‏اند.

طبرى، مورخ بزرگ اسلامى، كتابى به نام «الولاية في طريق حديث الغدير» نوشته، اين حديث را از متجاوز از هفتاد طريق از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده است.

ابن عقده كوفى در رساله «ولايت‏» اين حديث را از صد وپنج تن نقل كرده است.

ابوبكر محمد بن عمر بغدادى، معروف به جعانى، اين حديث را از بيست وپنج طريق نقل كرده است.

تعداد كسانى كه مستقلا پيرامون خصوصيات اين واقعه تاريخى كتاب نوشته‏اند بيست وشش نفر است.

دانشمندان شيعه در باره اين واقعه بزرگ كتابهاى ارزنده‏اى نوشته‏اند كه جامعتر از همه كتاب تاريخى «الغدير» است كه به خامه تواناى نويسنده‏نامى اسلامى علامه مجاهد مرحوم آية الله امينى نگارش يافته است ودر تحرير اين بخش از زندگانى امام على عليه السلام ازاين كتاب شريف استفاده فراوانى به عمل آمد.

پى‏نوشت‏ها:

1- جحفه در چند ميلى‏«رابغ‏» بر سر راه مدينه واقع است ويكى ازميقاتهاى حجاج است.

2- مرحوم علامه امينى نام وخصوصيات اين سى تن را در اثر نفيس خود «الغدير» (ج‏1، ص‏196 تا209) به طور مبسوط بيان كرده است. كه در ميان آنان نام افرادى مانند طبرى، ابو نعيم اصفهانى، ابن عساكر، ابو اسحاق حموينى، جلال الدين سيوطى به چشم مى‏خورد و از ميان صحابه پيامبر از ابن عباس وابو سعيد خدرى وبراء بن عازب نام برده شده است.

3- خصوصا بر اعرابى كه همواره مناصب مهم را شايسته پيران قبايل مى‏دانستند وبر اى جوانان، به بهانه اينكه بى تجربه‏اند، وقعى قائل نبودند. لذا هنگامى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عتاب بن اسيد را به فرماندارى مكه واسامة بن زيد را به فرماندهى سپاه عازم به تبوك منصوب كرد از طرف جمعى از اصحاب وپيروان خود مورد اعتراض قرار گرفت.

4- بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند او، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين جمله را چهار بار تكرار كرد.

5- اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا .(سوره مائده، آيه‏3).

6- فقال له قم يا علي فانني فمن كنت مولاه فهذا وليه رضيتك من بعدي اماما وهاديا فكونوا له اتباع صدق مواليا

7- احتجاج طبرسى، ج‏1، صص‏84- 71، چاپ نجف.

8- آيات‏3و67 سوره مائده.

9- وفيات الاعيان، ج‏1، ص 60 وج‏2، ص‏223.

10- وفيات الاعيان، ج‏1، ص 60 وج‏2، ص‏223.

11- التنبيه والاشراف، ص 822

12- ثمار القلوب، ص 511.

اسناد روایت غدیر در کتب اهل تسنن


عده بسیاری از بزرگان و راویان شیعه و سنی هم این حدیث را به طرق مختلف نقل کرده اند که اکنون نام  49 نفر از راویان و بزرگان اهل سنت را که این حدیث را

نقل کرده اند و از کتابها و سایتهای مختلف جمع کرده ام ، ذکر می کنم  .


1 ـ محمّد بن اسحاق، صاحب كتاب «سيره ابن اسحاق».

2 ـ مَعْمَر بن راشد.

3 ـ محمّد بن ادريس شافعى (رئيس فرقه شافعيّه).

4 ـ عبدالرّزّاق صنعانى، مؤلّف كتاب «المصنَّف» و استاد بخارى.

5 ـ سعيد بن منصور، صاحب كتاب «المُسْنَد».

6 ـ احمد بن حنبل، رئيس فرقه حنابله و صاحب كتاب «المسند». او از 40 طریق این حدیث را نقل کرده است .

7 ـ ابن ماجه قزوينى، صاحب كتاب «سنن المصطفى» كه يكى از صحاح ششگانه است.

8 ـ ابو عيسى ترمذى، صاحب كتاب « صحيح ترمذى » كه يكى از صحاح ششگانه است.

9 ـ ابوبكر بزّار، صاحب « المسند ».

10 ـ ابو عبدالرّحمن نسائى، صاحب كتاب « سنن » يكى از صحاح ششگانه.

11 ـ ابو يَعْلى الموصلى، صاحب كتاب «المسند».

12 ـ ابو جعفر محمّد بن جرير طبرى، صاحب كتاب «تفسير» و «تاريخ». او از 75 طریق این حدیث را نقل کرده است .

13 ـ ابو حاتم ابن حبّان، صاحب كتاب «الثّقات» و «الصّحيح».

14 ـ ابوالقاسم طبرانى، صاحب كتابهاى «معجم صغير، اوسط، كبير».

15 ـ حافظ ابوالحسن دارقطنى (كه در زمان خودش پيشواى بغداد بوده است و در بين مشايخ حديث عامّه به «اميرالمؤمنين در حديث» ملقّب است).

16 ـ حاكم نيشابورى، صاحب كتاب «المستدرك على الصّحيحين».

17 ـ ابن عبدالبَرّ، صاحب كتاب «الاستيعاب».

18 ـ خطيب بغدادى، صاحب كتاب «تاريخ بغداد».

19 ـ ابو نعيم اصفهانى، صاحب كتاب «حلية الاولياء» و «دلائل النّبوّة» و غير اين دو.

20 ـ بيهقى، صاحب كتاب «السّنن الكبرى» و «السّنن الصغرى».

21 ـ بَغَوى، صاحب كتاب «مصابيح السّنّة».

22 ـ جارالله زمخشرى، صاحب كتاب «الكشّاف».

23 ـ ابن عساكر دمشقى، صاحب كتاب «تاريخ مدينة دمشق» معروف به تاريخ ابن عساكر.

24 ـ فخر رازى، صاحب كتاب «مفاتيح الغيب» معروف به «تفسير كبير فخر رازى».

25 ـ الضّياء المَقْدِسى، صاحب كتاب «المختارة».

26 ـ ابن الاثير جزرى، صاحب كتاب «اُسْد الغابة».

27 ـ حافظ كبير ابوبكر هيثمى، صاحب كتاب «مجمع الزّوائد».

28 ـ حافظ مِزّى، صاحب كتاب «تهذيب الكمال».

29 ـ حافظ ذهبى، صاحب كتاب «تلخيص المستدرك» و كتابهاى ديگر.

30 ـ حافظ خطيب تبريزى، صاحب كتاب «مشكاة المصابيح».

31 ـ نظام الدّين نيشابورى، صاحب كتاب «غرائب القرآن» در تفسير.

32 ـ ابن كثير دمشقى، صاحب كتاب «تفسير القرآن العظيم» معروف به تفسير ابن كثير، و كتاب «البداية والنّهاية» در تاريخ.

33 ـ حافظ ابن حجر عسقلانى، ملقّب به «شيخ الاسلام»، يكى از موجَّهين علماء نزد اهل سنّت بوده كه در نقليّات بسيار مورد اعتماد آنان است،
و به عباراتش به عنوان شخصى متخصّص و اهل فنّ نظر مى شود، صاحب تصانيف زيادى است كه از جمله آنهاست كتاب پرحجم «فتح البارى فى
شرح صحيح البخارى». او از 25 طریق حدیث غدیر را نقل کرده است .

34 ـ عينى حنفى، صاحب كتاب «عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى».

35 ـ حافظ جلال الدّين سيوطى، صاحب تصنيفات بسيارى كه تمامى آنها در نهايت شهرت است.

36 ـ ابن حجر مكّى، صاحب كتاب «الصّواعق المحرقة».

37 ـ شيخ على متّقى هندى، صاحب كتاب «كنز العمّال».

38 ـ شيخ نور الدّين حلبى، صاحب كتاب «السّيرة الحلبيّة».

39 ـ شاه ولىّ الله دهلوى، صاحب تأليفات زياد، او را «علاّمه هند» نام گذاشته اند، بر تأليفاتش اعتماد كرده و از آنها نقل مى نمايند.

40 ـ شهاب الدّين خفاجى، اديب و محدّثى محقّق است، صاحب كتاب «نسيم الرّياض فى شرح شفاء قاضى عياض»
و تعليقه مفصّلى بر تفسير بيضاوى، كه هر دو از كتب معتبر مى باشند.

41 ـ مرتضى زبيدى، صاحب كتاب «تاج العروس فى شرح القاموس».

42 ـ احمد زينى دحلان، صاحب كتاب «السّيرة الدّحلانيّة».

43 ـ شيخ محمّد عبده، صاحب تفسير و شرح نهج البلاغه و آثار ديگر.

44 - ابوالعلا همداني ، او از  100 طريق حديث غدير را نقل كردند .

45_ حافظ ابوسعید سجستانی در کتاب الولایه ( بنقل از کتاب طرائف ) . او به 120 طریق این حدیث را نقل کرده است .

46 - ابن ابي الحديد، ( آدرس منبع : ابن ابي الحديد مدائني، عزالدين ابوحامد؛ شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم،
دار احیاء الكتب العربي، قاهره، چاپ اول، 1378ه، ج9، خطبه 154، ص 166.  )

47 – محمد آلوسی  ( آدرس منبع : آلوسي، شهاب الدين محمد، روح المعافي في تفسير القرآن العظيم و السبع المثانی، داراحياء
تراث العربي، بيروت، چاپ چهارم، 1405، ج6، ص 195. )

48 – ابو جعفر طحاوی  ( آدرس منبع : طحاوي، احمد بن محمد؛ مشكل الاثار، نشر مجلس دائرة المعارف، حيدرآباد هنر، چاپ اوّل،
1333هـ ، ج2، ص 308. )

49 - شیخ سلیمان قندوزی حنفی در ینابیع المودة صفحه 120

هزينه عقد و عروسى

هزينه عقد و عروسى

 

كتاب: فروغ ولايت ص 28 تا 58

 

تمام دارايى حضرت على عليه السلام در آن زمان منحصر به شمشير وزرهى بود كه مى‏توانست‏به وسيله آنها در راه خدا جهاد كند وشترى نيز داشت كه با آن در باغستانهاى مدينه كار مى‏كرد وخود را از ميهمانى انصار بى نياز مى‏ساخت.

پس از انجام خواستگارى ومراسم عقد وقت آن رسيد كه حضرت على عليه السلام براى همسر گرامى خود اثاثى تهيه كند وزندگى مشترك خود را با دختر پيامبر آغاز كند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پذيرفت كه حضرت على عليه السلام زره خود را بفروشد وبه عنوان جزئى از مهريه فاطمه عليها السلام در اختيار پيامبر بگذارد. زره به چهارصد درهم به فروش رفت.پيامبر قدرى از آن را در اختيار بلال گذاشت تا براى زهرا عطر بخرد وباقيمانده را به عمار ياسر وگروهى از ياران خود داد تا براى فاطمه وعلى لوازم منزل تهيه كنند.از صورت جهيزيه حضرت زهرا عليها السلام مى‏توان به وضع زندگى بانوى بزرگوار اسلام به خوبى پى برد. فرستادگان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از بازار باز گشتند وآنچه براى حضرت زهرا عليها السلام تهيه كرده بودند به قرار زير بود:

1- پيراهنى به بهاى هفت درهم;

2- يك روسرى به بهاى يك درهم;

3- قطيفه مشكى كه تمام بدن را نمى‏پوشانيد;

4- يك تخت عربى از چوب وليف خرما;

5- دو تشك از كتان مصرى كه يكى پشمى وديگرى از ليف خرما بود;

6- چهار بالش، دو تا از پشم ودو تاى ديگر از ليف خرما;

7- پرده;

8- حصير هجرى;

9- دست آس;

10- طشت‏بزرگ;

11- مشكى از پوست;

12- كاسه چوبى براى شير;

13- ظرفى از پوست‏براى آب;

14- آفتابه;

15- ظرف بزرگ مسى;

16- چند كوزه;

17- بازوبندى از نقره.

ياران پيامبر وسايل خريدارى شده را بر آن حضرت عرضه كردند وپيامبر، در حالى كه اثاث خانه دختر خود را زير ورو مى‏كرد، فرمود:«اللهم بارك لقوم جل آنيتهم الخزف‏». يعنى: خداوندا، زندگى را بر گروهى كه بيشتر ظروف آنها را سفال تشكيل مى‏دهد مبارك گردان. (1)

مهريه حضرت زهرا عليها السلام

مهريه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پانصد درهم بود كه هر درهم معادل يك مثقال نقره بود.(هر مثقال 18 نخود است).

مراسم عروسى دختر گرانمايه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در كمال سادگى وبى آلايشى برگزار شد. يك ماه از عقد پيمان زناشويى مى‏گذشت كه زنان رسول خدا به حضرت على گفتند:چرا همسرت را به خانه خويش نمى‏برى؟ حضرت على عليه السلام در پاسخ آنان آمادگى خود را اعلام كرد.ام ايمن شرفياب محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شد وگفت: اگر خديجه زنده بود ديدگان او از مراسم عروسى دخترش فاطمه روشن مى‏شد.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وقتى نام خديجه را شنيد چشمان مباركش از اشك پر شد وگفت: او مرا هنگامى كه همه تكذيبم كردند تصديق كرد ودر پيشبرد دين خدا ياريم داد وبا اموال خود به گسترش اسلام مدد رساند. (2)

ام ايمن افزود: ديدگان همه را با اعزام فاطمه به خانه شوهر روشن كنيد.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد كه يكى از حجره‏ها را براى زفاف زهرا آماده سازند واو را براى اين شب آرايش كنند. (3)

زمان اعزام عروس به خانه داماد كه فرا رسيد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت زهرا را به حضور طلبيد. زهرا عليها السلام، درحالى كه عرق شرم از چهره‏اش مى‏ريخت، به حضور پيامبر رسيد واز كثرت شرم پاى او لغزيد ونزديك بود به زمين بيفتد. در اين موقع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حق او دعا كرد وفرمود:

«اقالك الله العثرة في الدنيا والآخرة‏».

خدا تو را از لغزش در دو جهان حفظ كند.

سپس چهره زهرا را باز كرد ودست او را در دست على نهاد وبه او تبريك گفت وفرمود:

«بارك لك في ابنة رسول الله يا علي نعمت الزوجة فاطمة‏».

سپس رو كرد به فاطمه وگفت:

«نعم البعل علي‏».

آنگاه به هر دو دستور داد كه راه خانه خود را در پيش گيرند وبه شخصيت‏برجسته‏اى مانند سلمان دستور داد كه مهار شتر زهرا عليها السلام را بگيرد و از اين طريق جلالت مقام دختر گراميش را اعلام داشت.

هنگامى كه داماد وعروس به حجله رفتند، هر دو از كثرت شرم به زمين مى‏نگريستند.پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد اطاق شد وظرف آبى به دست گرفت وبه عنوان تبرك بر سر وبر اطراف بدن دخترش پاشيد وسپس در حق هر دو چنين دعا فرمود:

«اللهم هذه ابنتي و احب الخلق الي اللهم و هذا اخي واحب الخلق الي اللهم اجعله وليا و...». (4)

پروردگارا، اين دختر من ومحبوبترين مردم نزد من استت.پروردگارا، على نيز گرامى ترين مردم نزد من است.خداوندا، رشته محبت آن دو را استوارتر فرما و....

پى‏نوشت‏ها:

1- بحار الانوار، ج‏43، ص 94; كشف الغمة، ج‏1، ص‏359. بنابه نوشته كتاب اخير، همه اثاث منزل حضرت زهرا عليها السلام به 63 درهم خريدارى شد.

2- بحار، ج‏43، ص 130.

3- همان، ص‏59.

4- بحار، ج‏43، ص‏96.

فتح مكه  و غزوه حنین

فتح مكه

 
در سال هشتم هجرى كه سپاه اسلام پس از جنگهاى متعدد كوچك و بزرگ ورزيده و از نظر تعداد نيز زياد شده بود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم لازم دانست كه بسوى مكه رفته و شهر و مولد خود را كه در اثر توطئه قريش شبانه از آنجا هجرت كرده بود تصرف كند.

مدت سيزده سال پيغمبر صلى الله عليه و آله در شهر مكه مشركين قريش را بتوحيد و خدا پرستى دعوت كرده و نه تنها از اين دعوت نتيجه‏اى حاصل نشده بود بلكه در ايذاء و آزار او هم نهايت كوشش را بعمل آورده بودند پس از هجرت بمدينه بطوريكه گذشت مشركين مكه دائما با مسلمين در حال مبارزه و زد و خورد بودند.

مسلمين مهاجر كه بحال ترس و زبونى شبانه از مكه فرار كرده و بمدينه رو آورده بودند اكنون موقع آن رسيده است كه با صولت و عظمت در ركاب پيغمبر صلى الله عليه و آله وارد مكه شوند .

بعضى از مسلمين در انديشه فرو رفته واز مآل كار خود بيمناك بودند ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را بفتح و پيروزى بشارت مى‏داد زيرا وعده فتحى را كه خداوند باو فرموده بود از اين آيه استنباط ميكرد:

لقد صدق الله رسوله الرؤيا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء الله امنين. (1)

همچنين سوره نصر نيز كه پيش از فتح مكه نازل شده بود بفتح مكه و اسلام آوردن مردم آن شهر دلالت داشت.

هدف اصلى پيغمبر صلى الله عليه و آله اين بود كه فتح مكه باحترام خانه خدا كه در آن شهر واقع است بدون جنگ و خونريزى انجام شود بدينجهت ابتداء انديشه خود را در مورد حركت بسوى مكه و زمان آن را از مسلمين پنهان مى‏داشت كه مبادا اين موضوع باطلاع قريش برسد و تنها كسى را كه امين و راز دار خوددانسته و با او مشورت ميكرد على عليه السلام بود ولى پس از مدتى چند نفر از اصحاب را نيز از اين مطلب آگاه گردانيد.يكى از مهاجرين بنام حاطب كه در مكه اقوامى داشته و از مقصود پيغمبر با خبر شده بود نامه‏اى نوشته و آنرا بوسيله زنى بمكه فرستاد و قريش را از تصميم پيغمبر آگاه نمود.

خداوند تعالى رسول اكرم صلى الله عليه و آله را از ماجرا آگاه ساخت و آنحضرت على عليه السلام را با زبير براى استرداد نامه بسوى آن زن فرستاد و آنها در راه باو رسيده و نامه را باز گرفتند. (2)

رسول خدا صلى الله عليه و آله در اوائل رمضان سال هشتم هجرى با سپاهيان خود كه از مهاجر و انصار تشكيل شده و بالغ بر دوازده هزار نفر بودند بقصد فتح مكه از مدينه خارج گرديد .

چون به نزديكى‏هاى مكه رسيد عباس بن عبد المطلب براى ترسانيدن قريش از كثرت سپاهيان اسلام كه با ساز و برگ كامل مجهز بودند بسوى مكه شتافت اهالى مكه نيز از آمدن پيغمبر كم و بيش آگاه بودند بدينجهت ابوسفيان براى كسب اطلاع از مكه بيرون آمد و در راه بعباس رسيد.

عباس بن عبد المطلب كثرت مسلمين مخصوصا ايمان قوى و روح سلحشورى آنها را بابوسفيان نقل كرد و او را از عواقب وخيم مقاومت در برابر سپاهيان اسلام بر حذر داشت و قانعش نمود كه بخدمت رسيده و تسليم شود.

ابوسفيان از روى اضطرار و ناچارى پذيرفت و بحمايت عباس از ميان درياى سپاه در حاليكه از قدرت و شوكت آن متحير شده بود گذشته و بخدمت پيغمبر رسيد و پس از مختصر گفتگو اسلام آورد.

ابوسفيان كه مدت 21 سال كفار قريش را عليه آنحضرت تحريك و تجهيز ميكرد اكنون در برابر آن قدرت و عظمت سر تسليم فرود آورده و با ديده اعجاب و شگفتى بآن سپاه منظم و منضبط مينگرد و انتظار عفو و بخشش از گذشته را دارد.پيغمبر اكرم بنص قرآن كريم داراى خلق عظيم و رحمة للعالمين بود (3) ابوسفيان را بمكه فرستاد تا براى كسانى كه اسلام آورده‏اند امان بگيرد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله پرچم را كه ابتداء در دست سعد بن عباده بود (از اين نظر كه او ممكن است با اهالى مكه با خشونت و جدال رفتار كند) بدست على عليه السلام داد و با سپاه مسلمين در حاليكه جاه و جلال آنها چشم هر بيننده را خيره و مبهوت ميكرد وارد مكه شد و در مقابل درب كعبه ايستاد و گفت:

لا اله الا الله وحده وحده صدق وعده و نصر عبده...

آنروز اولين روزى بود كه شعائر توحيد و خدا پرستى علنا در مكه اجرا گرديد و بانگ اذان بلال كه بر فراز كعبه ايستاده بود با آهنگ دلنشين در فضاى مكه طنين‏انداز شد و مسلمين به پيغمبر صلى الله عليه و آله اقتداء كرده و نماز خواندند سپس آنحضرت اهل مكه را كه منتظر عقوبت و انتقام از جانب او بودند مورد خطاب قرار داد و فرمود:ماذا تقولون و ماذا تظنون؟در حق خود چه ميگوئيد و چه گمان داريد؟

گفتند:نقول خيرا و نظن خيرا اخ كريم و ابن اخ كريم و قد قدرت،سخن بخير گوئيم و گمان نيك داريم برادرى كريم و برادر زاده كريمى و بر ما قدرت يافته‏اى.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله را از كلام آنان رقتى روى داد و فرمود من آنگويم كه برادرم يوسف گفت لا تثريب عليكم اليوم.

آنگاه فرمود:اذهبوا فانتم الطلقاءـبرويد كه همه آزاديد (4)

اين عفو عمومى در روحيه اهالى مكه تأثير نيكو بخشيد و همه بى اختيار محبت آنحضرت را در دل خود جاى دادند.

آنگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله دستور داد تمام بت‏ها را شكستند و على عليه السلام را همراه خود بداخل كعبه برد و هر چه بت و آثار بت پرستى بود از ميان‏برده و آنها را در هم شكسته و بيرون ريختند.

از جمله صفات عاليه على عليه السلام بت شكنى اوست كه بهيچوجه حاضر نبود مظاهر شرك و كفر را در بين مردم مشاهده كند و چون بعضى از بتهاى بزرگ مانند هبل بر فراز كعبه نصب شده بود على عليه السلام بدستور پيغمبر اكرم پاى بر دوش آن بزرگوار نهاده و آنها را سرنگون ساخت و ساحت مقدس كعبه را از لوث بت پرستى پاك گردانيد.

غزوه حنين و طائف:
پس از فتح مكه مردم آن شهر دسته دسته بدين اسلام گرويده و با پيغمبر صلى الله عليه و آله بيعت نمودند نبى اكرم نيز چندى در مكه توقف كرده و امور آنشهر را مرتب ساخت و پس از برقرارى امنيت و انضباط با سپاه فاتح خود تصميم گرفت كه بمدينه مراجعت نمايد و در اين مراجعت دو هزار نفر از اهالى تازه مسلمان مكه را هم به سپاه خود ملحق نمود بطوريكه كثرت سپاهيان اسلام، مسلمين را باعجاب و شگفتى واداشت و ابوبكر گفت ما با اين كثرت سپاهيان هرگز مغلوب نخواهيم شد ولى آنها ندانستند كه كثرت سپاهيان چندان مهم نيست آنچه مورد توجه است توكل بر خدا و يارى خواستن از اوست چنانكه موقع برخورد با دشمن مانند غزوه احد چيزى نگذشت كه همه مسلمين از جمله ابوبكر فرار كردند و فقط 9 نفر از بنى هاشم و يكى هم ايمن بن ام ايمن در اطراف پيغمبر صلى الله عليه و آله باقى ماند تا اينكه خداوند آنها را نصرت فرمود و گريختگان بازگشتند و مجددا بدشمن حمله برده و پيروز گرديدند در اينمورد خداوند در قرآن كريم فرمايد:

لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا.... (5)

و جريان امر بقرار زير بوده است.

چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه قصد مراجعت بمدينه نمود دو قبيله هوازن و ثقيف كه اسلام نياورده بودند با يكديگر همدست شده و بفكر مقابله‏با مسلمين افتادند.

جنگجويان دو قبيله مزبور بفرماندهى مالك بن عوف كه شنيدند پيغمبر صلى الله عليه و آله از مكه بمدينه مراجعت ميكند در حاليكه تعدادشان بيشتر از سپاه مسلمين بود در تنگه‏هاى وادى حنين بكمين نشسته و مترصد عبور مسلمين شدند.

گروه طليعه سپاه اسلام كه تحت فرماندهى خالد بن وليد در حركت بود وارد كمينگاه شد و غافلگير گرديد و چون شب از نيمه گذشته و هوا تاريك بود گروه مزبور از برخورد ناگهانى بسپاه دشمن وحشت زده شده و در حال عقب نشينى بتفرقه افتادند و عده‏اى هم مانند ابوسفيان و همدستانش كه از ترس جان تازه مسلمان شده بودند از اين پيشامد خرسند گشتند و رو بفرار نهادند بقيه نيز مانند غزوه احد بگريختند و فقط 9 نفر از بنى هاشم در اطراف پيغمبر باقى مانده و آنحضرت را مراقبت ميكردند در اين جنگ نيز قهرمان منحصر بفرد صحنه كارزار على عليه السلام بود كه در جلو پيغمبر بر دشمنان حمله ميكرد و ضمن كشتن آنها از نزديك شدن آنان به آنحضرت ممانعت مينمود.شيخ مفيد مينويسد كه باقى ماندن چند نفر از بنى‏هاشم در اطراف پيغمبر نيز بخاطر باقى ماندن على عليه السلام بود و همچنين برگشتن مسلمين پس از گريختن و پيروزى آنان بدشمن هم بخاطر ثابت ماندن آنحضرت بود. (6)

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بعموى خود عباس بن عبد المطلب كه صداى رسا و بلندى داشت فرمود مهاجر و انصار را باجتماع دعوت كن و از تفرقه و پراكندگى سپاهيان جلوگيرى نما،عباس با صداى بلند آنها را بآرامش و اجتماع دعوت نمود و اضافه كرد كه پيغمبر سلامت ميباشد لذا فراريان كم كم جمع شده و چون‏هوا نيز روشن شده بود حمله سختى بر دشمن وارد آوردند،على عليه السلام مالك بن عوف رئيس قبيله هوازن و همچنين ابو جرول را كه پرچمدار آن طايفه بود بضرب شمشير از پا در آورد و با كشته شدن رئيس و پرچمدار قبيله صفوف دشمن از هم پاشيده و فرار كردند مسلمين آنها را تعقيب كرده گروهى را كشته و گروهى را هم اسير نمودند. (7)

پس از خاتمه جنگ حنين مسلمين متوجه طائف شدند زيرا قبيله ثقيف در طائف ساكن بود و ابوسفيان بن حارث كه از جانب رسول اكرم صلى الله عليه و آله بطائف اعزام شده بود شكست خورده و مراجعت نموده بود لذا خود آنحضرت با سپاهى بطائف رفته و آنجا را محاصره نمود و اين محاصره متجاوز از بيست روز بطول انجاميد.

پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را با گروهى براى شكستن بت‏هاى اطراف طائف اعزام نمود و آنحضرت در اين مأموريت شهاب نامى را كه از شجاعان قبيله خثعم بوده و در سر راه مانع حركت او شده بود با شمشير دو نيم كرده و به پيشروى خود ادامه داد تا تمام بت‏ها را در هم شكست،همچنين قهرمان آنطايفه را كه نافع بن غيلان نام داشته و براى مبارزه با مسلمين بهمراهى عده ديگر بيرون آمده بود طعمه شمشير ساخته و مشركين را تار و مار نمود،گروهى از ترس شمشير اسلام آورده و گروهى هم متوارى شدند على عليه السلام با پرچم فيروزى بخدمت پيغمبر برگشت و جنگ دو قبيله هوازن و ثقيف نيز خاتمه يافت.

جنگ طائف آخرين جنگ داخلى اسلام با اعراب محسوب ميشود زيرا پس از اين جنگ در داخل عربستان كسى را قدرت طغيان و ياغيگرى در برابر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نبوده و تمام شبه جزيره عربستان در قلمرو نفوذ و اقتدار آنحضرت در آمده بود لذا براى بسط و اشاعه دين الهى لازم بود كه كشورهاى خارجى را بدين اسلام دعوت نمايند،مقدمات اين تصميم جريان غزوه تبوك است كه آخرين سفر جنگى پيغمبر بود و چون على عليه السلام بدستور آنحضرت درغزوه مزبور حضور نداشت لذا از ذكر آن صرف نظر ميشود.

اين بود شرح مختصرى از خدمات نظامى على عليه السلام در حيات پيغمبر اكرم كه موجب اعتلاى پرچم اسلام و سبب پيشرفت آن گرديد و پيغمبر فرمود:اگر شمشير على نبود اسلام قائم نميگشت .

پى‏نوشتها:

(1) سوره مباركه فتح آيه .27

(2) تاريخ طبرىـسيره ابن هشام جلد 2 ص 398ـارشاد مفيدـاعلام الورى.

(3) و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين(سوره انبياء آيه 107) و انك لعلى خلق عظيم(سوره ن آيه 4) .

(4) تاريخ طبرىـمنتهى الامال.

(5) سوره توبه آيه 24 و .25

(6) ارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 40:و ذلك انه عليه السلام ثبت مع رسول الله عند انهزام كافة الناس الا النفر الذين كان ثبوتهم بثبوته.و ان بمقامه ذلك المقام و صبره مع النبى (ص) كان رجوع المسلمين الى الحرب و تشجعهم فى لقاء العدو.(يعنى بفرض محال اگر على ثابت نميماند نه بنى‏هاشم ميماند و نه از فراريان كسى برميگشت) .

(7) سيره ابن هشامـاعلام الورىـارشاد مفيد جلد 1 باب فصل .38

ترجمه خطبه غدیر پیامبر اسلام ص

بسم الله الرحمن الرحیم

حمد و ثنای الهی

ستایش خداوندی را که در یگانگی، والا و در بی­همتایی، نزدیک و در اقتدار شکوهمند، و در ارکان خود بسی بزرگ است. دانشش بر همه چیز احاطه دارد و حال آنکه او در مقام خوش است و آفریدگان، همگی مقهور قدرت اویند. بزرگی که پیوسته بوده و ستوده­ای که همیشه خواهد بود. پدید آورنده آسمانهای بلند و گستراننده گستره شده­ها و فرمانروای مطلق زمینها و آسمانهاست و بی­اندازه پاک و بینهایت پاکیزه است. پروردگار فرشتگان و روح­القدس و نسبت به هر آنچه آفریده، فزونبخش است و چه ساخته و پرداخته، غرقه عطا و فضل اویند. هر دیده­ای را می­بیند، و هیچ دیده­ای را توان دیدار او نیست.

بزرگوار و بردبار و بخشنده ایست که رحمتش همه چیز را فرا گرفته و منعمی است که بر همه مخلوقات منت دارد.

در اجرای کیفر مجرمان شتاب نمی­کند و به عذابی که در خور آنند تعجیل نمی­نماید. به اسرار نهان و به سویداء سینه­ها آگاه است و هیچ رازی از او پوشیده نیست و هیچ امر پنهانی او را به اشتباه نمی­افکند.

بر همه اشیاء، محیط و بر همه چیز، چیره و بر هر نیرویی غالب و بر هر کاری تواناست. نیست مانندی برایش و حال آن که او پدید آورنده همه موجودات است از نیستی. جاودانی که به عدل، پایدار است و خدایی جز او نیست. سرافراز و حکیم و والاتر از آنکه به دیده­ها مشهود گردد و لیکن او هر دیده­ای را در می­یابد و بر هر چیز دقیق و آگاه است.

به دیده هیچ بیننده در نیامده تا وصفش ممکن شود و احدی را از چگونگی پیدا و پنهانش آگاهی نیست مگر به همان مقدار که خود (عزّوجلّ) از خویشتن خبر داده است.

و گواهی می­دهم: او خدایی است که هستی، آکنده قداست اوست و آغازِ بی آغاز و انجام بی فرجام (همه هستی) به نور او احاطه شده است.

فرمانش بی مشورت مستشاری جاری و نافذ است و قضا و تقدیرش بی مدد همکاری، بر کائنات حکومت دارد و در تدبیر امر خلقش، هیچ نقص و بی نظمی نیست.

موجودات را بی آنکه نمونه­ای از پیش داشته باشد، ابتکار و خلقت فرمود و بدون کمک هیچ یاوری آنها را بیافرید و در این هنگامه نه او را رنجی و نه نیازی به چاره سازی بود. به ایجاد خلق اراده نموده پس خلق، خلعت هستی یافتند و (به نور وجودش) آشکار شدند. پس اوست خدایی که معبودی جز او نیست، آن (خدایی) که به صنع خود، اتقان و استواری داد و در مصنوع خود، حسن و زیبایی نهاد. دادگریست که هرگز ستم نکند و بزرگواریست که کلیه امور به او باز می­گردد.

و گواهی می­دهم اوست که هستی در برابر قدرتش فروتن و در مقابل هیبتش سر افکنده و تسلیم است.

اوست سلطان سلاطین و مالک همه ملکها و گرداننده افلاک و فرمانروای مهر و ماه که هر یک تا زمانی مقدّر در کار گردشند. اوست که چادر شب بر رخسار روز کشد و شب را در نور روز فراگیر کند که هر یک شتابان در جستجوی یکدیگرند. اوست شکننده ستمکاران و زورگویان و نابود کننده شیاطین پست و پلید.

نه او را ضدّی است و نه شریکی. یکتای بی نیاز است. نه کسی زاده اوست و نه او زاده کسی و نه احدی همتا و مانند وی است معبودی یکتا و پروردگاری ارجمند است هر چه خواهد کند و اراده­اش بر جهان فرمانرواست. او بر هر چیز و به شمار همه چیز آگاه است. مرگ و زندگی، نیازمندی و بی نیازی به اراده او و خنده و گریه و منع و عطا به خواست اوست.

ملک و سلطنت، از آن او و ثنا و ستایش، ویژه او و خیر و نیکی به خواست اوست و اوست که بر هر کاری تواناست. شب را در روز، و روز را در شب فرو می­برد و خدایی جز او نیست. خدایی بس ارجمند و بسی بخشاینده. به خواهش بندگان، پاسخ می­دهد و صاحب بخشش و عطای بزرگ است. به شمار نَفَس جانداران آگاه و پروردگار پری و آدمی است.

کاری بر او دشوار نیست و ناله فریاد خواهان او را به کاری وادار و ناگزیر نمی­سازد به ستوه نیاورد او را اصرار اصرار کنندگان. نگهبان نیکان و توفیق بخش رستگان و سَروَر جهانیان است و آفریدگان را سزد که به هر حال، در خوشی و سختی و در شدت و راحت سپاس او گویند و ستایش او کنند.

و اینک من، در هر دشواری و راحت و در هر سختی و سستی ستایشگر اویم و به او و فرشتگان و فرستادگان و کتب آسمانیش، ایمان دارم.

فرمانش را به جان شنوده و فرمان بردارم و در هر کار که او را خشنود و راضی سازد، شتابنده­ام. به قضا و حکمش سر تسلیم دارم و به اطاعت فرمانهایش مشتاق و از عقوبت و مجازاتش سخت در هراسم که اوست خداوندی که از حیله­اش، ایمن نتوان نشست با آنکه از ستمش جای هیچ بیم و نگرانی نیست. اعتراف می­کنم که بنده اویم و گواهی می­دهم که او پرورنده و پروردگار من است و آنچه را که به من وحی فرموده، به مردم ابلاغ خواهم کرد. مبادا که به سبب مسامحه در انجام وظیفه تبلیغ، کوبه عذاب حق بر من فرود آید، عذابی که هیچ قدرتی را توانایی دفع آن نباشد که چه بزرگ است نیرنگ او.

فرمان الهی

نیست معبودی جز او که دستورم داده و اعلام کرده که: << اگر در ابلاغ آنچه اینک بر تو فرو فرستاده­ام کوتاهی کنی، در حقیقت ، به هیچ یک از وظایف رسالت و ابلاغ من عمل نکرده­ای >> و هم او – تبارک و تعالی – حفظ و نگهداری مرا در برابر مخالفان تعهد و تضمین کرده و او مرا کفایت کننده­ای بزرگوار است. و اینک این است آن پیام که بر من نازل فرموده: بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم، یا أیُّها الرَّسولُ بَلِّغ ما أنزلَ إلَیکَ مِن ربک (فی عَلیٍ) و إِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَک وَاللهُ یَعصِمُکَ مِنَ النّاسِ ¤. ای مردم! من در ابلاغ آنچه که بر حق بر من فرو فرستاده است، کوتاهی نکرده­ام و هم اکنون سبب نزول آن آیه را برایتان باز خواهم گفت: فرشته وحی خدا – جبرئیل u - سه بار بر من فرود آمده و از سوی حق تعالی، پروردگارم، فرمان داد تا در این مکان به پا خیزم و سپید و سیاه مردم را رسماً آگاهی دهم، که علی بن ابی­طالب، برادر و وصی و جانشین من و امام پس از من است که نسبتش به من، همان نسبت است که هارون به موسی داشت، با این تفاوت که رسالت به من خاتمه یافته است و بعد از خداوند و رسولش، علی، ولیّ و صاحب اختیار شماست و پیش از این هم خداوند در این مورد آیه­ای دیگر از قرآن را نازل فرموده:

)) إنَّما وَلیُّکُمُ اللهُ وَ رَسولُهُ وَالَّذینَ امَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤتُونَ الزَّکوةَ وَ هُم راکِعونَ))

علی بن ابی­طالب، همان کسی است که نماز به پای داشت و در حال رکوع، به نیازمند، صدقه داده است و او در هر حالی رضای خدا را می­جوید.

از جبرئیل u خواستم که از خداوند متعال معافیّت مرا از تبلیغ این مأموریت تقاضا کند؛ ای مردم چون می­دانستم که در میان مردم پرهیزگاران، اندک و منافقان، بسیارند و از مفسده جویی گنه آلودگان و نیرنگ بازی آنان که دین اسلام را به تمسخر و استهزاء گرفته­اند، آگاهی داشتم؛ همان­ها که خداوند، در قرآن کریم، وصفشان کرده است:

/ یَقُولُونَ بِألسِنَتِهِم ما لَیسَ فی قُلُوبِهِم وَ یَحسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِندَ اللهِ عَظیمً ¤ هنوز آن آزارها که این گروه بارها بر من روا داشتند، از خاطر نبرده­ام، تا آنجا که به دلیل ملازمت و مصاحبت فراوان علی با من و توجهی که به او داشتم، به عیب جویی من برخاستند و مرا زود باور که هر چه می­شنود، بی­اندیشه می­پذیرد، خواندند تا آنکه خداوند عزّوجلّ، این آیه را نازل فرمود:

((وَ مِنهُمُ الَّذینَ یُؤذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أذُنٌ قُل أذُنُ خَیرٌ لَکُم یُؤمِنُ بِاللهِ وَ یُؤمِنُ لِلمُؤمِنینَ ((

من هم اکنون می­توانم یک یک از این گروه را به نام و نشان، معرفی کنم؛ لیکن به خدا سوگند که من در مورد این افراد بزرگوارانه رفتار کرده و می­کنم.

ولی اینها همه خدای را از من راضی نمی­سازد مگر آنکه وظیفه خود را در مورد مأموریتی که از آیه شریفه ((یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما أنزِلَ إِلَیکَ ...)) یافته­ام، به انجام برسانم.

((حال که چنین است پس))

اعلام رسمی ولایت

ای مردم! بدانید که خداوند، علی بن ابی­طالب را ولیّ و صاحب اختیار شما معیّن فرموده و او را امام و پیشوای واجب­الاطاعه قرار داده است و فرمانش را بر همه مهاجران و انصار و پیروان ایمانی ایشان و بر هر بیابانی و شهری و بر هر عجم و عربی و هر بنده و آزاده­ای و بر هر صغیر و کبیری و بر هر سیاه و سپیدی و بر هر خداشناس موّحدی، فرض و واجب فرموده و اوامر او را مطاع و بر همه کس نافذ و لازم­الاجرا مقرر فرموده است. هر کس با علی (ع) به مخالفت برخیزد، ملعون است و هر کس که از او پیروی نماید، مشمول عنایت و رحمت حق خواهد بود.

مؤمن کسی است که به علی (ع) ایمان آورد و او را تصدیق کند. مغفرت و رحمت خداوند شامل او و کسانی است که سخن او را بشنوند و نسبت به فرمان او مطیع و تسلیم باشند.

ای مردم! این آخرین بار است که مرا در این موقعیّت، دیدار می­کنید، پس گوش فرا دارید و به سخنانم دل سپارید و دستور پروردگارتان را فرمان برید.

خداوند عزّوجلّ، پروردگار و ولیّ و صاحب اختیار و خداوندگار شماست و گذشته از او و پیامبرش – محمّد (ص) – همین من که اکنون به پا خاسته و با شما سخن می­گویم سپس بعد از من علی(ع) به امر خدا بر شما سمت ولایت و صاحب اختیاری دارد و پس از او امامت و پیشوایی تا روز واپسین و تا آن هنگام که خدا و پیامبرش را دیدار خواهید کرد، در ذرّیه و نسل من که از پشت علی(ع) هستند، قرار خواهد داشت.

جز آنچه خداوند، حلال کرده، حلال نیست و جز آنچه خداوند حرام فرموده حرام نیست و پروردگار، هر حلال و حرامی را به من معرفی کرده است و من نیز تمام آنچه خداوند از کتاب خود و حلال و حرامش، تعلیم نموده است، به علی(ع) آموخته­ام.

ای مردم! دانشی نیست که خداوند به من تعلیم نکرده باشد، و من نیز هر چه که تعلیم گرفته­ام به علی(ع)، این امام پرهیزگاران و پارسایان آموخته­ام و دیگر دانشی نیست مگر آنکه به علی(ع) تعلیم کرده­ام و اوست امام و راهنمای آشکار.

ای مردم! مبادا که نسبت به او راه ضلالت و گمراهی سپرید و مبادا که از او روی برتابید و مبادا که از ولایت و سرپرستی او و از اوامر و فرمانهایش به تکبّر، سر باز زنید. اوست که هادی به حق و نابود کننده باطل است و از نا پسندیده­ها بازتان می­دارد. اوست که در راه خدا از سرزنش هیچ کس، پروا نمی­کند و اوست نخستین کسی که به خدا و پیامبرش ایمان آورد و جان خویش را فدای رسول الله کرد، در آن هنگامه­ها که هیچ کس در کنار پیامبر باقی نماند، همچنان از او حمایت کرده و تنها رها ننمود و هم او بود که در آن روزگار که کسی را اندیشه پرستش و اطاعت خدا نبود، در کنار پیامبر، پروردگار خود را پرستش و عبادت می­کرد.

ای مردم! علی را برتر و والاتر از هر کس بدانید که خدایش از همه، والاتر و برتر دانسته است! و به ولایت او تمکین کنید که خدایش به ولایت بر شما منصوب فرموده است.

ای مردم! علی(ع)، امام و پیشوا از جانب حق تعالی است و خداوند توبه منکران ولایت او را هرگز نخواهد پذیرفت و هرگز آنان را مشمول عنایت و مغفرت خویش، قرار نخواهد داد و خداوند، بر خود حتم و لازم فرموده که با آن کسان که از فرمان علی(ع) سر بپیچند، چنین رفتار کند و پیوسته تا جهان، باقی و روزگار، در کار است، ایشان را در شکنجه و عذابی سخت و توان فرسا معذّب دارد.

پس مبادا که از فرمانش معصیت کنید که به آتشی گرفتار خواهید شد که آدمی و سنگ، هیزم آنند و برای کافران فراهم گردیده است.

ای مردم! همه پیامبران پیشین و رسولان نخستین، مردم را به آمدن من بشارت داده­اند. من، خاتم پیامبران و رسولان خدایم و بر همه خلق آسمان­ها و زمین­ها حجّت و برهانم، هر کس در این امر، تردید کند، همچون کفّار جاهلیّت نخستین است و هر کس در سخنی از سخنان من شک نماید، در حقیقت، به تمام سخنان من شک کرده است و چنین کس، مستحق بلا و مستوجب آتش خواهد بود.

ای مردم! خداوند متعال با این فضیلت­ها که بر من، مرحمت فرموده، بر من منّت نهاده و احسان کرده است (آری) خدایی جز او نیست و تا جهان، برقرار و روزگار پایدار است در هر حال ستایش و سپاس من، ویژه اوست.

ای مردم! علی(ع) را برتر از همه بدانید که گذشته از من، از هر مرد و زنی، برتر و والاتر است. (بدانید) که خداوند، به خاطر ماست که به جهانیان، روزی می­دهد و آفرینش بر پای و برقرار است؛هر آن کس که این سخن مرا انکار کند، ملعون و ملعون و مغضوب و مغضوب درگاه حق است.

هان. آگاه باشید که این سخنان را، به یقین، جبرئیل از سوی حق تعالی به من خبر داده و گفته است که: ((هر کس با علی(ع) به عداوت و دشمنی بر خیزد و ولایت و محبت او را در دل نگیرد، لعنت و خشم مرا نسبت به خود، فراهم کرده است))؛ پس هر کس باید که در کار خود بنگرد که برای فردای خود، چه آماده نموده است؛ پس باید که از مخالفت با علی(ع) سخت بر حذر باشید و مبادا که پس از ثابت قدمی، پایتان بلغزد که خداوند به هر چه کنید، آگاه است.

ای مردم! علی(ع) همان کس است که خدا در کتاب مجید خود، به عنوان ((جنب الله)) از او یاد کرده و از زبان مبتلایان به دوزخ، فرموده است: ((یا حَسرَتا عَلی ما فرَّطتُ فی جَنبِ الله.))

ای مردم! در قرآن به تدبر و تفکر، نظر کنید و در درک و فهم آیات آن بکوشید، و به محکمات آن توجه کنید و از متشابهاتش، پیروی می نمایید.

به خدا سوگند، غیر از این مرد که هم اکنون دست او را گرفته و او را بر کشیده­ام هرگز دیگری نیست که بتواند دستورات قرآن را برای شما روشن کند و تفسیر آیات آن را بیان نماید، همین مردی که اکنون بازوی او را گرفته­ام و به شما اعلام می­کنم که:

هر کس را من مولا و سرپرست و صاحب اختیارم، علی(ع) مولا و سرپرست و صاحب اختیار اوست؛ این مرد، علی بن ابی­طالب است، برادر و وصی من است، که فرمان دوستی و ولایت او از جانب حق متعال بر من نازل گردیده است.

ای مردم! علی(ع) و آن پاکان از فرزندانم، ثقل اصغرند و قرآن، ثقل اکبر است، که هر یک، از دیگری خبر می­دهد و هر کدام، دیگری را تأیید و تصدیق می­کند؛ میان این دو ثقل و این دو امر گرانقدر، جدایی نخواهند بود تا آنکه، قیامت در کنار حوض، به من برسند. ایشان امنای حق در میان خلق و فرمانروایان او بر روی زمین­اند.

به هوش باشید که من، آنچه لازم بود، گفتم. به هوش باشید که مطلب و مقصود را ابلاغ کردم و به گوش شما رساندم. توضیح دادم که این امر، به دستور خداوند بود و من نیز از سوی او (عزّوجلّ) به شما ابلاغ نمودم. به هوش باشید که عنوان (امیرالمؤمنین) بر کسی جز برادر من روا نیست و این سمت و مقام و فرمانروایی بر مسلمانان، پس از من، برای هیچ کس جز وی مجاز و حلال نیست.

معرفی علی بن ابیطالب(ع)

(رسول خدا (ص) در این هنگام، بازوی علی(ع) بگرفت و او را بالا برده و به مردم نشان داد، تا آنجا که پاهای وی، محاذی زانوی پیامبر (ص) می­رسید و پس از آن، به سخن ادامه داد):

ای مردم! این علی(ع) ، برادر و وصی من و مخزن علم و خلیفه و جانشین من است بر امّت. علی(ع) مفسّر قرآن، کتاب خداست اوست که مردم را به حق دعوت می­کند و اوست که به هرچه موجب رضا و خوشنودی خداست، عمل کننده است.

اوست که دشمنان حق، در پیکار و ستیز و به فرمانبرداری و اطاعت از خدا، سخت کوش و باز دارنده مردمان از معاصی و نا فرمانیهاست. اوست خلیفه و جانشین رسول خدا، اوست امیر مؤمنان و پیشوا و هادی خلق خدا. اوست که به امر خدا قاتل ((ناکثین)) و ((قاسطین)) و ((مارقین)) است.

(ای مردم!) آنچه می­گویم به فرمان پروردگارم می­گویم و این خواست و دستور حق است که هیچ سخنی از او، به دست من تغییر و تبدیل نپذیرد؛ حال می­گویم: خداوندا! هرکس که علی(ع) دوست می­دارد، دوست بدار و هر کس که با وی دشمن است، دشمن دار. خداوندا! هر کس که علی(ع) انکار کند، لعنت کن و آن کس که پذیرای حق او نباشد، به خشم و غضب خود، گرفتار ساز. خداوندا! اگر اکنون، علی(ع)، ولیّ تو را به خلافت و جانشینی خود معیّن کردم و امری که موجب اگمال دین و اتمام نعمت تو بر این مردم است، بیان کردم، همه و همه به فرمان تو بود اینک تو پسندیده­ای برای ایشان و فرمودی: (( وَ مَن یَبتَغِ غَیرَ الإسلامِ دیناً فَلَن یُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فی الآخِرۀِ مِنَ الخاسِرینَ))

خداوندا! تو را گواه می­گیرم و کافیست گواهی تو که من به وظایف تبلیغ و رسالت خود عمل کردم.

اهمیّت مسأله امامت

ای مردم! خداوند عزّوجلّ، کمال دین شما را در امامت و پیشوایی علی(ع) قرار داده است؛ پس هر کس که از او و جانشینان او از فرزندان من که از صلب اویند تا واپسین روز جهان پیروی و اطاعت نکند، به حبط و نابودی اعمال گرفتار گردیده و در آتش دوزخ، جاودانه، معذّب خواهد بود، نه دیگر عذابش تخفیف یابد و نه مهلت و فرصت نجاتی به او داده شود.

ای مردم! این علی(ع) است که مرا بیش از هر کس یاری کرده و از همه بر من سزاوارتر است. از تمام مردم به من نزدیکتر و از همه کس، نزد من محبوبتر و گرامی­تر است.

خداوند عزّوجلّ و من از او راضی و خوشنودیم. آیه­ای در قرآن مُشعِر به رضایت حق از بندگان، نازل نشده مگر آن که در شأن علی(ع) است و هر جا که خداوند مؤمنین را مخاطب قرار داده، در درجه نخست، نظر به او داشته است. آیه مدحی نیست مگر آنکه در مورد اوست و بهشتی که در سوره (( هَل أتی علی الانسان یاد شده، برای اوست، و در نزول آن دیگری جز او منظور نشده و دیگری جز او مدح و ستایش نشده و دیگری جز او مدح و ستایش نشده است.

ای مردم! علی(ع)، ناصر دین خدا و حامی پیامبر خداست، اوست پارسای پرهیزگار و طیّب و طاهر و رهنما و ره یافته.

پیامبرتان، بهترین پیامبر و وصیّ او بهترین وصیّ و پسرانش بهترین اوصیاءاند.

ای مردم! ذریّه و نسل هر پیامبری از صلب خود اویند امّا ذریّه و نسل من از صلب علی(ع) هستند.

خطر انحراف و کار شکنی

ای مردم! شیطان به حسادت، آدم را از بهشت بیرون کرد، پس مبادا که نسبت به علی u حسد ورزید که اعمالتان یکسره باطل شود و به لغزش و انحراف درافتید؛ که آدم صفوت الله تنها به سبب یک معصیت، به زمین فرو افتاد؛ پس بر شماست که مراقب احوال خویشتن باشید. شما که در میانتان، دشمن خدا نیز هست.

(ای مردم!) جز شقیِ واژگون بخت کسی با علی u کینه نمی­ورزد و جز پارسای پرهیزگار، مِهر علی(ع) در دل نمی­گیرد و جز اهل ایمان و مخلصان بی ریا به علی(ع) ایمان نخواهند آوردو به خدا سوگند سوره/ وَالعَصر إِنَّ الإِنسانَ لَفی خُسرٍ ... ¤ در شأن علی(ع) نازل شده است.

ای مردم! خدا را گواه می­گیرم که در انجام وظایف رسالت فروگذار نکردم و بر پیامبر، جز ابلاغ فرمان حق، وظیفه­ای دیگر نیست.

ای مردم! نسبت به خداوند آنچنان که شایسته است پرهیزگار باشید مبادا که جزء مسلمانی دیده از جهان فرو بندید.

ای مردم! به خدا و پیامبرش باور آرید و به نوری که با او نازل شده ایمان آورید، پیش از آنکه خشم خدای شما را فرو گیرد و به مجازات، رخسارتان به عقب باز گردانده شود.

ای مردم! این نور از جانب حق تعالی در من سرشته شده و بعد از آن در طینت علی(ع) و سپس در نسل او قرار داده شده تا آنگاه که نوبت به امام قائم، مهدی(عج) رسد و اوست که سرانجام، حق خدا و حقوق ما را از خواهد ستاند؛ که خداوند عزّوجلّ ما را بر تمام مقصران و دشمنان و مخالفان و خائنان و معصیت کاران و ستمگران حجت قرار داده است.

ای مردم! به شما اعلام خطر می­کنم، به هوش باشید که من فرستاده خدا به سوی شمایم و پیش از من رسولانی آمده و رفته­اند، آیا اگر من نیز از جهان بروم و یا کشته شوم، به راه پیشینیان خود، باز می­گردید؟! ولی هر آنکس که به عقب باز گردد و به جاهلیت اسلاف خود روی کند، زیانی به خداوند نخواهد رساند، امّا پروردگار، سپاسگذاران را پاداش نیکو مرحمت خواهد کرد ای مردم! بدانید که علی(ع) همان کسی است که متّصف و موصوف به سپاسگذاری و شکیبایی است و پس از او فرزندان من که از صلب اویند، به این صفات مزیّن و ممتازند.

ای مردم! مسلمانیِ خود را بر خداوند منّت منهید، که موجب خشم و غضب پروردگار بر شما گردد و عذابی از سوی او به شما رسد، زیرا که حق در کمین است.

ای مردم! چیزی نمی­گذرد که پس از من امامان و سردمدارانی پدید آیند که خلق را به آتش و دوزخ فرا خوانند اما این گروه را در روز قیامت یار و مددکاری نخواهد بود.

ای مردم! خدا و پیامبرش از این کسان، متنفّر و بیزارند.

ای مردم! اینان و پیروان و یارانشان، جملگی، در پست­ترین دوزخ گرفتار خواهند شد، و چه بد جایگاهی است دوزخ، برای این گروه که به تکبر گراییده­اند. هشدار باشید که اینان همان ((یاران صحیفه)) اند (اما هر یک از شما باید که در نامه اعمال خود بنگرد گر چه مردم جر تنی چند، نامه عمل خود را از یاد برده­اند). ای مردم! من این ولایت را به عنوان امامت و ارث تا روز قیامت، در ذریه و نسل خود قرار دادم و با این کار وظیفه­ای را که به آن مأمور بودم، به پایان بردم تا بر هر حاضر و غایب و بر هر کس که شاید در این انجمن بوده و یا در این اجتماع حضور نداشته است و حتی بر آنان که هنوز از مادر متولد نشده­اند، حجّت تمام باشد. باید که ماجرای امروز را حاضران به غائبان گزارش کنند و پدران به فرزندان تا واپسین روز خبر دهند. گر چه مدتی نخواهد گذشت که (عده­ای) این امر را با غصب و ستم، از آن خود قرار خواهند داد و خدا آن غاصبان را لعنت کندو از رحمت خود، دور و مهجورشان سازد و در چنین حال، سزاوار این عذاب گردند که فرمود:

(( سَنُفرِغُ لَکُم أیُّهَا الثَّقَلانَ یُرسَلُ عَلَیکُما شُواظٌ مِن نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنتَصِران.))

ای مردم! خداوند شما را به حال خود رها نخواهد کرد تا آنکه پاک و پلید از یکدیگر ممتاز گردند و خدا شما را بر اسرار پنهان، آگاهی نداده و نخواهد داد.

ای مردم! سرزمینی نیست مگر آنکه خداوند، مردم آن را در اثر تکذیب حق، هلاک کرده و چنانکه خود به این معنی اشاره فرموده است:

((وَ کَذلِکَ نُهلِکَ القُری وَ هِیَ ظالِمَۀٌ))

و این علی(ع) امام و پیشوای شما و ولیّ و صاحب اختیار شماست. که خداوند، در مورد او تهدیدها و وعده­ها کرده و خدا وعده­های خود را انجام خواهد داد.

ای مردم! پیش از شما، اکثر مردم نخستین به گمراهی رفتند و خداوند ایشان را هلاک نمود و هم اوست هلاک کننده گروههائی که از این پس می­آیند، همچنانکه فرمود: /ألَم نُهلِکِ الأوَّلینَ، ثُمَّ نُتبِعُهُمُ الاخِرینَ، کَذلِکَ نَفعَلُ بِالمُجرِمینَ، وَیلٌ یَومئذٍ لِلمُکَذِّبینَ ¤ .

ای مردم! خداوند، مرا به پاره­ای از امور امر کرده و از پاره­ای دیگر نهی فرموده است و من نیز علی(ع) را به آن امور، امر و نهی کرده­ام؛ پس در حقیقت، او اوامر و نواحی حق را از پروردگار خود اخذ نموده است؛ پس باید که گوش به فرمان او کنید تا از سلامت برخوردار گردید و دستورش را به اجرا گذارید تا به راه هدایت رفته باشید و از آنچه نهی می­کند حذر کنید تا به رشد و کمال رسید و خویشتن را بدان گونه که خواست اوست، باز سازید و مبادا که راههای دیگر شما را از پیمودن راه و رویه او باز دارد.

ای مردم! صراط مستقیم خداوند منم و شما به رعایت آن مأمور شده­اید و پس از من، علی(ع) و سپس فرزندانم که از صلب اویند امامان و پیشوایان شمایند که خلق را به راه راست هدایت می­کنند و پیوسته روی به سوی حق دارند. (پس از آن سوره حمد را تا پایان تلاوت کرد و به ادامه سخن پرداخت:)

ای مردم! این سوره (= حمد) در شأن من و علی(ع) و فرزندانش فرود آمد و شامل ایشان می­گردد همچنین مخصوص آنهاست، ایشان، اولیای خدایند که نه خوفی در دل دارند و نه اندوهی آزارشان دهد، بدانید که حزب الله پیروز است و در برابر، دشمنان علی، گروهی اهل شقاق و نفاق و کینه ورزانی متجاوز و برادران اهریمنند که به منظور فریب و نیرنگ، سخنان بی مغز و آمیخته به رنگ و ریا با یکدیگر نجوا می­کنند.

معرفی دوستان و دشمنان

ای مردم! دوستداران علی(ع) و فرزندانش، مردمی اهل ایمانند که خداوند در کتاب خود از آنان بدینگونه یاد کرده است:

/لا تَجِدُ قَوماً یُؤمِنونَ بِاللهِ وَالیَومِ الاخِرِ یُوادُّونَ مَن حادَّ اللهَ وَ رَسُولَهَ ... ¤ (سوره مجادله، آیه 22) دوستداران علی و فرزندانش کسانی هستند که نوشته شده در دلهایشان ایمان، و مدد نموده خداوند ایشان را بوسیله فرشته­ای از سوی خودش و او وارد فرماید ایشان را در باغهائیکه جاریست از زیر آنها نهرهائی برای همیشه در آنجا می­مانند. خداوند از ایشان راضی و ایشان از خداوند خوشنودند.

ایشان حزب خدا و آگاه باشید که حزب خدا رستگارانند!

خداوند عزّوجلّ در توصیف ایشان چنین فرموده است:

/ الَّذینَ آمَنُوا وَ لَم یَلبَسُوا ایمانَهُم بِظُلمٍ أولئِکَ لَهُمُ الأمنُ وَ هُم مُهتَدُونَ ¤.

و نیز می­فرماید: ((اینان در امن و امان، به بهشت داخل شوند و فرشتگان با فروتنی، سلامشان دهند و گویند: پاک و پاکیزه­اید شما؛ پس جاودانه در بهشت ساکن شوید)).

آگاه باشید دوستان ایشان کسانی هستند که خداوند در توصیفشان در جای دیگر فرماید:

((ایشان، در امن و سلامت و بی حساب به بهشت وارد می­شوند)).

(و در مورد دشمنان ایشان فرموده است:)

((آگاه باشید دشمنان آنها کسانی هستند که به دوزخ در می­افتند و غریو جهنم را که می­جوشد و می­خروشد و صدایی که از سوخت و سوز آن بر می­خیزد، می­شنوند)).

و نیز در قرآن آمده:

/کُلَّما دَخَلَت أمَّۀٌ لَعَنَت أختَها ¤.

همچنین درباره دشمنان آنها فرموده است:

/کُلَّما ألقِیَ فیها فَوجُ سَألَهُم خَزَنَتُها ألَم یأتِکُم نَذیرٌ، قالوا بَلی قَد جاءَنا نَذیرٌ فَکَذَّبنا وَ قُلنا ما نَزَّلَ اللهُ مِن شَیءٍ إِن أنتُم إِلّا فی ضَلالٍ کَبیرٍ ¤

آگاه باشید که دوستداران علی(ع) و فرزندانش به غیب ایمان دارند و از پروردگار خود در خشیت و هراسند. این گروه را اجر و پاداشی عظیم خواهد بود.

ای مردم! میان دوزخ و بهشت، تفاوتی بزرگ است.

دشمن ما همان است که خداوند او را مذمّت و لعنت فرموده و دوستدار ما مورد مدح و ستایش و محبّت پروردگار است.

ای مردم! من، منذر و ترساننده­ام و علی هادی و رهنماست.

ای مردم! من، پیامبرم و علی، وصی من است.

معرفی حضرت مهدی (عج)

آگاه باشید البتّه! آخرین امام زمان قائمِ ((مهدی)) است.

آگاه باشید او یاری کننده دین خداست. آگاه باشید او انتقام گیرنده از ستمکاران است. آگاه باشید او گشاینده دژهای استوار و ویرانگر قلعه­های مستحکم است. آگاه باشید او نابود کننده طوایف مشرک است. آگاه باشید او منتقم خونهای ناحق ریخته اولیاء خداست. آگاه باشید او حامی دین خداست. آگاه باشید او جرعه نوش دریای ژرف حقایق و معانی است. آگاه باشید او معرِّف هر صاحب فضیلتی است به برترینش و هر نادان بی فضیلتی است به نادانیش. آگاه باشید او برگزیده خدا و منتخب پروردگار عالم است. آگاه باشید او وارث همه دانشها و محیط به همه علوم است. آگاه باشید او خبر دهنده شئون خداوند و مراتب ایمان است. آگاه باشید او رشید و رهسپار صراط مستقیم و استوار است. آگاه باشید او آن کسی است که امور خلایق به او واگذار شده است. آگاه باشید او آن کسی است که گذشتگان به ظهور وی بشارت داده­اند. آگاه باشید او حجّت پایدار خداوند است که حجّت دیگری بعد از او نیست؛ زیرا حقّی نیست، که با او نباشد و نوری نیست که همراه او نباشد. آگاه باشید اوست آنکه کسی بر او پیروز نمی­شود و کسی را در برابر او نصرت نتوان کرد.

آگاه باشید که او ولّی خداست در گستره زمین و فرمانروای حق است در میان خلایق و امین خداست در پیدا و پنهان.

طرح مسئله بیعت

ای مردم! آنچه لازم بود به شما فهماندم و برایتان توضیح دادم و این علی(ع) است که پس از من، تعلیم و تفهیم شما را به عهده خواهد گرفت. آگاه باشید از شما می­خواهم که پس از پایان خطابه (به نشان قبول و تمکین) نخست با من و سپس با علی(ع)، دست بیعت دهید و میثاق خود را استوار کنید.

بدانید که من به خداوند تعهّد سپرده­ام و علی(ع) در برابر من تعهّد و بیعت نموده است و من، اکنون، از سوی حق تعالی از شما می­خواهم که با علی(ع) بیعت کنید و بدانید که هر کس بیعت خود را بشکند، به زیان خویش اقدام کرده است:

/فَمَن نَکَثَ فإِنَّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ ¤.

حج

ای مردم! حج و صفا و مروه از شعائر الهی است

/فَمَن حَجَّ أوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیهِ أن یَطَّوَّفَ بِهِما¤.

ای مردم! حج خانه خدا کنید که هیچ خاندانی نیست که به ان خانه وارد شود مگر آنکه بی نیاز گردد و هیچ خانواده­ای از این خانه، رخ نتابیده، مگر آنکه به فقر و تهیدستی گرفتار آمده است. ای مردم! مؤمنی نیست که در آن موقف کریم بایستد مگر آنکه خداوند از معاصی گذشته او چشم پوشی می­کند. پس آنگاه که حجَّش تمام شد زندگی و اعمال را از نو آغاز می­کند.

ای مردم! زائران خانه خدا از سوی حق تعالی، مدد و نصرت می­شوند و هزینه سفرشان در دنیا جبران و نیز اندوخته روز واپسین ایشان خواهد شد که خداوند، پاداش نیکوکاران را تباه نخواهد فرمود.

ای مردم! خانه خدا را با اعتقاد کامل و با دقت و فهم درست زیارت کنید و مباد که بدون توبه و ترک گناهان گذشته خود، از آن مواقف شریف باز گردید.

ای مردم! اقامه نماز و پرداخت زکات، باید بر طبق دستور پروردگار و به همان روش که او فرمان داده است، به عمل آید و چنانچه با گذشت زمان، کوتاهی کنید یا مسائل و معارف دین را فراموش نمائید، این علی(ع) ولیّ و سرپرست شما، مبیّن آن معارف و احکام برای شماست. همان که خداوند عزّوجلّ، او را پس از من برای شما منصوب کرده و هم امامانی که به جانشینی من و او از سوی حق تعالی تعیین گردیده­اند، پاسخگوی مسایل و مشکلات شما خواهند بود و بر آنچه نمی­دانید آگاهتان خواهد کرد.

احکام الهی

آگاه باشید! حلال و حرام خدا، بیش از آن است که بتوانم یک به یک بر شمارم و معرفی نمایم؛ چون چنین است، در یک کلام می­گویم که به حلالها امر می­کنم و از حرامها نهی می­نمایم و به منظور توضیح و تبیین آنها، مأمور شده­ام که از شما بیعت گیرم و دست تعهد و پیمان بفشارم که آنچه از سوی حق تعالی درباره امیرالمؤمنین، علی(ع) و امامانی که از نسل من و علی(ع) به جهان خواهند آمد، پذیرفته باشید.

و مهدی(عج)، قائم امامان و قاضی به حق تا روز واپسین خواهد بود.

ای مردم! هر عمل حلالی که به شما معرفی کردم و هر کار حرامی که از آن نهی نمودم، از گفته خود باز نمی­گردم و آن را تغییر نخواهم داد. این امر را به خاطر بسپارید و هرگز فراموش مکنید و به دیگران نیز سفارش کنید، مباد احکام مرا دیگرگون سازید.

آگاه باشید من سخن خود را مجدداً تأکید می­کنم که: نماز را به پای دارید و زکات بدهید، امر به معروف و نهی از منکر کنید اما بدانید که سر آغاز هر امر به معروف و نهی از منکری این است که فرامین مرا بپذیرید و حاضران، آن را به غائبان، اطلاع دهید و به اطاعت از اوامر من وادارشان کنید. و از مخالفت با آنها بر حذرشان سازید؛ زیرا که اینها دستور خداوند عزّوجلّ و فرمان من است، و بدانید که بدون امام معصوم (و بی معرفت او) امر به معروف و نهی از منکر امکان پذیر نیست.

تنها راه هدایت

ای مردم! این قرآن است که امامان پس از علی(ع) را از فرزندان و از نسل او معرفی کرده و من نیز به شما توضیح دادم که علی از من و من از اویم. خداوند در کتاب خود فرموده است:

/وَ جَعَلَها کَلِمَۀً باقِیَۀً فی عَقِبِهِ ¤.

و من نیز گفتم: ((تا آن زمان که دست تمسک به دامن این دو امر گرانسنگ (یعنی کتاب خدا و عترت و خاندان من) زده­اید، هرگز به گمراهی و ضلالت دچار نخواهید شد)).

ای مردم! تقوی را پیشه خود کنید و از قیامت بیندیشید که خداوند متعال فرمود:

/إِنَّ زَلزَلۀَ السّاعَۀِ شَیءٌ عَظیم¤.

ای مردم! به مرگ بیندیشید و از حساب و میزان و محاکمه در پیشگاه پروردگار جهانیان غافل مباشید و ثواب و عقاب و پاداش و کیفر رستاخیز را از خاطر مبرید، که هر کس نیکی کند، پاداش یابد و هر کس دامن به بدی آلوده سازد، بهره­ای از بهشت نخواهد داشت.

بیعت گرفتن

ای مردم! شما را از آن حد فزونتر است ک بتوانید یک یک، با من دست بیعت دهید در حالی که به فرمان خدا، مأمورم که از زبان هر یک از شما اعتراف گیرم که منصب فرمانروایی و امارت بر مؤمنان را که برای علی(ع) قرار داده­ام پذیرفته­اید و نیز (مأمورم که) در مورد قبول امامت و ولایت امامانی که از نسل من و صلب علی(ع) می­باشند، اقرار و بیعت گیرم. حال که چنین است، همگان یک صدا و به زبان، بگویید: (ای رسول خدا!) آنچه که در ولایت و رهبری مطلق علی(ع) و امامان پس از وی که از صلب اویند از جانب حق تعالی به ما ابلاغ کردی، شنیدیم و در برابر آن مطیع و تسلیمیم و به آن امر راضی و خوشنودیم! اینک ما به دل و جان و به زبان و دستمان، نسبت به قبول ولایت با تو بیعت می­کنیم و پیمان می­بندیم که با این اعتقاد، زندگی کنیم و با آن بمیریم و تا آن زمان که سر از خاک برداریم، به آن پایبند بوده و هرگز در آن تغییر و تبدیلی ندهیم و شک و تردیدی ننماییم و از سر پیمان خود بر نخیزیم و از خدا و پیامبرش و امیرالمؤمنین، علی(ع) و فرزندانش حسن و حسین و امامان دیگر که از صلب علی(ع) به جهان آیند، فرمان بریم.

ای مردم! مقام و منزلتی که حسن و حسین نزد خدا و رسول او دارند، گوشزدتان کرده و ابلاغ نموده و متوجهتان ساختم که این دو تن سرور جوانان اهل بهشتند و پی از من که جدّ ایشانم و بعد از علی(ع)، منصب امامت خواهند داشت.

و (ای مردم!) بگویید: ((در این امر، مطیع خدا و پیامبرش و علی(ع)، و حسنین و امامان پس از ایشانیم. تو (ای پیامبر) در مورد ولایت امیرالمؤمنین از دل و جان با ما عهد و میثاق بستی؛ از کسانی که توفیق مصافحه یافتند به دست، و از آنها که توفیق این کار نیافتند، از زبانشان بیعت گرفتی. پیمان نمودیم که دیگری را به جای این امر نگیریم و دل و جانمان به جانب دیگر روی ننماید. خدا را در این کار شاهد گرفتیم او به شهادت، کافی است و تو نیز (پیامبر) و همچنین همه مطیعان فرمان حق از حاضر و غائب و فرشتگان و جنود خدا و همه بندگان او را همگی را گواه و شاهد این امر کردیم و خدا از هر شاهدی بزرگتر است.))

ای مردم! چه می­گویید؟ خداوند، هر آوازی را می­شنود و از سرّ و پنهان همه آگاه است. (بدانید) آن کس که به راه هدایت رود، به سود خود رفته و آن کس که به گمراهی گراید، تنها به زیان خویش اقدام کرده است. چرا که دست خدا فوق هر دستی و قدرتش برتر از هر قدرتی است.

ای مردم! از خدا بترسید و پرهیزگاری پیشه کنید و پیمان خود را با علی(ع) امیرالمؤمنین و با حسنین و امامان دیگر که کلمه طیبه باقیه­اند، استوار نمایید. هر که در ین امر، مکر پردازد خدایش به هلاکت در افکند و آنکس که بر عهد خود پای فشرده خدایش رحمت کند / فَمَن نَکَثَ فَإِنَّما یَنکُثُ عَلی نَفسِهِ.. .¤

ای مردم! آنچه به شما گفتم، باز گویید و بر علی(ع)، با عنوان رسمی امیرالمؤمنین سلام دهید. بگویید: ((پروردگارا دستورت را شنیدیم و اطاعت کردیم تا از مرحمت و مغفرت تو بهره­مند شویم که بازگشت همه به توست)) و بگویید:

((سپاس خدای را که به این امر ما را هدایت و دلالت فرموده و اگر راهنمائیمان نمی­کرد، ما، خود، به راه هدایت دست نمی­یافتیم))

ای مردم! فضایل و امتیازات علی بن ابیطالب و قدر و منزلتش نزد خداوند، که در کتاب خدا نازل شده، بیشتر از آن است که بتوانم در یک جلسه برایتان بر شمرم؛ پس هر کس که از مناقب و فضایل او نزد شما مطلبی گوید، از او بپذیرید.

ای مردم! هر کس از خدا و پیامبر او و از علی(ع) و امامان و پیشوایانی که معرفی کردم، فرمان بَرَد، به رستگاری بزرگی نایل آمده است.

ای مردم! رستگاران، کسانی هستند که در بیعت با علی(ع) و پذیرش ولایت او و در ادای سلام بر وی به عنوان امیرالمؤمنین، مبادرت و سبقت جویند، اینان در بهشتِ نعمتها متنعّم خواهند بود.

ای مردم! سخنی گویید که موجب رضای خدا باشد:

/فَإِن تَکفُرُوا أنتُم وَ مَن فِی الأرضِ جَمیعاً فَلَن یَضُرَّ اللهَ شَیئاً ¤.

خداوندا! مردان و زنان با ایمان را بیامرز و کافران را به غضب خود گرفتار ساز و ستایش، خدای راست که پروردگار جهانیان است.

(در این هنگام مردم، فریاد بر آوردند:)

فرمان خدا و پیامبر خدا را شنیدیم و با دل و زبان و دست مطیع و فرمانبرداریم. چون سخنان پیامبر، تمام شد، مردم بر گرد آن حضرت و امیرالمؤمنین(ع) سخت ازدحام کردند و هرکس می­خواست با ایشان، مصافحه و بیعت کند.

گویند نخستین کسی که موفق به مصافحه و بیعت شد، ابوبکر بود و پس از وی عمر و سپس عثمان بیعت کردند و به دنبال ایشان باقی مهاجران و انصار و دیگر مردمان، اقدام به بیعت کردند تا آنگاه که وقت نماز مغرب رسید. پیامبر در آن شب، نماز مغرب و عشا را پیوسته و در یک زمان به جای آورد.

در روایت است که پیامبر (ص) با هر گروه که به عنوان بیعت، مصافحه می­کرد، می­گفت:

((ألحَمدُ للّهِ الَّذی فَصَّلَنا عَلی جَمیعِ العالَمینَ)).

یعنی: ((ستایش خدای را که ما را بر همه جهانیان امتیاز مرحمت فرمود)).

ابلاغ سوره برائت

ابلاغ سوره برائت

 

كتاب: فروغ ولايت ص 119 تا 123

 

متجاوز از بيست‏سال بود كه منطق اسلام در باره شرك ودوگانه پرستى در سرزمين حجاز ودر ميان قبايل مشرك عرب انتشار يافته بود واكثر قريب به اتفاق آنها از نظر اسلام در باره بتان وبت پرستان آگاهى پيدا كرده بودند ومى‏دانستند كه بت پرستى چيزى جز يك تقليد باطل از نياكان نيست ومعبودهاى باطل آنان چنان ذليل وخوارند كه نه تنها نمى‏توانند در باره ديگران كارى انجام دهند بلكه نمى‏توانند حتى ضررى از خود دفع كنند ويا نفعى به خود برسانند وچنين معبودهاى زبون وبيچاره در خور ستايش وخضوع نيستند.

گروهى كه با وجدان بيدار ودل روشن به سخنان رسول گرامى گوش فرا داده بودند در زندگى خود دگرگونى عميقى پديد آوردند واز بت پرستى به توحيد ويكتاپرستى گرويدند. خصوصا هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مكه را فتح كرد وگويندگان مذهبى توانستند در محيط آزاد به تبيين وتبليغ اسلام بپردازند تعداد قابل ملاحظه‏اى از مردم به بت‏شكنى پرداختند و نداى توحيد در بيشتر نقاط حجاز طنين انداز شد. ولى گروهى متعصب ونادان كه رها كردن عادات ديرينه براى آنان گران بود، گرچه پيوسته با وجدان خود در كشمكش بودند، از عادات زشت‏خود دست‏بر نداشتند واز خرافات واوهام پيروى مى‏كردند.

وقت آن رسيده بود كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم هر نوع مظاهر بت پرستى وحركت غير انسانى را با نيروى نظامى درهم بكوبد وبا توسل به قدرت، بت پرستى را كه منشا عمده مفاسد اخلاقى و اجتماعى و يك نوع تجاوز به حريم نسانيت‏بود(وهست) ريشه كن سازد وبيزارى خدا ورسولش را در منى ودر روز عيد قربان ودر آن اجتماع بزرگ كه از همه نقاط حجاز در آنجا گرد مى‏آيند اعلام بدارد. خود آن حضرت يا شخص ديگرى قسمتى از اول سوره برائت را، كه حاكى از بيزارى خدا وپيامبر او از مشركان است، در آن اجتماع بزرگ بخواند وبا صداى رسا به بت پرستان حجاز اعلام كند كه بايد وضع خود را تا چهار ماه ديگر روشن كنند، كه چنانچه به آيين توحيد بگروند در زمره مسلمانان قرار خواهند گرفت وبه سان ديگران از مزاياى مادى ومعنوى اسلام بهره مند خواهند بود، ولى اگر بر لجاجت وعناد خود باقى بمانند، پس از چهار ماه بايد آماده نبرد شوند وبدانند كه در هرجا دستگير شوند كشته خواهند شد.

آيات سوره برائت هنگامى نازل شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تصميم به شركت در مراسم حج نداشت. زيرا در سال پيش، كه سال فتح مكه بود، در مراسم حج‏شركت كرده بود وتصميم داشت كه در سال آينده نيز كه بعدها آن را«حجة الوداع‏» ناميدند در اين مراسم شركت كند. از اين رو ناچار بود كسى را براى ابلاغ پيامهاى الهى انتخاب كند. نخست ابوبكر را به حضور طلبيد وقسمتى از آغاز سوره برائت را به او آموخت واو را با چهل تن روانه مكه ساخت تا در روز عيد قربان اين آيات را براى آنان بخواند.

ابوبكر راه مكه را در پيش گرفت كه ناگهان وحى الهى نازل شد وبه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد كه اين پيامهارا بايد خود پيامبر ويا كسى كه از اوست‏به مردم برساند وغير ازاين دو نفر، كسى براى اين كار صلاحيت ندارد. (1)

اكنون بايد ديد اين فردى كه از ديده وحى از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است واين جامه بر اندام او دوخته شده است كيست؟

چيزى نگذشت كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حضرت على عليه السلام را احضار كرد وبه او فرمان داد كه راه مكه را در پيش گيرد وابوبكر را در راه دريابد وآيات را از او بگيرد وبه او بگويد كه وحى الهى پيامبر را مامور ساخته است كه اين آيات را بايد يا خود پيامبر ويا فردى از اهل بيت او براى مردم بخواند واز اين جهت انجام اين كار به وى محول شده است.

حضرت على عليه السلام با جابر وگروهى از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، در حالى كه بر شتر مخصوص پيامبر سوار شده بود، راه مكه را در پيش گرفت وسخن آن حضرت را به ابوبكر رسانيد. او نيز آيات را به حضرت على عليه السلام تسليم كرد.

اميرمؤمنان وارد مكه شد ودر روز دهم ذى الحجه بالاى جمره عقبه، با ندايى رسا سيزده آيه از سوره‏برائت را قرائت كرد وقطعنامه چهار ماده‏اى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را با صداى بلند به گوش تمام شركت كنندگان رسانيد. همه مشركان فهميدند كه تنها چهار ماه مهلت دارند كه تكليف خود را با حكومت اسلام روشن كنند. آيات قرآن و قطعنامه پيامبر تاثير عجيبى در افكار مشركين داشت وهنوز چهار ماه سپرى نشده بود كه مشركان دسته دسته به آيين توحيد روى آوردند وسال دهم هجرت به آخر نرسيده بود كه شرك در حجاز ريشه كن شد.

تعصبهاى ناروا

هنگامى كه ابوبكر از عزل خود آگاه شد با ناراحتى خاصى به مدينه بازگشت وزبان به گله گشود وخطاب به رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفت:مرا براى اين كار (ابلاغ آيات الهى وخواندن قطعنامه) لايق وشايسته ديدى، ولى چيزى نگذشت كه از اين مقام بركنارم كردى.آيا در اين مورد فرمانى از خدا رسيد؟

پيامبر با لحنى دلجويانه فرمود كه پيك الهى فرا رسيد وگفت كه جز من ويا كسى كه از خود من است ديگرى براى اين كار صلاحيت ندارد. (2)

برخى از نويسندگان متعصب كه در تحليل فضايل حضرت على عليه السلام انحراف خاصى دارند عزل ابوبكر ونصب حضرت على عليه السلام را به مقام مذكور چنين توجيه كرده‏اند كه ابوبكر مظهر شفقت وحضرت على عليه السلام مظهر قدرت وشجاعت‏بود وابلاغ آيات وخواندن قطعنامه به شجاعت قلبى وتوانايى روحى نيازمند بود واين صفات در حضرت على عليه السلام بيشتر وجود داشت.

اين توجيه، جز يك تعصب بيجا نيست.زيرا،چنانكه گذشت، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم علت اين عزل ونصب را به نحو ديگر تفسير كرد وگفت كه براى اين كار جز او وكسى كه از اوست صلاحيت ندارد.

ابن كثير در تفسير خود حادثه را به طور ديگر تحليل كرده است.او مى‏گويد:شيوه عرب اين بود كه هرگاه كسى مى‏خواست پيمانى را بشكند بايد نقض آن را خود آن شخص يا يك نفر از بستگان او انجام دهد ودر غير اين صورت پيمان به صورت خود باقى مى‏ماند. از اين جهت‏حضرت على عليه السلام براى اين كار انتخاب شد.

نارسايى اين توجيه بسيار روشن است.زيرا هدف اساسى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اعزام حضرت على عليه السلام براى خواندن آيات وقطعنامه شكستن پيمانهاى بسته شده نبود تا يكى از بستگان خود را بفرستد، بلكه صريح آيه چهارم از سوره توبه اين است كه به پيمان افرادى كه به مقررات آن كاملا عمل نموده‏اند احترام بگذارد تا مدت پيمان سپرى گردد. (3) بنابراين، اگر نقض پيمانى نيز نسبت‏به پيمان شكنان در كار بوده كاملا جنبه فرعى داشته است. هدف اصلى اين بود كه بت پرستى يك امر غير قانونى ويك گناه نابخشودنى اعلام شود.

اگر بخواهيم در اين حادثه تاريخى بى طرفانه داورى كنيم، بايد بگوييم كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به امر الهى قصد داشت در دوران حيات خود دست‏حضرت على عليه السلام را در مسائل سياسى وامور مربوط به حكومت اسلامى باز بگذارد تا مسلمانان آگاه شوند وعادت كنند كه پس از غروب خورشيد رسالت، در امور سياسى وحكومتى بايد به حضرت على -عليه السلام مراجعه كنند وپس از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم براى اين امور فردى شايسته تر از حضرت على -عليه السلام نيست. زيرا آشكارا ديدند كه يگانه كسى كه از طرف خدا براى رفع امان از مشركان مكه، كه از شؤون حكومت است، منصوب شد همان حضرت على -عليه السلام بود.

پى‏نوشت‏ها:

1- لا يؤديها عنك الا انت او رجل منك ودر برخى از روايات وارد شده است:او رجل من اهل بيتك. سيره ابن هشام، ج‏4، ص 545 وغيره.

2- روح المعانى، ج‏10، تفسير سوره توبه، ص 45.

3- الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا و لم يظاهروا عليكم احدا فاتموا اليهم عهدهم الى مدتهم ان الله يحب المتقين .

ازميان مشركان، آنان كه با شما پيمان بسته‏اند واز عمل به آن چيزى فروگذار نكرده‏اند وبر ضد شما با كسى همپشتى نكرده‏اند، پيمان خود با ايشان را تا اتمام مدت مدت آن حفظ كنيد كه خداوند تقوا پيشگان را دوست دارد.

ابلاغ سوره برائت

 

كتاب: سيره پيشوايان ص 60 تا63

 

متجاوز از بيست‏سال بود كه منطق اسلام بر ضد شرك و بت پرستى در سرزمين حجاز ميان قبائل مشرك عرب انتشار يافته بود و در اين فاصله اكثريت قريب به اتفاق آنان از منطق اسلام درباره بتان و بت پرستان،آگاهى پيدا كرده بودند و مى‏دانستند كه بت پرستى چيزى جز تقليد كوركورانه از نياكان نيست و معبودهاى باطل آنان،آنچنان ذليل و خوارند كه نه تنها نمى‏توانند درباره ديگران كارى انجام دهند،بلكه نمى‏توانند حتى ضررى را از خود دفع كنند و يا نفعى به خود برسانند و چنين معبودهاى زبون و بيچاره‏اى،هرگز در خور ستايش و خضوع نيستند.

گروهى كه با وجدان بيدار و دلى روشن به سخنان رسول گرامى گوش فرا داده بودند،در زندگى خود دگرگونى عميقى پديد آورده و از بت پرستى به آيين توحيد و يكتا پرستى گرويده بودند.خصوصا،هنگامى كه پيامبر مكه را فتح نمود،گويندگان مذهبى توانستند در محيط آزاد به بيان و تبليغ اين دين بپردازند و در نتيجه اكثريت قابل ملاحظه‏اى در شهرها و بخشها و دهكده‏ها به ت‏شكنى پرداختند و نداى جانفزاى توحيد در بيشتر نقاط حجاز طنين انداز گرديد.ولى گروهى متعصب و نادان كه رها كردن عادات ديرينه براى آنان،بسيار سخت‏بود و پيوسته با وجدان و سرشت انسانى خود در كشمكش بودند،از عادات زشت‏خود ست‏برنداشته و از خرافات و اوهام كه دهها مفاسد اخلاقى و اجتماعى را در برداشت،پيروى مى‏كردند.بنابر اين،وقت آن رسيده بود كه پيامبر گرامى هر نوع مظاهر بت پرستى و حركت غير انسانى را با نيروى نظامى درهم بكوبد و با توسل به قدرت،بت پرستى‏را كه سرچشمه مفاسد اخلاقى و اجتماعى و اصولا يك نوع تجاوز به حريم انسانيت است،ريشه كن سازد.

در اين هنگام آيات سوره‏«برائت‏»نازل شد و پيامبر اسلام ماموريت‏يافت كه بيزارى خدا و پيامبر او را از مشركان در مراسم حج، در آن اجتماع بزرگ كه حجاج از همه نقاط در مكه گرد مى‏آيند، اعلام بدارد و با صداى رسا، به اطلاع بت پرستان حجاز برساند كه بايد وضع خود را تا چهار ماه آينده روشن كنند:هرگاه به آيين توحيد بگروند در رديف ديگر مسلمانان قرار خواهند گرفت و به سان ديگران از مزاياى مادى و معنوى اسلام بهره‏مند خواهند بود و اگر بر لجاجت و عناد خود باقى بمانند پس از چهار ماه بايد آماده نبرد شوند و بدانند در هر لحظه‏اى كه دستگير شوند كشته خواهند شد.

آيات سوره برائت،موقعى نازل شد كه پيامبر تصميم بر شركت در مراسم حج نداشت زيرا در سال پيش كه سال فتح مكه بود،خانه خدا را زيارت كرده بود و تصميم داشت در سال آينده كه آن را بعدها«حجة الوداع‏»ناميدند،شركت كند،از اين جهت ناگزير بود كسى را براى ابلاغ پيامهاى الهى انتخاب كند.بدين منظور نخست ابو بكر را به حضور طلبيد و قسمتى از آيات آغاز سوره برائت را به او آموخت و او را با چهل تن روانه مكه ساخت،تا در روز عيد قربان،اين آيات را بر آنان فروخواند.

ابو بكر راه مكه را در پيش گرفت كه ناگهان وحى الهى نازل گرديد و به پيامبر دستور داد كه اين پيامها را،بايد خود پيامبر و يا كسى كه از او است‏به مردم برساند و غير از اين دو نفر،كسى براى اين كار صلاحيت ندارد. (1)

پى‏نوشت:

1)لا يؤديها عنك الا انت او رجل منك.

خطبه غديريه امام على(ع)

خطبه غديريه امام على(ع)

محمد فاكر ميبدى

اشارت

ممكن است افراد بسيارى در طول تاريخ از حادثه غدير و اهميت آن سخن گفته و از آن تعاريفى ارائه داده باشند، اما هيچ يك از اين سخنان نمى توانند بيانگر عظمت و شكوه غدير باشد، زيرا تنها كسانى مى توانندتعريف جامع از وقايع و حوادث عرضه نمايند كه خود پديد آورنده آن باشند. تنها زيبنده خدا، پيامبر(ص) و على(ع) است كه غدير را به بهترين شكل معرفى نمايند.
پيامبر به دستور خداوند سبحان حادثه غدير را در ميان دو نزول قرآنى قرارداد: ابتدا فرمود: ياايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك، و افزود: وان لم تفعل فما بلغت رسالته(مائده،67) و پس از معرفى على(ع) به وسيله پيامبر(ع) با جمله من كنت مولاه فهذا على مولاه، خدا نيز فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام ديناً(مائده،3)؛ يعنى واقعه غدير، اكمال دين، اتمام نعمت و موجب رضايت و خوشنودى خداست و روز غدير ظرف زمانى اين ارزشها معرفى كرد.
على(ع) نيز در خطبه عيد غدير خود كه خوب است آن را خطبه غديريه بناميم به تفسير و تحليل اين رويداد عظيم تاريخ پرداخت. معرفى اين خطبه كه در گوشه و كنار برخى از كتابهاى ادعيه و روايت در غربت به سر مى برد و بررسى سند و كتابشناسى آن و شرح پاره هايى از آن، موضوع اين جستار است.

1) متن خطبه غديريه

الحمدللّه الذى جعل الحمد من غير حاجة منه الى حامديه طريقاً من طرق الاعتراف بلاهوتيته وصمدانيته وربانيته وفردانيته، و سبباً الى المزيد من رحمته ومحجةً للطالب من فضله و كمنّ فى ابطان اللفظ حقيقة الاعتراف له، بانه المنعم على كل حمد باللفظ وان عظم واشهد ان لااله الا اللّه وحده لاشريك له، شهادةً نُزِعت عن اخلاص الطوى و نطق اللسان بها عبارة عن صدق خفّى، انه الخالق البارئ المصور، له الاسماء الحسنى، ليس كمثله شيئ، اذ كان الشيئ من مشيته، فكان لايشبهه مكوّنه. واشهد ان محمّداً عبده ورسوله استخلصه فى القِدَم على سائر الامم على علم منه، انفرد عن التشاكل والتماثل من ابناء الجنس، وانتجبه آمراً وناهياً عنه، اقامه فى سائر عالمه فى الاداء مقامه اذ كان لاتدركه الابصار ولاتحويه خواطر الافكار ولاتمثله غوامض الظنن [الظنون] فى الاسرار لااله الا هو الملك الجبّار.
قرن الاعتراف بنبوته بالاعتراف بلاهوتيته واختصه من تكرمته بما لم يلحقه فيه احد من بريّته، فهو اهل ذلك بخاصّته وخلّته، اذ لايختص من يشوبه التغيير ولايخالل من يلحقه التظنين وامر بالصلاة عليه مزيداً فى تكرمته وطريقاً للداعى الى اجابته، فصلى اللّه عليه و كرّم وشرّف و عظّم مزيداً لايلحقه التنفيد ولاينقطع على التأبيد. وان اللّه تعالى اختص لنفسه بعد نبيّه(ص) من بريته خاصةً علاهم بتعليته وسمّاهم الى رتبته وجعلهم الدعاة بالحق اليه والادلاء بالارشاد عليه لقرن قرنٍ وزمن زمنٍ، انشأهم فى القِدم قبل كل مَذْرَوٍّ و مَبْرُوٍّ انواراً انطقها بتحميده والهمها شكره و تمجيده وجعلها الحجج على كل معترف له بملكة الربوبية وسلطان العبودية واستنطق بها الخرسات بانواع اللغات بخوعاً له، فانه فاطر الارضين والسماوات، واشهدهم خلقه، وولاّهم ما شاء من امره، جعلهم تراجم مشيته والسن ارادته عبيداً لايسبقونه بالقول وهم بامره يعملون، يعلم ما بين ايديهم وما خلفهم ولايشفعون الا لمن ارتضى وهم من خشيته مشفقون، يحكمون باحكامه ويستنّون بسنته ويعتمدون حدوده ويودّون فرضه ولم يدع الخلق فى بُهم صُمّاً ولافى عمياء بكماء، بل جعل لهم عقولاً مازجّت شواهدهم وتفرقت فى هياكلهم وحقّقها فى نفوسهم واستعبدلها حواسهم فقرر بها على اسماع ونواظر وافكار وخواطر، الزمهم بها حجته واراهم بها محجته وانطقهم عما شهد [تشهد] به بالسن ذَرِبة بما قام فيها من قدرته وحكمته وبين عندهم بها ليهلك من هلك عن بيّنة ويحيى من حىّ عن بيّنة وان اللّه لسميع عليم[انقال، 42] بصير شاهد خبير.
ثم ان اللّه تعالى جمع لكم معشر المؤمنين فى هذا اليوم عيدين عظيمين كبيرين، لايقوم احدهما الا بصاحبه، ليكمل عندكم جميل ضعه [ضيعته] ويقفكم على طريق رشده ويقفو بكم آثار المستضيئين بنور هدايته ويشملكم منهاج قصده و يوفر عليكم هنيأ َ رفده، فجعل الجمعة مجمعاً ندب اليه لتطهير ما كان قبله وغسل ما كان اوقعته مكاسب السوء من مثله الى مثله وذكرى للمؤمنين وتبيان خشية المتقين ووهب من ثواب الاعمال فيه اضعاف ما وهب لاهل طاعته فى الايام قبله وجعله لايتم الا بالايتمار لما امر به، والانتهاء عما نهى عنه، والبخوع بطاعته فيما حثّ عليه وندب اليه فلا يقبل ديناً الا بولاية من امر بولايته ولاتنتظم اسباب طاعته الا بالتمسك بعصمه وعصم اهل ولايته.
فانزل على نبيه(ص) فى يوم الدوح ما بيّن به عن ارادته فى خلصائه وذوى اجتبائه وامره بالبلاغ و ترك الحفل باهل الزيع والنفاق وضمن له عصمته منهم، وكشف من خبايا اهل الريب وضمائر اهل الارتداد ما رمز فيه، فعقله المؤمن والمنافق، فاعزّ معزّ وثبت على الحق ثابت، وازداد جهلة المنافق وحمية المارق ووقع العَض على النواجد والغمز على السواعد. ونطق ناطق و نعق ناعق ونشق ناشق و استمر على مارقيته، ووقع الادغان من طائفه باللسان دون حقائق الايمان ومن طائفة باللسان وصدق الايمان، وكمّل اللّه دينه واقر عين نبيه(ص) والمؤمنين والمتابعين، وكان ما قد شهده بعضكم وبلغ بعضكم وتمت كلمة اللّه الحسنى على الصابرين ودمّر اللّه ما صنع فرعون وهامان وقارون وجنوده [هم] وما كانوا يعرشون وبقيت حثالة من الضلال لايألون الناس خبالاً يقصدهم اللّه فى ديارهم ويمحو اللّه آثارهم ويبيد معالمهم ويعقبهم عن قرب الحسرات ويلحقهم بمن بسط اكفهم ومد اعناقهم ومكنهم من دين اللّه حتى بدلوه ومن حكمه حتى غيّروه وسيأتى نصراللّه على عدوّه لحينه واللّه لطيف خبير وفى دون ما سمعتم كفاية وبلاغ. فتاملوا ـ رحمكم اللّه ـ ما ندبكم اللّه اليه وحثّكم عليه واقصدوا شرعه واسلكوا نهجه ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله.
ان هذا يوم عظيم الشأن، فيه وقع الفرج، ورفعت الدرج، ووضحت الحجج وهو يوم الايضاح والافصاح عن المقام الصراح ويوم كمال الدين و يوم العهد المعهود ويوم الشاهد والمشهود ويوم تبيان العقود عن النفاق والجحود، ويوم البيان عن حقائق الايمان، ويوم دحر الشيطان، ويوم البرهان، هذا يوم الفصل الذى كنتم توعدون، هذا يوم الملاء الاعلى الذى انتم عنه معرضون، هذا يوم الارشاد، ويوم محسنة العباد، ويوم الدليل على الرّداد، هذا يوم ابدى خفايا الصدور ومضمرات الامور، هذا يوم النصوص على اهل الخصوص، هذا يوم شيت، هذا يوم ادريس، هذا يوم يوشع، هذا يوم شمعون، هذا يوم الأمن والمأمون، هذا يوم اظهار المصون من المكنون، هذا يوم ابلاء السرائر، فلم يزل ـ عليه السلام ـ يقول: هذا يوم هذا يوم، فراقبوا اللّه ـ عزّ وجلّ ـ واتقوه واسمعوا له واطيعوه، واحذروا المكر ولاتخادعوه وفتّشوا ضمائركم ولاتواربوه، و تقربوا الى اللّه تعالى بتوحيده، وطاعة من امركم ان تطيعوه ولاتمسكوا الكوافر، ولايجنح بكم الغى فتضلوا عن سبيل الرشاد باتباع اولئك الذين ضلّوا واضلّوا، قال اللّه ـ عزّ من قائل ـ فى طائفة ذكرهم بالذم فى كتابه: «انا اطعنا سادتنا وكبرائنا فاضلونا السبيلا ربنا آتهم ضعفين من العذاب والعنهم لعناً كبيراً» [احزاب،67و68]،وقال اللّه تعالى: «واذ يتحاجون فى النار فيقول الضعفاء للذين استكبروا انا كنا لكم تبعاً فهل انتم مغنون عنّا من عذاب اللّه من شئ قالوا لو هدانا اللّه لهديناكم»1.
افتدرون الاستكبار ماهو؟ هو ترك الطاعةلمن امروا بطاعته، والترفع على من ندبوا الى متابعته والقرآن ينطق من هذا عن كثير، ان تدبّره متدبّر، زجره ووعظه، واعلموا ايها المؤمنون انّ اللّه ـ عزّ وجلّ ـ قال: «ان اللّه يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص» [صفّ،4]، اتدرون ما سبيل اللّه ومن سبيله؟ ومن صراط اللّه؟ ومن طريقه؟ أنا صراط اللّه الذى من لم يسلكه بطاعة اللّه فيه هوى به الى النار، وأنا سبيله الذى نصبنى للاتباع بعد نبيه(ص) أنا قسيم الجنه والنار، وأنا حجة اللّه على الفجار والابرار وأنا نور الانوار، فانتبهوا من رقدةِ الغفلة وبادروا بالعمل قبل حلول الأجل وسابقوا الى مغفرة من ربكم قبل ان ليضرب بالسور بباطن الرحمة وظاهر العذاب. فتنادون فلا يسمع نداءكم وتضجّون فلا يحفل بضجيجكم وقبل ان تستغيثوا فلا ثغاثوا.
سارعوا الى الطاعات قبل فوت الاوقات، فكان قد جاءكم هادم اللذات فلا مناص نجاءٍ ولامحيص تخليص. عودّوا ـ رحمكم اللّه ـ بعد انقضاء مجمعكم بالتوسعة على عيالكم والبرّ باخوانكم والشكر للّه ـ عزّ وجلّ ـ على ما منحكم واجمعوا يجمع اللّه شملكم وتبارّوا يصل اللّه الفتكم، وتهادوا نعم اللّه كما مناكم [وتهانوا نعمة اللّه كما هناكم] بالتواب فيه على اضعاف الاعياد قبله او بعده الاّ فى مثله والبرّ فيه يثمر المال ويزيد فى العمر والتعاطف فيه يقتضى رحمة اللّه وعطفه وهيّوا لاخوانكم وعيالكم عن فضله بالجهد من جودكم وبما تناله القدرة من استطاعتكم واظهر البشر فيما بينكم والسرور فى ملاقاتكم والحمدللّه على ما منحكم وعودوا بالمزيد من الخير على اهل التأميل لكم وساروا بكم ضعفاءكم فى ماكلكم وماتناله القدرة من استطاعتكم وعلى حسب امكانكم. فالدرهم فيه بمأة الف درهم والمزيد من اللّه ـ عزّ وجلّ.
وصوم هذا اليوم مما ندب اللّه تعالى اليه وجعل الجزاء العظيم كفالة عنه حتّى لو تعبّد له عبد من العبيد فى الشبيبة من ابتداء الدنيا الى تقضيها، صائماً نهارها، قائماً ليلها، اذا اخلص المخلص فى صومه لقصرت اليه الدنيا عن كفاية، ومن اسعف اخاه مبتدءً وبرّه راغباً فله كاجر من صام هذا اليوم وقام نهاره. ومن فطر مؤمناً فى ليلته فكانما فطر فئاماً وفئاماً يعده ها بيده عشرة.فنهض ناهض وقال: و ما الفئام؟ قال: مأة الف نبى و صديق و شهيد،فكيف بمن تكفّل عدداً من المؤمنين والمؤمنات، وأنا ضمينه على اللّه تعالى الأمان من الكفر والفقر، وان مات فى ليلته او يومه او بعده الى مثله من غير ارتكاب كبيرة فاجره على اللّه تعالى، ومن استدان لاخوانه واعانهم، فأنا الضامن على اللّه ان بقاه قضاه وان قبضه حمله عنه واذا تلاقيتم فتصافحوا بالتسليم وتهانوا النعمة فى هذا اليوم وليبلغ الحاضر الغايب والشاهد البائن وليعد الغنى على الفقير، والقوى على الضعيف، امر فى رسول اللّه(ص) بذلك، ثم اخذ ـ صلى الله عليه وآله ـ [عليه السلام] فى خطبه الجمعة وجعل صلاة جمعته صلاة عيده وانصرف بولده وسيعتد الى منزل ابى محمّد الحسن بن على(ع) بما اعدله من طعام وانصرف غنيهم وفقيرهم برفده الى عياله.2

2) نگاهى گذرا به مفاد خطبه به

عنوان سند جهانى اسلام

 

امام اميرالمؤمنين(ع) در يكى از روزهاى جمعه كه مصادف با روز عيد غدير بوده است، خطبه اى ايراد مى كند كه با حمد و ثناى الهى و با كلمات و جملاتى پر معنا و شهادت به وحدانيت ذات اقدس اله و بيان برخى از صفات ثبوتيه و سلبيه او، شروع مى شود، و پس از تشريح اهميت نبوت و رسالت، و بيان اين كه گواهى به نبوت، قرين اعتراف به لاهوتيت خداست، به بيان مسئله امامت و مقام امامان(ع) مى پردازد و درباره جايگاه واقعى ائمه، خلقت و نشأت وجودى آنها و ديگر ويژگى هايشان سخن مى گويد.
در ادامه به نقش پراهميت خود مى پردازد و در كنار حجت ظاهر، شاهدى ديگر را بر حقانيّت خود مطرح مى فرمايد. پس از آن، اهميت روز جمعه و عيد غدير را خاطر نشان مى سازد و فلسفه روز جمعه و اعمال مستحب آن را بيان مى نمايد. آنگاه به ارتباط توحيد، نبوت و ولايت و دين با يكديگر اشارت مى كنند و آثار و ثمرات معرفى ولىّ، در واقعه غدير را به تفصيل بيان كرده و با تعابيرى بلند به تفسير آن مى پردازد. پس از آن نصايح و پندهاى ارزشمندى مى دهد و با استناد به آيات قرآن مردم را به اطاعت خدا و رعايت تقوا و دورى از گناه تشويق مى نمايد. سپس در بيان معناى استكبار، استكبار را سرپيچى از پيروى كسى كه مى بايست اطاعت شود مى داند و به تفسير «طريق»، «صراط» و «سبيل اللّه» مى پردازد و مى فرمايد: صراط منم، سبيل اللّه منم، نورالانوار منم و… .
در پايان خطبه بار ديگر مردم را به اخلاق فردى، اجتماعى، مالى و… سفارش مى كند و استحباب روزه روز غدير و پاداش بس عظيم آن را يادآور مى شود.
گوينده اين سخنان كسى است كه همه ملل اسلام به علم، فضل، كمال، مقام والا و عدالت و تقوايش اعتراف دارند؛ از اين روى جاى دارد همگان به اين خطبه به عنوان «سند جهانى اسلام» بنگرند و بدان احتجاج كنند، و به بركت آن، شبهه هاى اعتقادى خود را رفع كنند و مرزبندى هاى ساختگى ميان فرقه ها را بردارند، پيوند وثيق ميان توحيد، نبوت، رسالت و امامت را درك كنند و براساس آن عقايد، احكام و معارف را از باب حكمت و علم نبى دريافت دارند.

3) خطبه غديريه در منابع روايى

 

اين خطبه اگرچه در كتب اربعه اول يافت نمى شود، اما در ديگر منابع معتبر وجود دارد كه برخى از آنها را يادآور مى شويم.

1ـ مصباح المتهجد وسلاح المتعبد: به حسب ظاهر مرجع اصلى اين روايت «مصباح المتهجد وسلاح المتعبد» تأليف شيخ طوسى، مؤلف كتابهاى «استبصار» و «تهذيب الاحكام»، از كتب اربعه است، كه نويسنده مقاله نيز روايت را از تصوير نسخه خطى آن نقل مى كند.3

2ـ منابع ديگر: پس از شيخ طوسى، ديگر نويسندگان، مؤلفان جوامع روايى و ادعيه، اين روايت را با واسطه و يا بى واسطه از شيخ طوسى و «مصباح المتهجد» نقل كرده اند، كه برخى از آنها تمام خطبه را نقل كرده اند و بعضى تنها به نقل پاره هايى از آن بسنده كرده اند.

الف: منابعى كه همه خطبه را نقل

كرده اند

 

1. اقبال الاعمال: رضى الدين ابوالقاسم على بن موسى بن طاووس (متوفاى664)، تمام اين خطبه را در كتاب «اقبال الاعمال» نقل كرده است، يادآورى مى كنيم ابن طاووس اين روايت را به سند خود از شيخ طوسى و با همان سند شيخ با اندك تفاوتى در بعضى از كلمات نقل مى كند.4

2. مصباح كفعمى:شيخ تقى الدين ابراهيم بن على ابن الحسن … الكفعمى (متوفاى905)، اين خطبه را از «مصباح المتهجد»، در كتاب خود به نام «جنة الامان الواقية وجنة الايمان الباقية» معروف به «مصباح كفعمى» با كمى تفاوت آورده است.5

3. بحارالانوار: علامه ملا محمّد باقر مجلسى، اين خطبه را از «مصباح الزائر»، تأليف سيد ابن طاووس، صاحب «اقبال الاعمال»، و به طور كامل در «بحارالانوار» نقل كرده است، لكن با نسخه «مصباح المتهجد» اندكى تفاوت دارد.6

4. مصباح الزائر: از آنجا كه علامه مجلسى اين خطبه را از «مصباح الزائر» نقل مى كند بى شك اين كتاب نيز از جمله منابعى است كه خطبه را به طور كامل ذكر كرده است، ولى بايد توجه داشت كه چون مؤلف «اقبال الاعمال»، «مصباح الزائر» يك نفر است و كتاب اخير اولين تأليف سيد ابن طاووس است، ممكن است اين دانشمند آنچه را كه در «اقبال الاعمال»، نقل كرده است همان باشد كه در «مصباح المتهجد» بيان داشته است.

5. مسند الامام الرضا(ع): مؤلف اين اثر، متن كامل خطبه را از كتاب «مصباح المتهجد» نقل كرده است.7

ب: منابعى كه تنها به نقل پاره هايى از خطبه بسنده كرده اند

1. مناقب ابن شهر آشوب: رشيد الدين محمّد بن على بن شهر آشوب مازندرانى (متوفاى588)، بخش كمى از اين خطبه را در كتاب خود به نام «مناقب آل ابى طالب» نقل كرده است.8

2. وسائل الشيعه: شيخ حر عاملى بخشهايى از اين روايت را كه در ارتباط با استحباب روزه عيد غدير است از كتاب «مصباح المتهجد»، در كتاب الصوم «وسائل الشيعه» با ذكر سند نقل كرده است.9

3. تفسير نورالثقلين: محدث مفسر عبدعلى حويزى، پاره هايى از اين خطبه كه در اهميت عقل و خرد و كارايى آن است و مشتمل بر آيه شريفه ليهلك من هلك عن بيّنة…(انفال،42) است، ذيل همين آيه، و بخشى ديگر را به مناسبت آيه لاتمسكوا بعصم الكوافر…(ممتحنه،10) را در جاى ديگر آورده است.10

4. جامع احاديث الشيعه: در اين مجموعه كه زير نظر آية اللّه العظمى بروجردى، تدوين گرديده است، به مناسبت استحباب روزه در روز هجدهم ذو الحجه، بخشى از خطبه را كه مربوط به روزه و صدقه است، نقل شده است.11

5. الغدير: علامه امينى در كتاب «الغدير» به ذكر بخشهايى از اين خطبه كه مشتمل بر واژه «عيد» است به مناسبت «عيد الغدير العترة» پرداخته است.12 علامه امينى اگرچه خود تصريح نمى كند كه خطبه را از كدام منبع نقل كرده است، ولى از قراين و شواهد و بويژه از پاورقى كتاب بخوبى معلوم مى شود كه آن را از «مصباح المتهجد» نقل كرده است.

4) پژوهشى در سند خطبه
شيخ طوسى در كتاب «مصباح المتهجد وسلاح المتعبد» زير عنوان «خطبه اميرالمؤمنين يوم الغدير» مى نويسد:
…اخبرنا جماعة عن ابى محمّد هارون بن موسى التلعكبرى، قال حدثنا ابوالحسن على بن احمد الخراسانى الحاجب فى شهر رمضان سنة سبع وثلاثين وثلاث مأة، قال حدثنا سعيد بن هارون ابو عمرو المروزى وقد زاد على الثمانين سنة، قال حدثنا الفياض بن محمّد بن عمر الطوسى بطوس سنة تسع وخمسين ومأتين وقد بلغ التسعين، انه شهد ابا الحسن على بن موسى الرضا(ع) فى يوم الغدير و بحضرته جماعة من خاصته وقد احتبسهم للافطار… وهو يذكر فضل اليوم وقِدمه فكان من قوله(ع) حدثنى الهادى [الكاظم(ع)] ابى، قال حدثنى جدّى الصادق(ع) قال حدثنى الباقر(ع)، قال حدثنى سيد العابدين(ع) قال حدثنى ابى الحسين(ع) قال: اتفق فى بعض سنتى اميرالمؤمنين الجمعة والغدير فصعد المنبر على خمس ساعات من نهار ذلك اليوم فحمد اللّه واثنى عليه حمداً لم يسمع مثله….
شيخ طوسى آنگاه خطبه غديريه را تا پايان نقل مى كند.13

1ـ بررسى رجال و سند روايت
سلسله سند اين روايت از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول آن سلسله ذهبيه است كه از امام هشتم، على بن موسى الرضا(ع) شروع و با واسطه ائمه معصومين(ع) به امام اميرالمؤمنين(ع) منتهى مى شود كه تنها به جهت تبرك و تيمن، نام مبارك آنها ذكر شد. اما بخش دوم سند از شيخ طوسى و كتاب «مصباح المتهجد» آغاز و به «فياض بن محمّد» منتهى مى شود كه محور پژوهش در اين بخش از مقاله است.

2ـ اهمال در روايت

اين حديث از نظر علم رجال و علم درايت، از روايتهاى «مهمل» به شمار مى رود، چرا كه تعريف روايت مهمل به طور كامل بر اين روايت منطبق است.
علماى رجال و درايت، در تعريف خبر مهمل گفته اند:
مهمل، روايتى است كه برخى از رجال سند آن در كتابهاى رجالى ذكر نشده باشد و يا اگر ذكر شده وصفى از آن نشده باشد.14
ارباب رجال درباره رجال سند اين روايت به جز «هارون بن موسى» كه مدح و توثيق شده و با تعابيرى چون، وجه، ثقه، معتمد، جليل القدر، عظيم المنزلة وعديم النظير ياد شده است،15 از ديگران ذكرى به ميان نياورده اند و وصفى چه مدح و چه ذم و قدح درباره آنها نگفته اند. مراجعه به جوامع رجالى و سخن علامه نمازى شاهرودى گواه بر اين گفته است. وى تصريح دارد كه علماى رجال از على بن احمد، سعيد بن هارون و فياض بن محمّد طوسى سخنى به ميان نياورده اند.16 بنابراين، روايت مهمل است اما اين باعث آن نمى شود كه دست از روايت شسته و بدان توجهى نكنيم، چرا كه ميان دانشمندان علم رجال و درايت گفتار يكسان و هماهنگى وجود ندارد، و اتفاق و اجماعى بر ميزان اعتبار روايت مهمل در بين نيست و در اين باره دست كم سه نظريه وجود دارد.

آراء دانشمندان درباره روايت مهمل

1ـ روايت مهمل بسان روايت مجهول: اين سخنى است كه به شهيد ثانى، مجلسى و ممقانى نسبت مى دهند كه گفته اند: مجهول اعم از روايتى است كه تصريح به مجهول بودن آن شده باشد و روايتى كه مدحى و قدحى درباره آن ذكر نشده باشد.17
ممقانى ضمن اين كه روايت مهمل و مجهول را جزء اقسام خبر ضعيف مى شمارد مى افزايد: در «لب اللباب»18 نيز اين قسم از روايات در حكم ضعيف دانسته شده است.19

2ـ مهمل، مجهول لغوى است: اين گفته محمّدباقر استرآبادى در «رواشح» است، كه معتقد است مجهول بر دو قسم است: مجهول اصطلاحى، يعنى روايتى كه پيشوايان رجال نسبت به يكى از راويان آن حكم به جهالت نموده باشد، و مجهول لغوى يعنى روايتى كه از راوى آن در كتابهاى رجالى نام برده نشده است. در قسم اول مسلماً روايت ضعيف است ولى در قسم دوم نمى توان حكم به ضعف و صحت نمود.20/p>

3ـ روايت مهمل جزء روايت ممدوح است: اين عقيده علامه حلى و ابن داود (محمّد بن احمد بن داود) و گذشتگان از رجاليان است. مولف «قاموس الرجال» مى نويسد:
علامه، مهمل را اصلاً عنوان نكرده و ابن داود نيز آن را در جزء اول كتاب و در شمار روايتهاى ممدوح ذكر كرده است. مفهوم اين كار اين است كه به روايت مهمل عمل مى كرده اند همانند عمل به خبر ممدوح.
مؤلف« قاموس الرجال» با تعبير «هو الحق الحقيق بالاتباع و عليه عمل الاصحاب» آن را تاييد مى كند.21
در نتيجه بايد گفت، از آنجا كه نسبت به رجال روايت مهمل تصريحى بر جهل و قدح نشده است و ميان دانشمندان نيز سخن يكسانى در بى ارزشى روايت مهمل وجود ندارد، و از سوى ديگر علامه مجلسى با فرض بى اعتبارى و ضعف روايت مهمل، اين خطبه را در «بحارالانوار» نقل كرده است مى توان آن را تلقى به قبول كرد، بويژه اينكه بزرگانى چون شيخ طوسى، ابن طاووس، كفعمى، حرّ عاملى و امينى اين خطبه را نقل كرده اند.

5) شكوه غدير در نگاه على(ع)

در اين بخش به پاره هاى از خطبه غديريه كه درباره معرفى روز غدير و بيان عظمت و شكوه آن است، اشارت مى شود.

1ـ روز غدير، عيد بزرگ: «ان اللّه جمع لكم معشر المؤمنين، فى هذا اليوم عيدين عظمين كبيرين». آن گونه كه پيش از اين نيز يادآورى شد، هنگامى كه امام(ع) اين خطبه را ايراد فرمود، روز غدير مصادف با روز جمعه بوده است، به همين دليل تعبير به «عيدين» كرده و هر دو را به عظمت و بزرگى ياد كرده است. اين خود بهترين دليل بر «تعيّد» روز هجدهم ذو الحجة و برگزارى مراسم جشن و سرور و بزرگداشت آن است.
در عيد بودن روز غدير، روايات متعددى از پيامبر(ص) و امامان شيعه(ع) به ما رسيده است، از جمله در روايتى از پيامبر(ص) مى خوانيم كه فرمود:

يوم غديرخم افضل اعياد امتى.22
و در روايتى از امام صادق مى خوانيم كه فرمود:
انه يوم عيد و فرح و سرور.23
و يا مى فرمايد:
اشرف و اعظم اعياد است.24
نويسنده «الغدير»، از برخى بزرگان از دانشمندان اسلام چون ابو ريحان بيرونى، ابن طلحه شافعى و ابن خلكان نقل مى كند كه از اين روز با نام «عيد» ياد كرده اند.25

2ـ روز بيان اراده خدا و روز بلاغ: «فانزل اللّه على نبيه فى يوم الدوح ما بيّن به عن ارادته فى خلصائه وذوى اجتبائه وامره بالبلاغ…». «واژه دوح»، جمع «دوحه» به معناى درختان بزرگ و تنومند است،26 اين بخش از خطبه در حقيقت بيانگر موقعيت جغرافياى تاريخى غدير است. امام(ع) مى فرمايد، آن روز زير درختان تنومند، آياتى نازل شد كه مبيّن اراده خدا براى بندگان خالص، مخلص و برگزيده اوست.
در آن روز كه هجدهم ذو الحجه بود جبرئيل فرود آمد و آيه يا ايها الرسول بلغ… را بر پيامبر(ص) نازل كرد، و آن حضرت را مأمور به تبليغ امرى كرد كه بين خدا وپيامبر(ص) وجود داشت وآن ولايت على(ع) است.27
از جمله بلغ ما انزل اليك بخوبى روشن مى شود كه پيش از آن ولىّ امر تعيين شده بود و آن روز تنها براى معرفى و ابلاغ بوده است.

3ـ غدير روز بزرگ، روز گشايش ، روز تكامل …: «ان هذا يوم عظيم الشأن، فيه وقع الفرج ورفعت الدرج ووضحت الحجج». عظمت اين روز بدان جهت است كه ظرف ظهور اراده الهى و زمان ابلاغ پيام الهى و آثار مترتب بر آن است؛ روزى است كه گشايش و فرج حاصل شد، چرا كه نگرانى امت اسلام نسبت به زمان پس از پيامبر را برطرف كرد و بدانها اميد بخشيد؛ روزى كه نردبان تكامل افراشته شد و با طرح مسئله امامت و معرفى امام، دين به كمال لازم خود رسيد، روزى كه حجت ها آشكار شد و بر همگان اتمام حجت گرديد.

4ـ روز پرده بردارى از مقام امامت: «هذا يوم الايضاح والافصاح عن المقام الصراح». «افصاح» به معناى اظهار كردن و مرادف با «ايضاح» است، و صراحت به معناى خالص بودن چيزى از تعلقات است، و سخن صريح از همين باب است بدان جهت كه اظهار و تأويل ندارد.28 اما مقام صراح يعنى جايگاه پاكى، پيراستگى، و منظور از آن مقام عصمت و امامت است كه در روز غدير از آن پرده بردارى شد و امام براى همگان مشخص شد تا ديگر بهانه اى براى منافقان و دو رويان نباشد كه پيامبر(ص) به صراحت كسى را معرفى نكرده است.

5ـ روز كامل شدن دين: «ويوم كمال الدين …»، روزى است كه دين خداوند كامل شد. كارى كه در روز غدير صورت گرفت آنچنان از اهميت برخوردار بود كه حق تعالى در شأن آن فرمود: اليوم اكملت لكم دينكم، كارى كه اگر صورت نمى گرفت، نه تنها دين به مرحله كمال خود نمى رسيد كه در حقيقت اصل رسالت نيز ابلاغ نشده بود، فان لم تفعل فما بلغت رسالته از اين روى على(ع) نيز خود فرمود: وكمل اللّه دينه….
6ـ روز پيمان بستن: «ويوم العهد المعهود»، روز پيمانِ بسته شده است، پيمانى كه پيامبر(ص) پس از گرفتن اقرار و اعتراف از مردم مبنى بر اينكه پيامبر حتى از خود مردم نسبت به خودشان، بر آنها اختيار و حق دارد و مردم نيز آن را تأييد كردند.
ايها الناس من اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: اللّه ورسوله اعلم. قال: ان اللّه مولاى وانا مولى المؤمنين و انا اولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فعلى مولاه.29
ممكن است عهد معهود اشاره به عهدى باشد كه در آغاز خلقت از انسان گرفته شد، واذ اخذ ربك من بنى آدم…(اعراف،172)، چرا كه در دعاى غدير مى خوانيم كه على(ع) فرمود: «وجددت لنا عهدك و ذكرتنا ميثاقك المأخوذ منا فى ابتداء خلقك ايانا».30

7ـ روز شهود و حضور: «ويوم الشاهد والمشهود» . اين تعبيرى است كه قرآن درباره قيامت به كار برده است،31 به اين معنا كه شاهدْ پيامبر و مشهود، قيامت است، شاهدْ انسانها و مشهود، اعمال آنان است، شاهد ملائكه و مشهود، قرآن است و شاهدْ پيامبر و مشهود، على(ع) است.
به كار بردن اين تعبير درباره روز غدير، مفيد همين معناست كه پيامبر، شاهد و على، مشهود است. پيامبر(ص) شهادت به ولايت على(ع) داد و انسانها و فرشتگان بر اين امر گواهى دادند. تاريخ نيز گواهى داد كه گروهى به دليل نيل به مقام ولايت به على(ع) تبريك و تهنيت گفتند، لكن پس از چندى و در ظرف تنها چند ماه آن را زيرپا گذاشتند.

8ـ روز نمايش قرارها از دورويى ها: «يوم تبيان العقود عن النفاق والجحود». روزى كه خط حق از جريان نفاق مشخص شد، روزى كه باعث شد حاميان واقعى از مدعيان دروغين جدا شوند؛ آنان كه حقايق را آگاهانه انكار كردند و نفاق خود را در عمل آشكار ساختند، على(ع) در متن خطبه فرمود: «وكشف خبايا اهل الريب وضمائر اهل الارتداد، وقع الاذعان من طائفة باللسان دون حقائق الايمان و من طائفة باللسان وصدق الايمان».

9ـ روز بيان حقايق: «ويوم البيان عن حقائق الايمان». روزى كه خط ايمان از ديگر خطوط ممتاز شد، كسانى كه تا آن روز ادعاى ايمان به خدا و اطاعت از پيامبر را داشتند، در آن روز درونشان آشكار شد. در آن روز همه دانستند كه اگر واقعاً معتقد به اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول هستند بايد از اوامر خدا و پيامبر و از جمله ولى امر، على بن ابى طالب(ع) كه مصداق بارز و اَتم اطاعت از خدا و رسول است نيز پيروى كنند.
اينجا بود كه با نصب على(ع) و نقش بر آب شدن نقشه ها و برباد رفتن خواب و خيالها، حقايق را انكار كردند و مصداق قل لم تؤمنوا(حجرات،14) شدند، چرا كه ايمان فقط گفتن شهادتين نيست، بلكه پذيرش ولايت، حقيقت آن است كه بايد در قلب تجلى و در عمل جلوه نمايد.

10ـ روز راندن شيطان: «يوم دحر الشيطان». «دحر» بر وزن «دهر» به معناى راندن است.32 در روز غدير با كامل شدن دين، شيطان نيز براى دومين بار رانده شد، شيطان كه از دين كامل و حقيقت ايمان دل خوشى ندارد، دوست مى داشت دين، ناتمام و ابتر بماند و به كفار وعده مى داد كه با مرگ پيامبر(ص) نفس راحتى مى كشند، با واقعه غدير، وسوسه ها، توطئه ها و نقشه ها، نقش بر آب شد و همان گونه كه كافران مأيوس و نوميد شدند (اليوم يأس الذين كفروا من دينكم ـ مائده،5)، شيطان نيز مأيوس و رانده درگاه الهى شد؛ همو كه راضى به خلافت انسان براى خدا نبود و با سجده نكردن طرد و رجم شد، راضى به خلافت على(ع) براى پيامبر(ص) نيز نبود و از اين رو مدحور گرديد. از اين روست كه در حديثى از امام رضا(ع) مى خوانيم كه فرمود:
يوم مرغمة الشيطان.33

11ـ روز برهان:«يوم البرهان». قرآن كريم، يهود و نصارا را كه مدعى انحصار بهشت بودند و مى گفتند جز ما كسى به بهشت نمى رود (وقالوا لن يدخل الجنه الامن كان هوداً او نصارى ـ بقره،112)، محكوم مى كند و آنان را به استدلال فرا مى خواند و مى فرمايد: قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين(بقره،112). روز غدير دليل حقانيت اهل ولايت و رهروان امام و ولى اللّه الاعظم و منصوب الهى است، و دليل و برهانى است كه تاريخ، حديث و تفسير گواه آن است. ديگران اگر مدعى هستند بايد اقامه دليل كنند و برهان بياورند.

12ـ روز داورى: «هذا يوم الفصل الذى كنتم توعدون»، روز غدير روز جدايى حق از باطل است و اين عبارت امام(ع) در حقيقت تشبيهى از غدير به قيامت است و يا به عبارت صحيح تر تاويل به آن است، كه قرآن فرمود: هذا يوم الفصل الذى كنتم به تكذبون(صافات،2) و نيز فرمود: وهذا يومكم الذى كنتم توعدون(انبياء،103).
در اين تشبيه و تأويل دو نكته وجود دارد: اوّل اين كه آن گونه كه روز قيامت حق از باطل جدا مى شود و اهل حقيقت و ايمان روانه بهشت مى شوند و گروه باطل به سوى دوزخ برده مى شوند، روز غدير نيز فرقه ناجيه، مؤمنان به ولايت هستند و در صراط مستقيم كه همان امام مفترض الطاعة است (انا سبيله الذى نصبنى للاتباع بعد نبيّه) قرار دارند، و جز آنها كه از حق و ولايت اعراض كرده اند، دوزخى اند.
دوم اين كه كفار و مشركان انتظار وقوع قيامت را نداشتند و مى پنداشتند كه واقعيت ندارد؛ دشمنان ولايت نيز انتظار چنين روزى را نداشتند و نمى پنداشتند كه خداوند وصى و جانشينى براى پيامبر(ص) تعيين و نصب كنند، اما با حيرت تمام مشاهده كردند كه خداوند خود داورى كرد و امام و ولى را تعيين نمود و پيامبر(ص) را مأمور به ابلاغ آن فرمود.

13ـ روز فرشتگان: «هذا يوم الملاء الاعلى الذى انتم عنه معرضون»، غدير روز فرشتگان والامقام در عالم بالاست. اين فقره از خطبه، برگرفته از كلام الهى است كه فرمود: لايسمعون الى الملأ الاعلى(صافات،8). به كار بردن اين تعبير بيانگر آن است كه در اين روز فرشتگان به امر الهى فرود آمده و چنين مأموريتى را براى پيامبر(ص) آوردند، پس از، آن نيز طبق روايت رضوى در عالم فرشتگان محفل انس برگزار مى شود كه فرمود:
وهو اليوم الذى يامر جبرئيل ان ينصب كرسى كرامة بازاء بين المعمور ويصعده جبرئيل وتجتمع اليه الملائكه من جميع السموات.34
و نيز مى فرمايد:
ان يوم الغدير فى السماء اشهر منه فى الارض.35
اما معاندان نمى توانند و يا نمى خواهند اين معنا را درك كنند، از اين روى امر مهم الهى را از صقع ربوبى و ملأ اعلى تنزل داده و به يك امر بشرى تبديل كردند.

14ـ روز رهنمون: «هذا يوم الارشاد». غدير، روزى است كه خداوند به وسيله پيامبر(ص) مردم را به مسير آينده شان راهنمايى كرد، حقايق را گفت، ولىّ امر را معرفى كرد، و با بدرقه كردن آن با دعاى معروف اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه واحب من احبه وابغض من ابغضه36 راه ولايت و مسير عداوت ، طريق حب و بغض مردم را مشخص فرمود. پيامبر(ص) ارشاد كرد و رهنمون داد، مسير آينده را روشن كرد، اما امت چه كرد؟

15ـ روز آزمون: «ويوم محنة العباد»، «محنت» به معناى آزمودن است و «امتحان» نيز از همين باب است. روز غدير روز آزمايش بندگان بود، روزى كه خداوند، ولى و پذيرش ولايتش را وسيله آزمودن انسانها قرار داد، هر كه آن را پذيرفت و بدان پاى بند بود، سرفراز از بوته آزمايش درآمد، و هر كه آن را رفض كرد ـ هر چند در آن هنگام تبريك گفت ـ در اين امتحان پذيرفته نشد، چرا كه نفى ولايت در حقيقت رها كردن رسالت و ترك توحيد است.

16ـ روز پيشاهنگان: «يوم الدليل على الرواد». «رواد» جمع «رايد» به معناى پيش قراول است، اين عبارت ممكن است بدين معنا باشد كه على(ع) كه خود از پيشگامان ايمان و اسلام است (اول من آمن به، اول من اسلم37) و گوى سبقت را در اين ميدان از ديگران ربوده است (كه فرمود «والسابقون السابقون اولئك المقربون ـ واقعه،10و11)38،به اين روز و واقعه غدير بر فضايل خود استدلال مى كند و مى گويد: روز غدير كه روز ولايت و معرفى ولى است دليلى است بر شناخت پيشگامان و پيشاهنگان. پيشگام در ايمانِ به رسالت، پيشاهنگِ در امامت و صدر الائمه است.

17ـ روز هويدا شدن نهانها: «هذا يوم ابدى خفايا الصدور ومضمران الامور». در اين بخش از خطبه دو احتمال وجود دارد.يكى گوشزد كردن مجدد جريان نفاق و دوروييهاى مذموم كه پيش از اين بدان اشارت فرمود.
ديگر، آشكار شدن اسرار ممدوح؛ يعنى روزى كه خداوند، راز بين خود و رسولش را آشكار كرد، در آن روز پيامبر(ص) سرّى را كه خداوند در درونش به وديعت نهاده بود و پيامبر از افشاى آن در هراس بود، با تضمين بر تأمين آن را آشكار كرد. (بلغ ما انزل اليك من ربك … واللّه يعصمك من الناس). شايد تركيب «مضمرات الامور» مؤيد همين معنا باشد.

18ـ روز شناسايى خاصان: «هذا يوم النصوص على اهل الخصوص». پيامبر مكرم(ص) از آغاز بعثت تا حجة البلاغ، بارها به اشاره و كنايه به معرفى على(ع) پرداخته بود، در حديث «يوم الانذار»، در حديث منزلت و … اما در جريان غدير بدون هيچ پرده پوشى و به دور از هر گونه كنايه و اشاره و با صراحت تمام به معرفى على(ع) به عنوان ولى امر مسلمين پرداخت و راه هرگونه توجيه را مسدود كرد زيرا كه فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه». از اين روست كه امام مى فرمايد: غدير روز تنصيص است روز معرفى خاصان (على) با سخن صريح است.

19ـ روز اوصيا و انبيا: «هذا يوم شيث، هذا يوم ادريس، هذا يوم يوشع، هذا يوم شمعون». در اين بخش از خطبه امام به تعلق روز غدير به برخى از انبيا و اوصيا چون ادريس، شيث، يوشع و شمعون اشارت مى كند، قرآن كريم درباره ادريس مى فرمايد: واذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقاً نبياً(مريم،56).
شيث، به حسب تاريخ، وصى حضرت آدم بوده است؛ يوشع نيز جانشين حضرت موسى(ع)،39 و شمعون جانشين حضرت عيسى(ع) بوده است.40 در ادامه روايت مى خوانيم كه روز غدير به آدم (قبول توبه)، ابراهيم (نجات از آتش)، هارون (جانشينى از موسى) و عيسى(ع) تعلّق دارد.41
گويا روز غدير يادآور نقاط حساس در نبوت و وصايت است كه بسيارى از انبيا از جمله پيامبر اسلام(ص) در آن تعيين جانشين كرده اند.

20ـ روز آسايش و آسودگى: «هذا يوم الامن و المأمون». قبل از واقعه غدير، نگرانيهايى نسبت به آينده اسلام وجود داشت و حتى از پيامبر(ص) نيز چنين نگرانى يى ابراز مى شد، چرا كه در حديث ثقلين و خطبه حجة الوداع فرمود: «فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين» اما پس از جريان غدير مى بينيم اين نگرانى به سرور و شادى مبدل مى شود كه فرمود:
اللّه اكبر على اكمال الدين واتمام النعمة ورضى الرب برسالتى والولاية لعلى من بعدى.42
على(ع) نيز در همين خطبه فرمود: «واقر عين نبيه والمؤمنين والتابعين»، افزون بر اين كه خداوند براى پيامبر(ص) نسبت به پيامدهاى غدير، امنيت و آسايش را تضمين كرد: «وضمن له عصمته منهم» كه از اين جهت نيز غدير روز آسودگى است.

21ـ روز گنج پنهان: «هذا يوم اظهار المصون من المكنون». غدير روزى است كه آنچه در نهان نگهدارى مى شد، علنى گرديد، و اين همان امر مهم ولايت است. تعبير به «المصون من المكنون» بيانگر آن است كه حادثه غدير برنامه اى نبوده است كه خلق الساعه پديد آمده باشد، بلكه پيش از فرا رسيدن اين برهه از زمان در مكنون (صندوقچه) حفظ شده علم الهى و سينه پيامبر(ص) وجود داشته است و روز غدير تنها ظرف اعلان آن است.

22ـ روز آشكار شدن رازها: «هذا يوم ابلاء السرائر». اين قسمت از خطبه تعبير ديگرى از بيانى است كه قبلاً بيان شده بود، در حقيقت امام با توجه به اهميت اين اعلان، آن را به چند گونه بيان كرده است. يك بار فرمود: «يوم الايضاح»، بار ديگر گفت: «يوم ابدى خفايا الصدور و مضمرات الامور»، و در مرتبه بعد فرمود: «اظهار المصون» و بالاخره در آخر فرمود: «ابلاء السرائر»؛ روزى كه اسرار درون اعم از كفر و ايمان، بغض و حب، شر و خير، ريا و اخلاص و… آشكار شد.
تعبير اخير برگرفته از وصف قيامت است كه قرآن بدان اشارت دارد و مى فرمايد: يوم تبلى السرائر(طارق،9). تشبيه روز غدير به روز قيامت مى تواند بيانگر اين نكته باشد كه آن گونه كه روز قيامت اعلان نهايى پايان دوره اى از حيات و آغاز حياتى ديگر است، غدير نيز به نوبه خود اعلان پايان دوره اى از هدايت و ارشاد (به صورت نبوت) وآغاز دوره اى ديگر در شكل امامت است و ويژگى جاودانگى دين را تضمين مى كند.

نكته پايانى

از آنچه گذشت، روشن شد كه جريان غدير، تنها رخدادى تاريخى و يا گذرگاهى جغرافيايى و يا بحثى روايى و يا مسئله اى سياسى نيست و حتى به رغم تصور عموم، حدّ فاصل ميان شيعه و سنى در مسئله امامت نيست؛ زيرا اختلاف نظر ميان اين دو فرقه بر سر وقوع حادثه تاريخى غدير، يا صدور روايت آن و يا لزوم وجود امام و رهبر نيست، كه همگان بر آن ها اتفاق نظر دارند؛ آنچه در اين رهگذر مورد نقض و ابرام فريقين است، لزوم تنصيصى بودن نصب امام و ولىّ به همان وجه كه در نبوت و رسالت است، مى باشد.
بنابراين، غدير، نه تاريخ است، نه جغرافيا، نه روايت است و بحث درايت ، و نه سياست و حكومت، بلكه ولايت است و ولايت.
به عبارت ديگر غدير سر فصل عقيده اى است كه سرچشمه همه طاعتها و نمود همه رسالتها و نبوت همه انبيا است.
غدير كلمه اى است كه پيشوندش لاهوت و رسالت، و پسوند آن امامت و ولايت است. غدير جمله اى است كه مبتداى آن توحيد، خبرش معاد و قيامت و ربطش ولايت است پس بر ماست كه با درك ربط بين توحيد و نبوت و ولايت همه عقايد، اخلاقيات و اعمال خود را با ولىّ (صراط مستقيم مجسم) بسنجيم و بر وفق آن گام برداريم.


1. اين قسمت، تركيبى است از آيه 21 سوره ابراهيم وآيه 47 سوره غافر.
2. آنچه بين كروشه قرار گرفته است، به استثناى مورد اخير ونشانى آيات ، همگى برگرفته از نسخه خطى مصباح المتهجد است.
3. مصباح المتهجد وسلاح المتعبد، شيخ طوسى، به تصحيح اسماعيل انصارى زنجانى، ص694، نسخه اى از اين كتاب، در كتابخانه مدرسه امام حسين(ع) ـ مركز آموزش تخصصى تفسير و علوم قرآن حوزه علميه قم ـ وجود دارد.
4. اقبال الاعمال، ص461
5. مصباح كفعمى، ص695
6. بحارالانوار، ج97،ص112
7. مسند الامام الرضا(ع)، عزيز اللّه عطاردى، ج2، ص11
8. مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص43
9.وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(ب41) ح11
10. تفسير نورالثقلين، ج2، ص160 و ج5، ص305
11. جامع احاديث الشيعة، ج11، ص666
12. الغدير فى الكتاب والسنّة والأدب، ج1، ص284و 287
13. مصباح المتهجد وسلاح المتعبد، ص694
14. ر.ك: مقباس الهداية، ص70؛ دراية الحديث، شانه چى، ص88؛ كليات فى علم الرجال، جعفر سبحانى، ص122
15. ر.ك: رجـال النجـاشـى، ج2، ص407؛ جـامـع الرواة، ج2، ص308؛ معجـم الرجال، ج19، ص235
16. ر. ك: مستدرك علم رجال الحديث،ج5، ص291؛ ج4، ص85 و ج6، ص328
17. ر. ك: كليات علم الرجال، ص122
18. تأليف مولى محمّد جعفر شريعتمدار استرآبادى(م.1263). ر.ك: الذريعه، ج18، ص283
19. ر. ك: مقباس الهدايه، ص71ـ72
20. ر. ك: دراية الحديث، ص89
21. ر. ك: قاموس الرجال، ج1، ص31
22. ر. ك: بحار الانوار، ج97، ص110
23. بحارالانوار، ج98، ص298
24. ر. ك: وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(ب14) ح1،2،4،6،7،9 و10
25. الغدير، ج1، ص267 و 268
26. ر.ك: المصباح المنير؛ مجمع البحرين: ماده «دوح»
27. ر. ك: الغدير، ج1، ص9ـ61
28. المصباح المنير؛ مجمع البحرين: ماده «صرح» و «نصح»
29. الغدير، ج1 ص11
30. مصباح المتهجد، ص294
31. سوره بروج، آيه3
32.صحاح اللغة، مادّه «دهر»
33. مسندالامام الرضا(ع)، ج2، ص18
34. مسند الامام الرضا(ع)، ج2، ص18
35. همان، ص20
36. الغدير، ج1، ص11
37. فضايل الخمسة من الصحاح السته، ج1، ص178 و187
38. ر. ك: الدر المنثور فى التفسير الماثور، ج8، ص6
39. مجمع البحرين: مادّه هاى «شيث» ، «يوشع»؛ تاريخ يعقوبى، ج1، ص8 و46
40. وسائل الشيعه، كتاب الصوم، باب الصوم المندوب(باب14) ح12
41. همان.
42. الغدير، ج1، ص11

حفظ غدیر به یاری شعر

حفظ غدیر به یاری شعر

شعر شاعران نقش مهمی در حفظ غدیر در طول زمانهای ظلمانی داشته؛ چه قالب شعر پایدارتر است و مردم علاقه خاصی به آن دارند. از ساعتی که خطبه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پایان یافت، حسان بن ثابت اولین شعر را در حضور آن‏حضرت سرود و این الگوی روشنی برای شاعران شد تا در طول چهارده قرن با هنر خود غدیر را حفظ کنند و آن را به نسل‏های بعد برسانند.

جلوه ادبی شعر غدیر

یکی از جلوه‏های ادبی غدیر شعرهای بسیاری است که درباره غدیر سروده شده است. این اشعار که به اصطلاح «غدیریه» نامیده می‏شوند، بسیار مورد توجه بوده، کتاب‏های مستقلی برای جمع‏آوری آنها تألیف شده است.

جلوه ادبی دیگر غدیر نثرهای داستانی و حماسی درباره غدیر است که در به تصویر کشیدن غدیر نقش مهمی ایفا کرده است.

تدوین کتب شعر غدیر

برخی اشعار مربوط به غدیر جمع‏آوری، و این اسناد ادبی غدیر را به صورت مجموعه‏های تنظیم و عرضه کرده‏اند. برخی از این کتاب‏ها مستقلاً درباره اشعار غدیر است که نمونه‏هایی از آنها نام برده می‏شود:

عربی

1 . الغدیرُ فِی الکِتاب و السُّنَةِ وَ الأَدَب، علامه امینی؛

2 . شُعَراء الغدیر، مؤسسة الغدیر، بیروت؛

3 . الغدیرِ فِی الأَدَبِ الشَعْبی، حسین بن حسن بهبهانی؛

4 . غدیریات، علامه امینی، (برگزیده از الغدیر)؛

5 . غدیریات هادِفَة، سید طالب خرسان.

فارسی

6 . غدیر در شعر فارسی، سید مصطفی موسوی گرمارودی؛

7 . سرود غدیر، علامه سید احمد اشکوری، 2 جلد؛

8 . شعرای غدیر از گذشته تا امروز، علامه محمد هادی امینی، 10 جلد؛

9 . غدیر در شعر فارسی از کسایی مروزی تا شهریار تبریزی، محمد صحتی سردرودی؛

10 . پاسداران حماسه غدیر، پرویز عباسی؛

11 . بیعت با خورشید، اداره ارشاد خراسان؛

12 . در ساحل غدیر، احمد احمدی بیرجندی؛

13 . گلبانگ غدیر، محمد مهدی بهداروند؛

14 . دریا در غدیر، ثابت محمودی؛

15 . مهر آب خم، سید علی رضوی؛

16 . یک جرعه از غدیر، شعرای قم؛

اردو

17 . صهبای غدیر، شعرای هند؛

18 . ترانه غدیر، سید محمد رضا ساجد زید پوری.

آماری از کتب شعر غدیر

غدیریه‏های عربی در کتاب شریف الغدیر در یازده جلد به صورت جامعی تدوین شده‏است. هم‏چنین کتاب شعراء الغدیر را مؤسسه «الغدیر» بیروت در دو جلد تدوین و چاپ کرده است.

خطابه غدیر را عده‏ای از شعرای فارسی زبان به نظم آورده‏اند و در کتاب‏های سرود غدیر (2 جلد) شعرای غدیر از گذشته تا امروز (10 جلد) و غدیر در شعر فارسی از کَسائی مَرْوَزی تا شهریار تبریزی به صورت مبسوطی جمع آوری شده است.

هم‏چنین برای نمونه چهار عنوان چاپی از نظم فارسی غدیر ذکر می‏شود:

1 . خطبه الغدیر، اثر صغیر اصفهانی، با همکاری مرحوم عمادزاده.

2 . خطبه غدیریه، اثر میرزا رفیع، که در سال 1313ق در هند چاپ شده است.

3 . ترجمه (منظوم) خطبه غدیر خم، اثر میرزا عباس جَبَرُوتی قمی.

4 . غدیر خم، مرتضی سرافراز، 1348 ش.

شعر غدیر در پاسخ به ادعای معاویه

امیرالمؤمنین علیه‏السلام قصیده‏ای سرودند که یک بیت آن درباره غدیر خم بود و طی نامه‏ای آن را برای معاویه فرستادند:

وَ أَوجَبَ لی ِولایَتَهُ عَلَیْکُمْ رَسولُ اللّه‏ِ یَوْمَ غَدیرِ خُمّ

یعنی: پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در روز غدیر خم ولایت خود بر شما را، برای من واجب کرد.

وقتی معاویه پاسخ امیرالمؤمنین علیه‏السلام را خواند گفت: «ای غلام، این نامه را پاره کن، تا اهل شام آن را نخوانند و به علی بن ابی‏طالب تمایل پیدا نکنند».

شعر غدیر در مجلس معاویه

روزی سه نفر از شعرا نزد معاویه جمع بودند: طِرِمّاح، هُشام مُرادی و محمد بن عبداللّه‏ حِمْیَری.

معاویه کیسه زری بیرون آورد و مقابل خود گذاشت و گفت: ای شعرای عرب، درباره علی بن ابی‏طالب شعری بگویید، ولی جز حق نگویید. من فرزند ابوسفیان نباشم اگر این کیسه را به کسی بدهم، جز آن‏که درباره علی حق را بگوید.

طِرمّاح برخاست و درباره حضرت ناسزا گفت. هشام مرادی نیز ناسزا گفت. عمروعاص به حمیری گفت: اکنون تو بگو، ولی غیر حق مگو. سپس عمروعاص به معاویه گفت: قسم یاد کرده‏ای که این کیسه را جز به کسی که درباره علی حق بگوید ندهی. معاویه گفت: آری.

حمیری برخاست و اشعار بلندی در مدح امیرالمؤمنین علیه‏السلام سرود که یک بیت آن درباره غدیر بود:

تَناسَوْا نَصْبَهُ فی یَومِ خُمٍّ مِنَ الْباری وَ مِنْ خَیْرِ الاَنامِ

یعنی: نصب علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام را در روز غدیر خم از سوی خداوند و از سوی بهترین مردم به فراموشی سپردند.

معاویه گفت: تو از همه راست‏تر گفتی! کیسه زر را تو بردار!

شعر فارسی غدیر

عرش بر دوش غدیر

در روز غدیر، عقل اول آن مظهر حق، نبیِّ مرسل
چون عرش تو را کشید بر دوش آن‏گاه گشود لعل خاموش
فرمود که این خجسته‏منظر بر خلق پس از من است رهبر
بر دامن او هر آن که زد دست چون ذره به آفتاب پیوست

ولایت حیدر، لبخندِ فاطمه

از ولایت‏عهدی حیدر، خدا تاج شرف بار دیگر بر سر زهرای اطهر می‏زند
در حریم ناز و عصمت زین همایون افتخار فاطمه لبخند بر سیمای شوهر می‏زند

سیدرضا مؤید

غدیر، باب رحمت

باز تابید از افقْ روزِ درخشانِ غدیر شد فضا سرشار عطرِ گل ز بستان غدیر
موج زد دریای رحمت در بیابان غدیر چشمه‏های نور جاری شد ز دامان غدیر

شـد غـدیـر خُـم تـجـلـی‏گـاه انـوار خــدا

تا در آن‏جا جلوه‏گر شد نور مِصباحُ الهُدی

آفرینش را بُوَد بر سوی آن سامان نگاه ما سوی اللّه‏ منتظر تا چیست فرمان اِله
ناگهان خَتمِ رُسُل، آن آفتاب دین پناه بر فراز دست می‏گیرد علی را همچو ماه

تا شنـاسـانـد به مـردم آن ولی اللّه‏ را

«والِ مَن والاه» خواند، «عادِ مَن عاداه» را

ای غدیر خم که هستی روز بیعت با امام بر تو ای روز امامت از همه امت سلام
از تو محکم شد شریعت، وز تو نعمت شد تمام ما به یاد آن مبارک روز و آن زیبا پیام

از ولای مُرتضی دل را چراغان می‏کنیم

بـا علی بار دگر تجدید پیمـان می‏کنیم

سیّدرضا مؤید

مگریز از عهد روز غدیر

بیاویزد آن کس به غدر خدای که بگریزد از عهد روز غدیر
چه گویی به محشر اگر پرسدت از آن عهد محکم شَبَر یا شُبیر

حکیم ناصرخسرو قبادیانی

خطبه غدیریه امیرمؤمنان(ع) در زمان حکومت خود

خطبه غدیریه امیرمؤمنان(ع) در زمان حکومت

 

در دوره حاکمیت علی بن ‏ابی‏طالب(ع) اتفاقا روز عید غدیر با جمعه مصادف شد. مسلمانان حضور چشم‏گیری پیدا کردند و آن حضرت برای اقامه نماز جمعه و خواندن خطبه‏ های آن در برابر مردم قرار گرفت. حسین بن‏ علی(ع) می‏گوید: پنج ساعت از روز گذشته بود [قبل از اذان ظهر]، که پدرم خطبه‏ ها را آغاز کرد. او نخست به حمد و ثنای حضرت حق پرداخت، صفات ربوبی‏ اش را برشمرد، حاکمیت مطلق را از آن وی دانست، نعمت‏هایش را مورد توجه قرار داد و بعد خطاب به مردم فرمود: خداوند تعالی امروز دو عید بسیار بزرگ [جمعه و غدیر] را برای شما در یک زمان قرار داده است؛ دو عیدی که هر یک فلسفه وجودی دیگری را تکامل می‏بخشد و به وسیله هر یک هدایت در دیگری اثر می‏بخشد... سپس فرمود: توحید و ایمان به یگانگی خداوند پذیرفته نمی‏شود مگر با اعتراف به نبوت پیامبرش محمد(ص) و دین و شریعت محمد(ص) پذیرفته نمی‏شود مگر با قبول ولایت امر کسی که خدا فرمان ولایتش را داده است؛ و همه این امور سامان نمی‏پذیرد مگر بعد از توسل و تمسک به اهل ولایت.

غدیر از نگاه مولی الموحدین علی(ع)

سپس فرمود: خداوند در روز غدیر (1) آنچه در باره منتخبین خود اراده کرد بر پیامبرش فرو فرستاد، به او فرمان داد تا ولایت و وصایت را ابلاغ کند و مجال را از کافران و منافقان بگیرد نگران گزند دشمنان نباشد .روز غدیر قدر و منزلت بسیار دارد، در آن روز گشایش های الهی فرا رسیده و حجتش بر همه تمام شده است. امروز روز روشنگری و اظهار عقیده از جایگاه بلند و روشن است، امروز روز تکامل دین و روز وفای به عهد است. غدیر روز (2) [رسول الله(ص)] و مشهود [علی بن‏ ابی‏طالب(ع)] است، روز در هم ریختن پیمان های زیر پرده کفر و نفاق است، روز آشکار شدن حقایق اصیل اسلام است، روز ذلت و خواری شیطان است، روز استدلال و برهان است، روز جدا شدن صفوف کسانی است که آن را تکذیب می‏کردند امروز بزرگترین روزی است که عده‏ ای از شما از آن اعراض کردید، روز هدایت و امتحان بندگان خداست، روز آشکار شدن کینه‏ های نهفته در دلها و سینه‏ هاست، روز عرضه نصوص [سخنان بدون ابهام پیامبر (ص)] بر افراد مؤمن و دلباخته [اهل الخصوص‏] است، غدیر روز شیث پیامبر(ع) است، روز ادریس و یوشع و شمعون و ...

منشور علوی(ع) در عید غدیر

امیر مؤمنان(ع) در قسمت آخر خطبه فرمود: رحمت خدا بر شما ای مسلمانان، بعد از برگشت از این اجتماع بزرگ امروز [غدیر] را عید بگیرید: [و با انجام امور ذیل آن را بزرگ بشمارید] .

الف) نعمت را بر افراد خانواده و خویشاوندانتان گسترش دهید و نیکی و بخشش پیشه کنید . (3)

ب) به برادران دینی خویش به قدر توان نیکی و بخشش کنید. (4) و (5)

ج) خدای را در برابر نعمتهایی که به شما ارزانی داشته، شکرگزار باشید.

د) کنار یکدیگر جمع شوید تا خداوند اجتماع شما را فراگیر و گیراتر سازد.

ه) به یکدیگر نیکی کنید تا خداوند به شما الفت و مهربانی بیشتر عنایت کند.

و) نعمت‏های الهی را به یکدیگر تبریک و تهنیت گویید همان طور که خداوند [در این روز] با اعطای اجر و ثوابی بیش از دیگر اعیاد به شما تهنیت می‏گوید. بعد فرمود: کمک‏های مالی به دیگران در امروز (غدیر) به اموالتان برکت می‏بخشد و بر عمرتان می‏افزاید: مهربانی به دیگران سبب رحمت و عنایات حق خواهد شد.

ز) با خوش‏رویی و شادمانی یکدیگر را در آغوش بگیرید.

ح) خداوند را بر توفیقات خویش سپاس گویید.

ط) از فقرا و ضعیفانی که چشم به کمک شما دارند دیدن کنید، به زیارتشان بروید و با آنان در خوراکشان همراه شوید. بعد حضرت فرمود: یک درهم کمک به فقرا در روز عید غدیر با دویست‏ هزار درهم برابر است، بلکه بیشتر خواهد بود.

ی) وقتی یکدیگر را ملاقات کردید مصافحه کنید، به هم تبریک بگویید و سلام کنید، که پیامبر خدا(ص) به من چنین فرمان داد. (6)

پی‏ نوشتها:

1ـ از روز غدیر خم در روایت تعبیر به «یوم الدوح» شده است که این واژه هم در روایات و هم در اشعار به کار گرفته شده است. (بحارالانوار، ج 94، ص 115).

2 و 3)ـ تفسیر شاهد و مشهود را می‏توان در موارد ذیل یافت: اصول کافی، ج 1، ص 425، ح 69؛ بحارالانوار، ج 35، ص 386، ح 1؛ ج 36، ص 114، ح .61

4 و 5)ـ در ترجمه عبارات تلفیق شده است.

6ـ بحارالانوار، ج 95، ص 118 ـ 112، ح 8، مقداری از خطبه امیرالمؤمنین(ع) توسط امام حسین(ع) نقل شده است.

سريه ذات السلاسل

سريه ذات السلاسل

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 338

اين سريه را به نامهاى ديگرى همچون ذات السلسله و وادى الرمل نيز خوانده‏اند.ما در جلد اول به طور مفصل به شرح و توضيح درباره اين سريه پرداختيم و در اينجا نيز اشاراتى بدان خواهيم داشت، اگر چه مستلزم تكرار است.زيرا مراد ما در اين كتاب آن است كه رويدادهاى زندگى على (ع) را به صورت پيوسته و سال به سال تعقيب كنيم.

سلاسل نام چاهى است.چنان كه در مناقب ابن شهر آشوب نيز اين معنا بيان شده است. برخى گفته‏اند از اين جهت اين سريه را ذات السلاسل خوانده‏اند كه برخى از سپاهيان دشمن همچون زنجير به برخى ديگر بسته شده بودند.در مجمع البيان نوشته شده است: نام اين سريه را از آن جهت ذات السلاسل گذارده‏اند كه براى جلوگيرى از فرار مشركان از ميدان جنگ، آنها را با زنجيرهايى به يكديگر بسته بودند.شيخ مفيد گويد: اين سريه را ذات السلاسل ناميده‏اند زيرا افراد بسيارى از دشمن به اسارت گرفته شد و تعدادى از آنها نيز به قتل رسيدند و اسراى آنان را با ريسمانهايى به يكديگر بستند به طورى كه گويى آنان در زنجير بسته بودند.

شيخ مفيد و عده‏اى ديگر از اين سريه ياد كرده‏اند.جز آنكه شيخ مفيد على رغم آنكه اين سريه يك بار اتفاق افتاده آن را در دو جا از كتاب خود آورده است.اول: پس از غزوه بنى قريظه و ديگرى پيش از غزوه بنى مصطلق.با توجه به آنكه غزوه بنى مصطلق پيش از غزوه بنى قريظه روى داد.اما وى ترتيب وقوع اين دو غزوه را وارونه كرده و آن را در اين مقام ذكر كرده و حال آنكه اين واقعه تنها در برخى از نسخ يافت مى‏شود.دوم: پس از غزوه زبيدى كه پس از بازگشت پيامبر از تبوك بوده و غزوه تبوك در سال نهم هجرى واقع شده است.به هر ترتيب نمى‏توان احتمال داد كه اين غزوه در ميان غزوه بنى قريظه و غزوه بنى مصطلق كه هر دو در سال پنجم هجرى به وقوع پيوسته، روى داده است. زيرا در اين غزوه از عمرو بن عاص ياد شده و حال آنكه اين مرد در صفر سال هشتم هجرى و يا بنابر قولى در جريان صلح حديبيه در سال ششم هجرت و يا بنابر قول ديگر در جنگ خيبر كه در سال هفتم هجرى روى داده به اسلام گرويده است.

شيخ مفيد در نخستين جا نوشته است: امير المؤمنين (ع) در غزوه وادى الرمل كه آن را غزوات ذات السلسله هم گويند، شركت داشته است.و جريان اين جنگ را دانشمندان در كتابهاى خود تبت كرده‏اند و راويان اخبار و نويسندگان آثار آن را روايت كرده‏اند و اين خود فضيلتى است كه به ديگر مناقب و فضايل آن حضرت اضافه مى‏شود و آن حضرت با داشتن اين فضيلت از همه بندگان ممتاز مى‏شود.

ماجراى اين غزوه برابر آنچه سيره‏نويسان نگاشته‏اند از اين قرار بود كه روزى مردى عرب نزد پيغمبر (ص) آمد و گفت: من نزد تو آمده‏ام تا براى تو خير انديشى كنم. پيغمبر (ص) فرمود: خيرانديشى تو چيست؟پاسخ داد: عده‏اى از اعراب قصد دارند بر تو در مدينه شبيخون زنند و خصوصيات آنان را براى پيامبر تشريح كرد.آن حضرت با شنيدن اين سخن على (ع) را فرمود تا مردم را به مسجد فراخواند.مسلمانان گرد آمدند و پيامبر بر فراز منبر رفت و خداوند را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: اى مردم!اينها دشمنان خداوند شمايند و مى‏خواهند بر شما حمله آورند و در مدينه شبيخون وارد كنند.پس چه كسى از ميان شما داوطلب رفتن به آن وادى است؟مردى از ميان مهاجران به پا خاست و گفت: اى رسول خدا من آماده انجام اين ماموريت هستم.حضرت لواى جنگ را به او سپرد و او را به همراه هفتصد تن از مسلمانان روانه اين ماموريت كرد و به او فرمود: به نام خداوند رهسپار اين جنگ شو.آن مرد روانه شد و ظهر به آن گروه رسيد.آنها از وى پرسيدند: تو كيستى؟گفت: من فرستاده رسول خدايم يا بگوييد معبودى جز خداوند يكتا نيست و او بى شريك است و محمد فرستاده و رسول اوست.يا آنكه گردنهاى شما را مى‏زنم.آن گروه به او پاسخ دادند: به سوى رئيس خودت بازگرد كه ما گروهى هستيم كه تو را ياراى ايستادگى در برابر آن نيست.مرد بازگشت و پيامبر را از اين ماجرا آگاه كرد.پس رسول خدا (ص) دوبار پرسيد، چه كسى از ميان شما داوطلب رفتن به آن وادى است؟مردى از مهاجران برخاست و گفت: من داوطلب انجام اين كار هستم.پس رسول خدا فرماندهى سپاه را به او واگذار كرد و آن مرد روانه وادى شد اما مانند شخص قبل بدون آنكه اقدامى كند بازگشت.پس از بازگشت او، پيامبر پرسيد: على بن ابيطالب كجاست؟امير المؤمنين برخاست و گفت: اى رسول خدا من اينجايم.پيغمبر به او فرمود: به آن وادى روانه شو.على گفت: به چشم.على (ع) دستارى داشت كه آن را جز در كارهاى دشوارى كه پيامبر او را به انجام آنها مى‏فرستاد به سر نمى‏بست.على (ع) برخاست و به خانه فاطمه رفت و آن دستار را از او خواست: فاطمه از او پرسيد: به كجا مى‏روى و پدرم تو را به كجا فرستاده است؟ پاسخ داد: به سوى وادى الرمل مى‏روم.فاطمه از روى دلسوزى بر على گريست و پيامبر در همين حال بر فاطمه وارد شد و از او پرسيد: تو را چه مى‏شود كه گريه مى‏كنى؟آيا بيم دارى كه شوهرت كشته شود؟ان شاء الله چنين نخواهد شد.آن گاه على به رسول خدا گفت: اى پيامبر مرا از رفتن به بهشت‏بازمدار.سپس در حالى كه لواى پيامبر را بر دوش داشت‏بيرون رفت و در سحر به آن گروه رسيد.على (ع) در آنجا ماندگار شد تا صبح فرا رسيد.آن گاه با ياران و همراهان خود نماز صبح را اقامه كرد و صفوف آنان را مرتب فرمود و خود بر شمشيرش در حالى كه روى به دشمن داشت، تكيه كرد و گفت: اى مردم من فرستاده پيغمبر خدا به سوى شما هستم يا به يگانگى خداوند و رسالت محمد بنده و رسول خداوند اقرار كنيد يا آنكه شما را با شمشيرهاى خود خواهم كشت.آن گروه به او گفتند: همان طور كه دو دوست تو پيش از اين بازگشتند تو هم برگرد.على (ع) فرمود: بازنمى‏گردم، به خدا بازنمى‏گردم مگر آنكه شما اسلام آوريد يا آنكه شما را با شمشيرهاى خود بكشم.كه من پسر ابو طالب پسر عبد المطلبم آن گروه چون وى را شناختند لرزه بر اندامشان افتاد و به مقابله با او درآمدند و شش يا هفت تن از آنان به هلاكت رسيدند و باقى پا به فرار گذاشتند و در نتيجه مسلمانان پيروز شدند و به غنايم بسيار دست‏يافتند.آن‏گاه على (ع) به سوى پيامبر بازگشت.

از ام سلمه روايت‏شده است كه گفت: پيغمبر در خانه من خفته بود.به ناگاه از خواب پريد.من پرسيدم: خداوند تو را در پناه خود گيرد.فرمود: راست گفتى خدايم مرا در پناه خود گيرد.اما اين جبرئيل بود كه به من خبر بازگشت على را داد.آن گاه پيامبر به ميان مردم رفت و به آنان فرمان داد تا به پيشواز على (ع) بروند.مردم دو صف شده با پيغمبر به استقبال على رفتند.تا على (ع) چشمش به رسول خدا افتاد از اسب پياده شد و خواست پاهاى پيغمبر را ببوسد.پيامبر به او فرمود: سوار شو كه خداوند و پيامبرش از تو خرسندند.پس امير المؤمنين از خوشحالى گريست و به سوى خانه‏اش روان شد و مسلمانان غنايم به دست آورده را به پيامبر تسليم كردند.پيامبر از برخى از همراهان على (ع) پرسيد: رئيس خود را چگونه ديديد؟گفتند: امر ناصوابى از او نديديم جز آنكه در تمام نمازهايى كه به او اقتدا كرديم سوره‏اى غير از سوره‏«قل هو الله احد»را نمى‏خواند.پيامبر فرمود: چون على بازآيد از او در اين باره پرسش خواهيم كرد.وقتى على بازگشت پيامبر از او پرسيد چرا در نمازهاى خود با ارانت‏سوره‏اى جز سوره اخلاص نمى‏خواندى؟فرمود: اى پيامبر من اين سوره را دوست دارم.پيغمبر گفت: همچنان كه تو اين سوره را دوست دارى خدا هم تو را دوست دارد. سپس گفت: اى على اگر نمى‏ترسيدم كه مردم درباره تو همان سخنى را بگويند كه مسيحيان درباره عيسى بن مريم گفتند، امروز سخنى در مورد تو مى‏گفتم كه به هيچ گروهى از مردم نگذرى، جز آنكه آنها خاك زير پايت را گرامى بدارند و آن را بردارند.

شيخ مفيد در ادامه سخنانش گويد: برخى از سيره نويسان گفته‏اند سوره و العاديات ضبحا در همين جنگ بر پيامبر فرود آمد.و اين سوره متضمن بيان حال على (ع) در كار بزرگى است كه آن را به انجام رسانيد.شيخ مفيد همچنين در دومين جاى از كتاب خود پس از ذكر غزوه زبيد گويد: سپس جنگ روى داد.بدين ترتيب كه مردى عرب به خدمت پيامبر رسيد و در برابر آن حضرت نشست و گفت: آمده‏ام تا براى تو خيرخواهى كنم.پيامبر فرمود: خيرخواهى تو چيست؟گفت: گروهى از اعراب در وادى الرحل گرد آمده‏اند تا شبانه بر تو در مدينه حمله آورند.آن مرد در سخنان خود وضعيت اعراب را براى پيامبر شرح داد.پس پيامبر فرمان داد مردم در مسجد گرد آيند.مسلمانان جمع شدند و پيامبر بر فراز منبر رفت و خداوند را حمد و ثنا گفت.سپس فرمود: اى مردم اين دشمن خداوند و دشمن شماست كه مى‏كوشد شبانه بر شما حمله آورد.پس چه كسى به جنگ ايشان روانه مى‏شود؟عده‏اى از اصحاب صفه برخاستند و گفتند: ما به سوى آنان رهسپار مى‏شديم و هر كس را كه تو مى‏خواهى فرمانده ما قرار بده.پس پيامبر بين آنان قرعه انداخت و آن قرعه بر هشتاد تن از ايشان قرار گرفت.پيامبر، ابو بكر را پيش خواند و به او فرمود: اين لوا را بگير و به طرف بنى سليم برو.چون آنها در نزديك حره هستند. ابو بكر به همراه عده‏اى به اين ماموريت گسيل شد تا آنكه به جايگاه آن گروه رسيد. محلى كه ايشان در آن بودند بسيار سنگلاخ و پر از درخت‏بود و دشمن در ميان دره موضع گرفته بود و فرودآمدن به طرف آنان دشوار مى‏نمود.چون ابو بكر به آن وادى رسيد و خواست‏به طرف آنان سرازير شود، اعراب بر او حمله بردند و او را فرارى دادند و شمار زيادى از مسلمانان را به شهادت رساندند.ابو بكر و همراهانش از پيش روى اعراب گريختند و به سوى پيامبر بازگشتند.پس از اين واقعه، پيامبر لواى سپاه را به دست عمر بن خطاب داد و او را روانه آن وادى كرد.دشمنان در زير سنگها و پشت درختان به كمين نشسته بودند و چون عمر خواست‏به سوى آنان پايين رود به او حمله بردند و او را فرارى دادند.اين امر باعث اندوه پيامبر شد.عمرو بن عاص خدمت پيامبر رسيد و گفت: اى رسول خدا!اكنون مرا به سوى ايشان بفرست.زيرا كار جنگ با خدعه و نيرنگ پيش مى‏رود.شايد من به آنان نيرنگى بزنم.پيامبر نيز وى را به همراه عده‏اى به جنگ آن گروه اعزام و به او سفارشهاى لازم را گوشزد كرد.چون عمرو بن عاص به آن وادى رسيد، اعراب بر او نيز حمله برده و گروهى از همراهانش را كشتند و آنان را فرارى دادند.پس رسول خدا چند روزى دست نگهداشت و بر آنان نفرين مى‏كرد آن‏گاه امير المؤمنين (ع) را فراخواند و لوا را به دست او سپرد و گفت: او يورش برنده‏اى است كه از عرصه جنگ نمى‏گريزد.سپس دستهاى خود را به طرف آسمان گرفت و فرمود: خداوندا!اگر تو مى‏دانى من فرستاده تو هستم مرا به كمك او محافظت فرماى.و درباره او آنچه را صلاح مى‏دانى روادار و در حق او دعاهاى فراوان ديگرى نيز كرد.آن‏گاه على براى رفتن به وادى الرمل بيرون آمد و پيامبر نيز براى همراهى او خارج شد و تا مسجد احزاب، على را همراهى كرد.على (ع) در اين سفر بر اسب سرخ مو و كوتاه دمى سوار بود و دو برد يمانى در بر كرده و نيزه‏اى خطى (شهرى در يمامه) بر دست داشت.پيامبر او را مشايعت كرد و براى او دعاى خير كرد و با او كسانى را از جمله ابو بكر و عمر و عمرو بن عاص همراه كرد.على (ع) با همراهان خود به طرف عراق رفت و اندكى كنارتر از راه اصلى راه مى‏پيمود تا دشمنان چنين پندارند كه او به جاى ديگرى رهسپار مى‏شود.پس آنان را از راه پست و هموارى برد و به طرف دهانه آن دره رسانيد.على (ع) شبها راه مى‏پيمود و روزها در جايى كمين مى‏كرد.چون به نزديك آن وادى رسيد به همراهانش دستور داد تا دهان اسبهاى خود را ببندند و آنان را در جايى بازداشت و فرمود: از اينجا تكان نخوريد.و خود پيشاپيش آنها رفت و در يك طرف ايشان ايستاد.چون عمرو بن عاص رفتار على را ديد ترديد به خود راه نداد كه پيروزى با على (ع) است.پس رو به ابو بكر كرد و گفت: من به اين مكان داناتر از على هستم.در اين بيابان جانوران درنده‏اى زندگى مى‏كنند كه براى ما خطرناك‏تر از قبيله بنى سليم هستند.در اينجا كفتارها و گرگهايى است كه مى‏ترسم بر ما حمله آورند و ما را تكه پاره كنند.پس با على سخن بگو كه به ما اجازه دهد تا از اين وادى بالا رويم.ابو بكر به طرف على رفت و با او در سخن شد و در اين باره بسيار گفت.اما على (ع) يك كلمه هم به او پاسخ نداد.سپس ابو بكر به طرف آنان بازگشت و گفت: به خدا قسم حتى يك كلمه هم با من حرف نزد.

آن‏گاه عمرو بن عاص متوجه عمر شد و به او گفت: تو صاحب نيروى بيشترى هستى پس با على گفت و گو كن.على (ع) با او همان رفتارى را كرد كه با ابو بكر كرده بود.عمر نيز به سوى آنان برگشت و رفتار على (ع) را بازگو كرد.پس عمرو بن عاص گفت: سزاوار نيست كه ما جان خود را تباه كنيم بياييد با يكديگر به بالاى دره برويم. مسلمانان به او پاسخ دادند: به خدا سوگند چنين نمى‏كنيم پيامبر به ما دستور داد به سخن على گوش فرا دهيم و از او فرمان ببريم.حال او را واگذاريم و از تو فرمان ببريم؟!پس در همان حال ماندند تا آنكه صبح فرا رسيد.على (ع) بر آن گروه يورش برد، در حالى كه آنها از اين حمله آگاه نبودند.خداوند آنان را پيروز ساخت و سوره‏«و العاديات ضبحا»كه به پايان بر پيامبر فرود آمد و وى به يارانش مژده فتح و پيروزى داد و به آنان فرمود: به پيشواز امير المؤمنين بيرون روند.مسلمانان به استقبال على آمدند و در پيشاپيش آنان پيامبر (ص) حركت مى‏كرد.استقبال كنندگان در دو صف بودند.چون چشم على به پيامبر افتاد از اسب پياده شد.پيامبر به او فرمود: سوار شو كه خدا و رسولش از تو خرسندند.امير المؤمنين از شادى گريست.آن‏گاه پيامبر به او فرمود: اى على اگر بيم آن نداشتم كه گروههايى از امت من درباره تو همان سخنى را گويند كه نصارا در حق عيسى بن مريم مى‏گويند امروز درباره تو سخنى بر زبان مى‏راندم كه به گروهى از مردم نمى‏گذشتى مگر آنكه خاك زير پاهايت را بر مى‏داشتند.

طبرسى در مجمع البيان گفته است: گويند اين سوره در وقتى كه پيامبر على را به جنگ ذات السلاسل فرستاد، نازل شد.على (ع) در اين جنگ، پس از شكست تعدادى از صحابه بر دشمن پيروز شد.اين داستان طى حديث و رازى از امام صادق (ع) روايت‏شده است. راوندى در كتاب خرايج و على بن ابراهيم در تفسير خود و غيره اين دو جنگ را به نحوى كه ذكر شده نوشته‏اند.ابن شهر آشوب در مناقب در هنگام ذكر غزوه ذات السلاسل از ابو القاسم بن شبد الوكيل و ابو الفتح حفار به اسناد خود از امام صادق (ع) و مقاتل و زجاج و وكيع و ثورى و سدى و ابو صالح و ابن عباس نقل كرده‏اند كه پيغمبر برخى از مهاجران را همراه با هفتصد تن از مردان مسلمان روانه كرد.چون مسلمانان به آن دره رسيدند و خواستند از آن سرازير شوند، اعراب بر آنان حمله بردند و آنان را فرارى دادند و جمعى از مسلمانان را كشتند.پس از بازگشت اين سپاه، پيامبر مرد ديگرى را به اين دره روانه كرد اما او هم شكست‏خورده به سوى او بازگشت.سپس عمرو بن عاص گفت: اى رسول خدا مرا به اين دره روانه كن، زيرا جنگ، خدعه و نيرنگ است‏شايد من بتوانم از در خدعه با آنان وارد شوم.پس پيامبر او را فرستاد ولى او نيز شكست خورد و برگشت.در روايتى آمده كه پيامبر خالد را فرستاد و او بازگشت.اين امر خاطر پيامبر را آزرده و اندوهناك ساخت.آن‏گاه على (ع) را فراخواند و درباره او گفت: او را فرستاده‏ام كه يورش برنده‏اى است و هيچ گاه از ميدان جنگ نمى‏گريزد.پيغمبر، على را تا مسجد احزاب مشايعت كرد. (ادامه حديث همان است كه پيش از اين نقل شد.) پس از اين ابن شهر آشوب گفته است: از روايت اهل بيت (ع) در اين باره آن است كه فرموده‏اند: چون صبح فرا رسيد على (ع) به همراهان خود فرمود: سوار شويد كه خداوند در ميان شما فرخندگى قرار دهد.تا آنكه بر فراز كوه برآمد و به سوى آن گروه سرازير شد و بر آنان اشراف يافت.آن حضرت به آنها فرمود: افسار چهارپايان خود را رها كنيد.اسبها بوى ماده شنيدند و شيهه كشيدند.آن گروه تا صداى شيهه اسبها را شنيدند پا به فرار گذاشتند.

ابن شهر آشوب گويد: در روايت مقاتل و زجاج آمده است: على (ع) بر آن گروه يورش برد و ايشان بى‏خبر بودند.پس به آنان فرمود: اى مردم!من فرستاده رسول خدا به سوى شمايم بر يكتايى خداوند و رسالت رسول او گواهى دهيد يا آنكه شما را با شمشير مى‏كشم.آن گروه به او پاسخ دادند: مانند سه تن رفيق خود تو هم بازگرد.زيرا تو از عهده ما برنمى‏آيى.على (ع) به آنان پاسخ داد: من هرگز بازنمى‏گردم.بدانيد كه من على پسر ابو طالبم.پس لرزه بر تن دشمنان افتاد و هفت تن از زورمندان آنان به سوى على آمدند و در ابتدا او را نصيحت كردند و از او خواستار صلح و آشتى شدند.اما آن حضرت در جواب خواسته ايشان فرمود: يا اسلام آوريد يا بجنگيد.پس يكى پس از ديگرى به مبارزه آن حضرت آمدند و آخرين كسى كه به ميدان آمد از همه آنان زورمندتر بود.وى سعد بن مالك عجلى و صاحب دژ نام داشت.پس على (ع) همه آنان را كشت و افراد آن گروه متوارى شدند و برخى از آنان نيز به داخل قلعه پناه بردند.برخى ديگر زنهار خواستند و عده‏اى از آنها اسلام آوردند و كليد گنجهاى خود را به آن حضرت تسليم كردند.

سفر به سوى يمن

سفر به سوى يمن

كتاب: سيره معصومان ج 3 ص 327

اين ماموريت در سال هشتم هجرى رخ داد.بايد توجه كرد كه بيشتر مورخان و نويسندگان كتب سيره نوشته‏اند كه ماموريت على (ع) به يمن دو مرتبه يكى در سال هشتم و ديگرى در سال دهم هجرى بوده است.از جمله كسانى كه بر اين قول تصريح كرده‏اند ابن هشام است.وى در سيره خود مى‏نويسد: على بن ابيطالب دو بار به غزوه يمن رفت.ابن سعد نيز در طبقات الكبير مى‏گويد: پس سريه على بن ابيطالب در يمن است.گفته مى‏شود آن حضرت دو بار در آنجا به جنگ رفت.يك بار در سال دهم هجرى بوده است.اما ابن سعد فقط به ذكر همين غزوه اكتفا كرده و به غزوه‏اى كه در سال هشتم روى داد اشاره‏اى نكرده است.دحلان در سيره خود نيز همين مطالب را تصريح كرده است. اما آنچه به نظر نگارنده مى‏رسد آن است كه غزوه يمن سه بار صورت پذيرفته است‏يكى در سال هشتم هجرى و ديگرى در بين سال هشتم و نهم و غزوه سوم در سال دهم هجرى بوده است.

فرستادن على (ع) به يمن در آخر سال هشتم هجرى

اين واقعه پس از فتح مكه روى داد.پيغمبر، على (ع) را به سوى همدان فرستاد تا ايشان را به پذيرش آيين اسلام دعوت كند.همدانيان نيز همگى در يك روز به اسلام گرويدند. شيخ مفيد گويد: از جمله فضايل و مناقب على (ع) ، موردى است كه تمام نويسندگان اجماع كرده‏اند.جريان از اين قرار بود كه پيامبر خالد بن وليد را به همراهى چند تن ديگر كه براء بن عازب نيز در ميان آنان بود، براى فراخواندن مردم يمن به آيين اسلام، به آن ديار روانه كرد.خالد مدت شش ماه مردم را به پذيرش آيين اسلام دعوت مى‏كرد اما هيچ كس به دعوت او پاسخ نگفت.اين مطلب خاطر پيامبر را آزرده ساخت و امير المؤمنين را فراخواند و به او دستور داد و خالد و همراهانش را از يمن بازگرداند و فرمود: اگر كسى از همراهان خالد مى‏خواست تو را همراهى كند او را از اين كار بازندار.براء بن عازب گويد: من از كسانى بودم كه على (ع) را در اين ماموريت همراهى مى‏كردم.چون به ابتداى سرزمين يمن رسيديم و مردم از ورود ما خبردار شدند همگى اجتماع كردند.على (ع) نماز صبح را با ما گزارد.پس در برابر ما براى سخنرانى برخاست و خداوند را حمد و ثنا گفت و آن گاه نامه رسول خدا را بر مردم همدان قرائت كرد.مردم همدان در آن روز همگى اسلام آوردند و آن حضرت در نامه‏اى خبر اسلام آوردن آنان را براى رسول خدا نوشت.چون پيامبر نامه او را خواند خوشحال شد و به سجده درافتاد.و خداى را سپاس گفت و آن گاه سر خود را بلند كرد و نشست و فرمود: سلام بر همدان باد!پس از مسلمان شدن مردم همدان، اهل يمن نيز به آيين اسلام گرويدند.

ابن اثير گويد: پيامبر (ص) سه بار فرمود: سلام بر همدان باد!در سيره حلبيه آمده است: رسول خدا، خالد بن وليد را به سوى قبيله همدان از سرزمين يمن فرستاد تا آنان را به اسلام بخواند.براء مى‏گويد: من نيز جزو همراهان خالد بوده‏ام.ما در همدان شش ماه ماندگار شديم و مردم آنجا را به اسلام فراخوانديم اما هيچ يك از ايشان به دعوت ما پاسخ مثبت نگفت.آن‏گاه پيامبر، على بن ابيطالب را فرستاد و به او فرمان داد تا خالد را از همدان بازگرداند و خود به جاى او در آن شهر به تبليغ اسلام مشغول شود.چون ما (با على (ع) ) به نزديك مردم همدان رسيديم آنان به استقبال ما آمدند و على (ع) با ما نماز صبح را خواند.پس ما را به يك صف درآورد و در برابر ما قرار گرفت و نامه رسول خدا را كه ايشان را به اسلام دعوت كرده بود، خواند.آن گاه مردم همدان همگى به اسلام گرويدند....

در سيره دحلان به نقل از بخارى از براء نوشته شده است: رسول خدا (ص) ما را به همراه خالد، روانه يمن كرد.پس از مدتى نيز على (ع) را به جاى خالد فرستاد و به او فرمود: از هر كس از همراهان خالد كه مى‏خواهد در ركاب تو باشد، جلوگيرى مكن و نيز هر كس را كه مى‏خواهد بازگردد، اجازه بازگشت‏بده.من جزو كسانى بودم كه با على (ع) همراه شدم.و اوقيه‏هايى چند به غنيمت گرفتم چون به نزديك همدان رسيديم مردم به سوى ما بيرون آمدند.على (ع) با ما نماز گزارد و ما را در يك صف مرتب كرد آن‏گاه پيش روى ما برخاست و نامه رسول خدا را براى همدانيان خواند.پس از آن مردم همدان يكپارچه به اسلام گرويدند.آن‏گاه على (ع) خبر مسلمان شدن همدانيان را براى پيامبر، نگاشت.چون رسول خدا، نامه على را خواند به سجده افتاد و سپس سربلند كرد و فرمود: سلام بر همدان باد!سپس على (ع) و همراهانش پس از بازگشت از طايف و تقسيم غنايم آن به جعرانه گسيل شدند.و از همين روز همدان جزو ياران على (ع) و شيعيان خالص آن حضرت درآمدند.بدان گونه كه وقتى اربد خزارى پيش از جنگ صفين بر على (ع) حمله و فرار كرد، همدانيان به تعقيب او پرداختند و در بازار براذين به او رسيدند و وى را در زير قدمها و به وسيله مشت و نيام شمشيرهاى خود كشتند.

شاعرى در اين باره سروده است:

به پروردگارم پناه مى‏برم از آنكه مرگ من مانند مرگ اربد در بازار براذين باشد.

همدانيان به نوبت او را با ضربه كفشهايشان زدند و هنگامى كه دستى بالا مى‏رفت دست ديگرى بر او فرود مى‏آمد.

امير المؤمنين (ع) نيز در روز صفين خطاب به همدانيان فرمود: اى مردم همدان شما زره و نيزه من هستيد.و نيز درباره آنان فرمود:

اگر من نگاهبان در بهشت مى‏بودم به همدان مى‏گفتم كه با آرامش و امنيت‏به بهشت وارد شويد.

شيخ مفيد گويد: اين منقبت تنها به امير المؤمنين (ع) تعلق دارد و كس ديگرى از صحابه نتوانسته است‏به مانند اين منقبت و يا منقبتى نزديك به آن دست‏يابد.زيرا وقتى كه پيامبر از چگونگى جريان كار خالد مطلع شد و از تباه شدن كار مى‏ترسيد جز على (ع) كسى را پيدا نكرد كه بتواند به جبران اين كار اقدام كند.پس على را براى اين ماموريت انتخاب كرد و على نيز به بهترين وجه، به انجام اين كار پرداخت و برابر عادت الهى، بار ديگر توفيق نصيب وى شد و توانست آن طور كه دلخواه پيامبر بود اين ماموريت را به آخر رساند و به بركت‏سعى و شفقت و تدبير و نيت پاك آن حضرت (ع) در اطاعت از خداوند عده‏اى با راهنماييهاى او به هدايت رسيدند و به اسلام گرويدند و دين آبادى پذيرفت و ايمان نيرو گرفت.چون اين كار مطابق با فرمايش پيامبر انجام پذيرفت اين حضرت بسيار خرسند شد و شادى خود را براى تمام مسلمانان آشكار كرد.و اين نكته به اثبات رسيده است كه هر چه سود كردار بندگى بيشتر باشد آن كردار هم بزرگ‏تر خواهد شد و هر چه ضرر معصيت‏بيشتر باشد آن معصيت نيز بزرگ‏تر خواهد شد.از همين روى پيامبران از نظر ثواب و اجر بزرگ‏ترين مخلوقاتند زيرا نفعى كه از دعوت ايشان عايد مى‏شود از ساير اعمال مردمان ديگر بيشتر است. در اينجا از سوى برخى از راويان و مورخان اشتباهى پديدار شده و آنچه را در سال دهم هجرى رخ داده به اين سال نسبت داده‏اند.و بر عكس آنچه را در اين سال (هشتم) روى داده منسوب به سال دهم كرده‏اند.دحلان در سيره خود مى‏نويسد: در برخى از روايات آمده است: رسول خدا على (ع) را در رمضان سال دهم هجرى فرستاد و در يك روز همه مردم همدان اسلام پذيرفتند.پسر على نامه‏اى به پيامبر نگاشت و او را از اين امر مطلع كرد.چون پيامبر اين نامه را خواند به سجده افتاد و پس از مدتى نشست و فرمود: سلام بر همدان باد!

آن‏گاه دحلان خود گويد: سخن برخى از راويان كه اين واقعه را در سال دهم ذكر كرده‏اند توهمى بيش نيست.زيرا فرستادن على به سوى يمن در سال دهم هجرت نبوده است.بلكه در اين سال پيغمبر، على را به سوى بنى مذحج روانه كرد و فرستادن وى به همدان در سال هشتم هجرى، پس از فتح مكه، بوده و على (ع) دو بار به سوى يمن به ماموريت رفته است.دحلان پس از ذكر حديث‏بخارى، كه در پيش آن را نقل كرديم، مى‏گويد: اين روايت صراحت دارد كه ماموريت نخست على (ع) در اواخر سال هشتم هجرى و به همدان ماموريت دوم او در رمضان سال دهم هجرى و به مذحج‏بوده است.

ابن اثير از مورخانى است كه نوشته ماموريت على (ع) به يمن و مسلمان كردن همدانيان در سال دهم هجرى روى داده است.

فرستادن على (ع) به عنوان قاضى به يمن در ميان سالهاى هشتم و نهم هجرى

در سيره دحلان از قول ابو داود و غير او در حديثى از على (ع) نقل شده است كه فرمود: پيامبر مرا به جانب يمن فرستاد.به آن حضرت عرض كردم: اى رسول خدا آيا مرا به سوى قومى مى‏فرستى كه از من بزرگ‏ترند و من از ايشان جوان‏تر هستم و بر مسائل قضا و داورى چندان بينا نيستم.پس پيامبر دست‏خود را بر سينه‏ام گذارد و فرمود: خداوندا زبان او را استوار گردان، قلب او را هدايت كن و فرمود: اى على!اگر دو طرف دعوا نزد تو نشستند بين آنان داورى مكن تا سخن ديگرى را نيز بشنوى.اگر تو چنين رفتار كنى حكم براى تو آشكار مى‏شود.على مى‏فرمود: به خدا سوگند كه در داورى بين دو تن ترديد به خود راه ندادم.

اين روايت نشانگر آن است كه پيامبر على را براى قضاوت به آن ديار گسيل كرده بود نه براى جنگ و فتح.زيرا در همانجا آمده كه على به پيامبر عرض كرد: آيا مرا به سوى قومى روانه مى‏كنى كه من از ايشان جوان‏ترم و بر مسايل قضاوت بينايى كافى ندارم.اين عبارت خود نشان مى‏دهد كه پيامبر، على را براى داورى فرستاد و گرنه اين سخن معنا و مفهومى پيدا نمى‏كند.و صريح‏تر از اين، سخنى است كه شيخ مفيد در كتاب ارشاد آن را نقل كرده است.وى مى‏نويسد: وقتى پيامبر خواست مسند قضاوت يمن را براى على برگزيند و او را سوى آنان روانه كند تا احكام قضا را به آنان بياموزد و حلال و حرام الهى را براى آنان باز كند.در ميان ايشان به احكام قرآن داورى كند امير المؤمنين به او فرمود: اى رسول خدا، آيا مرا براى مسند قضاوت برمى‏گزينى در حالى كه من جوانم و به تمام مسايل قضاوت احاطه ندارم.پس پيامبر به او فرمود: نزديك من آى!چون نزديك او شد پيامبر با دست‏بر سينه او زد و فرمود: «خداوندا دل او را هدايت كن و زبان او را استوار گردان‏»على (ع) فرمود: «پس از اين واقعه در قضاوت بين دو تن ترديد نكردم.»و چون وى به مسند قضاوت يمن نشست و به كارى كه پيامبر او را بدان مامور ساخته بود و داورى در ميان مسلمانان پرداخت، دو مرد به نزد او شكايتى بردند...اين روايت‏به خوبى نشان مى‏دهد كه فرستادن على براى عهده‏دار شدن مسند قضاوت و داورى در يمن بوده است همچنين از آن حضرت داوريهاى بسيارى كه در يمن فرموده نقل شده است و همين روايات دلالت مى‏كند كه على (ع) مدت درازى در يمن به سر برده و در آنجا به امر قضاوت مشغول بوده است.و آن حضرت براى جنگ به يمن نرفته بود و كسى هم تاريخ چنين ماموريتى را ذكر نكرده است.احتمال دارد كه اين ماموريت در بين سالهاى هشتم و نهم هجرى اتفاق افتاده باشد.زيرا بى مناسبت نيست كه پس از فتح يمن، كسى براى آموختن احكام اسلام و داورى كردن در ميان ايشان به آن ديار روانه شود.اما على (ع) در سال دهم هجرت براى جنگيدن بدان سرزمين رهسپار شد و در حجة الوداع از آنجا بازگشت.و پس از آن پيامبر وفات يافت.به زودى درباره سفرى كه على (ع) در سال دهم هجرى به سرزمين يمن داشته است در ضمن وقايع سال مذكور، سخن به ميان خواهيم آورد.

فاتح دژ خيبر

فاتح دژ خيبر

كتاب: سيره پيشوايان ص 57 تا60

 

پيامبر اسلام در سال هفتم هجرت تصميم به خلع سلاح يهوديان خيبر گرفت.انگيزه پيامبر در اين اقدام دو امر بود:

1- خيبر به صورت كانون توطئه و فتنه بر ضد حكومت نوبنياد اسلامى در آمده بود و يهوديان اين قلعه بارها با دشمنان اسلام در حمله به مدينه همكارى داشتند،بويژه در جنگ احزاب نقش مهمى در تقويت‏سپاه احزاب داشتند.

2- گرچه در آن زمان ايران و روم به صورت دو امپراتورى بزرگ،با يكديگر جنگهاى طولانى داشتند،ولى ظهور اسلام به صورت يك قدرت سوم براى آنان قابل‏تحمل نبود،ازينرو هيچ بعيد نبود كه يهوديان خيبر آلت دست كسرى يا قيصر گردند و با آنها براى كوبيدن اسلام همدست‏شوند و يا همانطور كه مشركان را بر ضد اسلام جوان تشويق كردند،اين دو امپراتورى را نيز براى درهم شكستن قدرت اين آيين نوخاسته تشويق كنند.

اين مسائل پيامبر را بر آن داشت كه با هزار و ششصد نفر سرباز رهسپار خيبر شود.

قلعه‏هاى خيبر داراى استحكامات بسيار و تجهيزات دفاعى فراوان بود و مردان جنگى يهود بشدت از آنها دفاع مى‏كردند.

با مجاهدتها و دلاوريهاى سربازان ارتش اسلام قلعه‏ها يكى پس از ديگرى اما به سختى و كندى سقوط كرد ولى دژ«قموص‏»كه بزرگترين دژ و مركز دلاوران آنها بود،همچنان مقاومت مى‏كرد و مجاهدان اسلام قدرت فتح و گشودن آن را نداشتند و سردرد شديد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مانع از آن شده بود كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در صحنه نبرد شخصا حاضر شود و فرماندهى سپاه را بر عهده بگيرد،ازينرو هر روز پرچم را به دست‏يكى از مسلمانان مى‏داد و ماموريت فتح آن قلعه را به وى محول مى‏كرد ولى آنها يكى پس از ديگرى بدون اخذ نتيجه باز مى‏گشتند.روزى پرچم را به دست ابو بكر و روز بعد به عمر داد و هر دو نفر بدون اينكه پيروزى به دست آورند به اردوگاه ارتش اسلام بازگشتند.

تحمل اين وضع براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بسيار سنگين بود.حضرت با مشاهده اين وضع فرمود:«فردا اين پرچم را به دست كسى خواهم داد كه خداوند اين دژ را به دست او مى‏گشايد;كسى كه خدا و رسول خدا را دوست مى‏دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مى‏دارند» (1) .آن شب ياران پيامبر اسلام در اين فكر بودند كه فردا پيامبر پرچم را به دست چه كسى خواهد داد؟هنگامى كه آفتاب طلوع كرد سربازان ارتش اسلام دور خيمه پيامبر را گرفتند و هر كدام اميدوار بود كه حضرت پرچم را به دست او دهد.در اين هنگام پيامبر فرمود:

على كجاست؟عرض كردند:به درد چشم دچار شده و به استراحت پرداخته است.پيامبر فرمود:على را بياوريد.وقتى على عليه السلام آمد،حضرت براى شفاى چشم او دعا كرد و به بركت دعاى پيامبر ناراحتى على عليه السلام بهبود يافت.آنگاه پرچم را به دست او داد.

على عليه السلام گفت:

يا رسول الله آنقدر با آنان مى‏جنگم تا اسلام بياورند.پيامبر فرمود:به سوى آنان حركت كن و چون به قلعه آنان رسيدى،ابتداءا آنان را به اسلام دعوت كن و آنچه در برابر خدا وظيفه دارند(كه از آيين حق الهى پيروى كنند)به آنان يادآورى كن.به خدا سوگند اگر خدا يك نفر را به دست تو هدايت كند،بهتر از اين است كه داراى شتران سرخ موى باشى. (2) ، (3) على عليه السلام رهسپار اين ماموريت‏شد و آن قلعه محكم و مقاوم را با شجاعتى بى‏نظير فتح نمود.

پى‏نوشت‏ها:

1)«لاعطين هذه الراية غدا رجلا يفتح الله على يديه،يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله.«ابن عبد البر»گفتار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را به اين صورت نقل كرده است:«لاعطين الراية رجلا يحب الله و رسوله ليس بفرار يفتح الله على يديه‏»(الاستيعاب في معرفة الاصحاب،چاپ اول،بيروت،دار احياء التراث العربي،1328 ه.ق،ج 3،ص 36).

2)شتران سرخ موى مرغوبترين و گرانترين شترها بود.

3)مسلم بن الحجاج القشيرى،صحيح المسلم،قاهره،مكتبة محمد علي صبيح(بى‏تا)ج 7،ص 121.اين ماموريت‏بزرگ على عليه السلام و بيان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم درباره او با اندكى تفاوت،در منابع ياد شده در زير نيز آمده است: -عبد الملك بن هشام،السيرة النبوية،تحقيق:مصطفى السقا،ابراهيم الابياري و عبد الحفيظ شلبي،قاهره،مكتبة مصطفى البابي الحلبي،(افست مكتبة الصدر تهران)1355 ه.ق،ج 3،ص 349. -ابن اثير،الكامل في التاريخ،بيروت،دار صادر،1399 ه.ق،ج 2،ص 219. -الحاكم النيشابوري،المستدرك على الصحيحين،اعداد:عبد الرحمن المرعشي،چاپ اول،بيروت،دار المعرفة،1406 ه.ق،ج 3،ص 109. -محمد بن اسماعيل البخاري،صحيح البخاري،قاهره،مكتبة عبد الحميد احمد حنفي،1314 ه.ق،ج 5،ص 18.

 

 

تصویری از قلعه حیبر که توسط حضرت علی (ع) فتح شد 

 قلعه خیبر


«داستان فتح خيبر»


در روز 24 رجب المرجب، سنه 7، فتح خيبر و قتل «مرحب يهودى» بر دست معجز نماى حضرت اسدالله الغالب على بن ابيطالب
(عليه السّلام) واقع شد.

بدانكه چون رسولخدا(صلي الله عليه وآله وسلم) با اصحاب به جنگ خيبريان رفت و قلعه قموص را محاصره كرد هر روز يك تن از اصحاب، علَمى برگرفت و به مبارزت شتافت و شبانگاه فتح ناكرده باز گشت. از جمله، يك روز «ابوبكر» راءيت و پرچم را گرفت و رفت و هزيمت شده برگشت و روز ديگر «عمر» علَم برداشت و بى نيل مقصود بازشتافت؛ چنانچه ابن ابى الحديد كه از بزرگان علماء سنت و جماعت است در قصيده خود در فتح خيبر باين مطلب اشاره كرده است.

شيخ ازرى بنحو ديگر عذر خواسته و فرموده:

* ان يكن فيهما شجاتة قرم ... فلماذا فى الدين ما بذلاها * 
* ذخراها لمنكر و نكير ... ام الخبار مالك ذخراها *

 

و بالجمله شباهنگاه كه «عمر» باز آمد رسولخدا(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود فردا اين عَـلَم را به مردى دهم كه ستيزنده ناگريزنده است دوست ميدارد خدا و رسول را و خدا و رسول او را دوست ميدارند و خداى تعالى خيبر را بدست او فتح كند. همه اصحاب آرزومند اين دولت شدند و نداشتند كه بهره كه شود.

روز ديگر رسولخدا(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: او را حاضر كنيد. سلمة بن الاكوع برفت و دست اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) را گرفته به نزديك پيغمبر(صلي الله عليه وآله وسلم) آورد. رسولخدا(صلي الله عليه وآله وسلم) آن حضرت را پيش خواست و سر او را در كنار گرفت و آب دهان به چشمهاى او بچكاند يا بماليد و گفت خدايا زحمت گرما و سرما از او بردار، از آن پس على مرتضى(عليه السلام) را درد چشم عارض نشد و از هيچ گرما و سرما آزرده نگشت.

 

پس رسولخدا(صلي الله عليه وآله وسلم) زره خويشتن را بر او پوشانيد و ذوالفقارش بر كمر بست و علَم بدو سپرد.

« واركبه بغلته ثم قال امض يا على »


جبرئيل بر يمين؛ و ميكائيل بر يسار؛ و عزرائيل از پيش روى؛ و اسرافيل از پشت سر؛ و نصرت خدا بر فوق؛ و دعاى من نيز از پشت سر توست. و هم آن حضرت را فرمود كه در قتال تعجيل منماى و روان شو تا در عرصه ايشان فرود شوى، آنگاه مسلمانى بر ايشان عرض كن.

« فوالله يهدى الله بك رجلا واحدا خير لك من ان يكون لك حمرالنعم »

 

پس اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) علَم بگرفت و تا پاى حصار قموص برفت و علَم را بر تلى بنشاند و اشعارى در باب شجاعت خود فرمود يك تن يهودى از بالاى حصار ندا در داد كه تو كيستى فرمود:


                * انا عـلى و ابن عبد المطلب * 
                                   

                                      * متهذب ذوسطوه و ذوحسب *

 

يهودى گفت: «غلبتم و ما انزل على موسى» پس حارث جهود، برادر مرحب، با چند تن از قلعه بيرون شد و آغاز مبارزت نهاد و دو تن از مسلمين را شهيد ساخت.اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) چون اين بديد بر او تاخت و بي توانى كارش بساخت.

مرحب چون برادر را كشته بديد مانند ديو ديوانه از قلعه بيرون شتافت و هيچكس از جهودان به جلادت و شجاعت او نبودند دو زره در برداشت دو عمامه به سر بسته خودى بر زبر نهاده و با آن همه سنگى مانند دست آسى از سوراخ كرده بر بالاى آن نهاده و دو شمشير حمايل كرده و نيزه بر دست گرفته كه سنان آن سه من ميزان ميرفت، پس مانند اژدهاى دمنده به ميدان آمد و رجز خواند:

« قد علمت خيبر اين مرحب ... ساكى السلاح بطل مجرب»
 

از مسلمانان هيچكس نبود كه با او هم ترازو، تواند شد لاجرم على مرتضي حضرت علي(عليه السلام) چون شير غضبان بر وى در آمد و رجز خواند:


«انا الذى سمتنى امى حيدره ... ضرغام احام وليث قورة»

 

مرحب چون رجز اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) را شنيد به ياد آورد آن خوابى را كه همى ديد شيرش ميكشيد سخت بترسيد و هم دايه كاهنه او وقتى او را گفته بود كه بر همه كسى غلبه توانى كرد الا آنكس كه نام او «حيدر» باشد كه اگر با او جنگ كنى كشته شوى و چون از رجز آن حضرت اين نام بشنيد فرار كرد شيطان بصورت حبرى ممثل شده به مرحب گفت حيدره بسيار است از بهرچه ميگريزى؟ تو رزم ميكن تا من جهودان را به مدد تو دعوت كنم و چون او را بكشى سيد قوم شوى.

پس مرحب، دل قوى كرده باز شتافت و خواست كه پيش دستى كند كه اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) او را مجال نگذاشت و ذوالفقار بر سرش فرود آورده چنانكه دستاس و خود آهنين و دستارها را چاك زد و تيغ از حلقش بگذشت و او را دو پاره ساخت و بخاك در انداخت.

 

پس از قتل «مرحب» مسلمانان حمله بردند و از جهودان بسى كشتند و اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) نيز جمعى از صناديد جهودان را بكشت، پس «داود بن قابوس» و «ربيع بن ابى الحقيق» و «عنتر» و «مره» و «ياسر» و «ضجيج» كه تمام از صناديد و شجعان و ابطال يهود بودند يك يك به ميدان حضرت علي(عليه السلام) در آمدند و هريك رجز خواندند و طمع در كشتن اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) نمودند آن حضرت يك يك رجزها را جواب داد و ايشان را با تيغ بگذارنيد. پس از آن، آن شير يزدان و امير مردان تيغ در جهودان گذاشت و از چپ و راست ايشان را بخاك هلاك انداخت. چندانكه جهودان هزيمت شده راه قلعه پيش داشتند و آن حضرت از قفاى ايشان مى تاخت كه ناگاه در گرمكاه حرب جهودى از ميان انبوه جلادتى كرد و ضربت بر دست آن حضرت فرود آورد چنانكه سپر به زير افتاد جهودى ديگر نيز دليرى نمود آن سپر را بربود و بحصار در گريخت.

حضرت علي(عليه السلام) را از كردار او آتش خشم زبانه زدن گرفت، گويند آنگاه كه خشم كردى موى بدن مباركش سر از چشمه هاى زره بر آوردى.
بالجمله مانند هزبر غضبان از پس پشت جهودان حمله ور بگشت و ايشان به قلعه قموص گريختند، حضرت علي
(عليه السلام) چون بكنار خندق رسيد بدان سوى جستن فرمود جهودان همدست شده به چالاكى دروازه قموص را به بستند، آن حضرت با شمشير كشيده به پاى دروازه آمد و بي توانى چنگ زد و آن در آهنين را كه هشتصد من ياسى و سه هزار من بميزان ميرفت، بگرفت و چنان جنبشى داد كه تمامت آن قلعه را لرزشى سخت افتاد بحدى كه «صفيه» دختر «حى بن اخطب» از فراز تخت بزير افتاد و در چهره او جراحتى پديد آمد.

بالجمله آن در آهنين را به يك جنبش از جاى بكند و بر فراز سر برده بگونه سپر منقلب همي داشت و لَختى رزم بداد. جهودان كه چنين ديدند به بيغوله گريختند، پس حضرت علي(عليه السلام) آن در را بر سر خندق قنطره كرد و خود در ميان خندق بايستاد و چون آن خندق پهناور بود، اندر از گران تا گران را رسائى نداشت اميرالمؤمنين حضرت علي(عليه السلام) آن در را به يك سوى خندق مي چسبانيده و لشكريان را فرمان ميداد تا برفراز در انبوه ميشدند، آنگاه در را بدان جانب مي چسبانيد تا بيرون شده در پاى ديوار قلعه جمع ميگشتند. بدين گونه، جماعت را از خندق در گذرايند و در انجام اين كار پاهاى مباركش بر زمين نبود و سه روز بر آن حضرت گذشته بوده كه گرسنه بود پس آن در را به چند ذراع دور افكند و اين منقبتى است كه عامه و خاصه نقل كرده اند و خود آن حضرت در روز شورا به آن احتجاج كرد و كسى انكار ننمود و حسان و ديگر شعراء آنرا بنظم در آوردند.

 

 

نص بر امامت آنحضرت

نص بر امامت آنحضرت

يناديهم يوم الغدير نبيهم‏ 
بخم و اسمع بالنبى مناديا  
فقال له قم يا على و اننى‏ 
رضيتك من بعدى اماما و هاديا

(حسان بن ثابت)

در سال دهم هجرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مدينه حركت و بمنظور اداى مناسك حج عازم مكه گرديد،تعداد مسلمين را كه در اين سفر همراه پيغمبر بودند مختلف نوشته‏اند ولى مسلما عده زيادى بالغ بر چند هزار نفر در ركاب پيغمبر بوده و در انجام مراسم اين حج كه به حجة الوداع مشهور است شركت داشتند.نبى اكرم صلى الله عليه و آله پس از انجام مراسم حج و مراجعت از مكه بسوى مدينه روز هجدهم ذيحجه در سرزمينى بنام غدير خم توقف فرمودند زيرا امر مهمى از جانب خداوند بحضرتش وحى شده بود كه بايستى بعموم مردم آنرا ابلاغ نمايد و آن ولايت و خلافت على عليه السلام بود كه بنا بمفاد و مضمون آيه شريفه زير رسول خدا مأمور تبليغ آن بود:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس. (1)

اى پيغمبر آنچه را كه از جانب پروردگارت بتو نازل شده (بمردم) برسان و اگر (اين كار را) نكنى رسالت او را نرسانيده‏اى و (بيم مدار كه) خداوند ترا از (شر) مردم نگهميدارد .پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد همه حجاج در آنجا اجتماع نمايند و منتظر شدند تا عقب ماندگان برسند و جلو رفتگان نيز باز گردند.

مگر چه خبر است؟

هر كسى از ديگرى مى‏پرسيد چه شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين گرماى طاقت فرسا و در وسط بيابان بى آب و علف نگهداشته و امر به تجمع فرموده است؟زمين بقدرى گرم و سوزان بود كه بعضى‏ها پاى خود را بدامن پيچيده و در سايه شترها نشسته بودند .بالاخره انتظار بپايان رسيد و پس از اجتماع حجاج رسول اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد از جهاز شتران منبرى ترتيب دادند و خود بالاى آن رفت كه در محل مرتفعى بايستد تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و على عليه السلام را نيز طرف راست خود نگهداشت و پس از ايراد خطبه و توصيه درباره قرآن و عترت خود فرمود:

ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟قالوا بلى،قال:من كنت مولاه فهذا على مولاه،اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله. (2)

آيا من بمؤمنين از خودشان اولى بتصرف نيستم؟ (اشاره بآيه شريفه النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) عرض كردند بلى،فرمود من مولاى هر كه هستم اين على هم مولاى اوست،خدايا دوست او را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار هر كه او را نصرت كند كمكش كن و هر كه او را وا گذارد خوار و زبونش بدار.

و پس از آن دستور فرمود كه مسلمين دسته بدسته خدمت آنحضرت كه داخل خيمه‏اى در برابر خيمه پيغمبر صلى الله عليه و آله نشسته بود رسيده و مقام ولايت و جانشينى رسول خدا را باو تبريك گويند و بعنوان امارت بر او سلام كنند و اول كسى كه خدمت على عليه السلام رسيد و باو تبريك گفت عمر بن خطاب بود كه عرض كرد:بخ بخ لك يا على اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة.

به به اى على امروز ديگر تو امير و فرمانرواى من و فرمانرواى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى شدى. (3) و بدين ترتيب پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را بجانشينى خود منصوب نموده و دستور داد كه اين مطلب را حاضرين بغائبين برسانند.

حسان بن ثابت از حضرت رسول صلى الله عليه و آله اجازه خواست تا در مورد ولايت و امامت على عليه السلام و منصوب شدنش در غدير خم بجانشينى نبى اكرم صلى الله عليه و آله قصيده‏اى گويد و پس از كسب رخصت چنين گفت:

يناديهم يوم الغدير نبيهم‏ 
بخم و اسمع بالنبى مناديا 
و قال فمن موليكم و وليكم؟ 
فقالوا و لم يبدوا هناك التعاديا 
الهك مولانا و انت ولينا 
و لن تجدن منا لك اليوم عاصيا 
فقال له قم يا على و اننى‏ 
رضيتك من بعدى اماما و هاديا 
فمن كنت مولاه فهذا وليه‏ 
فكونوا له انصار صدق مواليا 
هناك دعا اللهم و ال وليه‏ 
و كن للذى عادى عليا معاديا (4)

روز غدير خم مسلمين را پيغمبرشان صدا زد و با چه صداى رسائى ندا فرمود (كه همگى شنيدند) و فرمود فرمانروا و صاحب اختيار شما كيست؟همگى بدون اظهار اختلاف عرض كردند كه:

خداى تو مولا و فرمانرواى ماست و تو صاحب اختيار مائى و امروز از ما هرگز مخالفت و نافرمانى براى خودت نمى‏يابى.پس بعلى فرمود يا على برخيزكه من ترا براى امامت و هدايت (مردم) بعد از خودم برگزيدم.

(آنگاه بمسلمين) فرمود هر كس را كه من باو مولا (اولى بتصرف) هستم اين على صاحب اختيار اوست پس شما براى او ياران و دوستان راستين بوده باشيد.

و آنجا دعا كرد كه خدايا دوستان او را دوست بدار و با كسى كه با على دشمنى كند دشمن باش.

رسول اكرم فرمود اى حسان تا ما را بزبانت يارى ميكنى هميشه مؤيد بروح القدس باشى.

ثبوت و تواتر اين خبر بحدى براى فريقين واضح است كه هيچگونه جاى انكار و ابهامى را براى كسى باقى نگذاشته است زيرا مورخين و مفسرين اهل سنت نيز در كتابهاى خود با مختصر اختلافى در الفاظ و كلمات نوشته‏اند كه آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك. ..الخ) در روز هيجدهم ذيحجه در غدير خم درباره على عليه السلام نازل شده و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله ضمن ايراد خطبه فرموده است كه من كنت مولاه فعلى مولاه (5) ولى چون كلمه مولى معانى مختلفه دارد بعضى از آنان در اين مورد طفره رفته و گفته‏اند كه در اين حديث مولى بمعنى اولى بتصرف نيست بلكه بمعنى دوست و ناصر است يعنى آنحضرت فرمود من دوست هر كس هستم على نيز دوست اوست چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه پس از آنكه چند معنى براى كلمه مولى مينويسد ميگويد:

فيكون معنى الحديث من كنت ناصره او حميمه او صديقه فان عليا يكون كذلك. (6)

پس معنى حديث چنين باشد كه هر كسى كه من ناصر و خويشاوند و دوست‏او هستم على نيز (براى او) چنين است!

در پاسخ اين آقايان كه پرده تعصب ديده عقل و انديشه آنها را از مشاهده حقايق باز داشته است ابتداء معانى مختلفه‏اى كه در كتب لغت براى كلمه مولى قيد شده است ذيلا مينگاريم تا ببينيم كداميك از آنها منظور نظر رسول اكرم صلى الله عليه و آله بوده است.

كلمه مولى بمعنى اولى بتصرف و صاحب اختيار،بمعنى بنده،آزاد شده،آزاد كننده،همسايه،هم پيمان و همقسم،شريك،داماد،ابن عم،خويشاوند،نعمت پرورده،محب و ناصر آمده است.بعضى از اين معانى در قرآن كريم نيز بكار رفته است چنانكه در سوره دخان مولى بمعنى خويشاوند آمده است:

يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا.و در سوره محمد صلى الله عليه و آله كلمه مولى بمعنى دوست بوده.

و ان الكافرين لا مولى لهم.و در سوره نساء بمعنى هم عهد آمده چنانكه خداوند فرمايد:

و لكل جعلنا موالى.و در سوره احزاب بمعنى آزاد كرده آمده است:

فان لم تعلموا آباءهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم (عتقائكم) (7)

از طرفى بعضى از اين معانى درباره پيغمبر اكرم صدق نميكند زيرا آنحضرت بنده و آزاد كرده و نعمت پرورده كسى نبود و با كسى نيز همقسم نشده بود برخى از آنكلمات هم احتياج بتوصيه و سفارش نداشت بلكه گفتن آنها نوعى سخريه بشمار ميرفت كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن شدت گرما وسط بيابان مردم را جمع كند و بگويد من پسر عموى هر كس هستم على هم پسر عموى اوست،يا من همسايه هر كه هستم على هم همسايه اوست و هكذا...همچنين قرائن حال و مقام نيز بكار بردن كلمه مولى را بمعنى دوست و ناصر كه دستاويز اكثر رجال اهل سنت است اقتضاء نميكند زيرا مدلول و مفاد آيه تبليغ با آن شدت و تهديد كه ميفرمايد اگر اين كار را بجا نياورى مثل اينكه وظائف رسالت را انجام نداده‏اى ميرساند كه‏مطلب خيلى مهمتر و بالاتر از اين حرفها است كه پيغمبر در آن بيابان گرم و سوزان توقف نموده و مردم را از پس و پيش جمع كند و بگويد من دوست و ناصر هر كه هستم على هم دوست و ناصر اوست،تازه اگر مقصودش اين بود در اينصورت بعوض مردم بايد بعلى ميگفت كه من محب و ناصر هر كه هستم تو هم محب و ناصر او باش نه مردم،و اگر منظور جلب دوستى مردم بسوى على بود در اينصورت هم بايد ميگفت هر كه مرا دوست دارد على را هم دوست داشته باشد ولى اين سخنان از مضمون جمله:من كنت مولاه فهذا على مولاه بدست نميآيد گذشته از اينها گفتن اين مطلب ترس و وحشتى نداشت تا خداوند اضافه كند كه من ترا از شر مردم (منافق) نگهميدارم.

از طرفى تخصيص بلا مخصص كلمه مولى از ميان تمام معانى آن بمعنى محب و ناصر بدون وجود قرينه باطل و بر خلاف علم اصول است در نتيجه از تمام معانى مولى فقط (اولى بتصرف و صاحب اختيار) باقى ميماند و اين تخصيص عليرغم عقيده اهل سنت بلا مخصص نيست بلكه در اينمورد قرائن آشكارى وجود دارد كه ذيلا بدانها اشاره ميگردد.

اولا عظمت و اهميت مطلب دليل اين ادعا است كه خداوند تعالى با تأكيد و تهديد ميفرمايد اگر اين امر را بمردم ابلاغ نكنى در واقع هيچگونه تبليغى از نظر رسالت نكرده‏اى و اين خطاب مؤكد ميرساند كه مضمون آيه درباره جعل حكمى از احكام شرعيه نبوده بلكه امرى است كه تالى تلو مقام رسالت است،در اينصورت بايد مولى بمعنى ولايت و صاحب اختيار باشد تا همه مسلمين از آن آگاه گردند و بدانند كه چه كسى پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله مسند او را اشغال خواهد كرد مخصوصا كه اين آيه در غدير خم نزديكى جحفه نازل شده است تا پيغمبر پيش از اينكه حجاج متفرق شوند آنرا بهمه آنان ابلاغ كند زيرا پس از رسيدن بجحفه مسلمين از راههاى مختلف بوطن خود رهسپار ميشدند و ديگر اجتماع همه آنان در يك محل امكان پذير نميشد و البته اين فرمان از چند روز پيش به پيغمبر صلى الله عليه و آله وحى شده بود ولى زمان دقيق ابلاغ آن تعيين نگرديده بود و چون آنحضرت مخالفت گروهى از مسلمين را با على عليه السلام بعلت كشته شدن اقوام‏آنها در جنگها بدست وى ميدانست لذا از ابلاغ جانشينى او بيم داشت كه مردم زير بار چنين فرمانى نروند بدينجهت خداوند تعالى او را در غدير خم مأمور بتوقف و ابلاغ جانشينى على عليه السلام نمود و براى اطمينان خاطر مبارك پيغمبر صلى الله عليه و آله اضافه فرمود كه مترس خدا ترا از شر مردم نگهميدارد.

ثانيا رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از اينكه بگويد:

من كنت مولاه فرمود:ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟يا ألست اولى بكم من انفسكم؟

آيا من بشما از خود شما اولى بتصرف نيستم؟همه گفتند بلى آنگاه فرمود:من كنت مولاه فهذا على مولاه قرينه‏اى كه بكلمه مولى معنى اولى بتصرف و صاحب اختيار ميدهد از جمله اول كاملا روشن است و سياق كلام ميرساند كه مقصود از مولى همان اولويت است كه پيغمبر نسبت بمسلمين داشته و چنين اولويتى را بعدا على عليه السلام خواهد داشت.

ثالثا رسول اكرم صلى الله عليه و آله پس از ابلاغ دستور الهى در مورد جانشينى على عليه السلام چنانكه در صفحات پيشين اشاره گرديد بمسلمين فرمود:سلموا عليه بامرة المؤمنين (8) .يعنى بعلى عليه السلام بعنوان امارت مؤمنين سلام كنيد و چنانچه مقصود از مولى دوست و ناصر بود ميفرمود بعنوان دوستى سلام كنيد و سخن عمر نيز كه بعلى عليه السلام گفت مولاى من و مولاى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه شدى ولايت و امارت آنحضرت را ميرساند.

رابعا علاوه بر كتب شيعه در اغلب كتب معتبر و مشهور تسنن نيز نوشته شده است كه پس از ابلاغ فرمان الهى و دعاى پيغمبر صلى الله عليه و آله كه عرض كرد

اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله

خداوند اين آيه را نازل فرمود:اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا. (9)

يعنى امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما اتمام نمودم و پسنديدم كه دين شما اسلام باشد.و مسلم است كه موجب اكمال دين و اتمام نعمت ولايت و امامت على عليه السلام است چنانكه پيغمبر فرمود:

الله اكبر!على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و ولاية على بن ابيطالب بعدى. (10)

(الله اكبر بر كامل شدن دين و اتمام نعمت و رضاى پروردگار برسالت من و ولايت على پس از من.)

خامسا پيش از آيه مزبور كه مربوط با كمال دين و اتمام نعمت است خداوند فرمايد:

اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون.

يعنى كفار و مشركين كه هميشه در انتظار از بين رفتن دين شما بودند امروز نا اميد شدند پس،از آنها نترسيد و از من بترسيد زيرا آنان چنين مى‏پنداشتند كه چون پيغمبر اولاد ذكور ندارد كه بجايش نشيند لذا پس از رحلت او دينش نيز از ميان خواهد رفت و كسى كه بتواند پس از او اين دين را رهبرى كند وجود نخواهد داشت ولى در آنروز كه على عليه السلام بفرمان خداى تعالى از جانب رسول خدا بجانشينى وى منصوب گرديد اين خيال و پندار مشركين باطل و تباه گرديد و دانستند كه اين دين دائمى و هميشگى است و اين آيه و دنباله آن كه مربوط با كمال دين و اتمام نعمت است آيه سوم سوره مائده بوده و با آيه تبليغ (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك...) كه آيه 67 همان سوره است بنحوى با هم ارتباط دارند و از اينجا نتيجه ميگيريم كه مقصود از مولى در كلام پيغمبر صلى الله عليه و آله ولايت و جانشينى على‏عليه السلام بود نه بمعنى محب و ناصر. (11)

سادسا از تمام معانى مختلفه كه براى كلمه مولى دلالت دارند فقط (اولى بتصرف) معنى حقيقى آنست و معانى ديگر از فروع اين معنى بوده و مجاز ميباشند كه نيازمند باضافه قيد ديگر و محتاج بقرينه‏اند و از نظر علم اصول حقيقت مقدم بر مجاز ميباشد بنا بر اين كلمه مولا در اين حديث بمعنى صاحب اختيار و اولى بتصرف است.

سابعا چنانكه قبلا اشاره گرديد پس از انجام اين مراسم حسان بن ثابت قصيده‏اى سرود و معنى مولى را كاملا حلاجى نموده و توضيح داد كه بعدها جاى اشكال و ايراد براى مغرضين باقى نماند آنجا كه گويد:

فقال له قم يا على و اننى‏ 
رضيتك من بعدى اماما و هاديا

در اين بيت از قول پيغمبر ميگويد كه فرمود يا على برخيز كه من پسنديدم ترا بعد از خود (براى امت) امام و هدايت كننده باشى.

اگر مولا بمعنى دوست و ناصر بود پيغمبر بحسان اعتراض ميكرد و ميفرمود من كى گفتم على امام و هادى است گفتم على دوست و ناصر است ولى مى‏بينيم رسول اكرم صلى الله عليه و آله نه تنها اعتراض نكرد بلكه فرمود هميشه مؤيد بروح القدس باشى و قصيده حسان و اشعار ديگران كه در اينمورد سروده‏اند در كتب معتبر اهل سنت قيد شده است.

بعضى از علماء اهل سنت كه در بن بست گير كرده و تا حدى منصف بوده‏اند ناچار باهميت مطلب اقرار نموده و صريحا اعتراف كرده‏اند كه در آنروز پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على را بولايت و جانشينى خود منصوب نمود چنانكه سبط ابن جوزى در تذكره پس از شرح معانى كلمه مولى و انتخاب معناى اولى بتصرف بقرينه ألست اولى بالمؤمنين من انفسهم مينويسد:

و هذا نص صريح فى اثبات امامته و قبول طاعته. (12)

و اين خود نص صريح در اثبات امامت على و قبول طاعت او ميباشد.

پى‏نوشتها:

(1) سوره مائده آيه .67

(2) بحار الانوار جلد 37 ص 123 نقل از معانى الاخبارـمناقب ابن مغازلى ص 24ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 190ـفصول المهمه ص 27 و ساير كتب فريقين.

(3) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل 50ـالغدير جلد 1 ص 4 و 156ـمناقب ابن مغازلى ص 19 و كتب ديگر.

(4) روضة الواعظين جلد 1 ص 103ـاحتجاج طبرسى جلد 1 ص 161ـارشاد مفيد و كتب ديگر.

(5) فصول المهمه ابن صباغ ص 25ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 190ـمناقب ابن مغازلى ص 16ـ27ـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 362ـذخائر العقبى ص 67ـينابيع المودة ص 37ـتفسير كبير فخر رازى و تفاسير و كتب ديگر.

(6) فصول المهمه ص .28

(7) وجوه قرآن ص .278

(8) بحار الانوار جلد 37 ص 119 نقل از تفسير قمى ص 277ـارشاد مفيد و كتب ديگر.

(9) شواهد التنزيل جلد 1 ص 193ـمناقب ابن مغازلى شافعىـالغدير جلد 1

(10) بحار الانوار جلد 37 ص 156ـشواهد التنزيل جلد 1 ص .157

(11) براى توضيح بيشتر بجلد 5 تفسير الميزان مراجعه شود.

(12) تذكره ابن جوزى چاپ قديم باب دوم ص .20

متن خطبه غدیر

متن خطبه غدیر


موارد داخل پرانتز تفاوت نسخ می باشد.

بخش اول: حمد و ثنای الهی

 

اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي عَلا في تَوَحُّدِهِ وَ دَنا في تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ في سُلْطانِهِ وَعَظُمَ في اَرْكانِهِ، وَاَحاطَ بِكُلِّ شَيءٍ عِلْماً وَ هُوَ في مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَميعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ،

حَميداً لَمْ يَزَلْ، مَحْموداً لايَزالُ (وَ مَجيداً لايَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعيداً وَ كُلُّ أَمْرٍ إِلَيْهِ يَعُودُ).

بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَداحِي الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُ الْأَرَضينَ وَ السّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائكَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلي جَميعِ مَنْ أَنْشَأَهُ.

يَلْحَظُ كُلَّ عَيْنٍ وَالْعُيُونُ لاتَراهُ.

 

كَريمٌ حَليمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَيءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَيْهِمْ بِنِعْمَتِهِ. لا يَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلايُبادِرُ إِلَيْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ. قَدْفَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَيْهِ اَلْمَكْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَيْهِ الْخَفِيّاتُ. لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَيءٍ، والغَلَبَةُ علي كُلِّ شَيءٍ والقُوَّةُ في كُلِّ شَئٍ والقُدْرَةُ عَلي كُلِّ شَئٍ وَلَيْسَ مِثْلَهُ شَيءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّيءِ حينَ لاشَيءَ دائمٌ حَي وَقائمٌ بِالْقِسْطِ، لاإِلاهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزيزُالْحَكيمُ.

جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطيفُ الْخَبيرُ. لايَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعايَنَةٍ، وَلايَجِدُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَمِنْ سِرٍ وَ عَلانِيَةٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلي نَفْسِهِ.

 

وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله ألَّذي مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذي يَغْشَي الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذي يُنْفِذُ أَمْرَهُ بِلامُشاوَرَةِ مُشيرٍ وَلامَعَهُ شَريكٌ في تَقْديرِهِ وَلايُعاوَنُ في تَدْبيرِهِ. صَوَّرَ مَا ابْتَدَعَ عَلي غَيْرِ مِثالٍ، وَ خَلَقَ ما خَلَقَ بِلامَعُونَةٍ مِنْ أَحَدٍ وَلا تَكَلُّفٍ وَلاَ احْتِيالٍ. أَنْشَأَها فَكانَتْ وَ بَرَأَها فَبانَتْ.

فَهُوَالله الَّذي لا إِلاهَ إِلاَّ هُوالمُتْقِنُ الصَّنْعَةَ، اَلْحَسَنُ الصَّنيعَةِ، الْعَدْلُ الَّذي لايَجُوُر، وَالْأَكْرَمُ الَّذي تَرْجِعُ إِلَيْهِ الْأُمُورُ.

وَأَشْهَدُ أَنَّهُ الله الَّذي تَواضَعَ كُلُّ شَيءٍ لِعَظَمَتِهِ، وَذَلَّ كُلُّ شَيءٍ لِعِزَّتِهِ، وَاسْتَسْلَمَ كُلُّ شَيءٍ لِقُدْرَتِهِ، وَخَضَعَ كُلُّ شَيءٍ لِهَيْبَتِهِ. مَلِكُ الْاَمْلاكِ وَ مُفَلِّكُ الْأَفْلاكِ وَمُسَخِّرُالشَّمْسِ وَالْقَمَرِ، كُلٌّ يَجْري لاَِجَلٍ مُسَمّي. يُكَوِّرُالَّليْلَ عَلَي النَّهارِ وَيُكَوِّرُالنَّهارَ عَلَي الَّليْلِ يَطْلُبُهُ حَثيثاً. قاصِمُ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ وَ مُهْلِكُ كُلِّ شَيْطانٍ مَريدٍ.

 

لَمْ يَكُنْ لَهُ ضِدٌّ وَلا مَعَهُ نِدٌّ أَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْواً أَحَدٌ. إلاهٌ واحِدٌ وَرَبٌّ ماجِدٌ يَشاءُ فَيُمْضي، وَيُريدُ فَيَقْضي، وَيَعْلَمُ فَيُحْصي، وَيُميتُ وَيُحْيي، وَيُفْقِرُ وَيُغْني، وَيُضْحِكُ وَيُبْكي، (وَيُدْني وَ يُقْصي) وَيَمْنَعُ وَ يُعْطي، لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ، بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ.

يُولِجُ الَّليْلَ فِي النَّهارِ وَيُولِجُ النَّهارَ في الَّليْلِ، لاإِلاهَ إِلاّهُوَالْعَزيزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجيبُ الدُّعاءِ وَمُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِي الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ، الَّذي لايُشْكِلُ عَلَيْهِ شَيءٌ، وَ لايُضجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخينَ وَلايُبْرِمُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحّينَ.

اَلْعاصِمُ لِلصّالِحينَ، وَالْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحينَ، وَ مَوْلَي الْمُؤْمِنينَ وَرَبُّ الْعالَمينَ. الَّذِي اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ يَشْكُرَهُ وَيَحْمَدَهُ (عَلي كُلِّ حالٍ).

 

أَحْمَدُهُ كَثيراً وَأَشْكُرُهُ دائماً عَلَي السَّرّاءِ والضَّرّاءِ وَالشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، وَأُومِنُ بِهِ و بِمَلائكَتِهِ وكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ. أَسْمَعُ لاَِمْرِهِ وَاُطيعُ وَأُبادِرُ إِلي كُلِّ مايَرْضاهُ وَأَسْتَسْلِمُ لِماقَضاهُ، رَغْبَةً في طاعَتِهِ وَ خَوْفاً مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَِنَّهُ الله الَّذي لايُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَلايُخافُ جَورُهُ.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش دوم: فرمان الهی برای مطلبی مهم

 

وَأُقِرُّلَهُ عَلي نَفْسي بِالْعُبُودِيَّةِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَأُؤَدّي ما أَوْحي بِهِ إِلَي حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بي مِنْهُ قارِعَةٌ لايَدْفَعُها عَنّي أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ

- لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ - لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَني أَنِّي إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَي (في حَقِّ عَلِي) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لي تَبارَكَ وَتَعالَي الْعِصْمَةَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَالله الْكافِي الْكَريمُ.

 

فَأَوْحي إِلَي: (بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، يا أَيُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - في عَلِي يَعْني فِي الْخِلاَفَةِ لِعَلِي بْنِ أَبي طالِبٍ - وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).

مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ في تَبْليغِ ما أَنْزَلَ الله تَعالي إِلَي، وَ أَنَا أُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الْآيَةِ: إِنَّ جَبْرئيلَ هَبَطَ إِلَي مِراراً ثَلاثاً يَأْمُرُني عَنِ السَّلامِ رَبّي - وَ هُوالسَّلامُ - أَنْ أَقُومَ في هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أَبْيَضَ وَأَسْوَدَ: أَنَّ عَلِي بْنَ أَبي طالِبٍ أَخي وَ وَصِيّي وَ خَليفَتي (عَلي أُمَّتي) وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدي، الَّذي مَحَلُّهُ مِنّي مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسي إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِي بَعْدي وَهُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَالله وَ رَسُولِهِ.

وَقَدْ أَنْزَلَ الله تَبارَكَ وَ تَعالي عَلَي بِذالِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ (هِي): (إِنَّما وَلِيُّكُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُواالَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)، وَ عَلِي بْنُ أَبي طالِبٍ الَّذي أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَي الزَّكاةَ وَهُوَ راكِعٌ يُريدُالله عَزَّوَجَلَّ في كُلِّ حالٍ.

 

وَسَأَلْتُ جَبْرَئيلَ أَنْ يَسْتَعْفِي لِي (السَّلامَ) عَنْ تَبْليغِ ذالِكَ إِليْكُمْ - أَيُّهَاالنّاسُ - لِعِلْمي بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ وَكَثْرَةِ الْمُنافِقينَ وَإِدغالِ اللّائمينَ وَ حِيَلِ الْمُسْتَهْزِئينَ بِالْإِسْلامِ، الَّذينَ وَصَفَهُمُ الله في كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مالَيْسَ في قُلوبِهِمْ، وَيَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَالله عَظيمٌ.

وَكَثْرَةِ أَذاهُمْ لي غَيْرَ مَرَّةٍ حَتّي سَمَّوني أُذُناً وَ زَعَمُوا أَنِّي كَذالِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إِيّي وَ إِقْبالي عَلَيْهِ (وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنِّي) حَتّي أَنْزَلَ الله عَزَّوَجَلَّ في ذالِكَ (وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذونَ النَّبِي وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ - (عَلَي الَّذينَ يَزْعُمونَ أَنَّهُ أُذُنٌ) - خَيْرٍ لَكُمْ، يُؤْمِنُ بِالله وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ) الآيَةُ.

 

وَلَوْشِئْتُ أَنْ أُسَمِّي الْقائلينَ بِذالِكَ بِأَسْمائهِمْ لَسَمَّيْتُ وَأَنْ أُوْمِئَ إِلَيْهِمْ بِأَعْيانِهِمْ لَأَوْمَأْتُ وَأَنْ أَدُلَّ عَلَيْهِمُ لَدَلَلْتُ، وَلكِنِّي وَالله في أُمورِهمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ. وَكُلُّ ذالِكَ لايَرْضَي الله مِنّي إِلاّ أَنْ أُبَلِّغَ ما أَنْزَلَ الله إِلَي (في حَقِّ عَلِي)، ثُمَّ تلا: (يا أَيُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ - في حَقِّ عَلِي - وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَالله يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش سوم: اعلان رسمي ولايت و امامت دوازده امام

عليهم السلام

 

فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ (ذالِكَ فيهِ وَافْهَموهُ وَاعْلَمُوا) أَنَّ الله قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّاً وَإِماماً فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَي الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَ عَلَي التّابِعينَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، وَ عَلَي الْبادي وَالْحاضِرِ، وَ عَلَي الْعَجَمِي وَالْعَرَبي، وَالْحُرِّ وَالْمَمْلوكِ وَالصَّغيرِ وَالْكَبيرِ، وَ عَلَي الْأَبْيَضِ وَالأَسْوَدِ، وَ عَلي كُلِّ مُوَحِّدٍ.

ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ أَمْرُهُ، مَلْعونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَالله لَهُ وَلِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَطاعَ لَهُ.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أَقُومُهُ في هذا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعوا وَ أَطيعوا وَانْقادوا لاَِمْرِ(الله) رَبِّكُمْ، فَإِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَإِلاهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دونِهِ رَسولُهُ وَنَبِيُهُ الُْمخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدي عَلي وَلِيُّكُمْ وَ إِمامُكُمْ بِأَمْرِالله رَبِّكُمْ، ثُمَّ الْإِمامَةُ في ذُرِّيَّتي مِنْ وُلْدِهِ إِلي يَوْمٍ تَلْقَوْنَ الله وَرَسولَهُ.

 

لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ الله وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ الله (عَلَيْكُمْ) وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَالله عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَنِي الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَأَنَا أَفْضَيْتُ بِما عَلَّمَني رَبِّي مِنْ كِتابِهِ وَحَلالِهِ وَ حَرامِهِ إِلَيْهِ.

مَعاشِرَالنّاسِ، علي (فَضِّلُوهُ). مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُ الله فِي، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَيْتُهُ في إِمامِ الْمُتَّقينَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبينُ (الَّذي ذَكَرَهُ الله في سُورَةِ يس: (وَ كُلَّ شَيءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبينٍ).

مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَالَّذي يَهدي إِلَي الْحَقِّ وَيَعْمَلُ بِهِ، وَيُزْهِقُ الْباطِلَ وَيَنْهي عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِي الله لَوْمَةُ لائِمٍ. أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِالله وَ رَسُولِهِ (لَمْ يَسْبِقْهُ إِلَي الْايمانِ بي أَحَدٌ)، وَالَّذي فَدي رَسُولَ الله بِنَفْسِهِ، وَالَّذي كانَ مَعَ رَسُولِ الله وَلا أَحَدَ يَعْبُدُالله مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ.

(أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَالله مَعي. أَمَرْتُهُ عَنِ الله أَنْ يَنامَ في مَضْجَعي، فَفَعَلَ فادِياً لي بِنَفْسِهِ).

 

مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ الله، وَاقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ الله.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ إِمامٌ مِنَ الله، وَلَنْ يَتُوبَ الله عَلي أَحَدٍ أَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَلَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْماً عَلَي الله أَنْ يَفْعَلَ ذالِكَ بِمَنْ خالَفَ أَمْرَهُ وَأَنْ يُعَذِّبَهُ عَذاباً نُكْراً أَبَدَا الْآبادِ وَ دَهْرَ الدُّهورِ. فَاحْذَرُوا أَنْ تُخالِفوهُ. فَتَصْلُوا ناراً وَقودُهَا النَّاسُ وَالْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ.

 

مَعاشِرَالنّاسِ، بي - وَالله - بَشَّرَالْأَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالْمُرْسَلينَ، وَأَنَا - (وَالله) - خاتَمُ الْأَنْبِياءِ وَالْمُرْسَلينَ والْحُجَّةُ عَلي جَميعِ الَْمخْلوقينَ مِنْ أَهْلِ السَّماواتِ وَالْأَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ في ذالِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولي وَ مَنْ شَكَّ في شَيءٍ مِنْ قَوْلي هذا فَقَدْ شَكَّ في كُلِّ ما أُنْزِلَ إِلَي، وَمَنْ شَكَّ في واحِدٍ مِنَ الْأَئمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِي الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَالشَاكُّ فينا فِي النّارِ.

مَعاشِرَالنّاسِ، حَبانِي الله عَزَّوَجَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّاً مِنْهُ عَلَي وَ إِحْساناً مِنْهُ إِلَي وَلا إِلاهَ إِلاّهُوَ، أَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنِّي أَبَدَ الْآبِدينَ وَدَهْرَالدّاهِرينَ وَ عَلي كُلِّ حالٍ.

 

مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّاً فَإِنَّهُ أَفْضَلُ النَّاسِ بَعْدي مِنْ ذَكَرٍ و أُنْثي ما أَنْزَلَ الله الرِّزْقَ وَبَقِي الْخَلْقُ.

مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَي قَوْلي هذا وَلَمْ يُوافِقْهُ.

أَلا إِنَّ جَبْرئيلَ خَبَّرني عَنِ الله تَعالي بِذالِكَ وَيَقُولُ: «مَنْ عادي عَلِيّاً وَلَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتي وَ غَضَبي»، (وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوالله - أَنْ تُخالِفُوهُ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها - إِنَّ الله خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ).

مَعاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ جَنْبُ الله الَّذي ذَكَرَ في كِتابِهِ العَزيزِ، فَقالَ تعالي (مُخْبِراً عَمَّنْ يُخالِفُهُ): (أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلي ما فَرَّطْتُ في جَنْبِ الله).

 

مَعاشِرَالنّاسِ، تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ وَانْظُرُوا إِلي مُحْكَماتِهِ وَلاتَتَّبِعوا مُتَشابِهَهُ، فَوَالله لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زواجِرَهُ وَلَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ إِلاَّ الَّذي أَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَمُصْعِدُهُ إِلي وَشائلٌ بِعَضُدِهِ (وَ رافِعُهُ بِيَدَي) وَ مُعْلِمُكُمْ: أَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِي مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِي بْنُ أَبي طالِبٍ أَخي وَ وَصِيّي، وَ مُوالاتُهُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ أَنْزَلَها عَلَي.

 

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ عَلِيّاً وَالطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدي (مِنْ صُلْبِهِ) هُمُ الثِّقْلُ الْأَصْغَرُ، وَالْقُرْآنُ الثِّقْلُ الْأَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَي الْحَوْضَ.

أَلا إِنَّهُمْ أُمَناءُ الله في خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ في أَرْضِهِ. أَلاوَقَدْ أَدَّيْتُ.

أَلا وَقَدْ بَلَّغْتُ، أَلاوَقَدْ أَسْمَعْتُ، أَلاوَقَدْ أَوْضَحْتُ، أَلا وَ إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قالَ وَ أَنَا قُلْتُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ، أَلاإِنَّهُ لا «أَميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ أَخي هذا، أَلا لاتَحِلُّ إِمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدي لاَِحَدٍ غَيْرِهِ.

 

ثم قال: «ايهاالنَّاسُ، مَنْ اَوْلي بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ؟ قالوا: الله و رَسُولُهُ. فَقالَ: اَلا من كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلي مَوْلاهُ، اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْمَنْ نَصَرَهُ واخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش چهارم: بلند كردن دست اميرالمومنين عليه السلام

بدست رسول خدا صلی الله علیه و آله

 

مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِي أخي وَ وَصيي وَ واعي عِلْمي، وَ خَليفَتي في اُمَّتي عَلي مَنْ آمَنَ بي وَعَلي تَفْسيرِ كِتابِ الله عَزَّوَجَلَّ وَالدّاعي إِلَيْهِ وَالْعامِلُ بِمايَرْضاهُ وَالُْمحارِبُ لاَِعْدائهِ وَالْمُوالي عَلي طاعَتِهِ وَالنّاهي عَنْ مَعْصِيَتِهِ. إِنَّهُ خَليفَةُ رَسُولِ الله وَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ وَالْإمامُ الْهادي مِنَ الله، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَالْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ بِأَمْرِالله. يَقُولُ الله: (مايُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَي).

بِأَمْرِكَ يارَبِّ أَقولُ: اَلَّلهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ (وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ) وَالْعَنْ مَنْ أَنْكَرَهُ وَاغْضِبْ عَلي مَنْ جَحَدَ حَقَّهُ.

 

اللهمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَ الْآيَةَ في عَلِي وَلِيِّكَ عِنْدَتَبْيينِ ذالِكَ وَنَصْبِكَ إِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً)، (وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَالْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ). اللهمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ أَنِّي قَدْ بَلَّغْتُ.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش پنجم: تاكيد بر توجه امت به مسئله امامت

 

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّما أَكْمَلَ الله عَزَّوَجَلَّ دينَكُمْ بِإِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَبِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ وَالْعَرْضِ عَلَي الله عَزَّوَجَلَّ فَأُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ (فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) وَ فِي النّارِهُمْ خالِدُونَ، (لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ يُنْظَرونَ).

 

مَعاشِرَالنّاسِ، هذا عَلِي، أَنْصَرُكُمْ لي وَأَحَقُّكُمْ بي وَأَقْرَبُكُمْ إِلَي وَأَعَزُّكُمْ عَلَي، وَالله عَزَّوَجَلَّ وَأَنَاعَنْهُ راضِيانِ. وَ مانَزَلَتْ آيَةُ رِضاً (في الْقُرْآنِ) إِلاّ فيهِ، وَلا خاطَبَ الله الَّذينَ آمَنُوا إِلاّبَدَأ بِهِ، وَلانَزَلَتْ آيَةُ مَدْحٍ فِي الْقُرْآنِ إِلاّ فيهِ، وَلاشَهِدَ الله بِالْجَنَّةِ في (هَلْ أَتي عَلَي الْاِنْسانِ) إِلاّلَهُ، وَلا أَنْزَلَها في سِواهُ وَلامَدَحَ بِها غَيْرَهُ.

 

مَعاشِرَالنّاسِ، هُوَ ناصِرُ دينِ الله وَالُْمجادِلُ عَنْ رَسُولِ الله، وَ هُوَالتَّقِي النَّقِي الْهادِي الْمَهْدِي. نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبي وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِي (وَبَنُوهُ خَيْرُالْأَوْصِياءِ).

مَعاشِرَالنّاسِ، ذُرِّيَّةُ كُلِّ نَبِي مِنْ صُلْبِهِ، وَ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِ (أَميرِالْمُؤْمِنينَ) عَلِي.

مَعاشِرَ النّاسِ، إِنَّ إِبْليسَ أَخْرَجَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ بِالْحَسَدِ، فَلاتَحْسُدُوهُ فَتَحْبِطَ أَعْمالُكُمْ وَتَزِلَّ أَقْدامُكُمْ، فَإِنَّ آدَمَ أُهْبِطَ إِلَي الْأَرضِ بِخَطيئَةٍ واحِدَةٍ، وَهُوَ صَفْوَةُالله عَزَّوَجَلَّ، وَكَيْفَ بِكُمْ وَأَنْتُمْ أَنْتُمْ وَ مِنْكُمْ أَعْداءُالله،

أَلا وَ إِنَّهُ لايُبْغِضُ عَلِيّاً إِلاّشَقِي، وَ لايُوالي عَلِيّاً إِلاَّ تَقِي، وَ لايُؤْمِنُ بِهِ إِلاّ مُؤْمِنٌ مُخْلِصٌ.

 

وَ في عَلِي - وَالله - نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْر: (بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ، وَالْعَصْرِ، إِنَّ الْإِنْسانَ لَفي خُسْرٍ) (إِلاّ عَليّاً الّذي آمَنَ وَ رَضِي بِالْحَقِّ وَالصَّبْرِ).

مَعاشِرَالنّاسِ، قَدِ اسْتَشْهَدْتُ الله وَبَلَّغْتُكُمْ رِسالَتي وَ ما عَلَي الرَّسُولِ إِلاَّالْبَلاغُ الْمُبينُ.

مَعاشِرَالنّاسِ، (إتَّقُوالله حَقَّ تُقاتِهِ وَلاتَموتُنَّ إِلاّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ).

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش ششم: اشاره به كارشكني هاي منافقين

 

مَعاشِرَالنّاسِ، (آمِنُوا بِالله وَ رَسُولِهِ وَالنَّورِ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلي أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ). (بالله ما عَني بِهذِهِ الْآيَةِ إِلاَّ قَوْماً مِنْ أَصْحابي أَعْرِفُهُمْ بِأَسْمائِهِمْ وَأَنْسابِهِمْ، وَقَدْ أُمِرْتُ بِالصَّفْحِ عَنْهُمْ فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِئٍ عَلي مايَجِدُ لِعَلِي في قَلْبِهِ مِنَ الْحُبِّ وَالْبُغْضِ).

مَعاشِرَالنّاسِ، النُّورُ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ مَسْلوكٌ فِي ثُمَّ في عَلِي بْنِ أَبي طالِبٍ، ثُمَّ فِي النَّسْلِ مِنْهُ إِلَي الْقائِمِ الْمَهْدِي الَّذي يَأْخُذُ بِحَقِّ الله وَ بِكُلِّ حَقّ هُوَ لَنا، لاَِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَعَلَنا حُجَّةً عَلَي الْمُقَصِّرينَ وَالْمعُانِدينَ وَالُْمخالِفينَ وَالْخائِنينَ وَالْآثِمينَ وَالّظَالِمينَ وَالْغاصِبينَ مِنْ جَميعِ الْعالَمينَ.

 

مَعاشِرَالنّاسِ، أُنْذِرُكُمْ أَنّي رَسُولُ الله قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِي الرُّسُلُ، أَفَإِنْ مِتُّ أَوْقُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ؟ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ فَلَنْهان يَضُرَّالله شَيْئاً وَسَيَجْزِي الله الشّاكِرينَ (الصّابِرينَ). أَلاوَإِنَّ عَلِيّاً هُوَالْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَالشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ.

مَعاشِرَالنّاسِ، لاتَمُنُّوا عَلَي بِإِسْلامِكُمْ، بَلْ لاتَمُنُّوا عَلَي الله فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَيَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَنُحاسٍ، إِنَّ رَبَّكُمْ لَبِا الْمِرْصادِ.

 

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدي أَئمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَي النّارِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لايُنْصَرونَ. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله وَأَنَا بَريئانِ مِنْهُمْ.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُمْ وَأَنْصارَهُمْ وَأَتْباعَهُمْ وَأَشْياعَهُمْ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَلَبِئْسَ مَثْوَي الْمُتَكَبِّرِينَ. أَلا إِنَّهُمْ أَصْحابُ الصَّحيفَةِ، فَلْيَنْظُرْ أَحَدُكُمْ في صَحيفَتِهِ!!

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنِّي أَدَعُها إِمامَةً وَ وِراثَةً (في عَقِبي إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ)، وَقَدْ بَلَّغْتُ ما أُمِرتُ بِتَبْليغِهِهان حُجَّةً عَلي كُلِّ حاضِرٍ وَغائبٍ وَ عَلي كُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْلَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ أَوْلَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ. وَسَيَجْعَلُونَ الْإِمامَةَ بَعْدي مُلْكاً وَ اغْتِصاباً، (أَلا لَعَنَ الله الْغاصِبينَ الْمُغْتَصبينَ)، وَعِنْدَها سَيَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَا الثَّقَلانِ (مَنْ يَفْرَغُ) وَيُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَنُحاسٌ فَلاتَنْتَصِرانِ.

 

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلي ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّي يَميزَالْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ الله لِيُطْلِعَكُمْ عَلَي الْغَيْبِ.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ وَالله مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مُمَلِّكُهَا الْإِمامَ الْمَهْدِي وَالله مُصَدِّقٌ وَعْدَهُ.

مَعاشِرَالنّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ أَكْثَرُالْأَوَّلينَ، وَالله لَقَدْ أَهْلَكَ الْأَوَّلينَ، وَهُوَ مُهْلِكُ الْآخِرينَ.

 

قالَ الله تَعالي: (أَلَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلينَ، ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرينَ، كذالِكَ نَفْعَلُ بِالُْمجْرِمينَ، وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ).

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الله قَدْ أَمَرَني وَنَهاني، وَقَدْ أَمَرْتُ عَلِيّاً وَنَهَيْتُهُ (بِأَمْرِهِ). فَعِلْمُ الْأَمْرِ وَالنَّهُي لَدَيْهِ، فَاسْمَعُوا لاَِمْرِهِ تَسْلَمُوا وَأَطيعُوهُ تَهْتَدُوا وَانْتَهُوا لِنَهْيِهِ تَرشُدُوا، (وَصيرُوا إِلي مُرادِهِ) وَلا تَتَفَرَّقْ بِكُمُ السُّبُلُ عَنْ سَبيلِهِ.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش هفتم: پيروان اهل بيت عليهم السلام و دشمنان ايشان

 

مَعاشِرَالنّاسِ، أَنَا صِراطُ الله الْمُسْتَقيمُ الَّذي أَمَرَكُمْ بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلِي مِنْ بَعْدي. ثُمَّ وُلْدي مِنْ صُلْبِهِ أَئِمَّةُ (الْهُدي)، يَهْدونَ إِلَي الْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلونَ.

ثُمَّ قَرَأَ: «بِسْمِ الله الرَّحْمانِ الرَّحيمِ الْحَمْدُلِلَّهِ رَبِ الْعالَمينَ...» إِلي آخِرِها،

 

وَقالَ: فِي نَزَلَتْ وَفيهِمْ (وَالله) نَزَلَتْ، وَلَهُمْ عَمَّتْ وَإِيَّاهُمْ خَصَّتْ، أُولئكَ أَوْلِياءُالله الَّذينَ لاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنونَ، أَلا إِنَّ حِزْبَ الله هُمُ الْغالِبُونَ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمْ هُمُ السُّفَهاءُالْغاوُونَ إِخْوانُ الشَّياطينِ يوحي بَعْضُهُمْ إِلي بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُروراً. أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ الله في كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّوَجَلَّ: (لاتَجِدُ قَوْماً يُؤمِنُونَ بِالله وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّالله وَ رَسُولَهُ وَلَوْكانُوا آبائَهُمْ أَوْأَبْنائَهُمْ أَوْإِخْوانَهُمْ أَوْعَشيرَتَهُمْ، أُولئِكَ كَتَبَ في قُلوبِهِمُ الْإيمانَ) إِلي آخِرالآيَةِ.

 

أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الْمُؤْمِنونَ الَّذينَ وَصَفَهُمُ الله عَزَّوَجَلَّ فَقالَ: (الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدونَ).

(أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ آمَنُوا وَلَمْ يَرْتابوا).

أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يدْخُلونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنينَ، تَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ يَقُولونَ: سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدينَ.

أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمْ، لَهُمُ الْجَنَّةُ يُرْزَقونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ. أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ يَصْلَونَ سَعيراً.

أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ يَسْمَعونَ لِجَهَنَّمَ شَهيقاً وَ هِي تَفورُ وَ يَرَوْنَ لَهازَفيراً.

أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ الله فيهِمْ: (كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها) الآية.

أَلا إِنَّ أَعْدائَهُمُ الَّذينَ قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: (كُلَّما أُلْقِي فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ يَأتِكُمْ نَذيرٌ، قالوا بَلي قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلنا مانَزَّلَ الله مِنْ شَيءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ في ضَلالٍ كَبيرٍ) إِلي قَوله: (أَلافَسُحْقاً لاَِصْحابِ السَّعيرِ). أَلا إِنَّ أَوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبيرٌ.

 

مَعاشِرَالنَاسِ، شَتّانَ مابَيْنَ السَّعيرِ وَالْأَجْرِ الْكَبيرِ.

(مَعاشِرَالنّاسِ)، عَدُوُّنا مَنْ ذَمَّهُ الله وَلَعَنَهُ، وَ وَلِيُّنا (كُلُّ) مَنْ مَدَحَهُ الله وَ أَحَبَّهُ.

مَعاشِرَ النّاسِ، أَلاوَإِنّي (أَنَا) النَّذيرُ و عَلِي الْبَشيرُ.

(مَعاشِرَالنّاسِ)، أَلا وَ إِنِّي مُنْذِرٌ وَ عَلِي هادٍ.

مَعاشِرَ النّاس (أَلا) وَ إِنّي نَبي وَ عَلِي وَصِيّي.

(مَعاشِرَالنّاسِ، أَلاوَإِنِّي رَسولٌ وَ عَلِي الْإِمامُ وَالْوَصِي مِنْ بَعْدي، وَالْأَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. أَلاوَإِنّي والِدُهُمْ وَهُمْ يَخْرُجونَ مِنْ صُلْبِهِ).

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش هشتم: حضرت مهدي عجل الله فرجه الشریف

 

أَلا إِنَّ خاتَمَ الْأَئِمَةِ مِنَّا الْقائِمَ الْمَهْدِي.

أَلا إِنَّهُ الظّاهِرُ عَلَي الدِّينِ.

أَلا إِنَّهُ الْمُنْتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ.

أَلا إِنَّهُ فاتِحُ الْحُصُونِ وَهادِمُها.

أَلا إِنَّهُ غالِبُ كُلِّ قَبيلَةٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ وَهاديها.

أَلاإِنَّهُ الْمُدْرِكُ بِكُلِّ ثارٍ لاَِوْلِياءِالله.

أَلا إِنَّهُ النّاصِرُ لِدينِ الله.

أَلا إِنَّهُ الْغَرّافُ مِنْ بَحْرٍ عَميقٍ.

أَلا إِنَّهُ يَسِمُ كُلَّ ذي فَضْلٍ بِفَضْلِهِ وَ كُلَّ ذي جَهْلٍ بِجَهْلِهِ.

أَلا إِنَّهُ خِيَرَةُالله وَ مُخْتارُهُ.

أَلا إِنَّهُ وارِثُ كُلِّ عِلْمٍ وَالُْمحيطُ بِكُلِّ فَهْمٍ.

أَلا إِنَّهُ الُْمخْبِرُ عَنْ رَبِّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الْمُشَيِّدُ لاَِمْرِ آياتِهِ.

أَلا إِنَّهُ الرَّشيدُ السَّديدُ.

أَلا إِنَّهُ الْمُفَوَّضُ إِلَيْهِ.

أَلا إِنَّهُ قَدْ بَشَّرَ بِهِ مَنْ سَلَفَ مِنَ الْقُرونِ بَيْنَ يَدَيْهِ.

أَلا إِنَّهُ الْباقي حُجَّةً وَلاحُجَّةَ بَعْدَهُ وَلا حَقَّ إِلاّ مَعَهُ وَلانُورَ إِلاّعِنْدَهُ.

أَلا إِنَّهُ لاغالِبَ لَهُ وَلامَنْصورَ عَلَيْهِ.

أَلاوَإِنَّهُ وَلِي الله في أَرْضِهِ، وَحَكَمُهُ في خَلْقِهِ، وَأَمينُهُ في سِرِّهِ وَ علانِيَتِهِ.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش نهم: مطرح كردن بيعت

 

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنّي قَدْبَيَّنْتُ لَكُمْ وَأَفْهَمْتُكُمْ، وَ هذا عَلِي يُفْهِمُكُمْ بَعْدي. أَلاوَإِنِّي عِنْدَ انْقِضاءِ خُطْبَتي أَدْعُوكُمْ إِلي مُصافَقَتي عَلي بَيْعَتِهِ وَ الإِقْرارِبِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ بَعْدي. أَلاوَإِنَّي قَدْ بايَعْتُ الله وَ عَلِي قَدْ بايَعَني. وَأَنَا آخِذُكُمْ بِالْبَيْعَةِ لَهُ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ. (إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ الله، يَدُالله فَوْقَ أَيْديهِمْ. فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ، وَ مَنْ أَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهُ الله فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً).

 

بخش دهم: حلال و حرام، واجبات و محرمات

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ مِنْ شَعائرِالله، (فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِاعْتَمَرَ فَلاجُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما) الآيَة.

مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّواالْبَيْتَ، فَماوَرَدَهُ أَهْلُ بَيْتٍ إِلاَّ اسْتَغْنَوْا وَ أُبْشِروا، وَلاتَخَلَّفوا عَنْهُ إِلاّبَتَرُوا وَ افْتَقَرُوا.

مَعاشِرَالنّاسِ، ماوَقَفَ بِالْمَوْقِفِ مُؤْمِنٌ إِلاَّغَفَرَالله لَهُ ماسَلَفَ مِنْ ذَنْبِهِ إِلي وَقْتِهِ ذالِكَ، فَإِذا انْقَضَتْ حَجَّتُهُ اسْتَأْنَفَ عَمَلَهُ.

مَعاشِرَالنَّاسِ، الْحُجّاجُ مُعانُونَ وَ نَفَقاتُهُمْ مُخَلَّفَةٌ عَلَيْهِمْ وَالله لايُضيعُ أَجْرَالُْمحْسِنينَ.

مَعاشِرَالنّاسِ، حُجُّوا الْبَيْتَ بِكَمالِ الدّينِ وَالتَّفَقُّهِ، وَلاتَنْصَرِفُوا عَنِ الْمشَاهِدِإِلاّ بِتَوْبَةٍ وَ إِقْلاعٍ.

مَعاشِرَالنّاسِ، أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما أَمَرَكُمُ الله عَزَّوَجَلَّ، فَإِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الْأَمَدُ فَقَصَّرْتُمْ أَوْنَسِيتُمْ فَعَلِي وَلِيُّكُمْ وَمُبَيِّنٌ لَكُمْ، الَّذي نَصَبَهُ الله عَزَّوَجَلَّ لَكُمْ بَعْدي أَمينَ خَلْقِهِ. إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ تَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتي يُخْبِرونَكُمْ بِماتَسْأَلوُنَ عَنْهُ وَيُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لاتَعْلَمُونَ.

 

أَلا إِنَّ الْحَلالَ وَالْحَرامَ أَكْثَرُمِنْ أَنْ أُحصِيَهُما وَأُعَرِّفَهُما فَآمُرَ بِالْحَلالِ وَ اَنهَي عَنِ الْحَرامِ في مَقامٍ واحِدٍ، فَأُمِرْتُ أَنْ آخُذَ الْبَيْعَةَ مِنْكُمْ وَالصَّفْقَةَ لَكُمْ بِقَبُولِ ماجِئْتُ بِهِ عَنِ الله عَزَّوَجَلَّ في عَلِي أميرِالْمُؤْمِنينَ وَالأَوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِ الَّذينَ هُمْ مِنِّي وَمِنْهُ إمامَةٌ فيهِمْ قائِمَةٌ، خاتِمُها الْمَهْدي إِلي يَوْمٍ يَلْقَي الله الَّذي يُقَدِّرُ وَ يَقْضي.

مَعاشِرَالنّاسِ، وَ كُلُّ حَلالٍ دَلَلْتُكُمْ عَلَيْهِ وَكُلُّ حَرامٍ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَإِنِّي لَمْ أَرْجِعْ عَنْ ذالِكَ وَ لَمْ أُبَدِّلْ. أَلا فَاذْكُرُوا ذالِكَ وَاحْفَظُوهُ وَ تَواصَوْابِهِ، وَلا تُبَدِّلُوهُ وَلاتُغَيِّرُوهُ. أَلا وَ إِنِّي اُجَدِّدُالْقَوْلَ: أَلا فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَأْمُرُوا بِالْمَعْروفِ وَانْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.

 

أَلاوَإِنَّ رَأْسَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلي قَوْلي وَتُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُروُهُ بِقَبُولِهِ عَنِّي وَتَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ الله عَزَّوَجَلَّ وَمِنِّي. وَلا أَمْرَ بِمَعْروفٍ وَلا نَهْي عَنْ مُنْكَرٍ إِلاَّمَعَ إِمامٍ مَعْصومٍ.

مَعاشِرَالنّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ أَنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَعَرَّفْتُكُمْ إِنَّهُمْ مِنِّي وَمِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ الله في كِتابِهِ: (وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقِبِهِ). وَقُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما».

مَعاشِرَالنّاسِ، التَّقْوي، التَّقْوي، وَاحْذَرُوا السّاعَةَ كَما قالَ الله عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَيءٌ عَظيمٌ). اُذْكُرُوا الْمَماتَ (وَالْمَعادَ) وَالْحِسابَ وَالْمَوازينَ وَالُْمحاسَبَةَ بَيْنَ يَدَي رَبِّ الْعالَمينَ وَالثَّوابَ وَالْعِقابَ. فَمَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ أُثيبَ عَلَيْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَيْسَ لَهُ فِي الجِنانِ نَصيبٌ.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش یازدهم: بيعت گرفتن رسمي

 

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّكُمْ أَكْثَرُ مِنْ أَنْ تُصافِقُوني بِكَفٍّ واحِدٍ في وَقْتٍ واحِدٍ، وَقَدْ أَمَرَنِي الله عَزَّوَجَلَّ أَنْ آخُذَ مِنْ أَلْسِنَتِكُمُ الْإِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِي أَميرِالْمُؤْمنينَ، وَلِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ مِنّي وَ مِنْهُ، عَلي ما أَعْلَمْتُكُمْ أَنَّ ذُرِّيَّتي مِنْ صُلْبِهِ.

فَقُولُوا بِأَجْمَعِكُمْ: «إِنّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ لِما بَلَّغْتَ عَنْ رَبِّنا وَرَبِّكَ في أَمْرِ إِمامِنا عَلِي أَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ مَنْ وُلِدَ مِنْ صُلْبِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ. نُبايِعُكَ عَلي ذالِكَ بِقُلوُبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَأَيْدينا. علي ذالِكَ نَحْيي وَ عَلَيْهِ نَموتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ. وَلانُغَيِّرُ وَلانُبَدِّلُ، وَلا نَشُكُّ (وَلانَجْحَدُ) وَلانَرْتابُ، وَلا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَلا نَنْقُضُ الْميثاقَ.

 

وَعَظْتَنا بِوَعْظِ الله في عَلِي أَميرِالْمؤْمِنينَ وَالْأَئِمَّةِ الَّذينَ ذَكَرْتَ مِنْ ذُرِّيتِكَ مِنْ وُلْدِهِ بَعْدَهُ، الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ وَ مَنْ نَصَبَهُ الله بَعْدَهُما. فَالْعَهْدُ وَالْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنَّا، مِنْ قُلُوبِنا وَأَنْفُسِنا وَأَلْسِنَتِنا وَضَمائِرِنا وَأَيْدينا. مَنْ أَدْرَكَها بِيَدِهِ وَ إِلاَّ فَقَدْ أَقَرَّ بِلِسانِهِ، وَلا نَبْتَغي بِذالِكَ بَدَلاً وَلايَرَي الله مِنْ أَنْفُسِنا حِوَلاً. نَحْنُ نُؤَدّي ذالِكَ عَنْكَ الّداني والقاصي مِنْ اَوْلادِنا واَهالينا، وَ نُشْهِدُالله بِذالِكَ وَ كَفي بِالله شَهيداً وَأَنْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ».

مَعاشِرَالنّاسِ، ماتَقُولونَ؟ فَإِنَّ الله يَعْلَمُ كُلَّ صَوْتٍ وَ خافِيَةَ كُلِّ نَفْسٍ، (فَمَنِ اهْتَدي فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها)، وَمَنْ بايَعَ فَإِنَّما يُبايِعُ الله، (يَدُالله فَوْقَ أَيْديهِمْ).

مَعاشِرَالنّاسِ، فَبايِعُوا الله وَ بايِعُوني وَبايِعُوا عَلِيّاً أَميرَالْمُؤْمِنينَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَيْنَ وَالْأَئِمَّةَ (مِنْهُمْ فِي الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ) كَلِمَةً باقِيَةً.

 

يُهْلِكُ الله مَنْ غَدَرَ وَ يَرْحَمُ مَنْ وَ في، (وَ مَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهُ الله فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً).

مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا الَّذي قُلْتُ لَكُمْ وَسَلِّمُوا عَلي عَلي بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَقُولُوا: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ)، وَ قُولوا: (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِي لَوْلا أَنْ هَدانَا الله) الآية.

مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّ فَضائِلَ عَلي بْنِ أَبي طالِبٍ عِنْدَالله عَزَّوَجَلَّ - وَ قَدْ أَنْزَلَهافِي الْقُرْآنِ - أَكْثَرُ مِنْ أَنْ أُحْصِيَها في مَقامٍ واحِدٍ، فَمَنْ أَنْبَاَكُمْ بِها وَ عَرَفَها فَصَدِّقُوهُ.

مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ يُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ وَ عَلِيّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذينَ ذَكرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظيماً.

 

مَعاشِرَالنَّاسِ، السّابِقُونَ إِلي مُبايَعَتِهِ وَ مُوالاتِهِ وَ التَّسْليمِ عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ أُولئكَ هُمُ الْفائزُونَ في جَنّاتِ النَّعيمِ.

مَعاشِرَالنّاسِ، قُولُوا ما يَرْضَي الله بِهِ عَنْكُمْ مِنَ الْقَوْلِ، فَإِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَلَنْ يَضُرَّالله شَيْئاً.

اللهمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ (بِما أَدَّيْتُ وَأَمَرْتُ) وَاغْضِبْ عَلَي (الْجاحِدينَ) الْكافِرينَ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ.

برگرفته از سایت غدیر (میثاق)

منابع و اسناد خطبه غــدیر خــم

منابع و اسناد خطبه غــدیر خــم

 

نوشته زير خلاصه اي است از سند حديث غدير که در کتب معتبر شيعه و سني و به اسناد مختلف نقل شده است و ما آن را از کتاب اسرار غدير نقل مي کنيم:

واقعه عظیم غدیر شامل مراحل مقدماتی قبل از خطبه و متن خطبه و وقایعی که همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه بوقوع پیوست بصورت یک روایت واحد و متسلسل به دست ما نرسیده است و تنها خطبه غدیر به طور کامل در کتب حدیث حفظ شده است.

در کتاب عوالم العلوم(ج15/3 صفحات 493-508) فهرستی از راویان حدیث غدیر به ترتیب زمانی چهارده قرن را آورده و اثبات کرده چنین اتصال سند و نقل خلف از سلف دلیل بر ریشه محکم و سلسله بدون انقطاع اسناد در نقل حدیث غدیر است.

در صفحه 509-517 راویان غدیر به ترتیب الفبا آورده شده است.

در صفحه 522 مولّفینی که حدیث غدیر را ثبت کرده اند ذکر کرده و در صفحات 529-534 به وثاقت صحابه و تابعین و سایر ناقلین حدیث غدیر پرداخته است. به همین جهت در بین قاطبه مسلمین هیچ حدیثی به اندازه «حدیث غدیر» روایت کننده ندارد و از لحاظ علم رجال و درایت اسناد آن در حدّ فوق العاده ای است.

در اینجا به معرفی چند کتاب درباره سند حدیث غدیر می پردازیم:

تعداد زیادی از بزرگان اهل سنت نظیر: بخاری، ثعلبی، ذهبی، ابن حجر، تفتازانی، ابن اثیر، جاحظ و... حدیث غدیر را به عنوان یکی از مسلمات روایی، روایت کرده اند و در میان بزرگان شیعه کتب زیادی در زمینه حدیث غدیر تالیف شده است که در اینجا چند کتاب به عنوان راهنمایی و برای آگاهی از مباحث مربوط به سند حدیث غدیر معرفی می شود:

عبقات الانوار: میر حامد حسین هندی:جلد های مربوط به غدیر.

الغدیر: علامه امینی:ج1ص12-151و294-322.

نفحات الازهار فی خلاصة عبقات الانوار: علامه سید علی میلانی :ج6-9.

عوالم العلوم: شیخ عبدالله بحرانی:ج15/3ص 307-327.

بحار الانوار: علامه مجلسی:ج37ص181-182.

اثبات الهداة: شیخ حر عاملی:ج2ص200-250.

کشف المهم فی طریق خبر غدیرخم: سید هاشم بحرانی.

الطرائف: سید ابن طاووس:ص33.

در تاریخچه کتابهای اسلامی اولین بار در نقل حدیث غدیر به صورت مستقل به کتابی که عالم شیعی شیخ خلیل بن احمد فراهیدی متوفای 175 هجری تالیف کرده تحت عنوان «جزء فیه خطبة النبی(ص) یوم الغدیر» معرفی شده است.

خوشبختانه متن مفصل خطبه غدیر در 9 کتاب از مدارک معتبر شیعه که هم اکنون در دست می باشد و به چاپ هم رسیده با اسناد متّصل نقل شده است.

روایات این 9 کتاب به سه طریق منتهی می شود:

به روایت امام باقر(علیه السلام) است که با اسناد معتبر در چهار کتاب «روضة الواعظین» تالیف شیخ فتال نیشابوری، «الاحتجاج»طبرسی، «الیقین»سید ابن طاووس، «نزهه الکرام»شیخ محمد بن حسین رازی نقل شده است.

به روایت حذیفة بن یمان که با اسناد متصل در کتاب «الاقبال» سید ابن طاووس به نقل از کتاب «النشر و الطی» نقل شده است.

به روایت زید بن ارقم است که با اسناد متصل در 4 کتاب «العددالقویة» شیخ علی بن یوسف حلی، «التحصین» سید ابن طاووس «الصراط المستقیم» شیخ علی بن یونس بیاضی و «نهج الایمان» شیخ علی بن حسین بن جبر هر دو به نقل از کتاب «الولایة» تالیف مورخ طبری نقل شده است.

شیخ حر عاملی در «اثبات الهداة» و علامه مجلسی در «بحارالانوار» و سید بحرانی در «کشف المهم» و سایر علمای متاخر خطبه مفصل غدیر را از مدارک مذکور نقل کرده اند.

روایت های اسناد رجالی بیان شده در بالا را می توانید در کتاب «اسرار غدیر» تالیف محمد باقر انصاری که توسط «نشر مولود کعبه »پخش می گردد، مشاهده فرمایید.

منابع و اسناد واقعه غدیر یا بخش هایی از آن در

کتب اهل سنت

 

با توجه به اينکه در تمامي منابع معتبر شيعه واقعه غدير به طور کامل همراه با وقايع قبل و اتفاقات بعد از آن ذکر شده است از ذکر منابع شيعه در زمينه سند واقعه غدير خودداري کرده و صرفا منابع اهل سنت را ذکر کرديم.
براي جستجوي بيشتر مي توانيد به کتاب" الغدير" علامه اميني مراجعه کنيد.
اخبار اصفهان: ج1ص107و235.ج2ص227.
اخبارالدول وآثارالاول:ص102.
أربعين الهروي:ص12.
أرجح المطالب:ص36و56 و58 و67 و203 و338 و339 و389 و581-545 و681 .
الارشاد: ص420.
أسباب النزول:ص135.
أسد الغابه:ج1ص308و367.ج2ص233.ج3ص92و93و274و307و321.ج4ص28.ج5ص6و205و208.
الامامه و السياسه:ج1 ص109.
أنساب الاشراف:ج1 ص156.
البدايه و النهايه:ج5 ص208-213و227و228-ج7ص338و344-349.
بلاغات النساء:ص72.
تاريخ بغداد:ج8ص290-ج7ص377-ج12ص343-ج14ص236.
التاريخ الکبير:ج1ص375-ج2قسم2ص194.
تاريخ الخلفاء:ص114و158و179.
تفسير الثعلبي:ص78و104و181و235.
تفسير الطبري:ج3ص428.
تفسير فخر الرازي:ج3ص636.
التمهيد(باقلاني):ص171.
الجمع بين الصحاح:ص458.
حياه الصحابه:ج2ص769.
حليه الاولياء:ج5ص26و363-ج6ص294.
الخصائص:ص4و49و51.
خصائص النسائي:ص21و40و86و88و93و94و95و100و104و124.
الخصائص(السيوطي):ص18.
الخطط والآثار(مقريزي):ص220.
الدر المنثور:ج2ص259و298.
دول الاسلام(ذهبي):ج1ص20.
ذخائرالعقبي:ص67و68.
روضات الجنات(زمجي):ص158.
سر العالمين(غزالي):ص16.
سنن الترمذي:ج5ص591 .
سنن ابن ماجه:ج1 ص43.
سنن النسائي:ج5 ص45.
سنن المصطفي صلي الله عليه و آله:ج1ص45.
السيره النبويه(زيني):ج3 ص3.
شرح نهج البلاغه(ابن أبي الحديد):ج1ص317و362-ج2ص288-ج3ص208-ج4ص221-ج9ص217.
الشرف الموبد(نبهاني):ص58و113.
شواهد التنزيل:ج1ص158و190.
صحيح الترمذي:ج1ص32-ج2ص298-ج5ص633.
صحيح مسلم:ج4ص1873.
الصواعق المحرقه:ص25و26و73و74.
طبقات ابن سعد:ج3ص335.
العقد الفريد:ج5ص317.
عمده الاخبار:ص191.
الفصول المهمه:ص23و24و25و27و74.
الفضائل(ابن حنبل):ج1ص45و59و77و111-ج2ص560و563و569و592و599-ج3ص27و35.
فضائل الصحابه:ج2ص610و682.
الکفايه:ص151.
کفايه الطالب:ص13و17و58 و62 و153و285و286.
کنز العمال:ج1ص48-ج6ص397-405-ج8ص60-ج12ص210-ج15ص209.
الکوکب الدري:ج1ص39.
مجمع الفوائد:ج9ص103-108و163.
مختلف الحديث(ابن قتيبه):ص52و276.
مروج الذهب:ج2ص11.
مستدرک الحاکم:ج3ص109و110و118و371و631.
مسند ابن حنبل:ج1ص84و119و180-ج4ص241و281و368و370و372-ج5ص347و366و370و419-494-ج6ص476.
مسند الطيالسي:ص111.
مصابيح السنه:ج2ص202و275.
معارج النبوه:ج1ص329.
المعارف(ابن قتيبه):ص58.
معالم الايمان(دباغ):ج2ص299.
المعتصرمن المختصر:ج2ص301و332.
معجم البلدان:ج2ص389.
المعجم الصغير:ج1ص64و71.
المعجم الکبير(طبراني):ج1ص149و157و390-ج5ص196.
مقاصد الطالب:ص11.
مقتل الحسينعليه السلام(خوارزمي):ص47.
مقصد الراغب:ص39.
المنار:ج1ص463.
مناقب الائمه(باقلاني):ص98.
المناقب(ابن جوزي):ص29.
المناقب(ابن مغازلي):ص16و18و20و22و23و24و25و224و229.
المناقب(عبدالله شافعي):ص106و107و122.
منتخب کنز العمال:ج5ص30و32و51.
المواقف:ج2ص611.
موده القربي:ص50.
نزهه الناظرين:ص39.
النهايه(ابن الأثير):ج4ص346.
نهايه العقول:ص199.
الوفيات(ابن خلکان):ج1ص60-ج2ص223.
ينابيع الموده:ص29-40و53-55و81و120و129و134و154و155و179-187و206و234و284.
الاصابه:ج1ص372و550-ج2ص257و382و408و509-ج3ص512-ج4ص80.
الاستيعاب:ج2ص460.
أشعه اللمعات في شرح المشکاه:ج4ص89و665و676.
تفريح الأحباب:ص31و32و307و319و367.
التمهيد و البيان(أشعري):ص237.
الفتوح(ابن الأعثم):ج3ص121.
التمهيد البيان(أشعري):ص237.
ثمار القلوب(ثعالبي):ص511.
الأعتقاد(بيهقي):ص182.
تاريخ دمشق:ج1ص370-ج2ص5و85و345-ج5ص321.
الجمع بين الصحاح:ص458.
الشفاء(قاضي عياض):ج2ص41.
أسني المطالب:ص4و221.
انسان العيون:ج3ص274.
الأنوار المحمديه:ص251.
بلوغ الأماني:ج1ص213.
البيان والتعريف:ج2ص36.
التاج الجامع:ج3ص296.
تجهيز الجيش:ص135و292.
ذخائرالعقبي:ص67و68.
الحاوي للفتاوي:ج1ص79و122.
الرياض النضره:ج2ص169و170و217و244و348.
السيره الحلبيه:ج3ص274و283و369.
شرح المقاصد:ج2ص219.
فرائد السمطين:ج1ص56و64و65و67و68و69و72و75و76و77.
العثمانيه:ص145.
مرقاه المفاتيح:ج1ص349-ج11ص341و349.
مصابيح السنه:ج2ص202و275. المورود في شرح سنن أبي داود:ج1ص214.

مدارك متن كامل خطبه غدير

مدارك متن كامل خطبه غدير

در تاريخچه كتاب‌هاى اسلامى، اولين بار در نقل خطبه غدير به صورت مستقل، به كتابى كه عالم شيعى استاد بزرگ علم نحو شيخ خليل بن احمد فراهيدى متوفاى 175 هجرى تأليف كرده بر میخوريم، كه تحت عنوان «جزء فيه خطبة النبى(ص) يوم الغدير» (3) معرفى شده است، و بعد از او كتاب‌هاى بسيارى در اين زمينه تأليف گرديده است.
خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدير در هفت كتاب از مدارك معتبر شيعه كه هم اكنون در دست میباشد و به چاپ هم رسيده، با اسناد متصل نقل شده است. روايات اين هفت كتاب به سه طريق منتهى میشود:
يكى به روايت امام باقر(ع) است كه با اسناد معتبر در سه كتاب «روضة الواعظين» تأليف شيخ إبن فتال نيشابورى (4) ،«الإحتجاج» تأليف شيخ طبرسي (5) ، و«اليقين» تأليف سيد إبن طاووس (6) نقل شده است.
طريق دوم به روايت زيد بن ارقم است كه با اسناد متصل در سه كتاب «العدد القوية» تأليف شيخ على بن يوسف حلى (7) «التحصين» تأليف سيد إبن طاووس(8)، و«الصراط المستقيم» تأليف شيخ على بن يونس بياضى(9) ، و«نهج الايمان» تأليف شيخ حسين بن جبور(10) به نقل از كتاب «الولاية» تأليف مورخ طبرى روايت شده است.
طريق سوم به روايت حذيفة بن اليمان است كه با اسناد متصل در كتاب «الإقبال» تأليف سيد بن طاووس (11) به نقل از كتاب «النشر و الطى» نقل شده است.
شيخ حر عاملى در كتاب «اثبات الهداة»(12) و علامه مجلسى در«بحار الأنوار»(13) و سيد بحرانى در كتاب «كشف المهم» (14) و ساير علماى متأخر، خطبه مفصل غدير را از مدارك مذكور نقل كرده‏اند.
بدين ترتيب، متن كامل خطبه غدير به دست اين بزرگان شيعه حفظ شده و به دست ما رسيده است، كه اين خود در عالم اسلام از افتخارات تشيع است.

اسناد و رجال روايت كننده متن كامل خطبه غدير

ذيلا عين اسناد مربوط به روايت خطبه غدير به عنوان پشتوانه آن تقديم میگردد.
روايت امام باقر(ع) به دو سند است:
1. قال الشيخ أحمد بن على بن ابي منصور الطبرسي في كتاب «الإحتجاج»:
"حدثني السيد العالم العابد ابو جعفر مهدي بن أبي الحرث الحسيني المرعشي رضى الله عنه قال: أخبرنا الشيخ أبو علي الحسن بن الشيخ أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي رضي الله عنه، قال: أخبرنا الشيخ السعيد الوالد أبو جعفر قدس الله روحه، قال: أخبرني جماعة عن أبي محمد هارون بن موسى التلعكبري، قال:
أخبرني أبوعلي محمد بن همام، قال: أخبرنا علي السوري قال: أخبرنا أبو محمد العلوي من ولد الأفطس ـ و كان من عباد الله الصالحين ـ قال: حدثنامحمد بن موسى الهمداني، قال: حدثنا محمد بن خالد الطيالسي، قال: حدثنا سيف بن عميرة و صالح بن عقبة جميعا عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر محمد بن علي(الباقر)عليهما السلام."
2. قال السيد إبن طاووس في كتاب «اليقين»: قال أحمد بن محمد الطبري المعروف بالخليلي في كتابه «أخبرني محمد بن أبي بكر بن عبد الرحمان، قال: حدثني الحسن بن علي أبو محمد الدينوري، قال: حدثنا محمد بن موسى الهمداني، قال: حدثنا محمد بن خالد الطيالسي، قال: حدثنا سيف بن عميرة عن عقبة عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر محمد بن علي(الباقر) (ع).
روايت زيد بن أرقم به سند زير است:
"قال السيد إبن طاووس في كتاب «التحصين»: قال الحسن بن أحمد الجاواني في كتابه «نور الهدى و المنجي من الردى»: عن أبي المفضل محمد بن عبد الله الشيباني، قال: أخبرنا أبو جعفر محمد بن جرير الطبري و هارون بن عيسى بن سكين البلدي، قالا: حدثنا حميد بن الربيع الخزاز، قال: حدثنا يزيد بن هارون، قال: حدثنا نوح بن مبشر، قال: حدثنا الوليد بن صالح عن إبن امرأة زيد بن أرقم و عن زيد بن أرقم."
روايت حذيفة بن اليمان به سند زير است:
"قال السيد إبن طاووس في كتاب «الإقبال» قال مؤلف كتاب «النشر و الطي»: عن‏أحمد بن محمد بن علي المهلب: أخبرنا الشريف أبو القاسم علي بن محمد بن علي بن القاسم الشعراني عن أبيه: حدثنا سلمة بن الفضل الأنصاري، عن أبي مريم عن قيس بن حيان (حنان) عن عطية السعدي عن حذيفة بن اليمان.

پینوشت ها:
1- بحار الأنوار،ج 37، ص 235.
2- بحار الأنوار،ج 37، ص 236.
3- الذريعة،ج 5، ص 101، شماره 418.
4- روضة الواعظين، ج 1، ص 89 .
5- الاحتجاج،ج 1، ص 66/ بحار الأنوار،ج 37، ص 201.
6- اليقين، ص 343، باب 127/ بحار الأنوار، ج 37 ص 218.
7- العدد القوية، 169.
8- التحصين، ص 578، باب 29 از قسم دوم.
9- الصراط المستقيم، ج 1، ص 301.
10- نهج الايمان(نسخه خطى كتابخانه امام هادى(ع)در مشهد)، ورقه 26ـ 34.
11- الإقبال، ص 454 و 456/ بحار الأنوار،ج 37، ص 127 و 131.
12- اثبات الهداة، ج 2، ص 114.
13- بحار الانوار، ج 397، ص 201.
14- كشف المهم، ص 190.
از كتاب اسرار غدير، ص 90، محمد باقر انصارى.

برگرفته از سایت غدیر(میثاق)