در نفى امامت از غير على عليه السلام

در نفى امامت از غير على عليه السلام

ليس من اذنب يوما بامام كيف من اشرك دهرا و كفر؟

(از قصيده ملا مهر على خويى)

چنانكه در فصل يكم اين بخش بثبوت رسيد موضوع امامت موهبت و منصب الهى است و اين مقام بظالمين نميرسد زيرا خداوند در برابر تقاضاى حضرت ابراهيم كه عرض كرد از ذريه من هم امامانى قرار بده فرمود:لا ينال عهدى الظالمين (1) يعنى عهد من (امامت) بظالمين نميرسد و منظور از ظلم در اين آيه تنها ستم بديگرى نيست بلكه ظلم در برابر عدل و بمعناى وسيع آن بكار رفته است همچنانكه در تعريف عدل ميگويند قرار دادن هر چيزى در جاى خود او ظلم نيز قرار دادن هر چيزى در جاى غير خود ميباشد و بالاترين درجه آن شرك بت پرستى بجاى توحيد و خدا پرستى است كه خداوند فرمايد:ان الشرك لظلم عظيم و همچنين فرمايد:

الكافرون هم الظالمون.و چون خلفاى ثلاثه پيش از اسلام كافر و بت پرست بودند لذا جزو ظالمين محسوب شده و شايستگى امامت را نداشته‏اند بر خلاف على عليه السلام كه ايمان او از فطرت بوده و لحظه‏اى بت را سجده نكرده بود چنانكه شيخ سليمان بلخى از ابن سعد روايت ميكند كه آنحضرت هرگز در كوچكى بتها را نپرستيد و بهمين جهت در باره او گويند كرم الله وجههـلم يعبد الاوثان قط فى صغره و من ثمة يقال فيه كرم الله وجهه (2) .

همچنين ابن مغازلى شافعى بسند خود از عبد الله بن مسعود نقل ميكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود دعاى ابراهيم كه بخداوند عرض كرد:و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام (3) . (و من و فرزندانم را از بت پرستى دور گردان) شامل حال من و على شد كه هيچيك از ما بت را سجده نكرديم در نتيجه خداوند مرا نبى و على را وصى قرار داد (4) .ممكن است اعتراض گردد و گفته شود كه خلفا پس از تشرف بدين اسلام از كفر و شرك خارج شده و موحد گشتند و در اينصورت جزو ظالمين نميباشند.

پاسخ اينست كه اولا صيغه لا ينال در آيه لا ينال عهدى الظالمين فعل مستقبل منفى است و شامل تمام اوقات و ازمنه آينده است و اگر استثنائى در كار باشد دخول آن در حكم مستثنى منه واجب است چنانچه از كفر زمان پيش از اسلام خلفاء صرف نظر شود در اينصورت آيه مباركه بدين ترتيب گفته ميشد:لا ينال عهدى الظالمين الا بعد ترك الظلم.ولى چون استثنائى بر آن وارد نشده است بنا بر اين كسى يك لحظه هم كافر و ظالم باشد عهد خدا (امامت) باو نميرسد همچنانكه شاعر گويد:

ليس من اذنب يوما بامام‏ 
كيف من اشرك دهرا و كفر

ثانيا خلفاء پس از تشرف باسلام هم مرتكب ظلم بمعنى وسيع و عمومى آن شدند زيرا خداوند در سوره مائده فرمايد:

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون.همچنين در آيه قبل از اين آيه مى‏فرمايد :

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون.و باز در همان سوره ميفرمايد:

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الفاسقون (5) .

اگر چه اين آيات در مورد يهود و نصارا نازل شده ولى چون تقييدى بكار نرفته لذا مطلقيت آنها براى هميشه محفوظ است و از مضمون آيات مزبور استنباط ميشود كه هر كس بر خلاف دستورات خدا حكم كند او ظالم و كافر و فاسق خواهدبود و در نتيجه با توجه بمفاد آيه لا ينال عهدى الظالمين شايستگى احراز مقام امامت يعنى خلافت الهيه را نخواهد داشت زيرا فاقد عصمت خواهد بود بعضى از علماى عامه نيز مانند بيضاوى و زمخشرى باين عقيده هستند كه امامت بمشرك و فاسق نميرسد.

خلفاى ثلاثه در زمان تصدى مقام خلافت علنا در مواردى بر خلاف آيات قرآن حكم كرده و عقيده و نظر خود را بر گفته خدا و پيغمبر مقدم داشتند و بعبارت ديگر اجتهاد در برابر نص نمودند كه آنرا بدعت گويند.در صحيح مسلم و صحيح بخارى كه از كتب معتبر اهل سنت است وارد شده است كه پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دخترش فاطمه عليها السلام پيش ابو بكر رفت و مطالبه ارث پدرش را نمود (6) .

ابو بكر گفت پيغمبر فرموده است كه:نحن معاشر الانبياء لا نورث ما تركنا فهو صدقة يعنى ما گروه پيغمبران ارث نميگذاريم و هر چه از ما باقى بماند صدقه است.

از تجزيه و تحليل مضمون اين حديث جعلى كه سخن ابو بكر بود مخالفت او با قرآن و همچنين عدم شايستگى وى براى جانشينى پيغمبر اكرم واضح و آشكار ميگردد زيرا:

اولا خداوند در قرآن كريم فرمايد:و ورث سليمان داود (7) . (سليمان از پدرش داود ارث برد) و باز از قول زكريا فرمايد:فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من ال يعقوب (8) . (زكريا بخداوند عرض ميكند كه بمن فرزندى عطا كن كه از من و آل يعقوب ارث برد) .اگر بقول ابو بكر پيغمبران ارث باقى نميگذارند جواب اين آيه‏ها چيست؟اكنون ميگوئيم مطلب از سه حال خارج نيست يا بايد بگوئيم ابو بكر اين حديث را جعل نمود و عملا با قرآن مخالفت كرد در اينصورت‏باستناد مفاد آيات سوره مائده كه گذشت ظالم و كافر محسوب شده و حق امامت را ندارد.يا بايد بگوئيم ابو بكر حديث را جعل نكرد و در قول خود صادق بود در اينصورت (نعوذ بالله) بايد خود پيغمبر بر خلاف قرآنى كه بر او وحى شده سخنى فرموده باشد و اين هم كه محال است.شق ثالث اينست كه بگوئيم ابو بكر حديث را جعل نمود ولى نميدانست كه اين حديث با آيات قرآن منافات دارد (يعنى عمدا مخالفت قرآن را ننمود) در اينصورت نيز ابو بكر هم تهمت و دروغ به پيغمبر بسته كه حديث جعلى را باو نسبت داده است و هم عدم شايستگى خود را براى جانشينى آنحضرت ثابت كرده است زيرا كسيكه از قرآن اين قدر بى اطلاع باشد كه چنين آيه‏هائى را كه در مورد پيغمبران است نداند چگونه چنين كسى در مسند پيغمبر نشسته و در كليه احكام و مسائل شرعى حكومت ميكند؟

ثانيا وقتى حضرت زهرا عليها السلام با احتجاج كوبنده خود او را محكوم و مجاب كرد كه چرا به پدر من تهمت مى‏بندى ابو بكر از آن عليا مخدره براى اثبات دعوى خويش شاهد خواست اين امر نيز دليل ديگر بر مخالفت ابو بكر با قرآن است زيرا شاهد از كسى خواسته ميشود كه بصحت قول او اعتماد نشود در حاليكه فاطمه عليها السلام بحكم آيه تطهير معصومه بوده و رد دعوى او رد قول خدا و تكذيب و انكار آيه تطهير است.

ثالثا يكى از شهود فاطمه خود على عليه السلام بود ولى شهادت آنحضرت بعلت اينكه شوهر فاطمه است مورد قبول ابو بكر واقع نشد در اينجا نيز ابو بكر علاوه بر اينكه رد آيه تطهير را نمود (چون على عليه السلام نيز مشمول مفاد آيه مزبور ميباشد) با آيات ديگرى نيز مانند آيه 43 سوره رعد و آيه 17 سوره هود مخالفت كرده است زيرا همچنانكه در فصل دوم اين بخش اشاره شد خداوند در آيات مزبور على عليه السلام را شاهد رسالت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله معرفى نموده است كه ما هم در نقل روايات مربوط بآن آيات بمنابع اهل سنت استناد كرده‏ايم حالا علت اين امر را كه ابو بكر بچه جرأتى شاهدى را كه از طرف خدا تعيين گرديده قبول نكرده است جز مخالفت با خدا و قرآن چيز ديگرى نميتوان گفت!

يكى ديگر از مخالفت‏هاى ابو بكر با قرآن حذف المؤلفة قلوبهم در آيهـايست كه براى محل‏هاى مصرفى زكوة تعيين شده است خداوند در قرآن كريم فرمايد:

انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل فريضة من الله (9) .

يعنى زكوة را بايد منحصرا براى فقرا و مساكين و جمع آورى كنندگان آن و براى كسانى كه دلهايشان باسلام الفت گيرد (تا در نتيجه دلگرم شده و قبول اسلام نمايند) و براى آزاد كردن بندگان و براى قرض داران (كه از اداى آن عاجزند) و براى هر كارى در راه خدا و براى ابن السبيل مصرف نمود و اين فريضه‏اى است از جانب خدا.

در كتب عامه من جمله در كتاب الجوهرة النيرة كه در فقه حنفى تدوين شده نقل گرديده است كه ابو بكر برهنمائى عمر المؤلفة قلوبهم را كنار گذاشت و سنيان آنرا حكم اسقاط گويند يعنى اگر كسى زكوة را بدين مصرف رساند ذمه‏اش برى نميشود!

خداوند عقد منقطع (صيغه) را طى آيه شريفه فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فريضة (10) .

جائز و حلال فرموده است ولى عمر در دوران خلافت خويش متعه زن و متعه حج را با اينكه خود بوقوع آنها در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله اعتراف مينمود تحريم كرد و مرتكب را هم بكيفر و عقوبت تهديد نمود و اين مطلب در كتب عامه با مختصر اختلافى در كلمات و الفاظ وارد گشته است در صحيح مسلم از جابر بن عبد الله نقل شده است كه عمر بالاى منبر رفت و گفت:متعتان كانتا على عهد رسول الله محللتان فانا انهى عنهما و اعاقب عليهما متعة الحج و متعة النساء.يعنى دو متعه در زمان رسول خدا حلال بودند من از آندو ممانعت ميكنم و مرتكب‏آنرا بكيفر ميرسانم آندو،متعه حج و متعه زن است.

در سنن بيهقى از مسلم بن ابى نضره روايت شده است كه بجابر گفتم ابن زبير از متعه نهى ميكند و ابن عباس امر مينمايد جابر گفت ما با رسول خدا تمتع كرديم ابو بكر هم با ما بود عمر كه بخلافت رسيد گفت پيغمبر همين پيغمبر و قرآن همين قرآنست ولى دو متعه كه در زمان پيغمبر بود من از آنها نهى ميكنم و هر كه مرتكب آنها شود مورد كيفر قرار ميدهم يكى متعه زن است بر كسى كه نكاح منقطع كند دست نيابم جز اينكه سنگسارش ميكنم و ديگرى متعه حج.

در صحيح ترمذى نقل شده كه كسى از پسر عمر متعه حج را پرسيد پاسخ داد حلال است،سائل گفت پدرت از آن نهى كرده!گفت بگو ببينم اگر پدرم از چيزى نهى كرد ولى رسول خدا آنرا انجام داد تو از كدام آندو پيروى ميكنى؟سائل گفت از رسول خدا صلى الله عليه و آله پسر عمر گفت پس رسول خدا صلى الله عليه و آله آنرا بجا آورده است (11) .

ما در اينجا از اهل سنت مى‏پرسيم مگر احكام شريعت مقدسه اسلام تا ابد پايدار نيست؟و مگر حلال و حرام پيغمبر تا روز قيامت حلال و حرام نيست؟مگر واضع قوانين در اديان الهيه خود خداوند نيست؟

اهل تشيع كه امام را معصوم و نماينده الهى ميدانند چنين اختيارى را براى او قائل نيستند كه احكام شرع را تغيير دهد و يا نسخ و جعل كند بلكه او را مبين و مفسر و مترجم احكام دين و آيات قرآن ميدانند اما اهل سنت كه بعصمت خليفه هم معتقد نبوده و آنرا من در آورى و باجماع مشتى عوام الناس ميدانند چگونه چنين اختيارى را براى او جائز ميدانند كه هر چه خاطر مباركشان خواست در احكام شريعت دخل و تصرف كنند و حتى پارا فراتر گذاشته صراحة اقرار بمخالفت پيغمبر نمايند.؟

خداوند در قرآن كريم به پيغمبرش فرمايد:قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم‏عظيم (12) . (اى پيغمبر بآنها بگو من مجاز نيستم كه از پيش خود قرآن را تبديل كنم من پيروى نميكنم مگر آنچه بمن وحى ميشود و من از عذاب روز بزرگ ميترسم كه پروردگارم را نافرمانى كنم .) پس جائيكه خود پيغمبر نتواند وحى الهى را تغيير و تبديل كند و در اينمورد از عذاب روز قيامت بترسد جناب خليفه چگونه بخود اين اجازه را داده است؟

از مخالفتهاى ديگر عمر با قرآن سه طلاقه كردن زن است در يك مجلس كه گفت مردم استعجال دارند و خوبست فاصله ميان آنها نباشد يعنى اگر مردى بزنش بگويد:طلقتك ثلاثا كافى است كه او را سه طلاق داده باشد در صورتيكه اگر مردى هم بدانگونه گفته باشد اين سخن يك طلاق بيشتر محسوب نميشود چنانكه در تفسير الدرـالمنثور است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله از مردى كه زنش را طلاق داده و محزون بود پرسيد او را چگونه طلاق دادى؟عرض كرد او را در يك مجلس سه طلاق دادم فرمود اين يك طلاق است اگر ميخواهى باو رجوع كن.و آيه الطلاق مرتان فامساك بمعروف او تسريح باحسان (13) دلالت دارد كه اين طلاقها بايد متفرق و از هم فاصله داشته باشند.

عمر در آيه مربوط بوضوء نيز مخالفت كرده و دستور داده است كه بجاى مسح پا آنرا بشويند .

اما در باره مخالفتهاى عثمان با دستورات الهى و سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله نيازى بتوضيح نيست و اين مرد كار را بجائى رسانيد كه خود مسلمين بخانه‏اش ريخته و مقتولش ساختند .

مخالفتهاى خلفاء با احكام قرآن در كتب عامه و خاصه بطور تفصيل نوشته شده و ما فقط بذكر اين چند فقره اكتفا كرديم و طالبين ميتوانند بكتاب نفيس النص و الاجتهاد تأليف علامه سيد شرف الدين مراجعه نمايند كه در آنكتاب تمام مخالفتهاى اهل بدعت تفصيلا قيد شده و تحت عنوان (اجتهاد در مقابل نص) بفارسى نيز ترجمه شده است.

بعضى از علماى تسنن را مانند ابن حجر عقيده بر اينست كه چون صحابه پيغمبر من جمله خلفاء مجتهد بوده‏اند لذا اين تغيير و تبديل بمقتضاى شرايط اجتماعى بعمل آمده و بفرض اينكه اجتهاد آنان بر خلاف دستورات شرع باشد چون خطايشان عمدى نبوده معذور ميباشند!!

پاسخ اينست كه اولا هيچ دليلى در دست نيست كه همه صحابه مجتهد باشند و بفرض صحت مطلب آن صحابى مورد اكرام است كه تابع دستورات پيغمبر باشد و الا منافقين نيز كه در مذمتشان سوره‏اى نازل شده در ميان صحابه بوده‏اند.ثانيا از شرايط اجتهاد داشتن ملكه عدالت است و آن با ظلمى كه از ناحيه خلفاء سر زده است تناقض و منافات دارد.ثالثا اجتهاد در مواردى است كه نصى نباشد و يا نص اجمال و اطلاق داشته و بر اساس قواعد مسلمه احتياج باظهار نظر شود و اين اجتهاد هم در صورتى صحيح است كه بر وفق كتاب خدا و سنت پيغمبر بوده و در جهت مخالف نص صريح نباشد و منظور از نص در اصطلاح فقه گفتار صريح خدا (قرآن) و سنت سنيه و سخنان روشن پيغمبر است كه توسط راويان احاديث بدست مردم رسيده است بنا بر اين اجتهاد در مقابل نص مقدم داشتن نظر شخصى است بر فرمان خدا و دستور پيغمبر و اين همان بدعت است كه شرعا و عقلا بطلان آن روشن و چنين مجتهدى مشمول مفاد آيات 44 و 45 و 47 سوره مائده كه در اول اين فصل بدانها اشاره گرديد خواهد بود.

نتيجه‏اى كه از مباحث اين فصل بدست ميآيد اينست كه خلفاء چه در دوران جاهليت بعلت بت پرستى و چه پس از تشرف باسلام بعلت نا فرمانى و مخالفت با دستورات خدا بمدلول آيه لا ينال عهدى الظالمين شايستگى مقام امامت را كه يك موهبت الهى و توأم با عصمت و طهارت است نداشته‏اند و خلافت آنان مانند حكومتهاى بشرى صورى و ظاهرى بوده است و چنين خلافتى ربطى بامامت كه همان خلافت الهيه بوده و مخصوص ائمه اثنى عشر عليهم السلام است ندارد .

پى‏نوشتها:

(1) سوره بقره آيه .124

(2) ينابيع المودة ص .280

(3) سوره ابراهيم آيه .35

(4) مناقب ابن مغازلى ص .276

(5) سوره مائده آيه 45 و 44 و .47

(6) مقصود استرداد فدك بود كه ابوبكر آنرا متصرف شده بود و ما در فصل سوم بخش دوم(خلافت ابوبكر) در اينمورد توضيحات لازمه را داده‏ايم.

(7) سوره نمل آيه 16

(8) سوره مريم آيه 6

(9) سوره توبه آيه 60

(10) سوره نساء آيه 24ـپس از آنكه از آنها تمتع برديد مزد آنها(مهرشان) را بدهيد كه واجب است.

(11) تفسير الميزان جلد 2

(12) سوره يونس آيه 15

(13) سوره بقره آيه .229

داستان سقیفه بنی ساعده

و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل‏» (1)

ناگهان از درون خانه عایشه شیونی برمی‏خیزد.پیغمبر خدا بدیدار خدا رفت!این خبر چون صاعقه بر سر مردم فرود می‏آید.پیغمبر مرده است.در آن لحظه‏های پر اضطراب و در میان موج گریه و آه و افسوس ناگهان فریادی سهمگین بگوش می‏رسد:

-نه!هرگز!دروغ است!دروغ می‏گویند!محمد نمرده است!او نمی‏میرد!آنکه چنین سخنی می‏گوید منافق است!او بدیدار خدا رفت!او چون عیسی مسیح است که بآسمان عروج کرد!او چون موسی بن عمران است که چهل شب در کوه طور بسر برد!بخدا هر کسی بگوید محمد مرده،دست و پای او را می‏برم (2).

-عمر چه می‏گوئی؟این حرفها چیست؟

-ابو بکر!تو هم می‏خواهی بگوئی محمد مرده؟

-آری او مرده!مگر کلام پروردگار را فراموش کرده‏ای که خطاب بدو می‏فرماید.«تو می‏میری و دیگران هم می‏میرند» (3).

-مثل اینکه برای نخستین بارست این آیه را می‏شنوم.حالا چه باید کرد؟

-معن بن عدی و عویم بن ساعده می‏گویند سعد بن عباده با کسان خود به سقیفه رفته‏اند تا جانشین پیغمبر را بگزینند.ممکن است انصار با سعد بیعت کنند و از ما پیش بیفتند.معن می‏گوید فتنه‏ای آغاز شده و شاید خدا آنرا بوسیله من بخواباند (4) تا دیر نشده باید به سقیفه برویم.

مردم!هر کس محمد را می‏پرستد بداند او مرد و دیگر زنده نخواهد شد!هر کس خدای محمد را می‏پرستد بداند او زنده است و هیچگاه نخواهد مرد!

بطرف سقیفه بنی ساعده:

پی‏نوشتها:

1.و محمد جز پیغمبری نیست که پیش از او پیمبران بودند (آل عمران:144)2.طبری ج 4 ص 1815-1816 و رجوع کنید به ابن کثیر ج 5 ص 342.

3.الزمر:30.

4.عقد الفرید ج 5 ص 10.

داستان سقیفه بنقل کتاب تاریخ خلفا ص ۱۵

حقیقت آن است که درک درست رخدادهایی که پس از رسول خدا (ص) ، در ارتباط با رهبری جامعه افتاد، بدون توجه به جناح بندیهای موجود در مدینه آن روز ممکن نیست. یک گروه مهم انصار بودند که از جریان فتح مکه به این طرف در اندیشه مشکلات پس از رحلت رسول خدا (ص) افتاده و نگران آینده خود بودند، آنان به دلیل ترسی که از تسلط قریش داشتند، بی‏توجه به بیعتی که در غدیر با امام علی (ع) کرده بودند- و شاید احتمال موفقیت او را نمی‏دادند- در سقیفه اجتماع کردند. حباب بن منذر یکی از سران انصار، در سخنان خود در سقیفه، انصار را برتر از قریش دانسته و گفت: این شمشیر آنان بوده که اسلام را پیروز کرده است. او خطاب به انصار گفت: اینان[مهاجران]از فئ شما و زیر سایه شما هستند و جرات مخالفت‏با شما را ندارند. (1) از سخنان حباب چنین به دست می‏آید که آنچه انصار را به این اقدام نسنجیده واداشت، ترس همراه با رقابت در برابر قریش بوده است. از سوی دیگر، چند نفر از مهاجران که در دو هفته پایان حیات رسول خدا (ص) دست‏به اقدامات مشکوکی زده بودند، با شنیدن اجتماع سقیفه، به سرعت‏به آن محل رفته و به بحث و گفتگو با انصار پرداختند. خبر این گفتگوها را خلیفه دوم، بعدها ضمن خطبه‏ای در مدینه بازگو کرد. او زمانی که در مکه بود شنید که کسی گفته است: «بیعت‏با ابوبکر ناگهانی بوده است‏» . عمر از این سخن خشمگین شده و خواست تا در همان مکه، در این باره با مردم سخن گوید. عبد الرحمن بن عوف به عمر گفت: تو در شهری هستی که همه قبایل عرب در آن حضور دارند، اگر سخنی بگویی، آن سخن در همه شهرها انتشار خواهد یافت. زمانی که عمر به مدینه آمد، بر منبر قرار گرفت و گفت: به من خبر رسیده است که کسانی گفته‏اند: خلافت ابو بکر ناگهانی (فلتة) بوده است. به جانم سوگند که چنین بود، اما خداوند خیر آن را به شما رساند و شر آن را حفظ کرد. پس از رحلت رسول خدا (ص) به ما خبر دادند که انصار با سعد بن عباده در نزد بنی ساعده اجتماع کرده‏اند، من و ابو بکر و ابو عبیده به سوی آنها رفتیم، در راه دو نفر انصاری را دیدیم که به ما گفتند: آنها کاری نخواهند کرد که با نظر شما مخالف باشد، اما ما مصمم به رفتن شدیم. در آنجا خطیب انصار گفت: ما انصار، لشکر منسجم اسلام هستیم و شما ای قریش!گروهی از ما بوده و اقلیتی در میان ما هستید. من خواستم سخن بگویم اما ابوبکر مانع شد و خود چنین گفت: آنچه شما انصار درباره خود می‏گویید البته درست است، اما عرب، این «امر» را جز برای این تیره قریش نمی‏شناسد;آنان برترین عرب از لحاظ نسب و اصالت‏خانوادگی‏اند. من پیشنهاد می‏کنم با عمر یا ابو عبیده[که تنها مهاجران آن جمع بودند]بیعت کنید. خطیب انصار مجددا اعتراض کرده و در نهایت گفت: امیری از ما، و امیری از شما باشد. (2) عمر می‏گوید: من پاسخ دادم: دو شمشیر در یک غلاف جای نخواهد گرفت. پس از آن دست ابو بکر را گرفته با او بیعت کردم.

عمر افزود: پس از آن مهاجر و انصار با او بیعت کردند. [و البته در آن جمع سه تن مهاجر بیشتر نبود]، ما ترسیدیم که از آن جمع جدا شویم و بعدها، آنان با کسی بیعت کنند و ما مجبور شویم ناخواسته با او بیعت کنیم!و یا با مخالفت‏خود فسادی ایجاد کنیم. البته بیعت‏با ابو بکر «فلتة‏» و ناگهانی بود جز آنکه خداوند شر آن را بر طرف کرد و از میان شما، کسی همانند ابو بکر نیست. از این رو، هر کسی، با شخصی بیعت کند بدون آن که این کار با «مشورت مسلمین‏» باشد، نه او و نه کسی که با او بیعت‏شده قابل اطاعت نیستند;چنین کاری، هر دو را در معرض قتل قرار می‏دهد. (3)

خلیفه گزارش مختصری از سقیفه ارائه داده، اما همین گزارش، بخشی واقعیت را آشکار ساخته است. مفصل گزارش سقیفه را ابو بکر جوهری (م 323) در کتاب السقیفه (4) خود آورده است. ابن اعثم می‏نویسد: پیش از آمدن مهاجران به سقیفه، میان انصار بحث و گفتگوی فراوانی شد. یکی از انصار گفت: شخصی را برگزینید که قریش ملاحظه هیبت او را بکند و انصار از او ایمن باشند. کسانی سعد بن عباده را پیشنهاد کردند. اسید بن حضیر که از اشراف اوس بود به مخالفت‏برخاست. او گفت: خلافت‏باید در قریش بماند. دیگران بر ضد او سخن گفتند;بشیر بن سعد نیز از قریش دفاع کرد. عویم بن ساعده گفت: خلافت جز از آن اهل بیت نبوت نخواهد بود، همان جایی قرارش دهید که خدا قرار داده است. (5) گزارش ابن اعثم نشانگر تضاد و رقابت داخلی انصار است.

اسید بن حضیر از اوس و بشیر بن سعد عموزاده سعد بن عباده، اولین افراد انصاری بودند که در سقیفه با ابو بکر بیعت کردند. می‏دانیم که بعدها انصار از تسلط قریش ناراضی گشتند. به روایت زبیر بن بکار، اوسیان می‏گفتند: اول بار بشیر بن سعد خزرجی بیعت کرده;و خزرجیان می‏گفتند: اول بار اسید بن حضیر بیعت کرده است! (6) این قابت‏برای ابوبکر شناخته شده بود لذا در همان سقیفه گفت: اگر خزرجیان بر این «امر» تسلط یابند اوسیان از آن نخواهند گذشت، و اگر اوسیان قدرت را بدست گیرند خزرجیان از آن نخواهند گذشت;در آن صورت همیشه میان آنان کشت و کشتار خواهد بود. (7) به گزارش یعقوبی، عبد الرحمن بن عوف نیز در سقیفه بوده است. این سخن نادرست است. آنچه یعقوبی از او نقل کرده مطلبی است که وی فردای آن روز در مسجد گفته است: او خطاب به انصار گفت: شما گرچه اهل فضل هستید اما در میان شما کسی همانند ابوبکر، عمر و علی (ع) نیست. در این وقت منذر بن ارقم برخاست و گفت: ما برتری کسانی که از آنها نام بردی انکار نمی‏کنیم;در میان این افراد کسی هست که اگر این «امر» را مطالبه کند با او نزاع نخواهد شد و مقصود او علی بن ابی طالب (ع) بود. آنگاه بشیر بن سعد و اسید بن حضیر برخاسته، بیعت کردند;پس از آن دیگران بیعت کردند به گونه‏ای که نزدیک بود سعد بن عباده زیر دست و پا کشته شود. (8) در این قت‏براء بن عازب به در خانه بنی هاشم آمده و گفت: با ابو بکر بیعت‏شد. آنان گفتند: مسلمانان در غیاب ما چنین نخواهند کرد، ما اولای به محمد (ص) هستیم!عباس گفت: به خدای کعبه چنین کردند. یعقوبی می‏افزاید: مهاجرین و انصار هیچ شکی درباره علی (ع) نداشتند. (9) طبری و ابن اثیر نیز نقل کردند که انصار یا جمعی از آنان در سقیفه گفتند: ما جز با علی بیعت نمی‏کنیم. (10) به روایت ابن قتیبه، حباب بن منذر پس از آنکه مشاهده کرد که انصار بیعت می‏کنند، دست‏به شمشیر برد;اما شمشیر را از او گرفتند. او خطاب به انصار گفت: باید منتظر آن باشند که فرزندانشان برای لقمه‏ای نان و لیوانی آب، به گدایی، در خانه‏های قریش بروند. (11)

از نکاتی که همه گزارشگران یاد آور شده‏اند این است که مهمترین استدلال ابوبکر و عمر مساله قرابت و خویشی با رسول خدا (ص) و سن ابوبکر بود;گر چه در برخی نقلها به فضایل ابوبکر نیز اشاره شده است. آنان خطاب به انصار گفتند: عرب جز زیر بار این تیره قریش نخواهد رفت (12) و تاکید کردند که عرب نمی‏پذیرد که نبوت در یک خاندان و خلافت در خاندانی جز آن باشد. (13) ابوبکر در سقیفه گفت: نحن قریش و الائمة منا;ما از قریش هستیم و ائمه باید از میان ما باشد. (14) بعدها که علی (ع) به ابوبکر و عمر اعتراض کرد که چگونه به «قرابت‏» استناد کردید در حالی که ما به رسول خدا (ص) نزدیکتر هستیم؟عمر گفت: عرب دوست نمی‏دارد که نبوت و خلافت در یک خاندان باشد! (15) نبوت از آن شما بود، اجازه دهید که خلافت از خاندانهای دیگر باشد!

تردیدی نباید کرد که در سقیفه، پس از کنار گذاشتن بیعت‏با امام علی (ع) ، رقابت قبیله‏ای آغاز شده و عاقبت‏با استناد به «برتری قبیله‏ای‏» که قریش داشت، علی رغم محدودیت نفوذ آنان در مدینه آن روز، و البته با استفاده از عنادهای داخلی انصار، قریش به خلافت رسید. توجه به سن ابوبکر و معیار قرار دادن آن نیز مورد نظر موافقان بود، درحالی که امام علی (ع) جوان بود. زمانی که خبر بیعت‏به سلمان رسید گفت: مسن ترین را برگزیدید اما در مورد اهل بیت پیامبرتان به اشتباه رفتید، اگر با آنان بیعت می‏کردید دو نفر با شما اختلاف نمی‏کردند. (16) باید دانست که در سقیفه باره نحوه انتخاب خلیفه و شرایطی که می‏باید داشته باشد، هیچ گونه سخن قرص و محکمی از سوی هیچ کس ابراز نشد. البته از روایات جعلی که بعدها برای اثبات حقانیت ابوبکر ساخته شده (17) و در آنها آمده است که، رسول خدا (ص) نه تنها او را، بلکه خلفای بعدی را نیز معین کرده، باید گذشت. (18) آنچه مهم است متن مذاکرات سقیفه و رویدادهای حاشیه آن است: انصار حکومت را حق خود می‏دانستند. مهاجرین- ابو بکر، عمر و ابوعبیده- به سقیفه رفته و اظهار کردند که حکومت‏حق قریش است. آنان به هیچ حدیثی نظیر «الائمة من قریش‏» استناد نکرده بلکه فقط ابراز داشتند که عرب جز زیر بار این تیره نمی‏رود. در این میان، جمعی از بزرگترین صحابه نظیر زبیر و طلحه (19) در آن لحظه ابوبکر را بر حق نمی‏دانستند.

بدین ترتیب باید گفت هیچ شیوه و شرایط شناخته شده‏ای برای انتخاب ابوبکر جز معیارهای قبیله‏ای- استناد به برتری قریش و پیوند خانوادگی با رسول اکرم (ص) - در سقیفه مطرح نشده است. بویژه باید دانست که قریشی بودن به هیچ روی شرط شرعی خلافت دانسته نشده و حتی سالها بعد، عمر آرزوی زنده بودن «سالم‏» مولی حذیفة بن یمان را داشت تا او را به جانشینی خود انتخاب کند. (20) سالم به هیچ روی قریشی نبوده است. کسانی بر این باورند که شرط قریشی بودن از قرن سوم، در فقه سیاسی سنی مطرح شده است. (21) آنچه که به عنوان معیارهای یک خلیفه مطرح شد همین بستگی به قریش و اشاره به سن ابوبکر بود. در واقع این تنها معیارهای جاهلی بود که همراه جدلهای سیاسی او را به خلافت رساند، نه ترکیبی از معیارهای جاهلی و اسلامی آن گونه که دکتر خیر الدین سوی مدعی آن است. (22) شواهد دیگری وجود دارد که در ذهن ابوبکر، قریشی و اشرافیت قریشی اعتبار خاصی داشته است. ابن عساکر می‏گوید: زمانی پس از اسلام آوردن ابو سفیان، بلال و صهیب رومی و سلمان، بر ابو سفیان طعنه زدند. ابوبکر بر آشفت که با «شیخ قریش و سید آن‏» چنین می‏کنید؟آنان به رسول خدا (ص) گفتند و حضرت فرمود تا ابوبکر از آنان که خشمگین‏شان کرده بود، عذرخواهی کند. (23)

پس از خاتمه بیعت در سقیفه، آنان از آن محل خارج شدند. بنا به روایت‏براء بن عازب، آنان در کوچه‏ها به راه افتاده و به هر کس می‏رسیدند دست او را گرفته، به دست ابوبکر می‏مالیدند، چه آن شخص بدین کار تمایلی می‏داشت‏یا نه;براء می‏افزاید: در آن زمان بود که من به در خانه بنی هاشم رفتم و خبر را به آنان دادم. (24) توجه آنان به امر بیعت ابوبکر تا اندازه‏ای بود که بنا به نقل ابن ابی شیبه آنها در مراسم تدفین رسول خدا (ص) حضور نداشتند و تنها بعد از دفن بازگشتند. (25)

زمانی که کار بیعت تمام شد، عمر برخاست و درباره آنچه روز قبل درباره زنده ماندن رسول خدا (ص) تا مردن آخرین اصحابش گفته و در واقع ادعای مهدویت درباره آن حضرت کرده بود، عذر خواهی کرد، او گفت: وی بر این گمان بود که آن حضرت باقی می‏ماند و کارها را سامان می‏دهد، اما اکنون شاهد است که قرآن در میان آنهاست و با بهترین صحابی آن حضرت نیز بیعت‏شده است! (26) این حکایت روشنگر آن بود که عمر در انتظار انتخاب خلیفه مورد نظر بود و پس از انجام آن دیگر مشکلی نداشت.

در این وقت کسانی به مخالفت‏برخاستند. افزون بر دو شخصیت‏برجسته بنی هاشم یعنی امام علی (ع) و عباس، کسان دیگری همچون زبیر بن عوام، خالد بن سعید، مقداد بن عمرو، سلمان، ابوذر، عمار، براء بن عازب و ابی بن کعب، (27) مخالفت‏خویش را اعلام کردند. هواداران ابوبکر در خانه ابی بن کعب رفتند، اما او حاضر به باز کردن در نشد. (28) نقش اصلی در این ماجرا بر عهده عمر، ابو عبیده جراح، مغیرة بن شعبه و خالد بن ولید بوده است. زمانی عمر با شدت و جدیت‏برای گرفتن بیعت، به در خانه علی (ع) آمد;امام بدو فرمود: امروز حرص تو بر امارت ابوبکر جز برای آن نیست که فردا در دسترس خودت قرار گیرد. (29)

کسانی که در خانه امام اجتماع کرده بودند، مواجه با برخورد شدید عمر و هواداران وی شدند. عمر شمشیر زبیر را گرفت و شکست. آنگاه، ساکنان خانه را به آتش زدن خانه تهدید کرد. درباره اسامی متحصنین در بیت فاطمه (ع) و نیز کسانی که به زور به اندرون خانه رفتند به منابع ذیل مراجعه کنید. (30) به گزارش ابن عبد ربه، عمر که قبسی آتش در دست داشت، تهدید به آتش زدن خانه کرد، و وقتی فاطمه زهرا (ع) پرسید که آیا واقعا قصد چنین کاری دارد؟او گفت: آری، مگر آنکه این جمع، امری را بپذیرند که امت پذیرفته است! (31) پس از تهدید عمر به آتش زدن خانه بر سر معترضان بود که حضرت فاطمه (ع) از آنان خواست متفرق شوند زیرا عمر چنین کاری را انجام خواهد داد؟ (32) در واقع گرفتن بیعت، با تهدید آتش زدن، که بعدها مورد عمل برخی از خلفا قرار گرفت[نظیر اقدام ابن زبیر در گرفتن بیعت از بنی هاشم (33) ]، می‏توانست از همینجا نشات گرفته باشد. البته قریش علاوه بر زور، از مذاکره نیز استفاده کردند. آنان به مشورت مغیره، به سراغ عباس رفتند تا او و خاندانش را در این کار سهیم کنند، و با جلب رضایت او به عنوان عموی رسول خدا (ص) ، تا حدودی از دشواریهای خود بکاهند اما عباس این دعوت آنان را نپذیرفت. (34)

امیر المؤمنین و فاطمه زهرا (ع) تلاش زیادی برای بازگرداندن امر خلافت از ابوبکر و بیعت‏با امام علی (ع) کردند اما تلاش آنان ثمری نبخشید. گزارش این تلاشها را ابوبکر جوهری و دیگران آورده‏اند. (35) در این نکته هیچ جای تردید نیست که به دلیل حق کشی‏هایی که در جریان میراث پیامبر (ص) ، مساله فدک (36) و قضیه امامت انجام شد، فاطمه زهرا (ع) ، نسبت‏به ابوبکر و عمر خشمگین شد و بدون آن که از آنها راضی شود از دنیا رفت. (37) زهری می‏گوید: امام علی (ع) حضرت فاطمه را شبانه دفن و ابوبکر را خبر نکرد. او می‏افزاید: تا پیش از درگذشت فاطمه، نه تنها علی بلکه هیچ یک از بنی هاشم با ابوبکر بیعت نکردند. (38) امام هم، دلیل بیعت‏خود را حفظ اتحاد امت اسلامی در برابر مرتدین و کفار یاد کرد. (39) چنان که در برابر سخن ابو سفیان که از او خواست اجازه ندهد تا خلافت در میان بنی تیم بماند فرمود: تو همیشه دشمن اسلام و مسلمانان بوده‏ای. (40) با این حال در این نکته تردیدی نیست که امام تا پس از رحلت‏حضرت فاطمه (س) با ابوبکر بیعت نکرد. (41) به نقل از مدائنی، زمانی که جنگ با مرتدین آغاز شد عثمان نزد امام علی (ع) آمده و گفت: تا وقتی که تو بیعت نکنی کسی به جنگ این افراد نخواهد رفت، او همچنان اصرار کرد تا امام را نزد ابوبکر آورد و آن حضرت بیعت کرد و مسلمانان خوشحال شدند. (42) مسعودی می‏گوید: فاطمه (س) پس از رحلت رسول اکرم (ص) سر قبر آن حضرت آمده این شعر را خواند:

قد کان بعدک انباء و هینمة

لو کنت‏شاهدها لم تکثر الخطب (43)

به یقین مخالفت‏حضرت فاطمه زهرا (س) برای حیثیت عمومی خلیفه مساله مهمی بود، او تلاش زیادی کرد تا در نهایت‏با وی از در آشتی در آید اما آن حضرت راضی نشد، همین امر سبب شد تا ابو بکر در پایان عمر از این که آن حضرت را ناراضی کرده و به خانه وی هجوم بوده اظهار پشیمانی و ندامت کند، این خبر که او در روزهای آخر زندگی گفت: ای کاش هرگز خانه زهرا را مورد تفتیش قرار نداده بود توسط بسیاری از مورخان اهل سنت روایت‏شده است. (44)

یکی دیگر از مخالفان ابوبکر، سعد بن عباده بود. (45) او با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت، چنان که نقل شده، بعدها در زمان خلافت‏خلیفه دوم در شام به قتل رسید. خبر رایج در آثار تاریخی چنان است که جنیان او را کشته و دو بیت‏شعر نیز در این باره سرودند. اما حقیقت آن است که به گزارش بلاذری و نیز ابن عبد ربه، فردی شامی از جانب عمر بسوی او فرستاده شد تا از آن بخواهد بیعت کند و زمانی که او نپذیرفت وی را به قتل رساند. (46)

تفاوت سیاست ابوبکر با عمر در این بود که عمر معتقد بود که می‏تواند به زور بیعت‏بگیرد، اما ابوبکر، اگر هم به این اصل اعتقاد داشت، بکار گیری آن را به صلاح نمی‏دانست. در این باره سیاست دوگانه‏ای را به موضع ابوبکر و عمر نسبت می‏دهند، در حالی که عمر بر این باور بود که همه باید به زور بیعت کنند، در یک مورد آمده است که ابوبکر ضمن خطبه‏ای اعلام کرد: من هیچ بیعتی و تعهدی بر عهده علی ندارم و او در کارش آزاد است «لا بیعة لی فی عنقه و هو بالخیار من امره‏» . (47)

پی‏نوشت‏ها:

1. الامامة و السیاسه، ج 1، صص 24- 25

2. حباب بن منذر می‏گفت که نه مهاجران زیر بار انصار می‏روند و نه انصار زیر بار مهاجران، نک: مسائل الامامه، ص‏13

3. المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 431، (عمر گفت: فمن دعا الی مثلها فهو الذی لا بیعة له و لا لمن بایعه) ، المصنف، عبد الرزاق، ج 5، صص، 445- 442 (به اختصار نقل شد) ، طبقات الکبری، ج 3، صص 616، 344، تاریخ الطبری، ج 3، صص 206- 204، روایت تحریف شده بی شرمانه این سخنان عمر را بنگرید در: انساب الاشراف، ج 1، ص 581

4. این کتاب مفقود شده اما بخش اعظم آن را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده است. مجموع این نقلها را استاد محمد هادی امینی در کتابی مستقل فراهم آورده و با عنوان «السقیفه و فدک‏» منتشر کرده است.

5. الفتوح، ج 1، صص 3- 4، کتاب الردة، واقدی، صص 33- 32

6. الموفقیات، ص 578، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 272. حباب بن منذر در سقیفه به بشیر بن سعد گفت: تو به دلیل حسادت با سعد بن عباده با ابو بکر بیعت کردی (کتاب الرده، ص 42) . زمانی که اسید بن حضیر مرد، عمر تمامی دیون او را پرداخت کرد (الفائق فی غریب الحدیث، ج 1، ص 108) .

حباب منذر در سقیفه اشعاری در مذمت این دو نفر گفت که مطلع آن چنین است (کتاب الرده، ص 38) :

سعی ابن حضیر فی الفساد لجاجة

و اسرع منه فی الفساد بشیر

7. نثر الدر، ج 2، ص 14، البیان و التبیین، ج 3، ص 298، الامامة و السیاسه، ج 1، ص 27، مسائل الامامه، ص 13

8. سعد بن عباده هیچگاه با ابو بکر بیعت نکرد و زمانی که در شام بود خلیفه کسی را فرستاد تا او را بکشد و او نیز چنین کرد، نک: انساب الاشراف، ج 1، ص 250

9. تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص 123- 124، در گزارش دیگری آمده که یکی از انصار گفت: اگر علی و دیگر بنی هاشم در خانه مشغول به دفن رسول خدا (ص) نبوده و نگران آن حضرت، در خانه ننشسته بودند، کسی در خلافت طمع نمی‏کرد: کتاب الرده، صص 45- 46. از گزارش واقدی به دست می‏آید که صحبت عبد الرحمن بن عوف با انصار پس از ماجرای سقیفه بوده است، قرائن زیاد دیگری نیز حکایت دارد که جز سه تن از مهاجران شخص دیگری در سقیفه حاضر نبوده است. بعدها بشیر بن سعد انصاری پس از شنیدن استدلالهای امام علی (ع) به آن حضرت گفت: اگر مردم این کلمات را قبل از این، از تو شنیده بودند هیچکس بر تو اختلاف نکرده و همه با تو بیعت می‏کردند جز آنکه تو در خانه نشستی و مردم گمان کردند که تو نیازی به خلافت نداری!امام در پاسخ گفت: ای پسر بشیر!آیا می‏بایست جنازه رسول خدا (ص) را در خانه رها کرده و برای خلافت‏به منازعه با مردم بر می‏خاستم؟ابو بکر نیز گفت: اکنون با من بیعت‏شده و اگر می‏دانستم تو مایل به خلافت هستی به دنبال آن نمی‏رفتم، تو نیز آزادی بیعت‏بکنی یا صبر کنی تا در کارت تامل کنی، من تو را مجبور نمی‏کنم. امام نیز پس از گذشت هفتاد و پنج روز از رحلت رسول اکرم (ص) آنگاه که فاطمه (س) رحلت کرد، بیعت نمود: کتاب الرده، ص 47

10. تاریخ الطبری، ج 3، ص 208، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325

11. الامامة و السیاسه، ج 1، ص 27، کتاب الرده، ص 42. جوهری می‏گوید: واقعه حره در سال 63هجری، سخن حباب را تایید کرد که خطاب به ابوبکر گفت: درباره تو هراسی ندارم بلکه هراس من از کسانی است که پس از تو می‏آیند (نک: شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 313) . درباره ندامت انصار پس از سقیفه نک: الموفقیات، ص 583. حباب می‏گفت: ما چون در جنگها، پدران اینان را کشته‏ایم از ما انتقام خواهند گرفت (انساب الاشراف، ج 1، ص 580، الفائق فی غریب الحدیث ج 3 ص 166، مسائل الامامه، ص 135) در این صورت باید دید چه برخوردی با امام علی (ع) می‏کردند که در بدر، به تنهایی نیمی از کشتگان قریش که جمعا هفتاد تن بودند را به قتل آورده بود. به طور قطع و یقین باید دانست که انصار از کار خویش پشیمان شده و بعدها در جمل و صفین و حتی پیش از آن، با شرکت در قتل عثمان یا سکوت در برابر آن، در برابر قریش و حزب سیاسی آنها، از عثمان و معاویه گرفته تا طلحه و زبیر و عایشه، ایستادگی کردند و از علی (ع) دفاع نمودند. حتی چند روز بعد از سقیفه نیز این پشیمانی آشکار شده و اشعار حسان بن ثابت در آن روزها بهترین شاهد بر آن است. نک: تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص

12. انساب الاشراف، ج 1، ص 582

13. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 38

14. انساب الاشراف، ج 1، ص 583 (و العرب لا ترضی ان یؤمروکم و نبیها من غیرکم و لکن یؤمرون من کانت النبوة فیهم، کتاب الردة ص 39) ، تکیه گاه کلام ابوبکر این بود که «قریش اوسط العرب دارا و اکرمهم احسابا» نک: طبقات الکبری، ج 2، ص 269، در کتاب نثر الدر، ج 2، ص 13 بدنبال جمله فوق از قول ابوبکر افزوده: و احسنهم وجوها اکثر الناس ولادة فی العرب. ابوبکر جمله «نحن قریش و الائمة منا» را به عنوان حدیث نقل نکرد گرچه بعدها چنین مساله‏ای به او نسبت داده شد.

15. الایضاح، ص 87. عمر به ابن عباس گفت قوم شما نمی‏خواستند نبوت و خلافت در خاندان شما باشد چه در آن صورت کبر شما را تا به آسمان بالا می‏برد، نثر الدر، ج 2، ص 28

16. سقیفة و فدک، ص 43، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 49، و نک: انساب الاشراف، ج 1، ص 590، ابو عبیده جراح نیز در برابر اعتراض امام علی (ع) ، جوان بودن او را مطرح می‏کرد نک: شرح نهج البلاغه، ج 2، صص 2- 5

17. از عایشه نقل شده که از وی سؤال شد: رسول خدا (ص) چه کسی را جانشین خود کرد؟او گفت: ابوبکر، سؤال شد: بعد از او چه کسی را؟گفت: عمر، گفتند: بعد از او؟گفت: ابو عبیده جراح را، (المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 433) ، تاریخ جعل این حدیث را از درون خود حدیث‏بدست آورید.

18. نک: الغدیر، ج 5 (بحث: سلسلة الموصوغات فی الخلافة، ) صص 356- 333. بر پایه گزارشی که واقدی در کتاب الرده، (صص 37- 35) آورده گویی چنان است که در سقیفه حداقل چندین بار تصریح شده که رسول خدا (ص) ابوبکر را جانشین خود کرده است!

19. نهایة الارب، ج 19، ص 39

20. شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 190، العقد الفرید، ج 2، ص 274، ج 3، ص 407، تاریخ المدینة المنوره، ج 2، ص 881، مسائل الامامه، ص 63، مختصر تاریخ دمشق، ج 12، ص 69

21. تطور الفکر السیاسی عند اهل السنه، ص 38

22. تطور الفکر السیاسی، ص 38، پاورقی 4

23. مختصر تاریخ دمشق، ج 5، ص 261

24. سقیفة و فدک، ص 46

25. المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، ص 432 (هشام بن عروه از پدرش: ان ابا بکر و عمر لم یشهدا دفن النبی (ص) و کانا فی الانصار فدفن قبل ان یرجعا) ، واقدی می‏گوید: آنچه به نظر من درست است آن که رسول خدا (ص) را روز سه شنبه دفن کرده‏اند. (البدء و التاریخ، ج 5، ص 47) بنابر این روشن است که ابوبکر و یاران او از دوشنبه که رسول خدا (ص) رحلت کرده تا فردای آن روز کاملا مشغول بوده‏اند و نمی‏توانسته‏اند به سراغ جنازه آن حضرت آمده باشند. در اخبار مربوط به دفن آن حضرت، در میان افرادی که نام برده شده، یادی از این دو نفر وجود ندارد.

26. البدء و التاریخ، ج 4، صص 66- 65

27. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 124

28. سقیفة و فدک، ص 47

29. انساب الاشراف، ج 1، ص 587. و به روایت ابن قتیبه علی بدو فرمود: شیری بدوش که قسمتی از آن برای خودت باشد، نک: الامامة و السیاسه، ج 1، ص 29

30. معالم المدرستین ج 2 صص 163- 166، تلخیص الشافی، ج 3، صص 76، 156

31. العقد الفرید، ج 3، ص 64، تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 156 بنقل از: معالم المدرستین، ج 2، ص 167، درباره مصادر دیگری که اشاره به تهدید دارند نک: معالم المدرستین، ج 2، صص 167- 168، ابوبکر در وقت مرگ خود از چند چیز اظهار نگرانی می‏کرد: یکی این که ای کاش در خانه فاطمه را نگشوده بود، حتی اگر آنان به قصد جنگ، در را بسته بودند (نک: معالم المدرستین، ج 2، ص 165 پاورقی 65 از مصادر متعدد)

32. المذکر و التذکیر و الذکر، ص 91، المصنف، ابن ابی شیبه، ج 7، صص 432، این نظر که چنین اقدامی صورت گرفته در میان شیعیان وجود داشته است.

33. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 20، ص 147

34. همان، ج 1، ص 220، تاریخ الیعقوبی، ج 2، صص 124- 125

35. تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 126، شرح نهج البلاغه، ج 2، صص 5- 28، 67، وقعة صفین، ص 182، کتاب الرده، ص 46

36. درباره آنچه در دوره اموی و عباسی بر سر فدک آمد نک: الخراج و صناعة الکتابه، صص 260- 259

37. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، صص 472، همین روایت از زهری در: بخاری، ج 6، ص 122 نقل شده است، و نک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، صص 50- 49، ج 16، صص 282- 281، 253، البدایة و النهایه، ج 5، صص 285، 287

38. المصنف، عبد الرزاق، ج 5، ص 472

39. به همین دلیل بود که امام در برابر درخواست ابو سفیان که حاضر شده بود با امام بیعت کند مخالفت کرده و او را از خود راند نک: نثر الدر ج 1، ص 400

40. نهایة الارب، ج 19، ص 40

41. بگذریم از نقلهای کذبی که بر خلاف تواتر تاریخ می‏گویند امام در همان لحظه که عمر و ابو بکر به در خانه‏اش آمدند بیعت کرد. نک: نهایة الارب، ج 19، صص 39، 40

42. تلخیص الشافی، ج 3، ص 77

43. مروج الذهب، ج 2، ص 304، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 50، ج 6، ص 43، ج 16، صص 212، 251، البدء و التاریخ، ج 5، صص 69- 68، در آنجا بجای «وهینمة‏» «وهنبثه‏» آمده است، به علاوه بیتی دیگر نیز بر آن افزوده شده است.

44. حیاة الصحابه، ج 2، ص 24، کنز العمال، ج 5، ش 14113: الاموال، ابن سلام، ص 194

45. نهایة الارب، ج 19، ص 38: در آنجا آمده که گروهی از خزرج نیز در سقیفه بیعت نکردند.

46. المعیار و الموازنه، ص 232 (در پاورقی به نقل از بلاذری و ابن عبدربه) ، جالب این که ابن ابی الحدید (17 / 224- 223) گفته است که کسانی ابوبکر را قاتل وی دانسته‏اند اما او خبری در این باره در آثار تاریخی ندیده است، در حالی که خبر مزبور، البته درباره خلیفه دوم در دو منبع تاریخی مذکور آمده است.

47. السیرة الحلبیه، ج 3، ص 389 (و نک: الغدیر، ج 5، ص 368)

غوغاى سقيفه

غوغاى سقيفه


فان كنت بالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا و المشيرون غيب و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم فغيرك اولى بالنبى و اقرب.

در حينى كه على عليه السلام و چند تن از بنى‏هاشم مشغول غسل و دفن جسد مطهر پيغمبر بودند تنى چند از مسلمين انصار و مهاجر در يكى از محله‏هاى مدينه در سايبان باغى كه متعلق بخانواده بنى ساعده بود اجتماع كردند،شايد اين محل كه از آنروز مسير تاريخ جامعه مسلمين را عوض نمود تا آن موقع چندان اهميتى نداشته است.

ثابت بن قيس كه از خطباى انصار بود سعد بن عباده و چند نفر از اشراف دو قبيله اوس و خزرج را برداشته و باتفاق آنها رو بسوى سقيفه بنى ساعده نهاد و در آنجا ميان دو طائفه مزبور در موضوع انتخاب خليفه اختلاف افتاد و اين اختلاف بنفع مهاجرين تمام گرديد.

از طرف ديگر يكى از مهاجرين اجتماع انصار را بعمر خبر داد و عمر هم فورا خود را بابوبكر رسانيد و او را از اين موضوع آگاه نمود،ابوبكر نيز چند نفر را پيش ابو عبيده فرستاد تا او را نيز از اين جريان باخبر سازند و بالاخره اين سه تن با عده ديگرى از مهاجرين به سقيفه شتافته و در حاليكه گروه انصار سعد بن‏عباده را برسم جاهليت مى‏ستودند بر آنها وارد شدند. (1)

خوبست جريان اجتماع سقيفه را كه دستاويز اصلى اهل سنت است شرح و توضيح دهيم تا باصل مطلب برسيم.

از رجال مشهور و سرشناس كه در اين اجتماع حضور داشتند ميتوان اشخاص زير را نامبرد.

ابوبكر،عمر،ابو عبيده،عبد الرحمن بن عوف،سعد بن عباده،ثابت بن قيس،عثمان بن عفان،حارث بن هشام،حسان بن ثابت،بشر بن سعد،حباب بن منذر،مغيرة بن شعبه،اسيد بن خضير.پس از حضور اين عده ثابت بن قيس بپا خاست و گروه مهاجرين را مخاطب ساخته و گفت:

اكنون پيغمبر ما كه بهترين پيغمبران و رحمت خدا بود از ميان ما رفته است و البته براى ماست كه خليفه‏اى براى خود انتخاب كنيم و اين خليفه هم بايد از انصار باشد زيرا انصار از جهت خدمتگزارى پيغمبر صلى الله عليه و آله مقدم بر مهاجرين ميباشند چنانكه آنحضرت ابتداء در مكه بوده و شما مهاجرين با اينكه معجزات و كرامات او را ديديد در صدد ايذاء و آزار او بر آمديد تا آن بزرگوار مجبور گرديد كه مهاجرت نمايد و به محض ورود بمدينه،ما گروه انصار از او حمايت نموده و مقدمش را گرامى شمرديم و در اينكه شهر و خانه خودمان را در اختيار مهاجرين گذاشتيم قرآن مجيد ناطق ميباشد،اگر شما در مقابل اين استدلال ما حجتى داريد باز گوئيد و الا بر اين فضائل و فداكارى‏هاى ما سر فرود آوريد و حاضر نشويد كه رشته اتحاد و وحدت ما گسيخته شود.

عمر كه از شنيدن اين سخنان سخت بر آشفته بود بپا خاست تا جواب او را بدهد ولى ابوبكر مانع شد و خود بجوابگوئى خطيب انصار پرداخت و چنين گفت:

اى پسر قيس خدا ترا رحمت كند هر چه كه گفتى عين حقيقت است و ما نيز اظهارات شما را قبول داريم ولى اندكى نيز بر فضائل مهاجرين گوش داريد و سخنانى را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره ما گفته است بياد آريد،اگر شما ما را پناه داديد ما نيز بخاطر پيغمبر و دين خدا از خانه و زندگى خود دست كشيده و بشهرشما مهاجرت نموديم،خداوند در كتاب خود ما را سر بلند ساخته و اين آيه هم درباره ما نازل شده است:

للفقراء المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم و اموالهم يبتغون فضلا من الله و رضوانا و ينصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون.

يعنى اين مسكينان مهاجر كه از مكان و مال خود بخاطر بدست آوردن فضل و رضاى خدا اخراج شده و خدا و رسولش را كمك كردند ايشان راستگويانند،بنابر اين خداوند نيز چنين مقدر فرموده است كه شما هم تابع ما باشيد و گذشته از اين عرب هم بغير از قريش بكس ديگرى گردن نمى‏نهد و خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز همه را باطاعت قريش امر كرده و فرموده است :الائمة من قريش (2) و من در حاليكه شما را باطاعت از قريش دعوت ميكنم مقصود و غرضى ندارم و خلافت را براى خود نمى‏خواهم بلكه بمصلحت كلى مسلمين صحبت ميكنم و اينك عمرو ابوعبيدة حاضرند و شما با يكى از اين دو تن بيعت كنيد.

ثابت بن قيس چون اين سخنان بشنيد براى بار دوم مهاجرين را مخاطب ساخته و گفت:آيا با نظر ابوبكر درباره بيعت بآن دو نفر (عمرو ابو عبيده) موافقيد يا فقط خود ابوبكر را براى خلافت انتخاب ميكنيد؟

مهاجرين يكصدا گفتند هر چه ابوبكر صديق بگويد و هر نظرى داشته باشد ما قبول داريم.

ثابت بن قيس از اين گفتار آنان استفاده كرده و گفت:شما ميگوئيد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ابوبكر را براى مسلمين خليفه كرده و او را در روزهاى بيمارى خود جهت اداى نماز بمسجد فرستاده است در اينصورت ابوبكر بچه مجوز شرعى سر از دستور پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم پيچيده و مسند خلافت را بعمرو ابو عبيده واگذار ميكند؟و اگر پيغمبر خليفه‏اى تعيين نكرده است چرا نسبت دروغ بدانحضرت روا ميداريد؟ثابت بن قيس با اين چند كلمه پاسخ دندان شكنى بابوبكر داد و زير بار حرف مهاجرين نرفت و انصار نيز از سخنان او بيش از بيش بهيجان آمده و در مورد عقيده خود اصرار و پافشارى كردند.

در اينحال حباب بن منذر كه از طايفه انصار بود بپا خاست و گفت:خدمات انصار براى همه روشن است و احتياج بتوصيف و توضيح ندارد و اگر مهاجرين ما را قبول ندارند ما نيز پيروى از آنان نكنيم در اينصورت منا امير و منكم امير (اميرى از ما و اميرى از شما باشد) سعد بن عباده (رئيس طايفه خزرج) بانگ زد كه وجود دو امير در يك دين و يك حكومت نا معقول و بى منطق است و از اينجا اختلاف دو قبيله انصار (اوس و خزرج) ظاهر شد و قبيله اوس مخصوصا بشربن سعد براى اينكه امارت سعد بن عباده عملى نشود با مهاجرين موافقت كردند ولى طايفه خزرج هم بزودى تسليم نشدند در نتيجه سر و صدا بالا گرفت و دستها بسوى قبضه شمشير دراز شد و چيزى نمانده بود كه فتنه بزرگى بر پا شود اسيد بن خضير هم كه رئيس طايفه اوس بود با خزرج قطع رابطه نمود.

عمر از اين اختلاف انصار استفاده كرد و آنها را مخاطب ساخته و گفت همانگونه كه بشر بن سعد و اسيد بن خضير موافقت كردند امر خلافت بايد فقط در قريش باشد تا قبائل مختلفه عرب امتثال كنند و سخن حباب بن منذر نيز در مورد انتخاب دو امير اصلا صحيح نيست و جز فتنه و فساد نتيجه‏اى نخواهد داشت پس خوبست همه شما اطاعت از مهاجرين كنيد تا فتنه و آشوب ايجاد نشده و مسلمين هم راه وحدت و اتحاد را بپيمايند.

با اينكه سخنان عمر و اختلاف دو قبيله اوس و خزرج تا اندازه‏اى روحيه انصار را متزلزل ساخته و كفه ترازوى مهاجرين را سنگين‏تر كرده بود مع الوصف عده‏اى از انصار بپا خاستند و انصار را اندرز دادند كه تحت تأثير سخنان عمر واقع نشوند.

عمر مجددا از فضيلت مهاجرين سخن گفت انصار را بين الخوف و الرجاء مخاطب ساخته و نصيحت كرد و دست ابوبكر را گرفته و گفت اى مردم اينست يار غار و صاحب اسرار رسول خدا براى بيعت باين شخص سبقت بگيريد و رضاى خدا ورسول را بدست آوريد!! (3) .

عده‏اى از انصار نيز با عمر همعقيده شده و بقوم خود گفتند عمر از روى انصاف سخن گفت و مخالفت با گفتار او شايسته نيست.در اينحال انصار يقين كردند كه طاير اقبال از بالاى سر آنها پرواز كرده و بر فرق مهاجرين سايه افكنده است زيرا بيشتر قوم با مهاجرين در امر بيعت هماهنگ گشته بودند.

پايان كار:
بالاخره عمر درنگ را جائز نديد و بپا خاست و دست ابوبكر را گرفت و گفت حالا كه مسلمانان بخلافت تو راضى هستند دست خود را بمن بده تا بيعت كنم،ابوبكر هم تعارفى بعمر كرد ولى عمر پيشدستى نمود و با ابوبكر بيعت كرد قبيله اوس هم عليرغم طايفه خزرج با عمر همكارى كرده و با ابوبكر بيعت نمودند و بدين ترتيب قضيه بنفع ابوبكر خاتمه يافت (4) .

بنا بر اين آن اجماع امت كه پيروان تسنن بر آن تكيه كرده و خلافت ابوبكر را نتيجه شورا و سير تاريخ ميدانند بدين ترتيب تشكيل يافت يعنى شورائى كه در مدينه طايفه خزرج و بنى هاشم و عده‏اى از اصحاب پيغمبر مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و خزيمة بن ثابت (ذو الشهادتين) و سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف و ابو ايوب انصارى و ديگران در آن دخالت نداشتند و مسلمين ساير نقاط نيز مانند مكه و يمن و نجران و باديه‏هاى عربستان بكلى از آن بى خبر بودند.

عمر دمى آرام نميگرفت و مردم را براى بيعت با ابوبكر دعوت ميكرد و پس از خروج از سقيفه نيز همچنان در كوچه و بازار مردم را بمسجد ميفرستاد تا با ابوبكربيعت نمايند مردم بى خبر هم دسته دسته رو بسوى ابوبكر نهاده و با او بيعت ميكردند.

ابوبكر در مسجد بمنبر رفت و گفت:اى مردم خلافت من بر شما دليل فضيلت من بر شما نيست بلكه من مهتر شما هستم نه بهتر شما در هر كارى از شما مشورت و كمك ميخواهم و طبق سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله رفتار ميكنم اگر ملاحظه كرديد كه من از طريق انصاف منحرف گشتم شما ميتوانيد از من كناره گرفته و با ديگرى بيعت كنيد و اگر هم بعدالت و انصاف رفتار كردم پشتيبان من باشيد.

بنا بقاعده ثابت عليت هر علتى معلولى را بوجود ميآورد و شباهت و سنخيت نيز بين علت و معلول برقرار ميباشد و هرگز از چيدن مقدمات غلط نتيجه صحيح بدست نميآيد زيرا:

خشت اول چون نهد معمار كج‏
تا ثريا ميرود ديوار كج

بهمين جهت بلواى سقيفه نيز ضربتى بر پيكر اسلام وارد آورد كه ميتوان بجرأت اتفاقات و حوادث بعدى مانند گرفتاريهائى كه براى على عليه السلام روى داده و منجر بشهادت او گرديد و قضيه كربلا و اسارت اهل بيت و ساير حوادث نظير آنرا مولود و معلول همان ضربت سقيفه دانست.حجة الاسلام نيز گويد:

آنكه طرح بيعت شورا فكند
خود همانجا طرح عاشورا فكند

باز در جاى ديگر فرمايد:

دانى چه روز دختر زهرا اسير شد
روزى كه طرح بيعت منا امير شد.

پى‏نوشتها:

(1) ـبشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 ص 142 مراجعه شود.

(2) حديث در مورد امامت دوازده امام است ربطى بخلافت ابوبكر ندارد.

(3) چنانكه در جريان غدير خم گذشت پيغمبر صلى الله عليه و آله رضاى خدا را در ولايت على عليه السلام فرموده بود نه در خلافت ابوبكر آنجا كه فرمود:الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و ولاية على بن ابيطالب بعدى و فاصله زمانى روز غدير تا روز سقيفه بيش از هفتاد روز نبود اما اصحاب سقيفه چه زود فراموش كردند!


(4) تاريخ طبرى و غير آن.

سقيفه

سقيفه

كتاب: زندگانى امير المؤمنين عليه السلام ص 197 تا 209

نويسنده: سيدهاشم رسولى محلاتى

چون پيغمبر (ص) از دنيا رفت انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده و درباره وفات رسول خدا به گفتگو پرداختند.

سعد بن عباده،رئيس انصار مدينه، (كه در آن اجتماع حاضر بود) .به فرزندش قيس‏يا به يكى ديگر از فرزندانش گفت:من به خاطر بيمارى كه دارم نمى‏توانم سخنم را به گوش مردم برسانم ولى تو سخن مرا بشنو و به گوش مردم برسان.

بدين ترتيب سعد بن عباده سخن مى‏گفت و فرزندش جمله جمله گفتار او را با صداى رسا و بلند به گوش مردم مى‏رسانيد.سخنان وى در آن روز پس از حمد و ثناى الهى اين بود كه گفت:

اى گروه انصار آن سابقه و فضيلتى كه شما در دين اسلام داريد هيچ يك از قبايل داراى چنين سابقه و فضيلتى نيستند.پيغمبر خدا (ص) بيش از ده سال در ميان قوم خود ماند و آنها را به پرستش خداى رحمان و دورى از بتان دعوت نمود و جز اندكى به وى ايمان نياوردند و به خدا سوگند قدرت نداشتند كه از رسول خدا دفاع كنند و آيين او را قدرت بخشند و دشمنان او را دفع كنند.

تا وقتى كه خدا درباره شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و اين بزرگوارى و كرامت را به سوى شما سوق داد و شما را مخصوص به آيين خود گردانيد و ايمان بدو و به رسولش را روزى شما گردانيد و نيرومند كردن دين و جهاد با دشمنانش را به دست‏شما سپرد.

و شما سخت‏ترين مردمان در برابر متخلفين بوديد و در برابر دشمنان دين كوشاتر از ديگران بوديد تا سرانجام خواه ناخواه در برابر فرمان خدا تسليم شده و گردن نهادند و خدا به دست‏شما وعده‏اى را كه به پيغمبرش داده بود عملى كرد و عرب در برابر شمشير شما خاضع شد.

آن گاه خداوند پيغمبر را از ميان شما برد در حالى كه او از شما خشنود بود و كمال رضايت را داشت، پس متوجه باشيد كه خلافت او حق مسلم شماست و كار را به دست گيريد و سستى در اين باره به خود راه ندهيد كه شما از هر كسى بدان سزاوارتر و شايسته‏تر هستيد!

سخن سعد بن عباده به پايان رسيد و انصار همگى سخن او را پذيرفته و گفتند:

راى صحيح و سخن حق همين است و ما از دستور تو سرپيچى نخواهيم كرد و رهبرى را به تو خواهيم سپرد و تو را كفايت نموده و مورد قبول مردمان شايسته و باايمان نيز خواهى بود.

و پس از اين سخنان به گفتگو پرداختند كه اگر مهاجرين از قريش آن را نپذيرفته بگويند:ماييم هجرت كنندگان در دين،و اصحاب و ياران نخستين رسول خدا و عشيره و نزديكان وى و به چه فضيلت و سابقه‏اى در امر خلافت آن حضرت با ما به ستيز برخاسته‏ايد؟ پاسخ آنها را چه بگوييم؟

دسته‏اى گفتند: ما بدانها مى‏گوييم: ما را امير و فرمانروايى باشد و شما را امير و فرمانروايى (ما پيرو فرمانرواى خود و شما نيز تابع امير خود)؟ و ما از آنها جز اين را نخواهيم پذيرفت، زيرا همان فضيلتى را كه آنها در هجرت دارند ما نيز در جاى دادن به آنها و يارى پيغمبر داريم و هر چه درباره آنها در كتاب خدا آمده درباره ما نيز آمده و نازل گشته و سرانجام هر فضيلتى را كه به رخ ما بكشند و بشمارند ما نيز همانند آن فضيلت را براى آنها شماره خواهيم كرد و ما هرگز حق مسلم خود را به آنها نخواهيم داد و آخرين گذشت ما همين است كه ما را امير و فرمانروايى باشد و آنها هم براى خود اميرى داشته باشند!

سعد بن عباده كه سخن آنها را شنيد گفت:اين نخستين سستى و شكست است!

در اين وقت‏خبر به گوش عمر رسيد (و از جريان اجتماع انصار در سقيفه و گفتگوى سعد بن عباده و مردم ديگر مطلع گرديد) و بلادرنگ به منزل رسول خدا (ص) آمده و ديد ابو بكر در خانه رسول خداست و على (ع) به تجهيز رسول خدا مشغول است.

و كسى كه خبر انصار را به اطلاع عمر رسانيد معن بن عدى (1) بود كه نزد عمر آمد و دست او را گرفته و بدو گفت:برخيز.عمر گفت: من اكنون سرگرم كارى دگر هستم؟معن گفت:چاره‏اى نيست و چون عمر از جا برخاست معن گفت:گروهى از انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمده و سعد بن عباده هم در ميان ايشان است و آنها به دور او مى‏چرخند و بدو مى‏گويند:اميد ما تو و فرزندان توست و جمعى از بزرگان آنها (يعنى قبيله خزرج) نيز با آنها هستند و من ترس آن را دارم كه فتنه‏اى بر پا شود!اكنون بنگر تا چه انديشى و جريان را به برادران مهاجر خود بگو و براى خود فكرى بكنيد كه اين گونه كه من مى‏بينم دريچه فتنه و آشوب باز شده مگر آنكه خدا آن را مسدود كند و ببندد.

عمر با شنيدن اين خبر سخت نگران شده خود را به ابو بكر رسانيد و دست او را گرفته گفت:برخيز!ابو بكر پرسيد:تا رسول خدا را به خاك نسپرده‏ايم كجا برويم؟مرا واگذار!

عمر گفت:چاره‏اى نيست‏بايد برخيزى و ما دوباره باز خواهيم گشت.

ابو بكر به همراه عمر برخاست و چون عمر ماجراى سقيفه را براى او نقل كرد سخت مضطرب شد و با شتاب تمام به سوى سقيفه آمده و مردانى از اشراف انصار را كه سعد بن عباده هم در حال بيمارى در ميانشان بود،مشاهده كردند.

عمر خواست لب به سخن بگشايد و مى‏خواست كار را براى ابو بكر آماده سازد ولى ابو بكر جلوى او را گرفته و گفت:بگذار من سخن گويم و تو نيز هر چه خواستى بعد از من بگوى.

ابو بكر لب به سخن گشوده و پس از ذكر شهادت گفت:

خداى عز و جل محمد را به هدايت و دين حق مبعوث فرمود و مردم را به اسلام دعوت كرد،و خدا دلها و افكار ما را بدو راهنمايى نمود،آن را پذيرفتيم و مردم ديگر به دنبال ما مسلمان شدند و ما عشيره و فاميل رسول خدا (ص) هستيم از نظر نسب و نژاد بهترين نسبها را داريم و قريش در هر قبيله از قبايل عرب پيوندى از خويش دارد.

شما نيز انصار و ياران خدا هستيد كه پيغمبر خدا را يارى كرده و پشت‏سر او بوديد و برادران ما در كتاب خدا و در دين و در هر خير ديگرى كه ما در آن هستيم شريك‏ما هستيد و شما محبوبترين مردم در نزد ما و گرامى‏ترين آنها بر ما هستيد و از هر كس شايسته‏تر هستيد تا در برابر مقدرات الهى راضى بوده و در مقابل مقامى را كه خداوند براى برادران مهاجر شما مقرر فرموده تسليم باشيد،از هر كس سزاوارتريد كه به برادران مهاجر خود رشك نبريد،شما همانها هستيد كه در هنگام سختى از دارايى خود صرف نظر كرديد و مهاجران را بر خود مقدم داشته و نسبت‏به آنها ايثار نموديد.و اكنون نيز سزاوارتريد كه جلوى شكستن اين آيين و به هم ريختگى آن را گرفته و نگذاريد كه اين كار به دست‏شما انجام شود؟!و من اينك شما را به سوى ابى عبيده (2) و عمر دعوت مى‏كنم (كه يكى از آن دو را به خلافت‏برگزينيد) كه من هر دوى آنها را براى خلافت و رهبرى پسنديده‏ام و هر دوى آنها شايستگى آن را دارند.

ابو عبيده و عمر به سخن آمده گفتند:

شايسته نيست كسى از تو برتر باشد و تو زير دست او باشى،تويى يار غار پيغمبر و كسى كه رسول خدا تو را مامور نماز كرد (3) و تو شايسته‏تر به امر خلافت هستى.

انصار كه چنان ديدند به سخن آمده گفتند:به خدا ما نسبت‏به خيرى كه خداوند به سوى شما سوق داده بر شما رشك نخواهيم برد و هيچكس نزد ما محبوبتر و پسنديده‏تر از شما نيست،ولى ما ترس آينده را داريم و بيم آن را داريم كه در آينده كسى متصدى خلافت گردد و مسلط بر كار شود كه نه از ما و نه از شما باشد و از اين رو ما حاضريم با يكى از شما بيعت كنيم مشروط بر اينكه پس از مرگ او يكى از انصار را به خلافت انتخاب كنيم و چون وى از دنيا رفت‏يكى از مهاجرين و به همين ترتيب براى هميشه روى وبت‏يكى از مهاجر و يكى از انصار متصدى امر خلافت‏باشد و ضمنا موجب تعديل خليفه نيز خواهد شد،زيرا اگر قرشى (و مهاجر) خواست منحرف‏شود،انصارى جلوى او را مى‏گيرد و بالعكس.

ابو بكر در اينجا برخاست و گفت:هنگامى كه خداى تعالى پيامبر را مبعوث فرمود براى عرب سخت‏بود كه از آيين پدران خود دست‏بردارند و از همين رو به مخالفت‏با او برخاستند و او را به رنج و سختى انداختند و از اين ميان خداوند مهاجرين پيشين از اقوم او را برگزيد تا او را تصديق كرده و بدو ايمان آورند و در جنگها با او مواسات كرده و در برابر آزار دشمنان پايدارى كنند و از زيادى دشمن نهراسيدند،پس آنها بودند نخستين كسى كه خداى را در زمين پرستش كرده و به رسول خدا ايمان آوردند،آنهايند نزديكان پيغمبر و عترت او و شايسته‏ترين مردم به خلافت پس از وى و هر كس با آنها در اين باره به ستيز و مخالفت‏برخيزد ظالم و ستمكار است.

البته از مهاجرين كه بگذريم كسى همتاى شما در فضيلت نيست و براى كسى فضيلت و سابقه‏اى در اسلام همانند فضيلت و سابقه شما وجود ندارد،پس رهبرى و امارت از آن ما باشد و وزارت و معاونت از شما،بدين ترتيب كه ما بدون مشورت شما كارى نكنيم و اين امتياز را تنها براى شما قائل مى‏شويم كه هر كارى را خواستيم انجام دهيم با اطلاع و تصويب شما باشد.

در اين وقت‏حباب بن منذر بن جموح (4) از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار زمام كار خود را خودتان در دست‏بگيريد و بدانيد كه مردم همگى پشت‏سر شما و زير چتر شما هستند.كسى را جرئت مخالفت‏با شما نيست و جز دستور شما را نپذيرند،شماييد پناه دهندگان و يارى كنندگان (اسلام و مهاجرين) و هجرت (پيغمبر) به سوى شما انجام شده و اصحاب‏«دار ايمان‏» (5) كه خدا در قرآن فرموده،شما هستيد.

به خدا سوگند خداى تعالى آشكارا پرستش نشد جز در پيش شما و در شهر و ديار شما و نماز به جماعت انجام نشد جز در مساجد شما و ايمان شناخته نشد جز با شمشيرهاى شما،پس متوجه باشيد كه تمام كارتان را خودتان در دست گيريد و اگر اينان حاضر به امارت شما نيستند پس براى ما اميرى باشد و براى آنها هم اميرى!عمر در اينجا به سخن آمده گفت:هيهات (چه سخن نابجايى) هيچ گاه دو شمشير در يك غلاف نگنجد،عرب هيچ گاه زير بار فرمانروايى شما نخواهد رفت در صورتى كه پيغمبرشان از شما نيست،ولى امارت كسانى را كه نبوت در آنها ظهور كرده و فرمانروايان از آنها بوده مى‏پذيرد و اين برهان روشن و حجت آشكارى است‏براى كسى كه با ما به ستيز و نزاع برخيزد.

كيست كه با ما در فرمانروايى محمد و ميراث او به دشمنى برخيزد در صورتى كه ماييم نزديكان و عشيره او،مگر آنكه روى گردان از حق و متمايل به باطل باشد و يا خود را به هلاكت اندازد.

حباب بن منذر برخاست و گفت:اى گروه انصار به سخن اين مرد و همراهانش گوش ندهيد كه بهره شما را در خلافت‏ببرند و اگر حاضر نيستند كه حق شما را بشناسند آنها را از بلاد خود بيرون كنيد و خلافت را برگيريد و بر آنها فرمانروايى كنيد كه براستى شما به خلافت‏سزاوارتريد،زيرا كسانى كه زير بار اين آيين نمى‏رفتند با شمشير شما تسليم شده و آن را پذيرفتند.

و جز اين راى و نظريه‏اى ديگر درست نيست و راه صحيح همين است و هر كس جز اين نظر دهد بينى او را با شمشير خرد خواهم كرد.

در اينجا بشير بن سعد خزرجى كه ديد انصار مى‏خواهند با سعد بن عباده بيعت كنند و خود بشير نيز با اينكه از خزرج و هم قبيله با سعد بود ولى چون از رؤساى آنها بود و به سعد حسد مى‏ورزيد از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار ما اگر چه داراى سابقه درخشانى (در اسلام) هستيم اما نظر ما از جهاد و اسلام چيزى جز رضاى پروردگار و اطاعت پيغمبر نبود و شايسته نيست كه ما در برابر زحمتى كه متحمل شده‏ايم بخواهيم بر مردم رياست كرده و يا پاداشى در مقابل آن در دنيا دريافت داريم،همانا محمد (ص) مردى از قريش بود،و قوم و خويشان او به جانشينى او شايسته‏ترند و پناه مى‏برم به خدا اگر من در اين باره به نزاع با آنها برخيزم، شما هم از خدا بترسيد و با اينان منازعه نكنيد و مخالفت ننماييد!

در اين وقت ابو بكر از جا برخاست و گفت:اين عمر و ابو عبيده هستند با هر كدام كه‏مى‏خواهيد بيعت كنيد؟

آن دو گفتند:به خدا سوگند ما بر تو سبقت نجويم و تو بهترين مهاجران و«ثانى اثنين‏» (6) هستى و به جاى پيغمبر نماز خوانده‏اى و نماز بهترين برنامه دين است،دست‏خود را پيش آر تا با تو بيعت كنيم؟!

همين كه ابو بكر دستش را جلو برد و عمر و ابو عبيده خواستند با او بيعت كنند بشير بن سعد برآمد و پيشدستى كرد و پيش از آنها با ابو بكر بيعت نمود.

حباب بن منذر كه چنان ديد او را مخاطب ساخته فرياد زد:اى بشير نفرين بر تو كه به خدا سوگند چيزى تو را بر اين كار وادار نكرد جز حسد و رشكى كه بر هم قبيله‏ات (يعنى سعد بن عباده) بردى.

به دنبال اين ماجرا وقتى طايفه اوس مشاهده نمودند كه يكى از رؤساى خزرج با ابو بكر بيعت نمود،اسيد بن حضير نيز كه رئيس اوس بود و به خاطر همان حسدى كه با سعد بن عباده داشت و روى رقابت‏با وى مايل نبود كه سعد بر آنها امارت كند،برخاست و با ابو بكر بيعت كرد،با بيعت وى همه قبيله اوس با او بيعت كردند.

در اين وقت‏سعد بن عباده را كه بيمار بود از آنجا برداشته و به خانه آوردند و او در آن روز با ابو بكر بيعت نكرد و پس از آن نيز بيعت ننمود.عمر تصميم داشت او را به اكراه وادار به بيعت كند ولى دوستانش بدو گفتند از اين كار صرفنظر كند زيرا سعد بيعت نكند تا كشته شود،او نيز كشته نشود جز آنكه خاندانش كشته شوند و خاندان او كشته نشوند جز آنكه قبيله خزرج كشته شوند و اگر قبيله خزرج به جنگ كشيده شوند قبيله اوس نيز با آنها همراهى خواهند كرد.و سعد در نمازها و جماعتهاى ايشان حاضر نمى‏شد و به قضاوت و احكام ايشان اعتنا نمى‏كرد.اگر يارانى داشت‏با آنها جنگ مى‏كرد و پيوسته در همين حال بود تا آنكه ابو بكر از دنيا رفت.

سپس روزى عمر را در زمان خلافتش ديدار كرد و او سوار بر اسبى بود و عمربر شترى سوار بود،عمر گفت:هيهات اى سعد،سعد نيز گفت:هيهات اى عمر،عمر گفت:تو همانى كه هستى؟گفت:آرى من همانم كه هستم!

سپس گفت:اى عمر به خدا سوگند من هيچ مجاورى را از جوار امن تو مبغوضتر ندارم (و چيزى بر من ناگوارتر از زندگى در كنار تو نيست) ؟

عمر گفت:كسى كه مجاورت با كسى را خوش ندارد از آنجا به جاى ديگر مى‏رود؟

سعد گفت:اميدوارم به همين زودى از مجاورت تو و ياران تو به مجاورت ديگرى كه محبوب من است،منتقل گردم!

پس از اين ماجرا طولى نكشيد كه به سوى شام روان گرديد در حوران از دنيا رفت (7) و با ابو بكر و عمر و كس ديگرى نيز بيعت نكرد.

به دنبال اين ماجرا بيعت مردم با ابو بكر بسيار شد و بيشتر مسلمانان در آن روز با ابو بكر بيعت كردند.بنى هاشم كه از جمله آنها زبير بود در خانه على بن ابيطالب اجتماع كردند و زبير خود را از بنى هاشم به‏شمار مى‏آورد و على فرمود:زبير پيوسته از ما بود تا وقتى كه پسرانش بزرگ شدند او را از ما جدا كردند.بنى اميه در خانه عثمان بن عفان اجتماع كردند و بنى زهره (تيره‏اى از قريش) به سوى سعد و عبد الرحمن رفتند تا اينكه عمر و ابو عبيده به نزد آنها آمده و بر آنها نهيب زده كه چرا از بيعت‏با ابو بكر كنار كشيديد؟برخيزيد و با او بيعت كنيد كه مردم و انصار و همه با او بيعت كرده‏اند.پس عثمان و همراهان وى و سعد و عبد الرحمن و همراهانشان بيامدند و با ابو بكر بيعت كردند،عمر با جمعى از كارگردانان كه از جمله آنها اسيد بن حضير و سلمه بود،به سوى خانه فاطمه آمدند و به آنها (يعنى على (ع) و بنى هاشم) گفتند:برخيزيد و بيعت كنيد،آنها از رفتن خود دارى و امتناع نمودند و زبير با شمشير خود به سوى آنها بيرون آمد.عمر گفت:شما حريص (يا ديوانه) هستيد و در اين وقت‏سلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و بر ديوار زد.

سپس زبير و على و ديگر افرادى را كه از بنى هاشم در آنجا گرد آمده بودند،به همراه خود بردند و على (ع) مى‏گفت:«انا عبد الله و اخو رسول الله (ص) » (منم بنده خدا و برادر رسول خدا) و همچنان آنها را بياوردند تا به نزد ابو بكر بردند و به او گفتند:بيعت كن!

على (ع) فرمود:من از شما به خلافت‏سزاوارترم من با شما بيعت نخواهم كرد و شما سزاوارتريد كه با من بيعت كنيد،شما خلافت را از انصار گرفتيد و با قرابت نزديكى با رسول خدا با آنها احتجاج كرديد و به آنها گفتيد:چون ما به پيغمبرنزديكتريم و از اقرباى او هستيم به خلافت‏سزاوارتر از شما هستيم؟و آنها نيز روى همين پايه و اساس پيشوايى و امامت را به شما دادند،من نيز به همان امتياز و خصوصيت كه شما بر انصار احتجاج كرده‏ايد با شما احتجاج مى‏كنم (يعنى همان قرابت و نزديكى با رسول خدا) پس اگر از خدا مى‏ترسيد با ما از در انصاف در آييد و همان را كه انصار براى شما پذيرفتند شما نيز براى ما بپذيريد،و گرنه دانسته به ستم و ظلم دست زده‏ايد.

عمر گفت:تو را رها نمى‏كنيم تا اينكه بيعت كنى!

على (ع) فرمود:اى عمر شيرى را بدوش كه نصف آن از آن تو باشد، (8) امروز تو كار او را محكم كن كه فردا وى آن را به تو باز گرداند! نه به خدا سوگند سخنت را نمى‏پذيرم و با او بيعت نخواهم كرد!

ابو بكر گفت:اگر بيعت نمى‏كنى تو را مجبور نمى‏كنم.

ابو عبيده گفت:اى ابا الحسن تو اكنون جوانى و اينها سالمندان قوم تو و قريش هستند و تجربه و كار آزمودگى كه آنها دارند تو ندارى و ابو بكر از تو براى اين كار نيرومندتر و تحملش بيشتر است،تو اينك آن را بدو واگذار كن و رضايت‏بده و اگر زنده ماندى تو بر اين كار شايسته هستى و از نظر فضيلت و قرابت و سابقه و جهاد سزاوار خلافت هستى!

على (ع) فرمود:اى مهاجران خداى را در نظر داشته باشيد و حق حاكميت محمد را از خانه و بيت او به خانه و بيت‏خود منتقل نكنيد و خاندان او را از حق و مقام او در مردم دور نسازيد.به خدا سوگند اى گروه مهاجرين كه ما خاندان شايسته‏تريم به خلافت از شما و آيا قارى كتاب خدا و فقيه در دين خدا و آگاه به سنت رسول خدا و كسى كه بتواند اين بار را به سرمنزل مقصود برساند در ما نيست،به خدا سوگند چنين كسى در ماست،از هواى نفس پيروى نكنيد كه از حق دور خواهيد شد.

بشير بن سعد گفت:اگر انصار اين سخن را قبل از بيعت‏با ابو بكر از تو شنيده بودند هيچ كس با تو مخالفت نمى‏كرد ولى چه مى‏شود كرد كه اينها بيعت كرده‏اند.على (ع) كه چنان ديد به خانه بازگشت و همچنان در خانه ماند تا فاطمه از دنيا رفت و آن گاه بيعت كرد. (9)

پى‏نوشت‏ها:

1.معن بن عدى از انصار مدينه بود كه در عقبه-هنگام بيعت فرستادگان مدينه در مكه-حاضر بود و مردى ساده‏دل و باايمان بود. ولى چون از قبيله اوس و از بنى عمرو بن عوف بود و سعد بن عباده رئيس خزرج بود و ميان اين دو قبيله اختلاف و حسادت وجود داشت،و در صفحات آينده خواهيم خواند كه يكى از انگيزه‏هاى بيعت انصار با ابوبكر همين اختلاف و حسادت ميان اين دو قبيله بود.از اين رو معن بن عدى خود را به عمر رسانده و ماجرا را به اطلاع او رسانيد.براى اطلاع بيشتر از نسب معن بن عدى و بيعت اوسيان و خزرجيان در عقبه به سيره ابن هشام،ج 1،ص 454 به بعد مراجعه كنيد.

2.معلوم مى‏شود ابو عبيده جراح نيز كه از مهاجرين است‏با خبر شده و خود را بدانجا رسانده بود و يا روى توطئه و نقشه قبلى خبرش كرده بودند.

3.اين متن تاريخ است كه ما ترجمه كرديم و گرنه اصل موضوع ثابت نشده و شايد در جاى ديگر تفصيلا روى آن بحث‏شود.به طور اجمال بايد گفت:خبر مزبور به گونه‏هاى مختلفى نقل شده كه با هم متفاوت و موجب ترديد در اصل آن مى‏گردد،گذشته بر اينكه سند آن بيشتر به عايشه مى‏رسد كه خود موجب اتهام در صحت آن و ترديد خواهد بود.براى اطلاع بيشتر در اين باره مى‏توانيد به بحار الانوار،ج 8،صص 35-28 مراجعه نماييد.كه تازه بر فرض ثبوت نيز دليلى بر خلافت نمى‏باشد.

4.حباب بن منذر بن جموح از قبيله خزرج و طرفدار سعد بن عباده و خزرجيان بود.

5.اشاره به آيه شريفه‏«و الذين تبوؤ الدار و الايمان...»سوره حشر آيه 9 مى‏باشد كه در مدح انصار نازل شده.

6.عنوانى است كه از آيه شريفه‏«ثانى اثنين اذهما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن...»سوره توبه،آيه 40،گرفته‏اند و لقب بزرگى براى ابوبكر ساخته‏اند و اشاره است‏به داستان ليلة المبيت كه على (ع) در بستر پيغمبر خدا خوابيد و ابوبكر به همراه پيغمبر به غار رفت و با ترس و وحشتى كه كرد نزديك بود جان پيغمبر را هم به مخاطره بيندازد...تا به آخر آنچه در شرح زندگانى پيغمبر اسلام قلمى گرديد ص 225 و پيش از اين به طور اجمال ذكر شد.

7.و در علت مرگ او گويند:هنگامى كه در اطراف شام بود و مى‏خواست از روستايى ديگر برود در بيابان در كنار چاهى تيرى آمد و بدو خورد و همان سبب مرگ او گرديد و جنازه‏اش در چاه افتاد و بعدا صدايى از چاه شنيدند كه مى‏گويد:

نحن قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده فرميناه بسهمين فلم نخط فؤاده

(ما بوديم كه سعد بن عباده سيد خزرج را كشتيم و با دو تير كه به او زديم و به هدف كه همان قلب او بود،اصابت كرد) و گفتند كه گوينده آن جنيان بودند،يعنى قاتل سعد جنيان بوده‏اند.

ولى از آنجا كه حقيقت را نمى‏شود براى هميشه كتمان كرد،ابن ابى الحديد آن را در زمره طعنهايى كه بر ابوبكر گرفته‏اند آورده. مى‏نويسد:

«طعن سيزدهم‏»اينكه گفته‏اند:ابوبكر به خالد بن وليد كه در شام بود نامه نوشت و او را مامور كرد تا سعد بن عباده را به قتل برساند و او نيز با شخص ديگرى كمين كرده و شبانه او را با تيرى كه به سويش پرتاب كردند،به قتل رساندند و شخصى كه همراه خالد بود آن شعر را خواند و سپس شعر را نقل كرده و مى‏گويد:

كسى از مؤمن الطاق پرسيد:چه چيز مانع على شد كه به مخاصمه با ابوبكر برخيزد؟

وى پاسخ داد:على (ع) ترسيد كه جنيان او را هم بكشند!

ابن ابى الحديد آن گاه گويد:اما من اعتقاد دارم كه نه جنيان او را كشته‏اند و نه اينكه اين شعر شعر جنيان است و هيچ ترديدى ندارم كه بشر او را به قتل رسانده و اين شعر بشر است،ولى اينكه ابوبكر خالد را مامور اين كار كرده باشد،پيش من ثابت نشده و هيچ بعيد نمى‏دانم كه خالد براى راضى كردن ابوبكر پيش خود اين كار را كرده باشد.و يا آنكه ابوبكر امر كرده ولى بعد از آن حاشا كرده!و در اين صورت نيز گناه به گردن خالد است و ابوبكر از اين گناه مبراست،و از خالد اين گونه كارها بعيد نيست.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 4،ص 190.

و استاد عبد الفتاح عبد المقصود،دانشمند معاصر اهل سنت،در كتاب خود امام على (ع) در مورد اين داستان پس از نقل بيعت نكردن سعد و رفتن او به شام مى‏گويد:

ولى نظر عمر همان بود كه بود او همه خطر را از بزرگ خزرج،سعد بن عباده مى‏دانست و مى‏ديد تا اين مرد زنده است‏خطر هست، ...تا ساعتى رسيد كه شيخ خزرج باروبنه خود را بست و براى هجرت به سوى شام،شهر و وطن خود را پشت‏سر گذارد،ديگر نمى‏دانيم كه آيا از سرپنجه قهر حكومت ترسيد و هجرت گزيد يا ماندن در سرزمين و ميان قبيله‏اى كه بيگانه را گزيدند و او را پشت‏سر گذاردند براى خود سخت و ناگوار مى‏ديد،...آنچه از خبر سعد مى‏دانيم همين است كه پس از چند روز ديگر خبرهاى مختلفى از او رسيد كه رفع خطر و نابودى او را مى‏رساند...داستانهاى ناپديد شدن و ناگهان كشته شدن اشخاص هميشه از زبان عرب شنيدنى بود،چون اين گونه پيشامدها را با پيرايه و آب و تاب نقل مى‏كردند و بيشتر آن قابل قبول نبود!...آن داستانى كه در اين باره به گوشها مى‏رسد اين گونه بود كه در همان روزهايى كه سعد از چشمها ناپديد شد،چند شب پى در پى در نواحى شام شنيده مى‏شد كه گوينده ناپيدايى از ميان تاريكى بانگ مى‏زد:

قد قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده.

و رميناه بهمين و لم يخطا فؤاده.

«ما كشتيم بزرگ خزرج سعد بن عباده را،او را هدف دو تير ساختيم كه هر دو به قلبش رسيد».داستان سرايان مى‏گفتند اين شعر را جنيانى كه سعد را كشتند مى‏سرودند!...چون صبحگاه سعد را در خانه خود نيافتند به جستجويش برخاستند.پس از سه روز دنبال همان سمت آواى جنيان را گرفتند تا پيكر سبز شده و زخم خورده‏اش را در ميان چاهى در آن ناحيه يافتند.بعضى از مردم احمق كوتاه نظر گفتند:

اين همان كار جن است!

مردم ديگرى كه به راز مطلب آشنا بودند يا گمان مى‏رفت آشنا باشند،گفتند:خالد بن وليد با همدستى رفيقى كه داشت،شبانه در كمينش نشست و او را با زخم سر نيزه از پاى درآورد و در ميان چاهش افكند...

گفته شد:پس آن آواى جن كه شنيده مى‏شد چه بود؟

گفتند:آن آواز رفيق خالد بود كه اين بانگ را نيمه شب در مى‏انداخت تا مردم ساده و احمق چنين توهم كنند.

ديگرى گفت:خالد بن وليد به دستور ابابكر او را كشت ما نمى‏توانيم اين جنايت را به گردن خليفه اول گذاريم زيرا با اخلاق او سازگار نبود.و نمى‏توانيم خالد را از اين جنايت تبرئه كنيم چون با اخلاق او سازگار بود؟و دست و دامن اين سپهدار جسور از اين گونه جنايت و آلودگى چندان پاك نبود!...عذر او هم در اين كار حفظ وحدت مسلمانان بود كه مبادا در ميان حجاز و مدعى خلافت در شام پراكنده شوند،زيرا احتمال اين مى‏رفت كه كوچ كردن سعد به سوى شام براى به دست آوردن چيزى باشد كه در مدينه از دستش رفته بود،قرينه ديگر اين است كه خالد در رشته‏هاى نسبى از زاده خطاب دور نبود...باشد كه آنچه عمر مى‏خواست و دستور داد و نشد،خالد در شام انجام داده باشد!...،امام على،ج 8،صص 272-271.

و روى اين نقلها معلوم مى‏شود سعد در زمان ابوبكر به شام رفته نه در زمان عمر،چنانكه نقل صحيح نيز همين است و يا دستور از طرف عمر صادر شده نه از طرف ابوبكر،چنانكه صاحب روضة الصفاء گويد:سعد با ابوبكر بيعت نكرد و از مدينه به شام رفت،و پس از مدتى به تحريك بعضى از بزرگان در شام به قتل رسيد و بلاذرى در تاريخ خود گويد:عمر بن خطاب به خالد بن وليد و محمد بن سلمه انصارى دستور داد خالد را به قتل رسانند و آن دو نيز سعد را با تيرهايى كه به سوى او پرتاب كردند به قتل رساندند و اين شعر را بر زبانها انداختند.احقاق الحق،ج 2،ص 345.

و اين دو شعر نيز جالب است كه برخى گفته‏اند:

يقولون سعد شقت الجن بطنه الا ربما حققت امرك بالغدر و ما ذنب سعد انه بال قائما و لكن سعدا لم يبايع ابابكر

8.در فارسى مثلى بدون مضمون است كه...از اين نمد كلاهى نصيب تو گردد.

9.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 2،صص 5-4.