جهاد با مرتدان

كتاب: تاريخ خلفا، ص 28

نويسنده: رسول جعفريان

مشكل اصلى مسلمانان، حركتى بود كه به عنوان جريان «ارتداد» شناخته شده است.مورخان نوشته‏اند كه پس از رحلت رسول خدا (ص) گروهى ادعاى نبوت كرده، جماعتى مرتد شده تاج شاهى بر سر گذاشتند و كسانى هم از پرداخت زكات خوددارى كردند.

مى‏دانيم كه پس از فتح مكه اعراب باديه نشين يكى پس از ديگرى مسلمان شدند.اين اقدام بيشتر به آن دليل بود كه قدرت اسلام هر روز رو به گسترش بوده و هر لحظه ممكن بود كه مسلمانان به سراغ آنان بروند.بنابر اين آنان بايد راه جديد را، حتى اگر موقت نيز شده بپذيرند، اين در حالى بود كه آنان نه به درستى، اسلام را مى‏شناختند و نه مى‏توانستند به سادگى عقايد كهن جاهلى خويش را رها سازند.مسأله پرداخت زكات نيز براى آنان مشكلى جدى بود، در اصل آنان اين امر را نوعى باجگيرى از سوى مسلمانان مى‏دانستند، مسلمانانى كه در نظر آنان كسانى جز قريش و يا اوس و خزرج كس ديگرى نبودند.اين جريانات هر كدام انگيزه ويژه خود را داشت، اما دستگاه خلافت همه را از ديد ارتدادنگريست و با همين ابزار با آن برخورد كرد.اين در حالى است كه با توجه به آنچه نقل شده مى‏توان مرتدين را به چند دسته تقسيم كرد.

نخستين گروه كسانى بودند كه ادعاى نبوت كردند.كسان ديگرى دين اسلام را رها كرده به آيين جاهلى خود بازگشتند، گروه سومى حكومت مدينه را منكر شده اما خود را پايبند به اسلام شناساندند، اينان به دليل عدم اعتقاد به حكومت، حاضر به پرداخت زكات نبودند.در ميان اين گروه كسانى بودند كه به دليل عدم به رسميت شناختن حكومت ابوبكر و اعتقاد به امامت اهل بيت رسول خدا (ص)، حاضر به پرداخت زكات نبودند.در اينجا نخست از مدعيان نبوت سخن خواهيم گفت.

در آغاز يادآور مى‏شويم كه اخبار ارتداد در كتابهاى چندى آمده است.طبرى در اين زمينه متن اصلى را كتاب سيف بن عمر قرار داده است، نام كتاب وى كتاب «الفتوح الكبير و الرده» بوده است، سيف از ناحيه تمامى شرح حال نويسان مورد تكذيب قرار گرفته است. (1) اثر مستقل ديگر، كتاب الفتوح از ابن اعثم كوفى است كه خوشبختانه بر جاى مانده است.واقدى و مدائنى نيز كتابهايى درباره اخبار ارتداد داشته‏اند.اخيرا كتابى تحت عنوان «الرده» از واقدى چاپ شده كه با متن فتوح ابن اعثم مشتركات زيادى دارد.منابع ديگر نيز جسته گريخته در اين باره مطالبى آورده‏اند.

در ارتباط با مدعيان نبوت يك انگيزه اساسى وجود داشت و آن اين كه برخى از قبايل يا اشخاص بلند پرواز، در اين انديشه بودند كه اگر قرار باشد كسى با ادعاى نبوت بر ديگر قبايل سرورى داشته باشد ما نيز مى‏توانيم چنين كنيم.اين حركت منجر به آن شد كه كسانى از برخى قبايل ادعاى نبوت كردند.نخستين اينان اسود عنسى بود كه در يمن دست به شورش زده به نمايندگان پيامبر نوشت: «امسكوا علينا ما أخذنا من أرضنا» هر آنچه از زمينهاى ما گرفته‏ايد به ما باز گردانيد. (2) اين خبر به رسول خدا (ص) رسيد و حضرت دستور دادند تا به هر نحو شده «غيلة يا مصادمة» او را به قتل برسانند.غائله اسود سه ماه به طول انجاميد و در نهايت كشته شد گفته‏اند كه خبر قتل وى چند روز پس از رحلت رسول خدا (ص) به مدينه رسيده است.فيروز نامى كه نژاد ايرانى داشته و در يمن‏از طايفه «ابناء» بوده، اسود عنسى را به قتل رسانده است. (3) در همان منبع از شخصى ديگر با نام داذويه ياد شده كه از جمله مسلمانان بوده و همين طور كه از نام وى بر مى‏آيد ايرانى بوده است.

مسيلمة بن حبيب از طايفه بنى حنيفه از ديگر مدعيان نبوت بود.او در زمان حيات رسول خدا (ص) همراه بزرگان طايفه‏اش به مدينه آمده و اظهار اسلام كرده بود.اما پس از بازگشت، در انديشه نبوت رفته خطاب به مردمان بنى حنيفه مى‏گفت: «مى‏خواهم بدانم كه چگونه قريش نسبت به خلافت و امامت از شما سزاوارتر شده‏اند؟ به خدا سوگند كه جمعيت آنان افزون بر شما نيست، چنانكه شجاع‏تر از شما نيستند، سرزمين شما از آنان زيادتر است چنانكه اموالتان» . (4) پس از آن بود كه ادعاى نبوت كرد و ضمن نامه‏اى به رسول خدا (ص) نوشت: «من در كار نبوت با تو شريك شدم، نيمى از زمين از آن ماست و نيمى ديگر از آن قريش، اما قريش قومى تجاوز پيشه‏اند» رسول خدا (ص) در پاسخ وى نوشتند: «فان الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين» . (5) اين نامه نگارى در اواخر سال دهم هجرى بوده است.پس از رحلت رسول خدا (ص) زمينه بيشترى براى مسيلمه فراهم آمد تا جايى كه توانست عده زيادى را در اطراف خويش فراهم آورد.او به تقليد از قرآن، كلماتى با نثر مسجع مى‏ساخت و بر مردم عرضه مى‏كرد. (6) به علاوه، به مردم گفته بود كه نماز صبح و عشاء را وى بر آنان بخشوده است. (7) سجاح دختر حارث تميمى (8) نيز ادعاى نبوت كرده اما پس از برخورد با مسيلمه با وى ازدواج كرده بود! گفته شده: او مهريه سجاح را بخشودگى نماز صبح و عشاء قرار داده بود، در فتوح آمده است كه چون سجاح نزديك مسيلمه آمد گفت: «اوصاف حميده تو شنيدم و تو را برگزيدم.آمده‏ام تا بر حكم تو شوم تا زن و شوهر، پيغمبر باشيم و به اتفاق يكديگر عالم را مطيع و منقادگردانيم...مسيلمه گفت: در عوض مهر، نماز خفتن و نماز بامداد را از امت تو برگرفتم.» (9)

زمانى كه مسلمانان با سپاهى به فرماندهى خالد بن وليد به سوى يمامه رفتند به دسته‏اى از ياران مسيلمه برخورد كردند؛ از آنها پرسيدند: عقيده شما چيست؟ آنان گفتند: منا نبى و منكم نبى، پس از آن بود كه درگيرى آغاز شد، نبرد يمامه يكى از سختترين جنگهاى مسلمانان با مدعيان نبوت و ارتداد است.در اين جنگ عده زيادى از مسلمانان به شهادت رسيدند كه تعداد پنجاه و هشت نفر از مهاجر و انصار در ميان آنها بودند، و از اين شمار، سيزده نفر آنان، كسانى بودند كه در جنگ بدر حضور داشتند. (10) جمع شهداى مسلمان به روايت ابن اعثم، يك هزار و دويست نفر بوده كه تعداد هفتصد نفر حافظ قرآن بوده‏اند. (11) در متن منسوب به واقدى شرحى مفصل از درگيرى با رجزهاى فراوان اصحاب رسول خدا (ص) و از جمله رجز عمار ياسر آمده است.بلافاصله پس از پايان يافتن ماجرا، خالد با دختر مجاعة بن مراره، يكى از سران توطئه‏گر بنى حنيفه ازدواج كرده به عيش و نوش خود مشغول شد، مسلمانان با ديدن اين وضع نامه‏اى به ابوبكر نوشته گفتند:

أترضى بانا لا تجف دماءنا 
و هذا عروس باليمامة خالد

خبر اين اقدام به ابوبكر رسيد و عمر گفت: هميشه خالد كارى مى‏كند كه دل ما را به درد مى‏آورد.ابوبكر نامه تندى به خالد نوشت.وقتى نامه به خالد رسيد خنديد و گفت: مطمئن است كه اين كار عمر است و الا ابوبكر از وى راضى است. (12)

مدعى ديگر نبوت طليحة بن خويلد اسدى بود.او نيز طوايفى از قبيله غطفان و بنى فزاره را فراهم آورده و با ساختن كلماتى سجع گونه كوشيد تا با ادعاى نبوت در برابر حكومت مدينه بايستد.در نبردى كه ميان مسلمانان و سپاه طليحه صورت گرفت، عيينة بن حصن با طايفه‏اش بنى فزاره شكست سختى خورد و طليحه از صحنه درگيرى بسوى شام گريخت و بدين ترتيب شورش ديگرى سركوب شد. (13) اين عيينة بن حصن بارها در زمان حيات رسول خدا (ص) با مسلمانان دشمنى كرده و عاقبت اسلام آورده بوداما حضور او در اين جريان نشان داد كه او همانند بسيارى ديگر هيچ گاه به درستى ايمان نياورده بود.زمانى كه به عنوان اسير به مدينه آمد مردم او را مورد طعنه قرار داده گفتند: اى دشمن خدا! آيا پس از آن كه ايمان آوردى كافر شدى؟ عيينه گفت: به خدا سوگند كه حتى براى يك لحظه نيز ايمان نياورده بود. (14) ابوبكر اسراى اين نبرد را مورد عفو قرار داد.طليحه نيز زمان عمر به مدينه آمده اظهار توبه كرد.عمر به او گفت: چگونه انتظار نجات از جهنم را دارى در حالى كه ثابت بن ارقم انصارى و عكاشة بن محصن اسدى را كشته‏اى؟ طليحه گفت: خداوند براى اينان اراده شهادت كرده بود و من نيز با دست خودم آنها را نكشته‏ام كه در جهنم باشم، عمر از استدلال او خوشش آمد! و او را مورد بخشش قرار داد.

جداى از مدعيان نبوت ادعا شده است كه برخى از قبايل ديگر از اساس مرتد شده‏اند.در اين كه زمينه ارتداد فراهم بوده و كسانى مرتد شده‏اند ترديدى وجود ندارد اما به درستى روشن نيست كه كداميك از كسانى كه مرتد شده‏اند به واقع در شمار مرتدين واقعى هستند و كدام يك صرفا به دلايل سياسى و يا مذهبى ديگرى حاضر به پذيرش دولت مدينه نشده‏اند. (15) به عنوان نمونه يكى از اين گروهها طايفه مالك بن نويره است كه بدون هيچ گونه ترديدى صرفا به دليل مسائل شخصى خالد و انگيزه‏هاى پست اخلاقى وى مورد اتهام قرار گرفته و بيرحمانه كشته شدند.اين لكه ننگى است در پرونده خالد و كسانى كه از وى دفاع كرده، جنايت او را در كشتن شمارى مسلمان و زناى او را با همسر مالك بلافاصله پس از قتل شوهرش به عنوان تأويل و خطاى در اجتهاد مطرح كرده‏اند. (16) عمر پس از شنيدن اين خبر بشدت عليه خالد تحريك شده از ابوبكر خواست تا او عزل كند، اما ابو بكر او را سيف الله خواند و از اين اقدام خوددارى كرد. (17)

در ميان قبايلى كه مرتد شناخته شدند كسانى بودند كه ابوبكر را قبول نداشتند و طالب حكومت «اهل بيت» پيغمبر بودند.آنها مى‏گفتند: ابوبكر هيچ «عهدى» با آنان نداشته واطاعت او بر آنان واجب نيست.باور آنان اين بود كه مهاجرين و انصار به دليل حسادت مانع از روى كار آمدن اهل بيت شده‏اند. (18) به گزارش واقدى و ابن اعثم، يكى از طوايفى كه به عنوان مرتد شناخته شدند طايفه‏اى از كنده ساكن در حضر موت بودند.در اين ديار، زياد بن لبيد مسؤول جمع آورى زكات بود.كسانى از اين قبيله موافق پرداخت زكات بوده و كسانى راضى به پرداخت آن نبودند.يكبار، زياد شترى را كه متعلق به زيد بن معاويه بود به عنوان شتر صدقه جدا كرد.شخص مزبور از يكى از بزرگان كنده با نام حارثة بن سراقه درخواست كمك كرده از او خواست تا شتر وى را باز گرفته شتر ديگرى بجاى آن بردارد.حارثة به آرامى اين درخواست را از زياد كرد، اما وى نپذيرفت.حارثه نيز خود در جمع شتران صدقه رفته، شتر مزبور را جدا كرده به صاحبش باز گرداند، آنگاه به سراقه گفت: «ما تا رسول خدا (ص) زنده بود از وى اطاعت مى‏كرديم، اكنون نيز لو قام رجل من أهل بيته لأطعناه، اگر شخصى از اهل بيت او بر سر كار آيد از وى اطاعت مى‏كنيم، در حالى كه ابوبكر هيچ حق حكومت و بيعت بر ما ندارد.گويند زياد بن لبيد كه وضع را چنين ديد شبانه از آن منطقه گريخت و ضمن اشعارى طايفه مزبور را مرتد ناميد: «با شما خواهيم جنگيد تا از ابوبكر اطاعت كنيد و...و تا آن كه بعد از كفر و ارتداد بگوييد كه ديگر به كفر باز نخواهيد گشت.»

البته چنين نبوده كه همه افراد طايفه مزبور چون حارثه بينديشند، آنچه مهم است همين است كه آنها حاضر به پرداخت زكات به دولت مدينه نبودند و اين را نوعى ذلت براى خود مى‏دانستند .در اصل آنها يا بسيارى از آنها، بر اين باور بودند كه مى‏توان زكات را ميان فقراى خود قبيله تقسيم كرد.در جمع همين طايفه گفته شد: به خدا سوگند ما بنده قريش شده‏ايم كه يكبار مهاجر بن ابى اميه را براى اخذ زكات مى‏فرستند و بار ديگر كسى چون زياد بن لبيد را كه اموال ما را گرفته و اكنون نيز ما را به جنگ تهديد مى‏كند. (19) اشعث بن قيس نيز كه از همين طايفه بود گفت: گمان نمى‏كنم كه عرب سلطه بنى تيم را پذيرفته و سادات بنى‏هاشم را رها كند.او در اشعارش گفت: اگر بنا باشد كه قريش كار را به دست بنى تيم سپرده و از «آل محمد» دور كند البته ما بدان اولى هستيم زيرا كه ما ملوك زاده‏ايم .

در ادامه نقل فوق آمده است كه، زياد شتران صدقه را همراه شخصى به مدينه فرستاد و خود نزد طايفه‏اى از كنده با نام «بنى ذهل» آمد.در آنجا شخصى از بزرگان كنده با نام حارث بن معاويه گفت: اى زياد! تو ما را به اطاعت از كسى مى‏خوانى كه هيچ عهد و پيمانى با ما ندارد.زياد گفت: درست مى‏گويى، هيچ عهد و پيمانى با شما ندارد، اما ما او را براى اين كار انتخاب كرديم.حارث گفت: چرا حكومت را از اهل بيت پيامبر (ص) دور كرديد در حالى كه آنها احق به اين كار بودند، چون خداوند فرموده:

و اولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض

، زياد گفت: مهاجران و انصار مصلحت كار خود را بهتر از تو مى‏دانند.حارث گفت نه به خدا، شما جز از روى حسد كار را از دست آنها دور نداشتيد، و من نمى‏توانم بپذيرم كه رسول خدا (ص) از دنيا چشم فرو بسته باشد و كسى را براى اين امر نگزيده باشد، زود از نزد ما دور شو.عرفجة بن عبد الله نيز گفت: به خدا حارث راست مى‏گويد، اين مرد را از اينجا بيرون كنيد، صاحب او اهليت خلافت ندارد، مهاجرين و انصار مصلحت انديش‏تر از رسول خدا (ص) نيستند .زياد كه وضع را چنين ديد به مدينه آمد و گفت: كنديان مرتد شده و عصيان كرده‏اند. (20)

از اخبار ديگرى كه ابن اعثم درباره ادامه درگيرى ميان كنديان و ابوبكر آورده روشن مى‏شود كه مسأله عمده مخالفت با ابوبكر بوده است.زمانى كه ابوبكر دانست بايد با آنها بجنگد به عمر گفت: من بر آنم تا على بن ابى طالب را بفرستم زيرا «فانه عدل رضا عند اكثر الناس لفضله و شجاعته و قرابته و علمه و فهمه و رفقه بما يحاول من الامور» ، عمر گفت: راست مى‏گويى، على همان گونه است جز آن كه من از يك چيز هراس دارم، مى‏ترسم او از جنگ با اين قوم خوددارى كند، اگر او نرود ديگر جز به اكراه كسى به آن سوى نخواهد رفت. (21) اين مسأله با توجه به مشورت عمر با ابو ايوب درباره جنگ با همين قوم و مخالفت وى با اين تصميم كه ابن اعثم آورده نشان مى‏دهد كه كسانى موافق با اين اقدامات نبوده‏اند.

اين نوع برخورد در نگاه خليفه به عنوان ارتداد شناخته شد، چنانكه بعدها مورخان نيزدرگيرى با آنان را به عنوان «جنگهاى رده» مطرح كردند.ممكن است بتوان جنگ با آنان را به دليل بغى بر حكومت توجيه كرد اما اثبات ارتداد آنها كار دشوارى است.زمانى كه ابوبكر تصميم گرفت تا با قبايل مزبور بجنگد كسانى مخالفت كردند، از جمله آنها عمر بود كه بعدها گفت : ابتدا با تصميم ابوبكر مخالف بودم اما اندكى بعد متوجه شدم كه اقدام او درست بوده است .

آنچه اهميت دارد اين كه، آيا اين قبايل مرتد بوده‏اند يا آن كه تنها جنگ با آنان روا بوده است؟ ابوبكر معتقد به ارتداد آنها بوده و حتى زنان و فرزندان آنان را به اسارت به مدينه آورد. (22) گو اين كه عمر همانند بسيارى از مسلمانان با اصل جنگ موافق بود اما به مرتد بودن آنها باور نداشت و همان طور كه شهرستانى يادآور شده عمر به دليل همين اعتقادش بود كه پس از روى كار آمدن اسراى آنان را آزاد كرد. (23)

افزون بر اين، مشكل ديگر اين است كه حتى اگر مرتد به شمار آيند بسيارى بر اين اعتقاد بوده‏اند كه گرفتن اسير از مرتد نامشروع است. (24)

در اين زمينه كه بسيارى از قبايل به اصطلاح مرتد در اصل منكر پرداخت زكات بوده‏اند شواهد متعددى وجود دارد.به عنوان نمونه درباره گروهى از اهل يمامه گفته شده است كه اينان منكر حكم فقهى زكات نبودند بلكه پرداخت آن را به ابوبكر نمى‏پذيرفتند و مى‏گفتند: ما زكات را از اغنياى خود گرفته و به فقر ايمان مى‏دهيم، اما به كسى كه كتاب و سنت پرداخت چيزى را بر ما به او لازم نشمرده نخواهيم داد. (25) يعقوبى نيز مى‏گويد: كسانى تنها از دادن زكات به ابوبكر خوددارى كردند. (26)

اشاره شد كه عمر مخالف ارتداد آن بود، به نقل ابن اعثم ابوبكر قصد كشتن اسيران اهل رده را داشت (27) كه به عنوان مرتد به اسارت در آمده بودند، اما عمر گفت: اينان بر دين‏اسلام هستند و در اين باره قسم مى‏خورند، فعلا آنان را زندانى كن تا ببينيم چه مى‏شود.ابوبكر دستور داد تا آنان را در خانه رمله بنت حارث زندانى كردند.پس از مرگ ابوبكر، عمر به آنها گفت : مى‏دانيد كه عقيده من درباره شما چه بود، اكنون شما بدون هيچ گونه فديه‏اى آزاد هستيد، به هر كجا كه مى‏خواهيد برويد. (28) قيس به عاصم منقرى از طرف رسول خدا (ص) مسؤول جمع آورى زكات قبيله خود بود.پس از آن كه آن حضرت درگذشت، زكات قبيله خود را فراهم آورد، اما بجاى آن كه آن را نزد ابوبكر بفرستد ميان فقراى قوم خويش تقسيم كرد.اقدام او به عنوان يك عمل جنايتكارانه شناخته شد و حتى اين ضرب المثل به همين مناسبت ساخته شد كه «جنايتكار از قيس به عاصم» . (29) ابن كثير هم تصريح مى‏كند كه گروهى صرفا از پرداخت زكات به شخص خليفه ابا داشتند. (30) نوبختى مى‏گويد كه گروهى گفتند ما زكات را به شما نخواهيم داد تا معلوم شود حكومت از آن كيست، آنان زكات را گردآورى كرده ميان فقراى خود تقسيم كردند. (31) مقدسى نيز مى‏گويد: گروهى از آنان كسانى بودند كه از پرداخت زكات خوددارى مى‏كردند در حالى كه برخى ديگر منكر زكات بودند. (32)

افزون بر مسأله عدم به رسميت شناختن حكومت ابوبكر، مشكل ديگر قبايل آن بود كه آنها با شنيدن خبر رحلت رسول خدا (ص)، ارتباط خود را با مدينه قطع كردند.آنان بر اين باور بودند كه تنها مى‏بايست از لحاظ دينى با مدينه ارتباط مى‏داشتند و اكنون كه رسول خدا (ص) در گذشته ديگر لازم نيست تا آنان سلطه شخص ديگرى را بپذيرند.بنابر اين در برابر درخواست زكات از طرف مدينه آنان پاسخ رد دادند و همين امر سبب شد تا آنان به عنوان مرتد شناخته شوند. (33) اين قبايل بر اين باور بودند كه ضرورتى براى تعيين‏يك حاكم عمومى براى تمامى مسلمانان وجود ندارد و اگر آنها از، پيامبر (ص) اطاعت مى‏كردند به دليل نبوت آن حضرت بود اما پس از وى چه دليلى دارد كه شخص ديگرى كه نبوت و رسالتى ندارد مورد اطاعت قرار گيرد.آنان مى‏گفتند:

أطعنا رسول الله ما كان بيننا 
فيال عباد الله ما لأبى بكر

إذا مات بكر قام بكر مكانه‏ 
و تلكم لعمر الله قاصمة الظهر (34)

بدين ترتيب آنان اطاعت از مدينه بر خود لازم نشمرده و همين امر سبب شد تا حكومت مدينه آنان را در شمار مرتدين به حساب آورد. (35)

محمد بن ادريس شافعى مى‏گويد: دليل اين امر آن بود كه اعراب اطراف مكه، هيچ امارتى را نمى‏شناختند و از اينكه زير بار يكديگر بروند ابا داشتند.زمانى كه اطاعت رسول خدا (ص) را پذيرفتند چنين اطاعتى را براى جز رسول خدا (ص) قايل نبودند. (36)

در شعرى از مالك بن نويره همين استدلال آمده است.گويند او خطاب به طايفه خويش گفت:

و قلت: خذوا أموالكم غير خائف‏ 
و لا ناظر فيما يجئ من الغد

فإن قام بالامر المخوف قائم‏ 
منعنا و قلنا: الدين، دين محمد (37)

من گفتم اموالتان (زكات) را بدون ترس بگيريد و ملاحظه آنچه را فردا رخ مى‏دهد نكنيد، اگر كسى بر سرير قدرت نشست جلوى او را گرفته و خواهيم گفت: دين تنها دين محمد است.

اقدام ابوبكر براى وادار كردن همه قبايل به پرداخت زكات، مهمترين اقدام در جهت‏تحكيم پايه‏هاى دولت مركزى مدينه به شمار مى‏آيد.او گفت: اگر صدقه يك سال (عقال) كه به رسول خدا (ص) مى‏پرداخته‏اند به من ندهند با آنان به جنگ خواهم پرداخت. (38) به هر روى اين قابل انكار نيست كه بسيارى از صحابه با رويه وى در جنگ با اين افراد موافقت نداشته‏اند (39) و تنها از آن روى كه حاكم بر آنان بود از وى اطاعت مى‏كردند.مقدسى تصريح كرده است كه پس از مسأله امامت، كه اولين مسأله اختلافى ميان مسلمانان بوده است، مسأله جنگ با كسانى كه زكات نمى‏دادند سبب انگيزش دومين اختلاف شده است.او مى‏گويد: مسلمانان با عقيده ابوبكر مخالف بودند اما بعد از مدتى اكثريت رأى او را پذيرفتند.مخالفت باقى ماند و برخى از مسلمانان بر اين باور بودند كه جنگ با آنها اشتباه بوده است. (40)

اشاره كرديم كه در يك مورد عمر احتمال آن را داد كه امام على (ع) از جنگ با كنديان كه ابوبكر آنها را مرتد مى‏شمرد خوددارى كند؛ در جاى ديگرى نقل شده است كه ابوبكر بر آن بود تا خود به جنگ با مرتدان برود، در اين حال امام به او فرمود تا چنين نكند بلكه كسانى ديگرى را بفرستد و خود در مدينه بماند. (41) روشن است كه گروههايى از كسانى كه خليفه به جنگ با آنان پرداخت، مرتد حقيقى بودند.در نقلى ديگرى از مدائنى آمده است كه پس از مخالفت امام با ابوبكر، عثمان به آن حضرت گفت : تا وقتى تو بيعت نكنى كسى به جنگ با مرتدان نخواهد رفت.همين اصرار عثمان سبب شد تا امام با ابوبكر بيعت كند (42) در برابر، كسانى در مدينه بودند كه محتملا آرزوى موفقيت مرتدان را داشتند تا بار ديگر بتوانند عقايد شرك آلود جاهلى خود را حفظ كنند.يك بار فردى اموى با فردى از انصار تفاخر مى‏كردند.اموى گفت: وقتى رسول خدا (ص) در گذشت بيشترين عمالش از بنى اميه بودند.انصارى پاسخ داد: آرى «و لكنهم حالفوا أهل الردة على هدم الاسلام» . (43) عايشه نيز از نفاق گسترده در مدينه در اولين روزهاى خلافت پدرش ياد مى‏كند. (44) مكه نيزپس از رحلت رسول خدا (ص) چندان فاصله‏اى با ارتداد كامل نداشت، گفته‏اند كه سخنان سهيل بن عمرو بود كه توانست وضعيت مكه را تثبيت كند.ابن اثير گويد: پس از رحلت رسول خدا (ص) مكه در آستانه ارتداد قرار گرفت و عتاب بن اسيد مخفى شد.سهيل بن عمرو برخاست و خطاب به مردم مكه گفت: «لا تكونوا آخر من اسلم و اول من ارتد» . (45)

به هر روى نبايد اين نكته را از نظر دور داشت كه مقاومت مدينه در برابر ارتداد سبب شد تا دولت مدينه پايدار مانده و پس از اين دوره خطير بتواند مناطق ديگرى را نيز تحت سلطه خود در آورد.خليفة بن خياط فهرست مرتدان را چنين نقل كرده است: ردة طليحة بن خويلد، ردة بنى سليم، ردة بنى تميم، ردة اليمامه، ردة البحرين، ردة عمان و النجير و حضر موت و اليمن. (46)

پى‏نوشت‏ها:

1.كتاب عبد الله بن سبأ يا بررسى روايات سيف اثر علامه عسكرى به ارزيابى روايات همين شخص پرداخته است.

2.تاريخ الطبرى، ج 2، ص 229

3.تاريخ خليفة بن خياط، ص 117

4.الفتوح، ج 1، ص 23

5.تاريخ الطبرى، ج 2، ص 149، الخراج و صناعة الكتابه، ص 282

6.نمونه آن چنين بود: «لا اقسم بهذا البلد، و لا تبرح هذا البلد، حتى تكون ذا مال و ولد، و وفر و صفد و خيل و عدد، الى آخر الابد، على رغم من حسد،» ، كتاب الرده، ص 111، و نمونه ديگر در: البدء و التاريخ، ج 5، صص 162 ـ 161، 164 اين موارد از نظر اخلاقى نيز زشت است.

7.البداية و النهاية، ج 6، ص 326

8.در برخى مصادر وى دختر اوس بن حريز خوانده شده است: نك: جمهرة النسب، ص 226

9.الفتوح (ترجمه فارسى)، ص 21 ـ 20، البدء و التاريخ، ج 5، ص 165

10.تاريخ خليفة بن خياط، ج 1، صص 115 ـ 111

11.الفتوح، ج 1، ص 40

12.همان، ج 1، صص 44 ـ 43، كتاب الرده، صص 146 ـ 144

13.الفتوح، ج 1، ص 15 ـ 14، تاريخ خليفة بن خياط، صص 103 ـ 102

14.الفتوح، ج 1، ص 17، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 129

15.شيعيان از همان آغاز روى اين سخن كه همه افراد شورشى مرتد بوده‏اند اعتراض داشته است.نك: كنز الفوائد، ج 1، ص 346

16.تاريخ خليفة بن خياط، ص 105، فقال ابو بكر: هل يزيد خالد على ان يكون تأول فاخطأ، نك: تاريخ الطبرى، ج 2، ص 278، طبقات الشعراء، ص 48

17.تاريخ الطبرى، ج 2، ص 279، الاغانى، ج 15، ص 302

18.كتاب الفتوح، ج 1، صص 58، 60، 61، كتاب الرده، صص 171، 176، 177، (و الله ما أزلتموها عن أهلها الا حسدا منكم لهم) .

19.كتاب الرده، صص 174 ـ 169

20.همان، صص 179 ـ 173، الفتوح، ج 1، صص 61 ـ 57

21.الفتوح، ج 1، ص 72 ـ 71

22.المصنف، عبد الرزاق، ج 10، ص 176، ابو بكر يكبار نيز دستور داد تا مرتدانى را آتش زده و از بالاى كوه به روى زمين پرتاب كنند، نك: احكام القران، الجصاص، ج 3، صص 67، 81

23.الملل و النحل، ج 1، ص 31، جامع بيان العلم، ج 2، ص 129،

24.نك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 151

25.الافصاح، ص 121

26.تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 128

27.مقدسى مى‏گويد: زمانى كه ابو بكر خالد را مى‏فرستاد از او خواست تا اهل رده را با شمشير كشته، با آتش بسوزاند، زنان و كودكان آنها را اسير كرده و اموالشان را تقسيم كند .البدء و التاريخ، ج 5، ص 157

28.الفتوح، ج 1، ص 75، طبقات الكبرى، ج 7، ص 102 ـ 101

29.الدرة الفاخره، ص 324، مجمع الامثال، ج 2، 65

30.البداية و النهايه، ج 6، ص 311

31.فرق الشيعه، ص 4

32.البدء و التاريخ، ج 5، ص 151

33.تاريخ العرب و الاسلام، ص 71، دكتر حسن ابراهيم حسن مى‏گويد: گروهى از مرتدين كسانى بودند كه از پرداخت زكات خوددارى مى‏كردند و گمانشان بر اين بود كه زكات باجى بوده كه بايد به رسول خدا (ص) مى‏پرداختند.بايد توجه داشت كه اينان با اسلام دشمنى نداشتند و از آن بيزار نبودند...آنها توحيد را كه اصل و اساس اسلام بود مى‏پذيرفتند اما چنين فكر مى‏كردند كه زكات را تنها بايد به پيغمبر (ص) مى‏دادند.نك: تاريخ سياسى اسلام، ج 1، ص 216، عقاد نيز مى‏گويد: عده ديگرى از آن‏ها به اصل زكات مؤمن و معتقد بودند اما به كسانى كه بايد زكات را بپردازند اعتقادى نداشتند.نك: عبقرية الصديق، صص 125 ـ 124

34.تاريخ الطبرى، ج 2، ص 246، مسائل الامامه، ص 14، كتاب الرده، صص 172 ـ 171، مختصر تاريخ دمشق، ج 3، ص 409، الأغانى، ج 2، ص 157، الجمل، ص 118، الشعر و الشعراء، ص 65، البدء و التاريخ، ج 5، ص 156 نك: تطور الفكر السياسى عند اهل السنه، ص 38 پاورقى 2، و نيز نك: مقدمة فى تاريخ صدر الاسلام، ص 51

35.تاريخ العرب و الاسلام، ص 71، تطور الفكر السياسى عند اهل السنه، ص 38.ناشئ اكبر مى‏گويد: كسانى بر اين باورند كه آنان مرتد نشدند بلكه از پرداخت زكات امتناع كرده و گفتند: فقراى ما اولاى بدان هستند.آنها گفتند: پرداخت آن به عاملان پيامبر (ص) به خاطر پيامبر (ص) بوده و اختصاص بدان حضرت داشته و اكنون كه آن حضرت رحلت كرده مردم زكات خود را به هر فقيرى مى‏توانند بدهند.نك: مسائل الامامه، ص 14

36.الرساله، ص 80

37.طبقات فحول الشعراء ج 1 ص 206 مطبعة المدنى 1400 ق، كلمه دين در شعر مذكور، همانطور كه مصحح كتاب در پاورقى آورده به معناى حكومت مى‏باشد.

38.الامامة و السياسه ج 1 ص 35

39.جامع بيان العلم، ج 2، صص 104، 125

40.البدء و التاريخ، ج 5، ص 123

41.المعيار و الموازنه، ص 94

42.تلخيص الشافى، ج 3، ص 77

43.ربيع الابرار، ج 1، صص 709 ـ 708، آنان براى از بين بردن اسلام با مرتدان همپيمان شدند.

44.تاريخ خليفة بن خياط، ص 102، المصنف، ابن ابى شيبه، ج 7، ص 434

45.اسد الغابه، ج 2، صص 372 ـ 371

46.تاريخ خليفة بن خياط، صص 117 ـ 102