قيام بر ضد عثمان
كتاب: فروغ ولايت ص 324 تا 351
نويسنده: استاد جعفر سبحانى
ريشه اصلى قيام، علاقه وارادت خاص عثمان به خاندان اموى بود.وى كه خود شاخهاى از اين شجره بود، در راه تكريم وبزرگداشت اين خاندان پليد، علاوه بر زير پا گذاشتن كتاب وسنت، از سيره دو خليفه پيشين نيز گام فراتر مىنهاد.
او به داشتن چنين روحيه و گرايشى كاملا معروف بود. هنگامى كه خليفه دوم اعضاى شورا را تعيين كرد در انتقاد از عثمان چنين گفت:
گويا مىبينم كه قريش تو را به زعامتبرگزيدهاند وتو سرانجام «بنى اميه» و«بنى ابى معيط» را بر مردم مسلط كردهاى وبيت المال را مخصوص آنها قرار دادهاى. در آن موقع گروههاى خشمگين از عرب بر تو مىشورند وتو را در خانهات مىكشند. (1)
بنى اميه كه از روحيه عثمان آگاه بودند، پس از گزينش او از طريق شورا، دور او را گرفتند و چيزى نگذشت كه مناصب و مقامات اسلامى ميان آنان تقسيم شد وجرات آنان به حدى رسيد كه ابوسفيان به قبرستان احد رفت وقبر حمزه عم بزرگوار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را كه در نبرد با ابوسفيان كشته شده بود زير لگد گرفت وگفت:«ابويعلى، برخيز كه آنچه بر سر آن مىجنگيديم به دست ما افتاد».
در نخستين روزهاى خلافتخليفه سوم، اعضاى خانواده بنى اميه دور هم گرد آمدند وابوسفيان رو به آنان كرد وگفت:
اكنون كه خلافت پس از قبيلههاى «تيم» و«عدى» به دستشما افتاده است مواظب باشيد كه از خاندان شما خارج نگردد وآن را همچون گوى دستبه دستبگردانيد، كه هدف از خلافت جز حكومت وزمامدارى نيست وبهشت ودوزخ وجود ندارد. (2)
از آنجا كه انتشار اين سخن لطمه جبران ناپذيرى بر حيثيتخليفه وارد مىساخت، حاضران از افشاى اين رويداد خوددارى كردند، اما حقيقتسرانجام خود را نشان داد.
شايسته خليفه اسلامى اين بود كه ابوسفيان را ادب كند وحد الهى در باره مرتد را در حق او جارى سازد. ولى متاسفانه نه تنها چنين نكرد، بلكه بارها ابوسفيان را مورد لطف خود قرار داد وغنايم بسيارى به او بخشيد.
علل شورش
عثمان در سوم ماه محرم سال 24 هجرى، از طريق شورايى كه خليفه دوم اعضاى آن را برگزيده بود، به خلافت انتخاب شد ودر هجدهم ماه ذى الحجه سال 35، پس از دوازده سال حكومت، به دست انقلابيون مصر وعراق وگروهى از مهاجرين وانصار كشته شد.
تاريخنويسان اصيل اسلامى علل سقوط عثمان وانقلاب گروهى از مسلمانان را در آثار خود بيان كردهاند، هر چند برخى از مورخان، به احترام مقام خلافت، از بازگو كردن مشروح اين علل خوددارى ورزيدهاند. بارى، عوامل زير را مىتوان زير بناى انقلاب وشورش گروههاى خشمگين مسلمانان دانست:
1- تعطيل حدود الهى.
2- تقسيم بيت المال در ميان بنى اميه.
3- تاسيس حكومت اموى ونصب افراد غير شايسته به مناصب اسلامى.
4- ايذاء وضرب گروهى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه از خليفه واطرافيان او انتقاد مىكردند.
5- تبعيد تعدادى از صحابه كه خليفه حضور آنان را مزاحم افكار وآمال وبرنامههاى خود مىديد.
عامل نخست: تعطيل حدود الهى
1- خليفه، وليد بن عتبه، برادر مادرى خود را به استاندارى كوفه منصوب كرد. وى مردى بود كه قرآن مجيد او را در دو مورد به فسق وتمرد از احكام اسلامى ياد كرده است. (3) اما خليفه، گذشته او را ناديده گرفت واستاندارى منطقه بزرگى از ممالك اسلامى را به او واگذار كرد.
براى فرد فاسق چيزى كه مطرح نيست رعايتحدود الهى وشئون مقام زعامت است.حاكمان آن زمان، علاوه بر اداره امور سياسى، امامت نمازهاى جمعه وجماعت را نيز بر عهده داشتند.اين پيشواى نالايق (وليد)، در حالى كه سخت مستبود، نماز صبح را با مردم چهار ركعتبرگزار كرد ومحراب را آلوده ساخت! شدت مستى او به اندازهاى بود كه انگشترش را از دست وى در آوردند واو متوجه نشد.
مردم كوفه به عنوان شكايت راهى مدينه شدند وحادثه را به خليفه گزارش كردند.متاسفانه خليفه نه تنها به گزارش آنها ترتيب اثر نداد بلكه آنان را تهديد كرد وگفت: آيا شما ديديد كه برادر من شراب بخورد؟ آنان گفتند: ما شراب خوردن او را نديديم، ولى او را در حال مستى مشاهده كرديم وانگشتر او را از دست وى در آورديم واو متوجه نشد.
گواهان حادثه كه از رجال غيور اسلام بودند على عليه السلام وعايشه را از جريان آگاه ساختند. عايشه كه دل پر خونى از عثمان داشت، گفت:عثمان احكام الهى را تعطيل وگواهان را تهديد كرده است.
اميرمؤمنان عليه السلام با عثمان ملاقات كرد وگفته خليفه دوم را در روز شورا در باره وى ياد آور شد وگفت: فرزندان اميه را بر مردم مسلط مكن. بايد وليد را از مقام استاندارى عزل كنى و حد الهى را در حق او جارى سازى.
طلحه وزبير نيز از انتصاب وليد انتقاد كردند واز خليفه خواستند كه او را تازيانه بزند.
خليفه در زير فشار افكار عمومى، سعيد بن العاص را كه او نيز شاخهاى از شجره خبيثه بنى اميه بود، به استاندارى كوفه نصب كرد. وقتى وى وارد كوفه شد محراب و منبر و دار الامامه را شستو داد ووليد را روانه مدينه ساخت.
عزل وليد در آرام ساختن افكار عمومى كافى نبود.خليفه بايد حد الهى را كه در باره شرابخوار تعيين شده است در حق برادر خود اجرا مىكرد. عثمان، به جهت علاقهاى كه به برادر خويش داشت، لباس فاخرى بر تن او پوشانيد واو را در اطاقى نشاند تا فردى از مسلمانان حد خدا را در باره او اجرا كند.افرادى كه مايل بودند او را با اجراى حد ادب كنند، از طريق وليد تهديد مىشدند. سرانجام امام على عليه السلام تازيانه را به دست گرفت وبى مهابا بر او حد زد وبه تهديد وناروا گويى او اعتنا نكرد. (4)
2- يكى از اركان حيات اجتماعى انسان حاكميت قانونى عادلانه است كه جان ومال افراد جامعه را از تجاوز متجاوزان صيانت كند. ومهمتر از آن، اجراى قانون است، تا آنجا كه مجرى قانون در اجراى آن دوست ودشمن ودور ونزديك نشناسد ودر نتيجه قانون از صورت كاغذ ومركب بيرون آيد وعدالت اجتماعى تحقق يابد.
رجال آسمانى قوانين الهى را بى پروا وبدون واهمه اجرا مىكردند وهرگز عواطف انسانى يا پيوند خويشاوندى ومنافع زودگذر مادى، آنان را تحت تاثير قرار نمىداد.پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم، خود پيشگامترين فرد در اجراى قوانين اسلامى بود ومصداق بارز آيه «ولا يخافون لومة لائم» (5) به شمار مىرفت.جمله كوتاه او در باره فاطمه مخزومى، زن سرشناس كه دستبه دزدى زده بود، روشنگر راه و روش او در تامين عدالت اجتماعى است.
فاطمه مخزومى زن سرشناسى بود كه دزدى او نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ثابت گرديد وقرار شد كه حكم دادگاه در باره او اجرا شود. گروهى به عنوان «شفيع» وبه منظور جلوگيرى از اجراى قانون پا در ميانى كردند وسرانجام اسامة بن زيد را نزد پيامبر فرستادند تا آن حضرت را از بريدن دست اين زن سرشناس باز دارد. رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ازاين وساطتها سخت ناراحتشد وفرمود:
بدبختى امتهاى پيشين در اين بود كه اگر فرد بلند پايهاى از آنان دزدى مىكرد. او را مىبخشيدند ودزدى او را ناديده مىگرفتند، ولى اگر فرد گمنامى دزدى مىكرد فورا حكم خدا را در باره او اجرا مىكردند.به خدا سوگند، اگر دخترم فاطمه نيز چنين كارى كند حكم خدا را در باره او اجرا مىكنم ودر برابر قانون خدا، فاطمه مخزومى با فاطمه محمدى يكسان است. (6)
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم امت اسلامى را با اين انديشه پرورش داد، ولى پس از درگذشت آن حضرت، به تدريج، تبعيض در اجراى قوانين در پيكره جامعه اسلامى رخنه كرد. خصوصا در دوران خليفه دوم مسئله«عربيت» ونژاد پرستى وتفاوت اين گروه با گروههاى ديگر به ميان آمد، اما چنان نبود كه مايه شورش وانقلاب گردد. در دوران خلافت عثمان، مسئله تبعيض در اجراى قوانين به اوج خود رسيد وچنان موجب ناراحتى شد كه خشم گروهى را بر ضد خليفه واطرافيان او برانگيخت.
از باب نمونه، خليفه دوم به دستيك ايرانى به نام ابولؤلؤ، كه غلام مغيرة بن شعبه بود كشته شد. اينكه علت قتل چه بود، فعلا براى ما مطرح نيست ودر بحث «على وشورا» به گوشهاى از علل قتل عمر اشاره كرديم.
جاى بحث نيست كه موضوع قتل خليفه بايد از طرف دستگاه قضايى اسلام تحت تعقيب قرار مىگرفت وقاتل ومحركان او (اگر محركى مىداشت) بنابر احكام وضوابط اسلامى محاكمه مىشدند، ولى هرگز صحيح نبود كه فرزند خليفه يا فردى از بستگان او قاتل را محاكمه كند يا او را بكشد، چه رسد به آنكه بستگان ويا دوستان قاتل را نيز، بدون اينكه دخالت آنان در قتل خليفه ابتشده باشد وبدون محاكمه، بكشد!
ولى متاسفانه پس از قتل خليفه، يا در دوران احتضار او، عبيد الله فرزند خليفه دو فرد بيگناه را به نامهاى هرمزان وجفينه (دختر ابولؤلؤ) به اين اتهام كه در قتل پدر او دست داشتهاند، كشت واگر يكى از صحابه شمشير را از دست او نمىگرفت واو را بازداشت نمىكرد، مىخواست تمام اسيرانى را كه در مدينه بودند بكشد.
جنايت عبيد الله، غوغايى در مدينه برپا كرد ومهاجرين وانصار، با اصرار تمام، از عثمان مىخواستند كه او را قصاص كند وانتقام خون هرمزان ودختر ابو لؤلؤ را از او باز ستاند. (7) بيش از همه، امير مؤمنان اصرار مىكرد كه عبيدالله را قصاص كند وبه خليفه چنين گفت:انتقام كشتگان بى گناه را از عبيد الله بگير، چه او گناه بزرگى مرتكب شده ومسلمانان بيگناهى را كشته است. اما وقتى آن حضرت از عثمان مايوس شد، رو به عبيد الله كرد وگفت: اگر روزى بر تو دستيابم تو را به قصاص قتل هرمزان مىكشم. (8)
انتقاد از مسامحه عثمان در قصاص عبيد الله بالا گرفت وهنوز خون به ناحق ريخته شده هرمزان ودختر ابو لؤلؤ مىجوشيد. خليفه چون احساس خطر كرد به عبيدالله دستور داد كه مدينه را به عزم كوفه ترك كند وزمين وسيعى در اختيار او نهاد كه آنجا را «كويفة ابن عمر» (كوفه كوچك فرزند عمر) مىناميدند.
عذرهاى ناموجه
تاريخ نويسان مسلمان در دفاع از خليفه سوم وهمفكران او پوزشهايى نقل كردهاند كه از عذرهاى كودكانه دست كم ندارد وما به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) وقتى عثمان در باره عبيد الله به مشاوره پرداخت عمروعاص به او چنين گفت:قتل هرمزان هنگامى رخ داد كه زمامدار مسلمانان فرد ديگرى بود وزمام مسلمانان در دست تو نبود واز اين رو، بر تو تكليفى نيست.پاسخ اين پوزش روشن است.
اولا: بر هر زمامدار مسلمان لازم است كه حق ستمديده را از ستمگر بستاند، خواه ستمگرى در زمان زمامدارى او رخ داده باشد يا در هنگام زمامدارى فرد ديگر.زيرا حق، ثابت وپايدار است وهرگز مرور زمان وتغيير زمامدار، تكليف را دگرگون نمىسازد.
ثانيا: زمامدارى كه اين حادثه در زمان او رخ داد، خود دستور بررسى داده بود، به طورى كه وقتى به خليفه دوم خبر دادند كه فرزندش عبيد الله هرمزان را كشته است وى از علت آن پرسيد. گفتند: شايع است كه هرمزان به ابولؤلؤ دستور قتل تو را داده بود. خليفه گفت:از پسرم بپرسيد، هرگاه شاهدى بر اين مطلب داشته باشد خون من در برابر خون هرمزان باشد، در غير اين صورت او را قصاص كنيد. (9)
آيا بر خليفه بعدى لازم نيست كه حكم خليفه پيشين را اجرا كند؟ زيرا فرزند عمر هرگز نه شاهدى داشت كه هرمزان مباشر قتل پدرش بوده است ونه او به ابولؤلؤ چنين دستورى داده بود.
ب) درست است كه خون هرمزان ودختر كوچك ابولؤلؤ به ناحق ريخته شد، ولى مقتولى كه وارث نداشته باشد «ولى دم» او امام وخليفه مسلمانان است. از اين رو، عثمان از مقام وموقعيتخود استفاده كرد وقاتل را آزاد ساخت واو را بخشيد. (10)
اين عذر هم دست كم از عذر پيشين ندارد، زيرا هرمزان همچون قارچى نبود كه از روى زمين روييده باشد و وارث و بستهاى براى او تصور نشود. مورخان مىگويند كه او مدتها فرمانرواى شوشتر بود. (11) چنين فردى نمىتوانستبى وارث باشد، بنابراين، وظيفه خليفه اين بود كه از وارث او تحقيق كند وزمام كار را به دست او بسپارد.
گذشته از اين،برفرض كه وى بى وارث بود; در آن صورت، حقوق واموال او متعلق به مسلمانان بود وهرگاه همه مسلمانان قاتل او را مىبخشيدند آن وقتخليفه مىتوانست قصاص او را ناديده بگيرد. ولى متاسفانه جريان بر خلاف اين بود ومطابق نقل طبقات، همه مسلمانان جز چند فرد انگشتشمار، خواهان قصاص عبيد الله بودند. (12) امير مؤمنان عليه السلام با اصرار زياد به عثمان مىگفت:«اقد الفاسق فانه اتى عظيما قتل مسلما بلا ذنب». (13) وهنگامى كه خليفه مىخواست وسيله آزادى عبيد الله را فراهم سازد امام على عليه السلام صريحا اعتراض كرد وگفت:خليفه حق ندارد حقوقى را كه متعلق به مسلمانان است ناديده بگيرد. (14)
علاوه بر اين، مطابق فقه اهل سنت، امام وهمچنين ديگر اولياء(مانند پدر ومادر) حق دارند كه قاتل را قصاص كنند يا از او ديه بگيرند، ولى هرگز حق عفو او را ندارند. (15)
ج) اگر عبيد الله كشته مىشد دشمنان مسلمانان شماتت مىكردند كه ديروز خليفه آنان كشته شد وامروز فرزند او را كشتند. (16)
اين عذر نيز از نظر كتاب وسنت ارزشى ندارد، زيرا قصاص چنان فرد متنفذى مايه سرافرازى مسلمانان بود وعملا ثابت مىكرد كه كشور آنان كشور قانون وعدالت است وخلافكاران، در هرمقام ومنصبى باشند، به دست قانون سپرده مىشوند ومقام ونفوذ آنان مانع از اجراى عدالت نخواهد بود.
دشمن در صورتى شماتت مىكند كه ببيند فرمانروايان وزمامداران با قانون الهى بازى مىكنند وهوى و هوس را بر حكم الهى مقدم مىدارند.
د) مىگويند هرمزان در ريختن خون خليفه دست داشته است، زيرا عبد الرحمان بن ابى بكر گواهى داد كه ابولؤلؤ و هرمزان و جفينه را ديده است كه با هم آهسته سخن مىگفتند و وقتى متفرق شدند خنجرى به زمين افتاد كه دو سر داشت ودسته آن در ميان آن بود و خليفه نيز با همان خنجر كشته شد. (17)
اين پوزش در دادگاه اسلامى ارزش ندارد، زيرا گذشته ازاينكه گواهى دهنده يك نفر است، اجتماع سه نفر كه با هم آشنايى ديرينه دارند ويكى از آن سه، دختر ديگرى است نمىتواند گواه بر توطئه آنان بر قتل خليفه باشد. شايد هرمزان در آن مجمع ابولؤلؤ را از قتل خليفه نهى مىكرده است. آيا با حدس و گمان مىتوان خون اشخاص را ريخت؟ و آيا اين گونه مدارك احتمالى در هيچ دادگاهى قابل قبول هست؟
بارى، اين پوزشهاى نادرستسبب شد كه قاتل هرمزان مدتها آزاد زندگى كند. ولى امام على عليه السلام به او گفته بود كه اگر روزى بر او دستيابد قصاص هرمزان را از او باز مىستاند. (18) هنگامى كه امام عليه السلام زمام امور را به دست گرفت عبيد الله از كوفه به شام گريخت. امام عليه السلام فرمود: اگر امروز فرار كرد روزى به دام مىافتد.چيزى نگذشت كه در نبرد صفين به دست على عليه السلام يا مالك اشتر يا عمار ياسر (به اختلاف تواريخ) كشته شد.
عامل دوم: تقسيم بيت المال در ميان بنى اميه
خلافت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقام بس مقدس ورفيعى است كه مسلمانان پس از منصب نبوت ورسالت، آن را محترمترين مقام مىشمردند.اختلاف آنان در مسئله خلافت واينكه خليفه بايد از جانب خدا انتخاب شود يا مردم او را برگزينند مانع از آن نبود كه به مقام خلافت ارج نهند وموقعيتخلافت اسلامى را گرامى بشمارند.به سبب همين احترام به مقام خلافتبود كه امير مؤمنان عليه السلام به نمايندگى از طرف مردم به خليفه سوم چنين گفت:
«واني انشدك الله ان لا تكون امام هذه الامة المقتول، فانه كان يقال يقتل في هذه الامة امام يفتح عليها القتل و القتال الى يوم القيامة». (19)
من تو را به خدا سوگند مىدهم كه مبادا پيشواى مقتول اين امتباشى، زيرا گفته مىشود كه پيشوايى در اين امت كشته مىشود كه قتل او سرآغاز كشت و كشتار تا روز قيامت مىگردد.
به رغم چنين مقام و موقعيتى كه خلافت اسلامى و خليفه مسلمين در ميان مهاجرين و انصار و ديگر مسلمانان داشت گروهى از شخصيتهاى برجسته اسلامى در مدينه گرد آمدند و به كمك مهاجرين و انصار خليفه سوم را كشتند و سپس به شهرهاى خود بازگشتند.
عوامل انقلاب و شورش بر ضد عثمان يكى دو تا نبود. يكى از عوامل انقلاب، تعطيل حدود الهى بود كه پيشتر به اختصار مورد بحث قرار گرفت.عامل ديگر كه هم اكنون مورد بحث استبذل و بخششهاى بى حساب خليفه به فاميل خود بود. هرچند تاريخ نتوانسته است همه آنها را به دقت ضبط كند وحتى طبرى كرارا تصريح مىكند كه «من به جهت عدم تحمل اغلب مردم، از نوشتن برخى از انتقادها واشكالات كه از جانب مسلمانان بر خليفه شده استخوددارى مىكنم». (20) ولى همان مواردى كه تاريخ ضبط كرده است مىتواند روشنگر رفتار عثمان در باره بيت المال مسلمين باشد.
ميزان اموال و املاكى كه وى از بيت المال مسلمانان به اعضاى خانواده خود بخشيده بسيار عظيم است كه اينك به برخى از آنها اشاره مىشود.
وى دهكده فدك را، كه مدتها ميان دختر گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وخليفه اول مورد كشمكش بود، به مروان بن حكم بخشيد واين ملك دستبه دست در ميان فرزندان مروان مىگشت تا سرانجام عمر بن عبد العزيز آن را به فرزندان فاطمه سلام الله عليها بازگردانيد.
دخت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىگفت: پدرم آن را به من بخشيده است. ولى ابوبكر مدعى بود كه از صدقات است وبايد مانند تمام صدقات، اصل آن محفوظ بماند ودر آمد آن در مصالح مسلمانان مصرف شود. در هر صورت، بخشش آن به مروان از طرف عثمان دليلى نداشت.بسيارى از مورخان در اين مورد به خليفه خرده گرفتهاند و همگى به يك عبارت آوردهاند كه:«از ايرادهايى كه بر او گرفتهاند اين است كه وى فدك را كه صدقه رسول خدا بود به مروان تمليك كرد». (21)
اى كاش خليفه به همين مقدار اكتفا مىكرد و پسر عمو و داماد خود را بيش از اين مورد عنايت و بخشش بى حد و حساب خود قرار نمىداد. ولى متاسفانه علاقه خليفه به خاندان اموى حد و مرزى نداشت.وى به اين مقدار هم اكتفا نكرد، بلكه در سال 27 هجرى كه ارتش اسلام از آفريقا با غنيمتهاى فراوانى كه دو و نيم ميليون دينار برآورد مىشد بازگشتيك پنجم آن را، كه مربوط به مصارف ششگانهاى است كه در قرآن وارد شده است (22) ، بدون هيچ دليلى به دامادش مروان بخشيد واز اين طريق افكار عمومى را بر ضد خود تحريك كرد و كار به جايى رسيد كه برخى از شعرا در انتقاد از او چنين سرودند:
واعطيت مروان خمس العباد ظلما لهم و حميت الحمى (23)
خمسى را كه مخصوص بندگان خداستبه ناروا به مروان بخشيدى واز فاميل خود حمايت كردى.
نظر اسلام در باره بيت المال
هرنوع عملى حاكى از يك نوع عقيده و نظر است. عمل خليفه حاكى از آن است كه وى خويش را مالك شخصى بيت المال مىدانست واين بذل وبخشش را گويا يك نوع صلهرحم و خدمتبه خويشاوندان قلمداد مىنمود.
اكنون بايد ديد نظر اسلام در باره بيت المال، اعم از غنايم جنگى و زكات و ديگر انواع اموال عمومى مسلمانان، چيست. در اينجا نظر پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم و امير مؤمنان عليه السلام را با نقل چند نمونه از سخنان آنان منعكس مىكنيم:
1- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در باره غنايم چنين فرمود:
«لله خمسه و اربعة اخماس للجيش». (24)
يك پنجم آن سهم خدا و چهار پنجم آن متعلق به لشكر است.
بديهى استخدا بى نيازتر از آن است كه براى خود سهمى قرار دهد، بلكه مقصود اين است كه بايد يك پنجم را در مصارفى به كار برد كه رضاى خدا در آن است.
2- هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم معاذ بن جبل را روانه يمن كرد به او دستور داد كه به مردم بگويد:
«ان الله قد فرض عليكم صدقة اموالكم تؤخذ من اغنيائكم فترد الى فقرائكم». (25)
خداوند زكات را بر شما واجب كرده است. از متمكنان شما گرفته شده، به نيازمندانتان پرداخت مىشود.
3- امير مؤمنان عليه السلام به فرماندار خود در مكه نوشت:
به آنچه كه از مال خدا در نزد تو جمع شده است رسيدگى كن و آن را به مردم عيالمند وگرسنه بده، مواظب باش كه حتما به افراد فقير و نيازمند برسد.
در تاريخ آمده است كه دو زن از دو نژاد، يكى عرب و ديگرى آزاد شده، نزد امير مؤمنان آمدند وهر دو اظهار احتياج كردند. امام به هريك، علاوه بر چهل درهم، مقدارى مواد غذايى داد. زنى كه از نژاد غير عرب بود سهم خود را برداشت ورفت، ولى زن عرب بنابر افكار جاهلى خود به امام عليه السلام گفت: آيا همان مقدار كه به زن غير عرب دادى به من نيز كه از نژاد عربم مىدهى؟ امام عليه السلام در پاسخ او گفت:من در كتاب خدا براى فرزندان اسماعيل برترى بر فرزندان اسحاق نمىبينم. (26)
با اين نصوص و تصريحات و با توجه به اينكه روش دو خليفه اول و دوم نيز بر غير طريقه خليفه سوم بود، مع الوصف عثمان در طول دوران خلافتخود از اين بذل و بخششها بسيار داشت كه به هيج وجه نمىتوان آنها را توجيه كرد.
باز اگر خليفه اين حاتم بخشيها را در باره گروه صالحى كه سابقه درخشانى در اسلام داشتند انجام مىداد تا اين حد مورد ملامت واقع نمىشد، ولى متاسفانه گروهى زير پوشش فضل و كرم او قرار مىگرفتند كه فضيلتى در اسلام نداشتند. مروان بن حكم از دشمنان سرسخت اميرمؤمنان عليه السلام بود. وقتى وى بيعتخود را با على عليه السلام شكست و در جنگ جمل اسير شد وبا شفاعتحسين عليه السلام آزاد گرديد، فرزندان امام عليه السلام به آن حضرت گفتند: مروان بار ديگر با تو بيعتخواهد كرد.امام عليه السلام فرمود:
مرا به بيعت او نيازى نيست.مگر پس از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ بيعت او مانند بيعتيهودى است كه به مكر و حيله و پيمان شكنى معروف است. اگر با دستخود بيعت كند فردا با مكر و حيله آن را مىشكند.براى او حكومت كوتاهى استبه اندازه ليسيدن سگ بينى خود را. او پدر چهار پسر است و امت اسلام از او و فرزندانش روز خونينى خواهند داشت. (27)
عامل سوم: تاسيس حكومت اموى
عامل سوم شورش بر ضد خلافت عثمان، تسلط ظالمانه امويان بر مراكز حساس اسلامى بود; تسلطى كه پير و جوان نمىشناخت و خشك و تر را مىسوزانيد.اصولا خليفه سوم علاقه و عاطفه خاصى نسبتبه بنى اميه داشت و تعصب فاميلى در او به حد اعلا رسيده بود. در جهت تامين درخواستهاى بستگان او راجع به تشكيل يك حكومت اموى، عقل و خرد و مصالح و مفاسد مسلمانان و قوانين و مقررات اسلامى هيچ يك ملاك و معيار عثمان نبود. لذا در پوشش عنايت و عاطفه او خلافكاريهاى زيادى انجام مىگرفت.
بايد يادآور شد كه هرگز عاطفه مطلق و محبت نسبتبه همه مسلمين بر خليفه حاكم نبود، بلكه عاطفه او به طور خاص در خدمت فاميل قرار داشت و ديگران از خشم و غضب او در امان نبودند. يعنى در عين علاقه به شاخههاى شجره اموى، نسبتبه ابوذرها، عمارها، عبد الله بن مسعودها و... جبار و خشمگين بود. وقتى ابوذر را به سرزمين بى آب و علف ربذه تبعيد كرد و آن پير مجاهد در آنجا به وضع رقتبارى جان سپرد، هرگز عاطفه او نجوشيد. وقتى عمار در زير مشت و لگد كارپردازان خلافت قرار گرفت واز حال رفت، خليفه هيچ متاثر نشد.
تعصب خليفه به خاندان «بنى ابى معيط» قابل كتمان نبود و حتى خليفه دوم نيز اين مسئله را درك كرده بود; به اين جهتبه ابن عباس گفته بود:
«لو وليها عثمان لحمل بني ابي معيط على رقاب الناس و لو فعلها لقتلوه». (28)
اگر عثمان زمام خلافت را به دستبگيرد فرزندان «ابى معيط» را بر مردم مسلط مىسازد، واگر چنين كند او را مىكشند.
وقتى عمر به تشكيل شورا دستور داد و در آن عثمان را نيز وارد ساخت رو به او كرد وگفت:«اگر خلافت از آن تو شد از خدا بپرهيز و آل ابى معيط را بر مردم مسلط مكن».
وقتى عثمان وليد بن عتبه را به استاندارى كوفه گماشت امير مؤمنان و طلحه و زبير به گفتار عمر استناد جستند و به عثمان گفتند:
«الم يوصك عمر الا تحمل آل بني معيط و بني امية على رقاب الناس؟». (29)
مگر عمر به تو سفارش نكرد كه آل بنى معيط و بنى اميه را برگرده مردم مسلط نكنى؟
ولى سرانجام عاطفه و علاقه بر تمام ملاكها و سفارشها و خيرانديشيها پيروز شد و مراكز حساس اسلامى در دست امويان قرار گرفت.وچنان شد كه گروهى مست قدرت و فرمانروايى و گروه ديگر مشغول گردآورى مال بودند، در حالى كه مسلمانان مناطق دور و نزديك، غرامت پرداز تعصب فاميلى خليفه به حساب مىآمدند.
عثمان در حقيقت از گفتار پير خاندان اميه، ابوسفيان، پيروى كرد كه در روز گزينش عثمان براى خلافت وارد منزل او شد و هنگامى كه فهميد همه اطرافيان از بنى اميه هستند گفت: «گوى خلافت را دستبه دست در ميان خود بگردانيد...». (30)
ابوموسى اشعرى يمنى استاندار كوفه بود.اين امر براى كارگزاران خلافت قابل حمل نبود كه فردى غير اموى چنين پستى را اشغال كند. از اين رو، شبل بن خالد در يك مجلس محرمانه، كه همگى حاضران را امويان تشكيل مىدادند، رو به آنان كرد وگفت: چرا سرزمينى به اين وسعت را به ابوموسى واگذار كرديد؟خليفه پرسيد:چه كسى را در نظر دارى؟ شبل اشاره به عبد الله بن عامر كرد كه در آن روز بيش از شانزده سال نداشت! (31)
بر اثر اين طرز تفكر بود كه سعيد بن عاص اموى استاندار كوفه بر بالاى منبر مىگفت:«عراق چراگاه جوانان قريش است».
اگر فهرست كارگزاران حكومت عثمان از لا به لاى اوراق تاريخ استخراج شود صدق گفتار خليفه سوم روشن مىگردد، آنجا كه مىگفت:
«لو ان بيدي مفاتيح الجنة لاعطيتها بني امية حتى يدخلوا من آخرهم». (32)
اگر كليدهاى بهشت در اختيار من بود، آن را به بنى اميه مىدادم تا آخرين فرد آنان وارد بهشتشود.
چنين حب مفرط وبى حد و حسابى سبب شد كه مردم از ستم حكام خليفه و سياستگزاران حكومت وى به ستوه آيند و انديشه شورش بر خليفه در جامعه رشد كند و به خلافت و حيات عثمان خاتمه دهد.
تحولاتى كه تنها در استانهاى كوفه و مصر در طول خلافت عثمان، از حيث جابه جا كردن استانداران، رخ داد نشان دهنده شيوه سياسى او در سپردن كارها به امويان است:
روزى كه خليفه زمام امور را به دست گرفت مغيرة بن شعبه را از استاندارى كوفه بركنار كرد وسعد وقاص را به جاى او گماشت. در اين مورد خليفه به ظاهر بينش صحيحى داشت، زيرا موقعيتسعد وقاص، فاتح عراق، با مغيره متهم به زشتكارى، قابل مقايسه نبود.ولى تو گويى نصب سعد وقاص نقش محلل را داشت، چون پس از يك سال او را از كار بركنار كرد و برادر مادرى خود وليد بن عتبة بن ابى معيط را استاندار كوفه نمود. در سال27 هجرى عمروعاص را از اخذ خراج مصر بركنار كرد و عبد الله بن سعد بن ابى سرح برادر رضاعى خود را مامور دريافتخراج مصر نمود.در سال 30 هجرى ابوموسى اشعرى را، كه از زمان خليفه دوم استاندار بصره بود، عزل كرد وپسر دايى خود عبد الله بن عامر را كه نوجوانى بيش نبود به استاندارى گماشت. (33)
موارد مذكور نشانگر اين است كه عثمان پيوسته در صدد تاسيس يك حكومت اموى بوده است.
عامل چهارم:ضرب و شتم ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
يكى از عوامل شورش، هتك حرمتياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود كه از طرف خود عثمان يا به وسيله گماشتههاى او انجام مىگرفت.در اين مورد به ذكر دو نمونه اكتفا مىورزيم:
1- ضرب وشتم عبد الله بن مسعود
عبد الله بن مسعود، صحابى بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، در تاريخ اسلام مقام بس بلند وارجمندى دارد ودر كتابهاى مربوط به صحابه ترجمههايى از او شده است كه مىتواند ما را به ايمان قوى و استوار وى و تلاشش در اشاعه معارف اسلامى از طريق آموزش قرآن رهبرى كند. (34)
او نخستين كسى است كه حاضر شد به قيمت جان خود قرآن را در مسجد الحرام ودر كنار انجمن قريش با صداى بلند تلاوت كند و كلام خدا را به سمع كوردلان قريش برساند. آرى، در نيمروزى كه سران قريش در محفل خود گرد آمده مشغول مذاكره بودند، ناگهان عبد الله در برابر «مقام ابراهيم» ايستاد و با صداى رسا آياتى از آغاز سوره الرحمن را تلاوت كرد. قريش به يكديگر گفتند: «ابن ام عبد» چه مىگويد؟يكى گفت: قرآنى را كه بر محمد نازل شده مىخواند.در اين هنگام همگى برخاستند وبا ضرب وشتم عبد الله و نواختن سيلى به چهره او، صداى او را خاموش كردند.عبد الله با صورت مضروب به سوى ياران خود بازگشت.به وى گفتند:ما به همين جهتبر تو هراس داشتيم. عبد الله در پاسخ گفت:دشمنان خدا هيچ گاه مثل امروز در نظر من حقير و خوار نبودند. و ادامه داد: اگر مايل باشيد فردا نيز اين عمل را تكرار مىكنم! گفتند:همين مقدار كه آنان آنچه را خوش نداشتند، شنيدند كافى است. (35)
اين برگى است از برگهاى زرين زندگى اين صحابى بزرگ كه عمر خود را از آغاز جوانى در طريق دعوت به توحيد وآموزش قرآن به مسلمانان صرف كرد. او در زمره شش نفرى است كه آيه زير در باره آنان نازل شد: (36)
و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه ما عليك من حسابهم من شيء و ما من حسابك عليهم من شيء فتطردهم فتكون من الظالمين. (انعام:52)
آنان را كه صبح و شام خداى خود را مىخوانند و جز او كسى را نمىخواهند از خود دور مكن، كه چيزى از حساب آنان بر تو و چيزى از حساب تو بر آنان نيست. اگر آنان را طرد كنى از ستمگران باشى.
سخن در تمجيد عبد الله گستردهتر از آن است كه در اينجا تماما نقل شود. آنچه شايان ذكر است اين است كه با چنين صحابى مؤمن و خدمتگزارى، به جرم اينكه تن به خواستههاى نامشروع استاندار كوفه و وليد بن عتبه نداد، چگونه معامله شد.
سعد وقاص استاندار كوفه بود. عثمان او را از مقام خود بر كنار كرد و برادر رضاعى خود وليد بن عتبه را به جاى او گماشت. وليد پس از ورود به كوفه خواستار در اختيار گرفتن بيت المال شد كه كليد دار آن عبد الله بن مسعود بود. عبد الله از تسليم آن خوددارى كرد. وليد جريان را به عثمان گزارش كرد. عثمان نامهاى به عبد الله بن مسعود نوشت و او را در خوددارى از تسليم كليد بيت المال به وليد توبيخ كرد. عبد الله، تحت فشار خليفه، كليدها را به سمت استاندار پرتاب كرد وگفت:
چه روزگارى است كه سعد وقاص از كار بركنار مىشود و وليد به جاى او نصب مىگردد; راستترين سخن كلام خدا، زيباترين راهنمايى هدايت محمد صلى الله عليه و آله و سلم، بدترين امور نوترين آنهاست كه اسلام به آن دستور نداده است; هرچيزى كه ريشه (شرعى) ندارد بدعت و هر بدعت گمراهى و هر ضلالتى در آتش است.
عبد الله اين كلمات را گفت و براى اينكه عثمان وى را به مدينه احضار كرده بود، راه مدينه را در پيش گرفت. مردم كوفه اطراف او را گرفتند و وعده كمك و نصرت دادند. او گفت: خليفه بر من حق اطاعت دارد ومن نمىخواهم نخستين كسى باشم كه در فتنهها را باز مىكند. او پس از آنكه وارد مدينه شد يكسره به مسجد رفت و خليفه را بر بالاى منبر مشغول سخن گفتن يافت.
بلاذرى مىنويسد: وقتى كه چشم عثمان به عبد الله بن مسعود افتاد رو به مردم كرد وگفت:مردم، هم اكنون حيوان ريز بدبويى بر شما وارد شد; جاندارى كه روى غذاى خود راه مىرود و قى مىكند وآن را آلوده مىسازد.
عبد الله چون اين را شنيد در پاسخ آن گفت: من چنين نيستم.من صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و رزمنده روز بدر وبيعت كننده در «بيعت الرضوان» هستم.
در اين هنگام عايشه از حجره خود فرياد زد:عثمان! چرا صحابى پيامبر را چنين ياد مىكنى؟ وكشمكش آغاز شد. براى رفع غائله، عبد الله به امر خليفه از مسجد اخراج شد. ابن زمعه او را به زمين زد. نيز گفته شده كه جحوم، غلام عثمان، او را بلند كرد ومحكم به زمين كوبيد به طورى كه دندههاى او شكست. در اين هنگام على عليه السلام به اعتراض برخاست وگفت:با سخن چينى وليد صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را چنين شكنجه مىدهى؟
سرانجام امام عليه السلام عبد الله را به خانه خود برد، ولى عثمان به او اجازه خروج از مدينه را نداد و او در مدينه باقى ماند تا در سال 32 هجرى (سه سال پيش از قتل عثمان) رخ در نقاب خاك كشيد. (37)
عبد الله بن مسعود هنگامى كه در بستر بيمارى افتاده بود دوستان و علاقهمندان او به ديدارش مىرفتند. روزى عثمان نيز از او عيادت كرد و گفتگويى به شرح زير ميان او و عثمان انجام گرفت:
عثمان: نگران چه هستى؟
عبد الله: گناهانم.
عثمان: چه مىخواهى؟
عبد الله: رحمت گسترده خدا را.
عثمان: پزشك بر بالينت احضار كنم؟
عبد الله: پزشك واقعى بيمارم كرده است.
عثمان: دستور دهم مستمرى سابق تو را بپردازند؟(دو سال بود كه مستمرى او قطع شده بود».
عبد الله: روزى كه نياز داشتم مرا از آن منع كردى. حالا كه بى نيازم مىپردازى؟
عثمان: به فرزندان و بازماندگانت مىرسد.
عبدالله: خدا رازق آنان است.
عثمان: از خدا براى من طلب آمرزش كن.
عبد الله: از خدا مىخواهم حق مرا از تو بگيرد.
وقتى عبد الله احساس مرگ كرد، عمار، و به روايتى زبير، را وصى خود قرار داد كه اجازه ندهند عثمان بر بدن او نماز بگزارد. ازاين رو، شبانه بر او نماز گزاردند و به خاكش سپردند.
عثمان چون از جريان آگاه شد از عمار بازخواست كرد كه چرا از مرگ عبد الله او را آگاه نساخته است. گفت:او وصيت كرده بود كه تو بر او نماز نگزارى.زبير، پس از شنيدن مذاكره عثمان با عمار، اين شعر را خواند:
لاعرفنك بعد الموت تندبني وفي حياتي ما زودتني زادي
تو را مىبينم كه پس از مرگم بر من ناله مىكنى، حال آنكه وقتى زنده بودم حق مرا نپرداختى.
چنين رفتار ظالمانهاى با صحابى جليلى كه يكى از قراء بزرگ قرآن به شمار مىرفت و امير مؤمنان عليه السلام در باره او مىفرمود:«علم القرآن و علم السنة ثم انتهى و كفى به علما» (38) به طور مسلم بدون واكنش نخواهد ماند.وقتى دستگاه خلافت مصدر يك چنين خلافى باشد بدبينى توام با قصد انتقام در انديشهها پديد مىآيد.وبا تكرار اين موارد، فكر انقلاب وقيام بر ضد حكومت وقت در خاطرها جوانه مىزند و آنچه نبايد بشود مىشود.
2- ضرب و شتم عمار ياسر
اين تنها عبد الله بن مسعود نبود كه مورد بى مهرى خليفه قرار گرفت، بلكه عمار ياسر نيز از آن بى نصيب نماند.علت ضرب و اهانتبر او اين بود كه خليفه برخى از زيور آلات بيت المال را به اهل بيتخود اختصاص داد و چون از اين طريق خشم مردم را برانگيختبراى دفاع از خود بر فراز منبر رفت و گفت: ما از بيت المال به آنچه نياز داريم بر مىداريم وبينى گروهى (كه معترض باشند) را به خاك مىماليم. على عليه السلام در پاسخ خليفه گفت: از اين كار بازداشته مىشوى.
عمار گفت: خدا را گواه مىگيرم كه من نخستين كسى خواهم بود كه بينى او به خاك ماليده مىشود. در اين موقع عثمان پرخاش كرد وگفت:شكم گنده بر من جرات مىورزى؟ او را بگيريد. او را گرفتند و به قدرى زدند كه از حال رفت. دوستان عمار او را به منزل ام سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بردند. وقتى به حال آمد گفت:سپاس خدا را كه اين نخستين بار نيست كه مورد ايذاء قرار مىگيرم. عايشه از جريان آگاه شد و مو و لباس و كفش پيامبر را بيرون آورد وگفت: هنوز مو ولباس وكفش پيامبر كهنه نشده است كه شما سنت او را فرسوده ساختيد. عثمان از سخنان عايشه خشمگين شد ولى پاسخى به او نداد.
ام سلمه از يار پير همسر عزيز خود پذيرايى مىكرد و افرادى از قبيله بنى مخزوم، كه با عمار همپيمان بودند، به منزل ام سلمه رفت و آمد مىكردند. اين عمل مورد اعتراض عثمان قرار گرفت.ام سلمه به عثمان پيغام داد كه: تو خود مردم را به اين كارها وادار مىكنى. (39)
ابن قتيبه در كتاب «الامامة والسياسة» سرگذشت ضرب عمار را به صورت ديگر نقل مىكند كه خلاصه آن چنين است:
گروهى از ياران پيامبر دور هم جمع شدند و نامهاى به خليفه وقت نوشتند ودر آن تخلفات و ضعفهاى او را چنين برشمردند:
1- خليفه در مواردى با سنت پيامبر و شيخين مخالفت ورزيده است.
2- خمس غنايم آفريقا را، كه خدا و رسول و بستگان او و يتيمان و مساكين در آن حق دارند، يكجا به مروان بن حكم بخشيده است.
3- براى همسر خود نائله و دختران خود در مدينه هفتخانه ساخته است.
4- مروان از بيت المال قصرهايى در مدينه ساخته است.
5- كارهاى اساسى به امويان سپرده شده و زمام امور مسلمانان به دست جوانان بى تجربهاى افتاده است كه هرگز رسول خدا را درك نكردهاند.
6- استاندار كوفه، وليد بن عتبه، در حالت مستى، نماز صبح را چهار ركعت گزارده و سپس رو به مامومين كرده و گفته است كه اگر مايل باشند ركعتى نيز اضافه كند.
7- مع الوصف، عثمان حد شرابخوارى بر وليد جارى نكرده است.
8- مهاجر و انصار را رها كرده است و با آنها مشورت نمىكند.
9- به سان سلاطين، در اطراف مدينه زمينهايى را قرق كرده است.
10- به افرادى كه هرگز عصر پيامبر را درك نكردهاند و نه سابقه شركت در جهادى دارند و نه هم اكنون از دين دفاعى مىكنند، اموال بسيارى بخشيده و اراضى وسيعى را به نام آنان كرده است.
و...اين نامه به وسيله يك گروه ده نفرى نوشته شد ولى از ترس عواقب بد آن، نامه را امضا نكردند و آن را به عمار دادند كه به دست عثمان برساند.او به خانه عثمان آمد ودر حالى كه مروان و گروهى از بنى اميه دور او را گرفته بودند نامه را تسليم خليفه كرد. خليفه پس از خواندن نامه از اسامى نويسندگان آن آگاه شد، ولى ديد كه هيچ كدام از ترس به خانه او نيامدهاند. از اين جهت، رو به عمار كرد و گفت: جرات تو بر من زياد شده است.مروان رو به خليفه كرد وگفت: اين غلام سياه مردم را بر تو جرى ساخته است.اگر او را بكشى، انتقام خود و ديگران را نيز گرفتهاى. عثمان گفت: او را بزنيد، او را به قدرى زدند كه دچار فتق شد واز حال رفت.سپس به همان حالت او را به بيرون خانه انداختند.ام سلمه همسر پيامبر از وضع او آگاه شد واو را به خانه خود برد. قبيله بنى مغيره، كه عمار با آنان همپيمان بود، سخت از جريان ناراحتشدند. وقتى خليفه براى گزاردن فريضه ظهر به مسجد آمد، هشام بن وليد رو به عثمان كرد وگفت: اگر عمار بر اثر اين ضربهها بميرد فردى از دودمان بنى اميه را مىكشم. عثمان در پاسخ گفت:تو قدرت اين كار را ندارى. آن گاه با على عليه السلام روبرو شد و مذاكره تندى ميان آن دو صورت گرفت كه به جهت پرهيز از اطاله كلام از نقل آن خوددارى مىشود. (40)
عامل پنجم: تبعيد شخصيتها
گروهى از صحابه و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را، كه در ميان امتبه حسن سلوك و تقوا معروف بودند، عثمان از كوفه به شام و از شام به «حمص» و از مدينه به ربذه تبعيد كرد. اين بخش از تاريخ اسلام از دردناكترين فصول آن است كه مطالعه آن خواننده را به وجود يك استبداد سياه در دستگاه خلافت هدايت مىكند و ما در اين بخش به مواردى از آن اجمالا اشاره مىكنيم وچون همگان با سرگذشت تبعيد ابوذر كمابيش آگاه هستند (41) از نقل آن خوددارى مىكنيم وبه بيان سرگذشت ديگر تبعيديان خلافت عثمان مىپردازيم.
تبعيد مالك اشتر وياران او
خليفه سوم، چنانكه گذشت، با فشار افكار عمومى، استاندار زشتكار كوفه وليد بن عتبه را از كار بركنار كرد وسعيد بن عاص اموى را بر اداره امور استان كوفه گمارد وبه او دستور داد كه با قاريان قرآن وافراد سرشناس كاملا مدارا كند.از اين رو، استاندار جديد با مالك اشتر ودوستان او، همچون زيد وصعصعه فرزندان صوحان، نشستها وگفتگوهايى داشت كه نتيجه آنها اين شد كه استاندار كوفه، مالك وهمفكران او را با سيره خليفه مخالف تشخيص داد ودر اين مورد به طور محرمانه با خليفه مكاتبه كرد ودر نامه خود ياد آور شد كه با وجود اشتر وياران او كه قاريان كوفه هستند نمىتواند انجام وظيفه كند. خليفه در پاسخ استاندار نوشت كه اين گروه را به شام تبعيد كند. در ضمن، به مالك اشتر نيز نامهاى نوشت ودر آن ياد آورى كرد كه:تو امورى در دل دارى كه اگر اظهار كنى ريختن خون تو حلال مىشود، وهرگز فكر نمىكنم كه با مشاهده اين نامه دست از كار خود بردارى مگر اينكه بلاى كوبندهاى به تو برسد كه پس از آن حياتى براى تو نيست.هرگاه نامه من به تو رسيد فورا راه شام را در پيش گير.
وقتى نامه خليفه به استاندار كوفه رسيد يك گروه ده نفرى را، كه از صالحان وافراد خوشنام كوفه بودند، به شام تبعيد كرد كه در ميان آنان علاوه بر مالك اشتر، زيد وصعصعه فرزندان صوحان وكميل بن زياد نخعى وحارث عبد الله حمدانى و... به چشم مىخوردند.
از قضا، وجود اين گروه قاريان قرآن وسخنوران توانا وشجاع وبا تقوا عرصه را بر معاويه استاندار شام نيز تنگ كرد ونزديك بود كه افكار عمومى بر ضد دستگاه خلافت ونماينده او در شام بر آشوبد. لذا معاويه نامهاى به خليفه نوشت ووجود آنان را در آن محيط مخل مصالح خلافت دانست. در آن نامه چنين آمده است:
تو گروهى را به شام تبعيد كردهاى كه شهر وديار ما را فاسد وآن را به جوش وخروش در آوردهاند ومن هرگز مطمئن نيستم كه شام نيز به سرنوشت كوفه دچار نشود وسلامت فكر واستقامت انديشه شاميان در خطر تشويش وكجى قرار نگيرد. نامه معاويه خليفه را از سرانجام كار بيمناك ساخت. پس در پاسخ او نوشت كه آنان را به حمص(محل دور افتادهاى در شام) تبعيد كند.
برخى گفتهاند كه خليفه تصميم داشت كه آنان را بار ديگر به كوفه بازگرداند، ولى سعيد بن عاص، عامل كوفه، خليفه را از اجراى تصميم خود بازداشت واز اين رو، آنان به حمص تبعيد شدند. (42)
كسانى كه به جرم ناسازگارى با كارگزاران خليفه سوم از استانى به استانى ديگر تبعيد شدند گناهى جز حقگويى وانتقاد از انحصار طلبى دستگاه خلافت نداشتند. آنان خواهان عمل خليفه به سيره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بودند.
شايسته شان خليفه اين بود كه به جاى پذيرش گزارش استاندار كوفه، افراد امين ودرستكارى را اعزام مىكرد تا او را از حقيقت ماجرا آگاه سازند ودر چنين امر مهمى صرفابه گزارش يك مامور اكتفا نمىكرد.
تبعيد شدگان چه كسانى بودند؟
1- مالك اشتر شخصيتى است كه عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را درك كرده است واحدى از رجال نويسان او را تضعيف نكردهاند وامير مؤمنان على عليه السلام او را در سخنان خود آنچنان توصيف كرده كه تاكنون كسى را به آن شيوه توصيف نكرده است. (43) وقتى خبر فوت مالك به امام عليه السلام رسيد شديدا اظهار تاسف كرد وگفت:
«وما مالك؟ لو كان من جبل لكان فندا و لو كان من حجر لكان صلدا. اما و الله ليهدن موتك عالما و ليفرحن عالما. على مثل مالك فليبك البواكي و هل موجود كمالك؟» (44)
مىدانى مالك چه كسى بود؟ اگر از كوه بود، قله بلند آن بود(كه مرغى بر فراز آن به پرواز در نمىآمد) واگر از سنگ بود، سنگى سختبود. مرگ تو اى مالك جهانى را غمگين وجهانى ديگر را شادمان ساخت. بر مثل مالك بايد گريه كنندگان بگريند. آيا نظير مالك وجود دارد؟
2- زيد بن صوحان. در باره او همين بس كه ابو عمرو در «استيعاب» مىنويسد:
شخصى با فضيلت وديندار وبزرگ قبيلهخود بود. در نبرد قادسيه يك دستخود را از دست داد ودرنبرد جمل درركاب امام على عليه السلام شربتشهادت نوشيد. (45) خطيب بغدادى مىنويسد:زيد شبها را به عبادت روزها را با روزهدارى سپرى مىكرد. (46)
3- برادر زيد، صعصعه، همچون او بزرگوار وسخنران وديندار بود.
4- عمرو بن حمق خزاعى از ياران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود واحاديثى از آن حضرت حفظ كرده بود.او كسى است كه وقتى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را با شير سيراب كرد آن حضرت در باره او دعا كرد وفرمود: خداوندا، او را از جوانيش بهرهمند ساز. (47)
آشنايى با اين افراد، ما را به احوال ديگر افراد تبعيدى آشنا مىسازد.زيرا به حكم «الانسان على دين خليله»، همگى آنان با يك فكر وايده دور هم گرد آمده بودند، واز اعمال خليفه وقت وعمال او انتقاد مىكردند.تبيين زندگى ومقامات سياسى ومعنوى وعلمى همه آنان مايه اطاله سخن است. لذا دامن سخن را كوتاه مىكنيم وبه بيان خصوصيات عمده ديگر افراد تبعيدى مىپردازيم.
كعب بن عبده نامهاى با امضاى خود به خليفه سوم مىنويسد ودر آن از كارهاى زشت استاندار وقت كوفه سختشكايت مىكند ونامه را به ابو ربيعه مىسپارد.وقتى پيام رسان نامه را به دست عثمان مىدهد فورا بازخواست مىشود. عثمان اسامى همه همفكران كعب را، كه به طور دسته جمعى (ولى بدون امضا) نامه را نوشته وبه ابوربيعه داده بودند، از او جويا مىشود، ولى او از افشاى اسامى آنان خوددارى مىكند، خليفه تصميم بر تاديب نامه رسان مىگيرد، ولى على عليه السلام او را از اين كار باز مىدارد. سپس، عثمان به استاندار خود سعيد بن العاص در كوفه دستور مىدهد كعب را بيست تازيانه بزند واو را به رى تبعيد كند. (48)
عبد الرحمان بن حنبل جمحى، صحابى پيامبر، از مدينه به خيبر تبعيد شد وجرم او اين بود كه از عمل خليفه، آن گاه كه خمس غنايم آفريقا را به مروان بخشيد، انتقاد كرد ودر ضمن اشعارى چنين گفت:
و اعطيت مروان خمس الغنيمة آثرته و حميت الحمى
يك پنجم غنايم (آفريقا) را به مروان دادى واو را بر ديگران مقدم داشتى واز خويشاوند خود حمايت كردى.
اين مرد تا روزى كه عثمان زنده بود در خيبر به حال تبعيد به سر مىبرد. (49)
پىنوشتها:
1- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1، ص187. 2- الاستيعاب، ج2، ص 690.
2- آيه يا ايهاالذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا (حجرات:6) به اتفاق مفسران ونيز آيه افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون (سجده:18) در باره او نازل شده است.پس از نزول آيه اخير، حسان بن ثابت چنين سرود:
انزل الله في الكتاب العزيز فتبينوا الوليد اذ ذاك فسقا في علي وفي الوليد قرآنا وعلي مبوء صدق ايمانا
3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2(چاپ قديم)، ص103.
4- مسند احمد، ج1، ص 142; سنن بيهقى، ج8، ص 318; اسد الغابه، ج5، ص 91; كامل ابن اثير، ج3، ص 42; الغدير، ج8، ص 172(به نقل از الانساب بلاذرى، ج5، ص33).
5- مائده،54.
6- الاستيعاب، ج4، ص 374.
7- طبقات ابن سعد، ج5، ص17(طبع بيروت).
8- انساب بلاذرى، ج5، ص 24.
9- سنن بيهقى (چاپ افست»، ج 8، ص 61.
10- سنن بيهقى (چاپ افست»، ج 8، ص 61.
11- قاموس الرجال، ج9، ص 305.
12- طبقات ابن سعد، ج5، ص17.
13- انساب بلاذرى، ج5، ص 24.
14- قاموس الرجال، ج9، ص 305(به نقل از الجمل تاليف شيخ مفيد).
15- الغدير، ج8(طبع نجف)، ص 141(به نقل از بدايع الصنايع ملك العلماء حنفى).
16- تاريخ طبرى، ج5، ص 41.
17- تاريخ طبرى، ج2، ص 42.
18- انساب بلاذرى، ج5، ص 24.
19- نهج البلاغه عبده، خطبه159.
20- تاريخ طبرى، ج5، صص 108و113 و232 وغيره.
21- ابن قتيبه دينورى، معارف، ص 84.
22- سوره انفال، آيه 41.
23- سنن بيهقى، ج6، ص 324.
24- همان.
25- الاموال، ص 580.
26- نهج البلاغه، نامه67.
27- سنن بيهقى، ج6، ص 348.
28- انساب بلاذرى، ج5، ص16.
29- همان، ج5، ص 30.
30- استيعاب، ج2، ص 690.
31- ر.ك. تاريخ طبرى; كامل ابن اثير; انساب بلاذرى.
32- احمد بن حنبل، مسند، ج1، ص 62.
33- ر.ك. تاريخ طبرى; كامل ابن اثير; انساب بلاذرى.
34- استيعاب، ج1، ص373; اصابة، ج2، ص369; اسد الغابه.
35- سيره ابن هشام، ج1، ص337.
36- تفسير طبرى، ج7، ص 128; مستدرك حاكم نيشابورى، ج3، ص319.
37- حلية الاولياء، ج1، ص 138.
38- يعنى: قرآن وسنت را آموخت وبه پايان برد وبراى او همين علم كفايت مىكند. انساب، ج5، ص36; تاريخ ابن كثير، ج7، ص163.
39- انساب، ج5، ص 48.
40- الامامة و السياسة، ج1، ص29.
41- ر.ك. شخصيتهاى اسلامى شيعه، ج1، ص 8
42- الانساب، ج5، صص43-39. صورت گسترده اين بخش در تاريخ طبرى، ج3، صص 368- 360(حوادث سال33 هجرى) وارد شده است.
43- نهج البلاغه، نامه 38:«فقد بعثت اليكم عبدا من عباد الله لا ينام ايام الخوف...».
44- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج6، ص77(طبع جديد).
45- استيعاب، ج1، ص197.
46- معارف ابن قتيبه، ص176.
47- تاريخ بغداد، ج8، ص439.
48- انساب، ج5، صص43- 41; تاريخ طبرى، ج3، صص373- 372.
49- تاريخ يعقوبى، ج2، ص 150.