علل قتل عثمان

علل قتل عثمان

عبد الرحمن بن عوف با اينكه در موقع بيعت با عثمان شرط كرده بود كه بسنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و روش شيخين رفتار كند ولى عثمان پس از آنكه در مسند خلافت نشست بر خلاف سنت پيغمبر و روش شيخين رفتار نمود. (1)

عثمان بنى اميه را كه در رأس آنها ابوسفيان قرار گرفته بود از جهت مال و مقام خرسند نمود و ابوسفيان در مجلسى كه عثمان از بزرگان بنى اميه تشكيل داده بود اظهار نمود كه اين گوى خلافت را مانند توپ بازى بهمديگر رد كنيد تا دست ديگرى نيفتد و اين خلافت همان زمامدارى و حكومت بشرى است و من هرگز به بهشت و دوزخ ايمان ندارم (2) .

عثمان دارائى بيت المال را ميان خويشاوندان خود بمصرف رسانيد و حكام و فرمانداران را بدون توجه بصلاحيت آنان از خاندان خويش تعيين و انتخاب نمود.مردم شهرستانها از دست حكام عثمان بستوه آمده و چندين بار شكايت آنها را باصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله و حتى بخود عثمان نمودند ولى اين شكايتها تأثيرى در وضع حال و روش او نكرد و در ترك اعمال خود سرانه و خلاف شرع وى مؤثر واقع نشد لذا مسلمين در صدد جلوگيرى از كارهاى ناشايست او شدند و بعمال و حكام وى تمكين ننمودند.

اعمال خلاف عثمان و بذل و بخشش‏هاى وى بقوم و خويشانش كه همه از مال مردم صورت ميگرفت اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله را سخت خشمگين نمود لذا گرد هم جمع شده و بمشورت پرداختند و بالاخره تصميم گرفتند كه ابتداء تمام كارهاى ناشايسته عثمان و فرماندارانش را بنويسند و او را از عواقب اينگونه كردارهاى ناپسند باز دارند و اگر نامه مؤثر واقع نشد او را عزل نمايند.

چون نامه را نوشتند بدست عمار ياسر كه از صحابه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و مورد توجه آنحضرت بود دادند تا نزد عثمان ببرد عمار نامه را برد و بدست عثمان داد،چون عثمان از مضمون نامه با خبر شد با بى اعتنائى نامه را بدور انداخت و غلامان خود را دستور داد كه عمار را مضروب سازند غلامان عثمان عمار را مضروب كردند خود عثمان نيز چند لگد بر شكم او زد كه عمار بيهوش افتاد و بعدا نيز بمرض فتق دچار گرديد!

آوازه اين عمل بزودى در شهرهاى اسلام انعكاس يافت و آتش خشم مسلمين را نسبت بعثمان شعله ور نمود،در اينموقع ابوذر غفارى كه بدستور عثمان از مدينه بشام تبعيد شده بود علنا در مجالس مسلمين اعمال قبيح و ناشايست عثمان و طرفدارانش را بمردم گوشزد ميكرد و آنها را از روش عثمان كه بر خلاف رضاى خدا و سنت پيغمبر (و حتى بر خلاف روش شيخين) بود آگاه مينمود.

و علت تبعيد شدن ابوذر بشام اين بود كه عثمان اموال زيادى به بنى اميه ميداد چنانكه بمروان بن حكم و زيد بن ثابت زياده از صد هزار دينار از بيت المال مسلمين بخشش نمود ابوذر وقتى اين مطلب را شنيد بآواز بلند اين آيه را تلاوت نمود:و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم‏بعذاب اليم.

چون عثمان از اين ماجرا خبر يافت نسبت بابوذر بسيار خشمگين شد و در مجلسى كه جمعى حضور داشتند از مردم پرسيد آيا جائز است كه والى از بيت المال مسلمين چيزى بعنوان قرض بديگرى پردازد؟كعب الاحبار گفت اشكالى ندارد!ابوذر رو بكعب الاحبار نمود و گفت:يا بن اليهوديتين أتعلمنا ديننا؟ (اى پسر مرد و زن يهودى دين ما را تو بما ياد ميدهى؟) و با عصائى كه در دست داشت چنان بر سر كعب الاحبار كوبيد كه سرش شكست بدينجهت عثمان او را از مدينه اخراج نموده و بشام فرستاد و چنانكه گفته شد در شام نيز از عثمان و معاويه بدگوئى ميكرد تا معاويه مجبور شد كه او را زندانى كند و در اين مورد نامه‏اى به عثمان نوشت كه ابوذر مردم را عليه تو تحريك ميكند عثمان در پاسخ معاويه دستور داد كه او را سوار يك شتر بى جهاز كن و با زجر و شكنجه بسوى ما بفرست معاويه نيز چنين نمود و ابوذر را روانه مدينه كرد (3) .

چون ابوذر نزد عثمان آمد عثمان گفت شنيده‏ام كه در شام بلوا ميكنى و عليه من سخنها ميگوئى ابوذر گفت هر چه گفته‏ام حق بوده است عثمان بر آشفت و گفت اصلا ترا باين كارها چكار؟ابوذر گفت من يكى از مسلمين هستم و بوظيفه خود از نظر امر بمعروف و نهى از منكر عمل ميكنم .

چون عثمان در مقابل ابوذر ياراى مجادله نداشت او را از خود راند و بربذه تبعيد نمود و حتى بمروان دستور داد كه مراقبت كند هيچكس از اهل مدينه هنگام خروج ابوذر او را مشايعت و توديع نكند مردم نيز از ترس باز خواست او را مشايعت نكردند ولى على عليه السلام و چند نفر از بنى هاشم او را در آغوش گرفته و توديع نمودند ابوذر نيز پس از رسيدن بربذه و مدتى توقف در آنجا دار فانى را بدرود گفت.

بنا بنقل مورخين جماعتى از اهل مصر بمدينه آمده و بعثمان شوريدند عثمان احساس خطر كرد و از على بن ابيطالب استمداد نموده و اظهار ندامت كرد على بمصريين فرمودشما براى زنده نمودن حق قيام كرده‏ايد و عثمان توبه كرده و ميگويد من از رفتار گذشته‏ام دست بر ميدارم و تا سه روز ديگر بخواسته‏هاى شما ترتيب اثر ميدهم و فرمانداران ستمكار را عزل ميكنم پس على از جانب عثمان براى آنان قرار دادى نوشته و آنان مراجعت كردند،در بين راه غلام عثمان را ديدند كه بر شتر او سوار و بطرف مصر ميرود از وى بدگمان شده او را تفتيش نمودند و با او نامه‏اى يافتند كه عثمان بوالى مصر بدين مضمون نوشته بود:بنام خدا وقتى عبد الرحمن بن عديس نزد تو آمد صد تازيانه باو بزن و سر و ريشش را بتراش و بزندان طويل المدة محكومش كن همچنين درباره عمرو بن الحمق و سودان بن حمران و عروة بن نباع اين عمل را اجرا كن!

مصرى‏ها نامه را گرفته و با خشم بجانب عثمان برگشته و اظهار داشتند كه تو بما خيانت كردى!

عثمان نامه را انكار نمود!گفتند غلام تو حامل نامه بود.پاسخ داد بدون اجازه من اين عمل را مرتكب شده،گفتند مركوبش شتر تو بود گفت شترم را دزديده‏اند،گفتند نامه بخط منشى تو ميباشد،پاسخ داد بدون اجازه و اطلاع من اين كار را انجام داده است.گفتند پس بهر حال تو لياقت خلافت ندارى و بايد استعفا دهى زيرا اگر اين كار با اجازه تو انجام گرفته خيانت پيشه هستى و اگر اين كارهاى مهم بدون اجازه و اطلاع تو صورت گرفته در اينصورت بيعرضه بودن و عدم لياقت تو ثابت ميشود و بهر حال يا استعفا بده و يا الان عمال ستمكار را عزل كن عثمان پاسخ داد اگر من بخواهم مطابق ميل شما رفتار كنم پس شما حكومت داريد من چكاره هستم؟آنان با حالت خشم از مجلس بلند شدند (4) .

از جمله فرمانداران عثمان وليد بن عقبه برادر مادرى عثمان بود كه از جانب وى بحكومت كوفه منصوب شده بود،وليد شخصى دائم الخمر بود و در يكى از روزها بحال مستى در مسجد مسلمين نماز صبح را بجاى دو ركعت چهار ركعت خواند عبد الله بن مسعود از روى اعتراض و ريشخند گفت امير سخاوتشان را نشان‏دادند و در نماز نيز بخشش كردند.

عده‏اى از رجال كوفه بمدينه آمده و بعثمان گفتند نماينده شما دائم الخمر است و ما او را در اثر زياده روى در شرب خمر بحال استفراغ ديده‏ايم و عزل او را از عثمان خواستار شدند.

عثمان گفت شما تهمت ميزنيد و عوض رسيدگى بشكايت آنها دستور داد آنهائى را كه بشراب خوارى وليد شهادت داده بودند شلاق زدند و بمردم نيز چنين وانمود كرد كه چون اينها بامير خود تهمت زده بودند طبق موازين شرعى بآنها حد زده شد.

على عليه السلام باين عمل عثمان اعتراض كرد و فرمود تو بجاى فاسق شاهد را شلاق زدى و با دلائل كافى او را نسبت بعواقب كارهاى ناشايست او آگاه نمود لذا عثمان از روى ناچارى وليد بن عقبه را عزل كرد و بجاى او سعيد بن عاص پسر عموى خود را گذاشت،و حكم بن عاص و پسرش مروان بن حكم را هم كه در حيات پيغمبر صلى الله عليه و آله بدستور آنحضرت از مدينه خارج و بطائف تبعيد شده بودند حتى شيخين نيز از مراجعتشان بمدينه ممانعت مى‏نمودند علاوه بر اينكه آنها را بمدينه آورد مروان را منصب وزارت هم بخشيد و در نتيجه مورد اعتراض قاطبه مسلمين قرار گرفت.

پسر عمويش عبد الله بن عامر را بحكومت بصره و ايران گماشت و حكومت مصر را هم بعبد الله بن سعد (برادر رضاعى خود) سپرد و معاوية بن ابيسفيان را هم كه از زمان خلافت عمر زمان حكومت شام را در دست گرفته بود با اختيار تام در پست خود باقى گذاشت براى خود نيز يك قصر مجللى بنا نمود.

نتيجه اينهمه اعمال خلاف و ناشايسته بر ضرر خود عثمان خاتمه يافت و بالاخره زمام اختيار از دست وى بيرون رفت زيرا بنى اميه را جرى كرد و تسلط خود را نسبت بآنها از دست داد .مثلا معاويه باين فكر افتاد كه از حكومت مركزى اطاعت نكند و شام را يكسره ملك موروثى خود بداند بدينجهت هنگاميكه عثمان در نتيجه شورش مسلمين احساس خطر كرده و از معاويه استمداد نمود معاويه براى اينكه عثمان كشته‏شود و او ادعاى خلافت كند مخصوصا مسامحه و دفع الوقت نمود و باز براى اينكه ظاهرا از دستور خليفه وقت سرپيچى نكرده باشد مردى بنام (يزيد بن اسد) را با عده‏اى بسوى مدينه فرستاد ولى باو دستور داد كه در ذى خشب (محلى است در هشت فرسخى مدينه) توقف كن و تا من شخصا دستور مجددى نداده باشم جلوتر مرو او هم در محل مزبور آنقدر بماند تا عثمان كشته شد و آنگاه معاويه او را با لشگريانش بسوى شام خواند.

بارى وضع خلافت روز بروز بدتر ميشد و هر چه از طرف صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله بعثمان نصيحت و اندرز داده ميشد سودى بدست نميآمد حتى على عليه السلام نيز يكمرتبه از طرف مسلمين نزد عثمان رفت و او را از روى خير خواهى پند داد و عاقبت وخيم اين خود سرى را بوى گوشزد نمود ولى عثمان براى شنيدن چنين سخنانى گوش شنوا نداشت و حتى روزى بمنبر رفت و مردم را در مقابل اين اعتراضات و شكايات تهديد نمود و از احكام و فرمانداران خود دفاع كرد.

مردم مدينه چون وضع را چنين ديدند سخت بر او شوريدند و آشكارا در كوچه‏ها از عثمان بد ميگفتند و او را ناسزا و دشنام ميدادند،آتش افروزان اين شورش طلحه و زبير و عايشه و حفصه بودند كه بالاخره اين شورش و قيام بمحاصره خانه عثمان منجر گرديد.

چون عثمان دانست كه مسلمين مدينه از وى دست بر نخواهند داشت بزرگان بنى اميه را جمع كرد و با آنها بمشورت پرداخت،مشاورين عثمان پيشنهاد كردند كه بايد از اطراف كمك بخواهى و براى اينكار دستور بده سپاهيان شام و بصره بمدينه بيايند و شورشيان را تار و مار كنند .

عثمان فورا معاويه و عبدالله بن عامر را كه والى شام و بصره بودند از قضيه آگاه ساخت،عبد الله در بصره بمسجد رفت و مردم را بكمك عثمان دعوت نمود ولى كسى باو پاسخ مساعدى نداد،معاويه هم چنانكه اشاره گرديد كار را بمسامحه گذرانيد.

مسلمين بر شدت محاصره خانه عثمان ساعت به ساعت ميافزودند بطوريكه‏ارتباط او با خارج بكلى قطع شد و حتى بآب آشاميدنى هم دسترسى پيدا ننمود ناچار پشت بام آمد و از محاصره كنندگان پرسيد آيا على در ميان شماست؟گفتند خير او در اينكار دخالت ندارد آنگاه تقاضاى آب نمود و مردم جواب ندادند چون اين خبر بعلى عليه السلام رسيد ناراحت شد و فورا چند مشك آب بوسيله چند تن از بنى هاشم تحت سرپرستى فرزندش حسن بن على عليهما السلام بسراى عثمان فرستاد و با اينكه محاصره كنندگان بآن گروه حمله كرده و ممانعت مينمودند مع الوصف آنان آبرا بعثمان رسانيده و او و خانواده‏اش را سيراب نمودند.

مسلمين گمان ميكردند كه در اثر شدت عمل آنها عثمان از مقام خلافت استعفا خواهد داد بدينجهت در فكر انتخاب خليفه بودند ولى نه عثمان و نه بنى اميه حاضر بترك چنين مقامى نبودند .

از طرفى چون محاصره كنندگان با خبر شدند كه عثمان از شام و بصره نيروى كمكى طلبيده است لذا در صدد بر آمدند كه بر شدت عمل خود افزوده و قبل از رسيدن كمك كار او را يكسره نمايند،بالاخره پس از گفتگوهاى زياد بسراى او ريختند و او را در سن 82 سالگى بضرب شمشير و خنجر بقتل رسانيدند.

قتل عثمان در سال 35 هجرى اتفاق افتاد و بدين ترتيب دوران 25 ساله انحراف حق از مجراى اصليش ظاهرا خاتمه يافت ولى نتايج وخيم آن براى هميشه دامنگير اسلام و مسلمين گرديد .

پى‏نوشتها:

(1) مروج الذهب جلد 1 ص 435ـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد .1

(2) الاصابة جلد 4 ص 88ـمروج الذهب جلد 1 ص .440

(3) منتخب التواريخ ص .176

(4) تاريخ طبرى جلد 3 ص 402ـ409 و تاريخ يعقوبى جلد 2 ص 150ـ151(نقل از كتاب شيعه در اسلام) .

قيام بر ضد عثمان

قيام بر ضد عثمان

كتاب: فروغ ولايت ص 324 تا 351

نويسنده: استاد جعفر سبحانى

ريشه اصلى قيام، علاقه وارادت خاص عثمان به خاندان اموى بود.وى كه خود شاخه‏اى از اين شجره بود، در راه تكريم وبزرگداشت اين خاندان پليد، علاوه بر زير پا گذاشتن كتاب وسنت، از سيره دو خليفه پيشين نيز گام فراتر مى‏نهاد.

او به داشتن چنين روحيه و گرايشى كاملا معروف بود. هنگامى كه خليفه دوم اعضاى شورا را تعيين كرد در انتقاد از عثمان چنين گفت:

گويا مى‏بينم كه قريش تو را به زعامت‏برگزيده‏اند وتو سرانجام «بنى اميه‏» و«بنى ابى معيط‏» را بر مردم مسلط كرده‏اى وبيت المال را مخصوص آنها قرار داده‏اى. در آن موقع گروههاى خشمگين از عرب بر تو مى‏شورند وتو را در خانه‏ات مى‏كشند. (1)

بنى اميه كه از روحيه عثمان آگاه بودند، پس از گزينش او از طريق شورا، دور او را گرفتند و چيزى نگذشت كه مناصب و مقامات اسلامى ميان آنان تقسيم شد وجرات آنان به حدى رسيد كه ابوسفيان به قبرستان احد رفت وقبر حمزه عم بزرگوار پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را كه در نبرد با ابوسفيان كشته شده بود زير لگد گرفت وگفت:«ابويعلى، برخيز كه آنچه بر سر آن مى‏جنگيديم به دست ما افتاد».

در نخستين روزهاى خلافت‏خليفه سوم، اعضاى خانواده بنى اميه دور هم گرد آمدند وابوسفيان رو به آنان كرد وگفت:

اكنون كه خلافت پس از قبيله‏هاى «تيم‏» و«عدى‏» به دست‏شما افتاده است مواظب باشيد كه از خاندان شما خارج نگردد وآن را همچون گوى دست‏به دست‏بگردانيد، كه هدف از خلافت جز حكومت وزمامدارى نيست وبهشت ودوزخ وجود ندارد. (2)

از آنجا كه انتشار اين سخن لطمه جبران ناپذيرى بر حيثيت‏خليفه وارد مى‏ساخت، حاضران از افشاى اين رويداد خوددارى كردند، اما حقيقت‏سرانجام خود را نشان داد.

شايسته خليفه اسلامى اين بود كه ابوسفيان را ادب كند وحد الهى در باره مرتد را در حق او جارى سازد. ولى متاسفانه نه تنها چنين نكرد، بلكه بارها ابوسفيان را مورد لطف خود قرار داد وغنايم بسيارى به او بخشيد.

علل شورش

عثمان در سوم ماه محرم سال 24 هجرى، از طريق شورايى كه خليفه دوم اعضاى آن را برگزيده بود، به خلافت انتخاب شد ودر هجدهم ماه ذى الحجه سال 35، پس از دوازده سال حكومت، به دست انقلابيون مصر وعراق وگروهى از مهاجرين وانصار كشته شد.

تاريخنويسان اصيل اسلامى علل سقوط عثمان وانقلاب گروهى از مسلمانان را در آثار خود بيان كرده‏اند، هر چند برخى از مورخان، به احترام مقام خلافت، از بازگو كردن مشروح اين علل خوددارى ورزيده‏اند. بارى، عوامل زير را مى‏توان زير بناى انقلاب وشورش گروههاى خشمگين مسلمانان دانست:

1- تعطيل حدود الهى.

2- تقسيم بيت المال در ميان بنى اميه.

3- تاسيس حكومت اموى ونصب افراد غير شايسته به مناصب اسلامى.

4- ايذاء وضرب گروهى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه از خليفه واطرافيان او انتقاد مى‏كردند.

5- تبعيد تعدادى از صحابه كه خليفه حضور آنان را مزاحم افكار وآمال وبرنامه‏هاى خود مى‏ديد.

عامل نخست: تعطيل حدود الهى

1- خليفه، وليد بن عتبه، برادر مادرى خود را به استاندارى كوفه منصوب كرد. وى مردى بود كه قرآن مجيد او را در دو مورد به فسق وتمرد از احكام اسلامى ياد كرده است. (3) اما خليفه، گذشته او را ناديده گرفت واستاندارى منطقه بزرگى از ممالك اسلامى را به او واگذار كرد.

براى فرد فاسق چيزى كه مطرح نيست رعايت‏حدود الهى وشئون مقام زعامت است.حاكمان آن زمان، علاوه بر اداره امور سياسى، امامت نمازهاى جمعه وجماعت را نيز بر عهده داشتند.اين پيشواى نالايق (وليد)، در حالى كه سخت مست‏بود، نماز صبح را با مردم چهار ركعت‏برگزار كرد ومحراب را آلوده ساخت! شدت مستى او به اندازه‏اى بود كه انگشترش را از دست وى در آوردند واو متوجه نشد.

مردم كوفه به عنوان شكايت راهى مدينه شدند وحادثه را به خليفه گزارش كردند.متاسفانه خليفه نه تنها به گزارش آنها ترتيب اثر نداد بلكه آنان را تهديد كرد وگفت: آيا شما ديديد كه برادر من شراب بخورد؟ آنان گفتند: ما شراب خوردن او را نديديم، ولى او را در حال مستى مشاهده كرديم وانگشتر او را از دست وى در آورديم واو متوجه نشد.

گواهان حادثه كه از رجال غيور اسلام بودند على عليه السلام وعايشه را از جريان آگاه ساختند. عايشه كه دل پر خونى از عثمان داشت، گفت:عثمان احكام الهى را تعطيل وگواهان را تهديد كرده است.

اميرمؤمنان عليه السلام با عثمان ملاقات كرد وگفته خليفه دوم را در روز شورا در باره وى ياد آور شد وگفت: فرزندان اميه را بر مردم مسلط مكن. بايد وليد را از مقام استاندارى عزل كنى و حد الهى را در حق او جارى سازى.

طلحه وزبير نيز از انتصاب وليد انتقاد كردند واز خليفه خواستند كه او را تازيانه بزند.

خليفه در زير فشار افكار عمومى، سعيد بن العاص را كه او نيز شاخه‏اى از شجره خبيثه بنى اميه بود، به استاندارى كوفه نصب كرد. وقتى وى وارد كوفه شد محراب و منبر و دار الامامه را شستو داد ووليد را روانه مدينه ساخت.

عزل وليد در آرام ساختن افكار عمومى كافى نبود.خليفه بايد حد الهى را كه در باره شرابخوار تعيين شده است در حق برادر خود اجرا مى‏كرد. عثمان، به جهت علاقه‏اى كه به برادر خويش داشت، لباس فاخرى بر تن او پوشانيد واو را در اطاقى نشاند تا فردى از مسلمانان حد خدا را در باره او اجرا كند.افرادى كه مايل بودند او را با اجراى حد ادب كنند، از طريق وليد تهديد مى‏شدند. سرانجام امام على عليه السلام تازيانه را به دست گرفت وبى مهابا بر او حد زد وبه تهديد وناروا گويى او اعتنا نكرد. (4)

2- يكى از اركان حيات اجتماعى انسان حاكميت قانونى عادلانه است كه جان ومال افراد جامعه را از تجاوز متجاوزان صيانت كند. ومهمتر از آن، اجراى قانون است، تا آنجا كه مجرى قانون در اجراى آن دوست ودشمن ودور ونزديك نشناسد ودر نتيجه قانون از صورت كاغذ ومركب بيرون آيد وعدالت اجتماعى تحقق يابد.

رجال آسمانى قوانين الهى را بى پروا وبدون واهمه اجرا مى‏كردند وهرگز عواطف انسانى يا پيوند خويشاوندى ومنافع زودگذر مادى، آنان را تحت تاثير قرار نمى‏داد.پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم، خود پيشگامترين فرد در اجراى قوانين اسلامى بود ومصداق بارز آيه «ولا يخافون لومة لائم‏» (5) به شمار مى‏رفت.جمله كوتاه او در باره فاطمه مخزومى، زن سرشناس كه دست‏به دزدى زده بود، روشنگر راه و روش او در تامين عدالت اجتماعى است.

فاطمه مخزومى زن سرشناسى بود كه دزدى او نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ثابت گرديد وقرار شد كه حكم دادگاه در باره او اجرا شود. گروهى به عنوان «شفيع‏» وبه منظور جلوگيرى از اجراى قانون پا در ميانى كردند وسرانجام اسامة بن زيد را نزد پيامبر فرستادند تا آن حضرت را از بريدن دست اين زن سرشناس باز دارد. رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ازاين وساطتها سخت ناراحت‏شد وفرمود:

بدبختى امتهاى پيشين در اين بود كه اگر فرد بلند پايه‏اى از آنان دزدى مى‏كرد. او را مى‏بخشيدند ودزدى او را ناديده مى‏گرفتند، ولى اگر فرد گمنامى دزدى مى‏كرد فورا حكم خدا را در باره او اجرا مى‏كردند.به خدا سوگند، اگر دخترم فاطمه نيز چنين كارى كند حكم خدا را در باره او اجرا مى‏كنم ودر برابر قانون خدا، فاطمه مخزومى با فاطمه محمدى يكسان است. (6)

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم امت اسلامى را با اين انديشه پرورش داد، ولى پس از درگذشت آن حضرت، به تدريج، تبعيض در اجراى قوانين در پيكره جامعه اسلامى رخنه كرد. خصوصا در دوران خليفه دوم مسئله‏«عربيت‏» ونژاد پرستى وتفاوت اين گروه با گروههاى ديگر به ميان آمد، اما چنان نبود كه مايه شورش وانقلاب گردد. در دوران خلافت عثمان، مسئله تبعيض در اجراى قوانين به اوج خود رسيد وچنان موجب ناراحتى شد كه خشم گروهى را بر ضد خليفه واطرافيان او برانگيخت.

از باب نمونه، خليفه دوم به دست‏يك ايرانى به نام ابولؤلؤ، كه غلام مغيرة بن شعبه بود كشته شد. اينكه علت قتل چه بود، فعلا براى ما مطرح نيست ودر بحث «على وشورا» به گوشه‏اى از علل قتل عمر اشاره كرديم.

جاى بحث نيست كه موضوع قتل خليفه بايد از طرف دستگاه قضايى اسلام تحت تعقيب قرار مى‏گرفت وقاتل ومحركان او (اگر محركى مى‏داشت) بنابر احكام وضوابط اسلامى محاكمه مى‏شدند، ولى هرگز صحيح نبود كه فرزند خليفه يا فردى از بستگان او قاتل را محاكمه كند يا او را بكشد، چه رسد به آنكه بستگان ويا دوستان قاتل را نيز، بدون اينكه دخالت آنان در قتل خليفه ابت‏شده باشد وبدون محاكمه، بكشد!

ولى متاسفانه پس از قتل خليفه، يا در دوران احتضار او، عبيد الله فرزند خليفه دو فرد بيگناه را به نامهاى هرمزان وجفينه (دختر ابولؤلؤ) به اين اتهام كه در قتل پدر او دست داشته‏اند، كشت واگر يكى از صحابه شمشير را از دست او نمى‏گرفت واو را بازداشت نمى‏كرد، مى‏خواست تمام اسيرانى را كه در مدينه بودند بكشد.

جنايت عبيد الله، غوغايى در مدينه برپا كرد ومهاجرين وانصار، با اصرار تمام، از عثمان مى‏خواستند كه او را قصاص كند وانتقام خون هرمزان ودختر ابو لؤلؤ را از او باز ستاند. (7) بيش از همه، امير مؤمنان اصرار مى‏كرد كه عبيدالله را قصاص كند وبه خليفه چنين گفت:انتقام كشتگان بى گناه را از عبيد الله بگير، چه او گناه بزرگى مرتكب شده ومسلمانان بيگناهى را كشته است. اما وقتى آن حضرت از عثمان مايوس شد، رو به عبيد الله كرد وگفت: اگر روزى بر تو دست‏يابم تو را به قصاص قتل هرمزان مى‏كشم. (8)

انتقاد از مسامحه عثمان در قصاص عبيد الله بالا گرفت وهنوز خون به ناحق ريخته شده هرمزان ودختر ابو لؤلؤ مى‏جوشيد. خليفه چون احساس خطر كرد به عبيدالله دستور داد كه مدينه را به عزم كوفه ترك كند وزمين وسيعى در اختيار او نهاد كه آنجا را «كويفة ابن عمر» (كوفه كوچك فرزند عمر) مى‏ناميدند.

عذرهاى ناموجه

تاريخ نويسان مسلمان در دفاع از خليفه سوم وهمفكران او پوزشهايى نقل كرده‏اند كه از عذرهاى كودكانه دست كم ندارد وما به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

الف) وقتى عثمان در باره عبيد الله به مشاوره پرداخت عمروعاص به او چنين گفت:قتل هرمزان هنگامى رخ داد كه زمامدار مسلمانان فرد ديگرى بود وزمام مسلمانان در دست تو نبود واز اين رو، بر تو تكليفى نيست.پاسخ اين پوزش روشن است.

اولا: بر هر زمامدار مسلمان لازم است كه حق ستمديده را از ستمگر بستاند، خواه ستمگرى در زمان زمامدارى او رخ داده باشد يا در هنگام زمامدارى فرد ديگر.زيرا حق، ثابت وپايدار است وهرگز مرور زمان وتغيير زمامدار، تكليف را دگرگون نمى‏سازد.

ثانيا: زمامدارى كه اين حادثه در زمان او رخ داد، خود دستور بررسى داده بود، به طورى كه وقتى به خليفه دوم خبر دادند كه فرزندش عبيد الله هرمزان را كشته است وى از علت آن پرسيد. گفتند: شايع است كه هرمزان به ابولؤلؤ دستور قتل تو را داده بود. خليفه گفت:از پسرم بپرسيد، هرگاه شاهدى بر اين مطلب داشته باشد خون من در برابر خون هرمزان باشد، در غير اين صورت او را قصاص كنيد. (9)

آيا بر خليفه بعدى لازم نيست كه حكم خليفه پيشين را اجرا كند؟ زيرا فرزند عمر هرگز نه شاهدى داشت كه هرمزان مباشر قتل پدرش بوده است ونه او به ابولؤلؤ چنين دستورى داده بود.

ب) درست است كه خون هرمزان ودختر كوچك ابولؤلؤ به ناحق ريخته شد، ولى مقتولى كه وارث نداشته باشد «ولى دم‏» او امام وخليفه مسلمانان است. از اين رو، عثمان از مقام وموقعيت‏خود استفاده كرد وقاتل را آزاد ساخت واو را بخشيد. (10)

اين عذر هم دست كم از عذر پيشين ندارد، زيرا هرمزان همچون قارچى نبود كه از روى زمين روييده باشد و وارث و بسته‏اى براى او تصور نشود. مورخان مى‏گويند كه او مدتها فرمانرواى شوشتر بود. (11) چنين فردى نمى‏توانست‏بى وارث باشد، بنابراين، وظيفه خليفه اين بود كه از وارث او تحقيق كند وزمام كار را به دست او بسپارد.

گذشته از اين،برفرض كه وى بى وارث بود; در آن صورت، حقوق واموال او متعلق به مسلمانان بود وهرگاه همه مسلمانان قاتل او را مى‏بخشيدند آن وقت‏خليفه مى‏توانست قصاص او را ناديده بگيرد. ولى متاسفانه جريان بر خلاف اين بود ومطابق نقل طبقات، همه مسلمانان جز چند فرد انگشت‏شمار، خواهان قصاص عبيد الله بودند. (12) امير مؤمنان عليه السلام با اصرار زياد به عثمان مى‏گفت:«اقد الفاسق فانه اتى عظيما قتل مسلما بلا ذنب‏». (13) وهنگامى كه خليفه مى‏خواست وسيله آزادى عبيد الله را فراهم سازد امام على عليه السلام صريحا اعتراض كرد وگفت:خليفه حق ندارد حقوقى را كه متعلق به مسلمانان است ناديده بگيرد. (14)

علاوه بر اين، مطابق فقه اهل سنت، امام وهمچنين ديگر اولياء(مانند پدر ومادر) حق دارند كه قاتل را قصاص كنند يا از او ديه بگيرند، ولى هرگز حق عفو او را ندارند. (15)

ج) اگر عبيد الله كشته مى‏شد دشمنان مسلمانان شماتت مى‏كردند كه ديروز خليفه آنان كشته شد وامروز فرزند او را كشتند. (16)

اين عذر نيز از نظر كتاب وسنت ارزشى ندارد، زيرا قصاص چنان فرد متنفذى مايه سرافرازى مسلمانان بود وعملا ثابت مى‏كرد كه كشور آنان كشور قانون وعدالت است وخلافكاران، در هرمقام ومنصبى باشند، به دست قانون سپرده مى‏شوند ومقام ونفوذ آنان مانع از اجراى عدالت نخواهد بود.

دشمن در صورتى شماتت مى‏كند كه ببيند فرمانروايان وزمامداران با قانون الهى بازى مى‏كنند وهوى و هوس را بر حكم الهى مقدم مى‏دارند.

د) مى‏گويند هرمزان در ريختن خون خليفه دست داشته است، زيرا عبد الرحمان بن ابى بكر گواهى داد كه ابولؤلؤ و هرمزان و جفينه را ديده است كه با هم آهسته سخن مى‏گفتند و وقتى متفرق شدند خنجرى به زمين افتاد كه دو سر داشت ودسته آن در ميان آن بود و خليفه نيز با همان خنجر كشته شد. (17)

اين پوزش در دادگاه اسلامى ارزش ندارد، زيرا گذشته ازاينكه گواهى دهنده يك نفر است، اجتماع سه نفر كه با هم آشنايى ديرينه دارند ويكى از آن سه، دختر ديگرى است نمى‏تواند گواه بر توطئه آنان بر قتل خليفه باشد. شايد هرمزان در آن مجمع ابولؤلؤ را از قتل خليفه نهى مى‏كرده است. آيا با حدس و گمان مى‏توان خون اشخاص را ريخت؟ و آيا اين گونه مدارك احتمالى در هيچ دادگاهى قابل قبول هست؟

بارى، اين پوزشهاى نادرست‏سبب شد كه قاتل هرمزان مدتها آزاد زندگى كند. ولى امام على عليه السلام به او گفته بود كه اگر روزى بر او دست‏يابد قصاص هرمزان را از او باز مى‏ستاند. (18) هنگامى كه امام عليه السلام زمام امور را به دست گرفت عبيد الله از كوفه به شام گريخت. امام عليه السلام فرمود: اگر امروز فرار كرد روزى به دام مى‏افتد.چيزى نگذشت كه در نبرد صفين به دست على عليه السلام يا مالك اشتر يا عمار ياسر (به اختلاف تواريخ) كشته شد.

عامل دوم: تقسيم بيت المال در ميان بنى اميه

خلافت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقام بس مقدس ورفيعى است كه مسلمانان پس از منصب نبوت ورسالت، آن را محترمترين مقام مى‏شمردند.اختلاف آنان در مسئله خلافت واينكه خليفه بايد از جانب خدا انتخاب شود يا مردم او را برگزينند مانع از آن نبود كه به مقام خلافت ارج نهند وموقعيت‏خلافت اسلامى را گرامى بشمارند.به سبب همين احترام به مقام خلافت‏بود كه امير مؤمنان عليه السلام به نمايندگى از طرف مردم به خليفه سوم چنين گفت:

«واني انشدك الله ان لا تكون امام هذه الامة المقتول، فانه كان يقال يقتل في هذه الامة امام يفتح عليها القتل و القتال الى يوم القيامة‏». (19)

من تو را به خدا سوگند مى‏دهم كه مبادا پيشواى مقتول اين امت‏باشى، زيرا گفته مى‏شود كه پيشوايى در اين امت كشته مى‏شود كه قتل او سرآغاز كشت و كشتار تا روز قيامت مى‏گردد.

به رغم چنين مقام و موقعيتى كه خلافت اسلامى و خليفه مسلمين در ميان مهاجرين و انصار و ديگر مسلمانان داشت گروهى از شخصيتهاى برجسته اسلامى در مدينه گرد آمدند و به كمك مهاجرين و انصار خليفه سوم را كشتند و سپس به شهرهاى خود بازگشتند.

عوامل انقلاب و شورش بر ضد عثمان يكى دو تا نبود. يكى از عوامل انقلاب، تعطيل حدود الهى بود كه پيشتر به اختصار مورد بحث قرار گرفت.عامل ديگر كه هم اكنون مورد بحث است‏بذل و بخششهاى بى حساب خليفه به فاميل خود بود. هرچند تاريخ نتوانسته است همه آنها را به دقت ضبط كند وحتى طبرى كرارا تصريح مى‏كند كه «من به جهت عدم تحمل اغلب مردم، از نوشتن برخى از انتقادها واشكالات كه از جانب مسلمانان بر خليفه شده است‏خوددارى مى‏كنم‏». (20) ولى همان مواردى كه تاريخ ضبط كرده است مى‏تواند روشنگر رفتار عثمان در باره بيت المال مسلمين باشد.

ميزان اموال و املاكى كه وى از بيت المال مسلمانان به اعضاى خانواده خود بخشيده بسيار عظيم است كه اينك به برخى از آنها اشاره مى‏شود.

وى دهكده فدك را، كه مدتها ميان دختر گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وخليفه اول مورد كشمكش بود، به مروان بن حكم بخشيد واين ملك دست‏به دست در ميان فرزندان مروان مى‏گشت تا سرانجام عمر بن عبد العزيز آن را به فرزندان فاطمه سلام الله عليها بازگردانيد.

دخت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گفت: پدرم آن را به من بخشيده است. ولى ابوبكر مدعى بود كه از صدقات است وبايد مانند تمام صدقات، اصل آن محفوظ بماند ودر آمد آن در مصالح مسلمانان مصرف شود. در هر صورت، بخشش آن به مروان از طرف عثمان دليلى نداشت.بسيارى از مورخان در اين مورد به خليفه خرده گرفته‏اند و همگى به يك عبارت آورده‏اند كه:«از ايرادهايى كه بر او گرفته‏اند اين است كه وى فدك را كه صدقه رسول خدا بود به مروان تمليك كرد». (21)

اى كاش خليفه به همين مقدار اكتفا مى‏كرد و پسر عمو و داماد خود را بيش از اين مورد عنايت و بخشش بى حد و حساب خود قرار نمى‏داد. ولى متاسفانه علاقه خليفه به خاندان اموى حد و مرزى نداشت.وى به اين مقدار هم اكتفا نكرد، بلكه در سال 27 هجرى كه ارتش اسلام از آفريقا با غنيمتهاى فراوانى كه دو و نيم ميليون دينار برآورد مى‏شد بازگشت‏يك پنجم آن را، كه مربوط به مصارف ششگانه‏اى است كه در قرآن وارد شده است (22) ، بدون هيچ دليلى به دامادش مروان بخشيد واز اين طريق افكار عمومى را بر ضد خود تحريك كرد و كار به جايى رسيد كه برخى از شعرا در انتقاد از او چنين سرودند:

واعطيت مروان خمس العباد ظلما لهم و حميت الحمى (23)

خمسى را كه مخصوص بندگان خداست‏به ناروا به مروان بخشيدى واز فاميل خود حمايت كردى.

نظر اسلام در باره بيت المال

هرنوع عملى حاكى از يك نوع عقيده و نظر است. عمل خليفه حاكى از آن است كه وى خويش را مالك شخصى بيت المال مى‏دانست واين بذل وبخشش را گويا يك نوع صله‏رحم و خدمت‏به خويشاوندان قلمداد مى‏نمود.

اكنون بايد ديد نظر اسلام در باره بيت المال، اعم از غنايم جنگى و زكات و ديگر انواع اموال عمومى مسلمانان، چيست. در اينجا نظر پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم و امير مؤمنان عليه السلام را با نقل چند نمونه از سخنان آنان منعكس مى‏كنيم:

1- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در باره غنايم چنين فرمود:

«لله خمسه و اربعة اخماس للجيش‏». (24)

يك پنجم آن سهم خدا و چهار پنجم آن متعلق به لشكر است.

بديهى است‏خدا بى نيازتر از آن است كه براى خود سهمى قرار دهد، بلكه مقصود اين است كه بايد يك پنجم را در مصارفى به كار برد كه رضاى خدا در آن است.

2- هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم معاذ بن جبل را روانه يمن كرد به او دستور داد كه به مردم بگويد:

«ان الله قد فرض عليكم صدقة اموالكم تؤخذ من اغنيائكم فترد الى فقرائكم‏». (25)

خداوند زكات را بر شما واجب كرده است. از متمكنان شما گرفته شده، به نيازمندانتان پرداخت مى‏شود.

3- امير مؤمنان عليه السلام به فرماندار خود در مكه نوشت:

به آنچه كه از مال خدا در نزد تو جمع شده است رسيدگى كن و آن را به مردم عيالمند وگرسنه بده، مواظب باش كه حتما به افراد فقير و نيازمند برسد.

در تاريخ آمده است كه دو زن از دو نژاد، يكى عرب و ديگرى آزاد شده، نزد امير مؤمنان آمدند وهر دو اظهار احتياج كردند. امام به هريك، علاوه بر چهل درهم، مقدارى مواد غذايى داد. زنى كه از نژاد غير عرب بود سهم خود را برداشت ورفت، ولى زن عرب بنابر افكار جاهلى خود به امام عليه السلام گفت: آيا همان مقدار كه به زن غير عرب دادى به من نيز كه از نژاد عربم مى‏دهى؟ امام عليه السلام در پاسخ او گفت:من در كتاب خدا براى فرزندان اسماعيل برترى بر فرزندان اسحاق نمى‏بينم. (26)

با اين نصوص و تصريحات و با توجه به اينكه روش دو خليفه اول و دوم نيز بر غير طريقه خليفه سوم بود، مع الوصف عثمان در طول دوران خلافت‏خود از اين بذل و بخششها بسيار داشت كه به هيج وجه نمى‏توان آنها را توجيه كرد.

باز اگر خليفه اين حاتم بخشيها را در باره گروه صالحى كه سابقه درخشانى در اسلام داشتند انجام مى‏داد تا اين حد مورد ملامت واقع نمى‏شد، ولى متاسفانه گروهى زير پوشش فضل و كرم او قرار مى‏گرفتند كه فضيلتى در اسلام نداشتند. مروان بن حكم از دشمنان سرسخت اميرمؤمنان عليه السلام بود. وقتى وى بيعت‏خود را با على عليه السلام شكست و در جنگ جمل اسير شد وبا شفاعت‏حسين عليه السلام آزاد گرديد، فرزندان امام عليه السلام به آن حضرت گفتند: مروان بار ديگر با تو بيعت‏خواهد كرد.امام عليه السلام فرمود:

مرا به بيعت او نيازى نيست.مگر پس از قتل عثمان با من بيعت نكرد؟ بيعت او مانند بيعت‏يهودى است كه به مكر و حيله و پيمان شكنى معروف است. اگر با دست‏خود بيعت كند فردا با مكر و حيله آن را مى‏شكند.براى او حكومت كوتاهى است‏به اندازه ليسيدن سگ بينى خود را. او پدر چهار پسر است و امت اسلام از او و فرزندانش روز خونينى خواهند داشت. (27)

عامل سوم: تاسيس حكومت اموى

عامل سوم شورش بر ضد خلافت عثمان، تسلط ظالمانه امويان بر مراكز حساس اسلامى بود; تسلطى كه پير و جوان نمى‏شناخت و خشك و تر را مى‏سوزانيد.اصولا خليفه سوم علاقه و عاطفه خاصى نسبت‏به بنى اميه داشت و تعصب فاميلى در او به حد اعلا رسيده بود. در جهت تامين درخواستهاى بستگان او راجع به تشكيل يك حكومت اموى، عقل و خرد و مصالح و مفاسد مسلمانان و قوانين و مقررات اسلامى هيچ يك ملاك و معيار عثمان نبود. لذا در پوشش عنايت و عاطفه او خلافكاريهاى زيادى انجام مى‏گرفت.

بايد يادآور شد كه هرگز عاطفه مطلق و محبت نسبت‏به همه مسلمين بر خليفه حاكم نبود، بلكه عاطفه او به طور خاص در خدمت فاميل قرار داشت و ديگران از خشم و غضب او در امان نبودند. يعنى در عين علاقه به شاخه‏هاى شجره اموى، نسبت‏به ابوذرها، عمارها، عبد الله بن مسعودها و... جبار و خشمگين بود. وقتى ابوذر را به سرزمين بى آب و علف ربذه تبعيد كرد و آن پير مجاهد در آنجا به وضع رقت‏بارى جان سپرد، هرگز عاطفه او نجوشيد. وقتى عمار در زير مشت و لگد كارپردازان خلافت قرار گرفت واز حال رفت، خليفه هيچ متاثر نشد.

تعصب خليفه به خاندان «بنى ابى معيط‏» قابل كتمان نبود و حتى خليفه دوم نيز اين مسئله را درك كرده بود; به اين جهت‏به ابن عباس گفته بود:

«لو وليها عثمان لحمل بني ابي معيط على رقاب الناس و لو فعلها لقتلوه‏». (28)

اگر عثمان زمام خلافت را به دست‏بگيرد فرزندان «ابى معيط‏» را بر مردم مسلط مى‏سازد، واگر چنين كند او را مى‏كشند.

وقتى عمر به تشكيل شورا دستور داد و در آن عثمان را نيز وارد ساخت رو به او كرد وگفت:«اگر خلافت از آن تو شد از خدا بپرهيز و آل ابى معيط را بر مردم مسلط مكن‏».

وقتى عثمان وليد بن عتبه را به استاندارى كوفه گماشت امير مؤمنان و طلحه و زبير به گفتار عمر استناد جستند و به عثمان گفتند:

«الم يوصك عمر الا تحمل آل بني معيط و بني امية على رقاب الناس؟». (29)

مگر عمر به تو سفارش نكرد كه آل بنى معيط و بنى اميه را برگرده مردم مسلط نكنى؟

ولى سرانجام عاطفه و علاقه بر تمام ملاكها و سفارشها و خيرانديشيها پيروز شد و مراكز حساس اسلامى در دست امويان قرار گرفت.وچنان شد كه گروهى مست قدرت و فرمانروايى و گروه ديگر مشغول گردآورى مال بودند، در حالى كه مسلمانان مناطق دور و نزديك، غرامت پرداز تعصب فاميلى خليفه به حساب مى‏آمدند.

عثمان در حقيقت از گفتار پير خاندان اميه، ابوسفيان، پيروى كرد كه در روز گزينش عثمان براى خلافت وارد منزل او شد و هنگامى كه فهميد همه اطرافيان از بنى اميه هستند گفت: «گوى خلافت را دست‏به دست در ميان خود بگردانيد...». (30)

ابوموسى اشعرى يمنى استاندار كوفه بود.اين امر براى كارگزاران خلافت قابل حمل نبود كه فردى غير اموى چنين پستى را اشغال كند. از اين رو، شبل بن خالد در يك مجلس محرمانه، كه همگى حاضران را امويان تشكيل مى‏دادند، رو به آنان كرد وگفت: چرا سرزمينى به اين وسعت را به ابوموسى واگذار كرديد؟خليفه پرسيد:چه كسى را در نظر دارى؟ شبل اشاره به عبد الله بن عامر كرد كه در آن روز بيش از شانزده سال نداشت! (31)

بر اثر اين طرز تفكر بود كه سعيد بن عاص اموى استاندار كوفه بر بالاى منبر مى‏گفت:«عراق چراگاه جوانان قريش است‏».

اگر فهرست كارگزاران حكومت عثمان از لا به لاى اوراق تاريخ استخراج شود صدق گفتار خليفه سوم روشن مى‏گردد، آنجا كه مى‏گفت:

«لو ان بيدي مفاتيح الجنة لاعطيتها بني امية حتى يدخلوا من آخرهم‏». (32)

اگر كليدهاى بهشت در اختيار من بود، آن را به بنى اميه مى‏دادم تا آخرين فرد آنان وارد بهشت‏شود.

چنين حب مفرط وبى حد و حسابى سبب شد كه مردم از ستم حكام خليفه و سياستگزاران حكومت وى به ستوه آيند و انديشه شورش بر خليفه در جامعه رشد كند و به خلافت و حيات عثمان خاتمه دهد.

تحولاتى كه تنها در استانهاى كوفه و مصر در طول خلافت عثمان، از حيث جابه جا كردن استانداران، رخ داد نشان دهنده شيوه سياسى او در سپردن كارها به امويان است:

روزى كه خليفه زمام امور را به دست گرفت مغيرة بن شعبه را از استاندارى كوفه بركنار كرد وسعد وقاص را به جاى او گماشت. در اين مورد خليفه به ظاهر بينش صحيحى داشت، زيرا موقعيت‏سعد وقاص، فاتح عراق، با مغيره متهم به زشتكارى، قابل مقايسه نبود.ولى تو گويى نصب سعد وقاص نقش محلل را داشت، چون پس از يك سال او را از كار بركنار كرد و برادر مادرى خود وليد بن عتبة بن ابى معيط را استاندار كوفه نمود. در سال‏27 هجرى عمروعاص را از اخذ خراج مصر بركنار كرد و عبد الله بن سعد بن ابى سرح برادر رضاعى خود را مامور دريافت‏خراج مصر نمود.در سال 30 هجرى ابوموسى اشعرى را، كه از زمان خليفه دوم استاندار بصره بود، عزل كرد وپسر دايى خود عبد الله بن عامر را كه نوجوانى بيش نبود به استاندارى گماشت. (33)

موارد مذكور نشانگر اين است كه عثمان پيوسته در صدد تاسيس يك حكومت اموى بوده است.

عامل چهارم:ضرب و شتم ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم

يكى از عوامل شورش، هتك حرمت‏ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود كه از طرف خود عثمان يا به وسيله گماشته‏هاى او انجام مى‏گرفت.در اين مورد به ذكر دو نمونه اكتفا مى‏ورزيم:

1- ضرب وشتم عبد الله بن مسعود

عبد الله بن مسعود، صحابى بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، در تاريخ اسلام مقام بس بلند وارجمندى دارد ودر كتابهاى مربوط به صحابه ترجمه‏هايى از او شده است كه مى‏تواند ما را به ايمان قوى و استوار وى و تلاشش در اشاعه معارف اسلامى از طريق آموزش قرآن رهبرى كند. (34)

او نخستين كسى است كه حاضر شد به قيمت جان خود قرآن را در مسجد الحرام ودر كنار انجمن قريش با صداى بلند تلاوت كند و كلام خدا را به سمع كوردلان قريش برساند. آرى، در نيمروزى كه سران قريش در محفل خود گرد آمده مشغول مذاكره بودند، ناگهان عبد الله در برابر «مقام ابراهيم‏» ايستاد و با صداى رسا آياتى از آغاز سوره الرحمن را تلاوت كرد. قريش به يكديگر گفتند: «ابن ام عبد» چه مى‏گويد؟يكى گفت: قرآنى را كه بر محمد نازل شده مى‏خواند.در اين هنگام همگى برخاستند وبا ضرب وشتم عبد الله و نواختن سيلى به چهره او، صداى او را خاموش كردند.عبد الله با صورت مضروب به سوى ياران خود بازگشت.به وى گفتند:ما به همين جهت‏بر تو هراس داشتيم. عبد الله در پاسخ گفت:دشمنان خدا هيچ گاه مثل امروز در نظر من حقير و خوار نبودند. و ادامه داد: اگر مايل باشيد فردا نيز اين عمل را تكرار مى‏كنم! گفتند:همين مقدار كه آنان آنچه را خوش نداشتند، شنيدند كافى است. (35)

اين برگى است از برگهاى زرين زندگى اين صحابى بزرگ كه عمر خود را از آغاز جوانى در طريق دعوت به توحيد وآموزش قرآن به مسلمانان صرف كرد. او در زمره شش نفرى است كه آيه زير در باره آنان نازل شد: (36)

و لا تطرد الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه ما عليك من حسابهم من شي‏ء و ما من حسابك عليهم من شي‏ء فتطردهم فتكون من الظالمين. (انعام:52)

آنان را كه صبح و شام خداى خود را مى‏خوانند و جز او كسى را نمى‏خواهند از خود دور مكن، كه چيزى از حساب آنان بر تو و چيزى از حساب تو بر آنان نيست. اگر آنان را طرد كنى از ستمگران باشى.

سخن در تمجيد عبد الله گسترده‏تر از آن است كه در اينجا تماما نقل شود. آنچه شايان ذكر است اين است كه با چنين صحابى مؤمن و خدمتگزارى، به جرم اينكه تن به خواسته‏هاى نامشروع استاندار كوفه و وليد بن عتبه نداد، چگونه معامله شد.

سعد وقاص استاندار كوفه بود. عثمان او را از مقام خود بر كنار كرد و برادر رضاعى خود وليد بن عتبه را به جاى او گماشت. وليد پس از ورود به كوفه خواستار در اختيار گرفتن بيت المال شد كه كليد دار آن عبد الله بن مسعود بود. عبد الله از تسليم آن خوددارى كرد. وليد جريان را به عثمان گزارش كرد. عثمان نامه‏اى به عبد الله بن مسعود نوشت و او را در خوددارى از تسليم كليد بيت المال به وليد توبيخ كرد. عبد الله، تحت فشار خليفه، كليدها را به سمت استاندار پرتاب كرد وگفت:

چه روزگارى است كه سعد وقاص از كار بركنار مى‏شود و وليد به جاى او نصب مى‏گردد; راست‏ترين سخن كلام خدا، زيباترين راهنمايى هدايت محمد صلى الله عليه و آله و سلم، بدترين امور نوترين آنهاست كه اسلام به آن دستور نداده است; هرچيزى كه ريشه (شرعى) ندارد بدعت و هر بدعت گمراهى و هر ضلالتى در آتش است.

عبد الله اين كلمات را گفت و براى اينكه عثمان وى را به مدينه احضار كرده بود، راه مدينه را در پيش گرفت. مردم كوفه اطراف او را گرفتند و وعده كمك و نصرت دادند. او گفت: خليفه بر من حق اطاعت دارد ومن نمى‏خواهم نخستين كسى باشم كه در فتنه‏ها را باز مى‏كند. او پس از آنكه وارد مدينه شد يكسره به مسجد رفت و خليفه را بر بالاى منبر مشغول سخن گفتن يافت.

بلاذرى مى‏نويسد: وقتى كه چشم عثمان به عبد الله بن مسعود افتاد رو به مردم كرد وگفت:مردم، هم اكنون حيوان ريز بدبويى بر شما وارد شد; جاندارى كه روى غذاى خود راه مى‏رود و قى مى‏كند وآن را آلوده مى‏سازد.

عبد الله چون اين را شنيد در پاسخ آن گفت: من چنين نيستم.من صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و رزمنده روز بدر وبيعت كننده در «بيعت الرضوان‏» هستم.

در اين هنگام عايشه از حجره خود فرياد زد:عثمان! چرا صحابى پيامبر را چنين ياد مى‏كنى؟ وكشمكش آغاز شد. براى رفع غائله، عبد الله به امر خليفه از مسجد اخراج شد. ابن زمعه او را به زمين زد. نيز گفته شده كه جحوم، غلام عثمان، او را بلند كرد ومحكم به زمين كوبيد به طورى كه دنده‏هاى او شكست. در اين هنگام على عليه السلام به اعتراض برخاست وگفت:با سخن چينى وليد صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را چنين شكنجه مى‏دهى؟

سرانجام امام عليه السلام عبد الله را به خانه خود برد، ولى عثمان به او اجازه خروج از مدينه را نداد و او در مدينه باقى ماند تا در سال 32 هجرى (سه سال پيش از قتل عثمان) رخ در نقاب خاك كشيد. (37)

عبد الله بن مسعود هنگامى كه در بستر بيمارى افتاده بود دوستان و علاقه‏مندان او به ديدارش مى‏رفتند. روزى عثمان نيز از او عيادت كرد و گفتگويى به شرح زير ميان او و عثمان انجام گرفت:

عثمان: نگران چه هستى؟

عبد الله: گناهانم.

عثمان: چه مى‏خواهى؟

عبد الله: رحمت گسترده خدا را.

عثمان: پزشك بر بالينت احضار كنم؟

عبد الله: پزشك واقعى بيمارم كرده است.

عثمان: دستور دهم مستمرى سابق تو را بپردازند؟(دو سال بود كه مستمرى او قطع شده بود».

عبد الله: روزى كه نياز داشتم مرا از آن منع كردى. حالا كه بى نيازم مى‏پردازى؟

عثمان: به فرزندان و بازماندگانت مى‏رسد.

عبدالله: خدا رازق آنان است.

عثمان: از خدا براى من طلب آمرزش كن.

عبد الله: از خدا مى‏خواهم حق مرا از تو بگيرد.

وقتى عبد الله احساس مرگ كرد، عمار، و به روايتى زبير، را وصى خود قرار داد كه اجازه ندهند عثمان بر بدن او نماز بگزارد. ازاين رو، شبانه بر او نماز گزاردند و به خاكش سپردند.

عثمان چون از جريان آگاه شد از عمار بازخواست كرد كه چرا از مرگ عبد الله او را آگاه نساخته است. گفت:او وصيت كرده بود كه تو بر او نماز نگزارى.زبير، پس از شنيدن مذاكره عثمان با عمار، اين شعر را خواند:

لاعرفنك بعد الموت تندبني وفي حياتي ما زودتني زادي

تو را مى‏بينم كه پس از مرگم بر من ناله مى‏كنى، حال آنكه وقتى زنده بودم حق مرا نپرداختى.

چنين رفتار ظالمانه‏اى با صحابى جليلى كه يكى از قراء بزرگ قرآن به شمار مى‏رفت و امير مؤمنان عليه السلام در باره او مى‏فرمود:«علم القرآن و علم السنة ثم انتهى و كفى به علما» (38) به طور مسلم بدون واكنش نخواهد ماند.وقتى دستگاه خلافت مصدر يك چنين خلافى باشد بدبينى توام با قصد انتقام در انديشه‏ها پديد مى‏آيد.وبا تكرار اين موارد، فكر انقلاب وقيام بر ضد حكومت وقت در خاطرها جوانه مى‏زند و آنچه نبايد بشود مى‏شود.

2- ضرب و شتم عمار ياسر

اين تنها عبد الله بن مسعود نبود كه مورد بى مهرى خليفه قرار گرفت، بلكه عمار ياسر نيز از آن بى نصيب نماند.علت ضرب و اهانت‏بر او اين بود كه خليفه برخى از زيور آلات بيت المال را به اهل بيت‏خود اختصاص داد و چون از اين طريق خشم مردم را برانگيخت‏براى دفاع از خود بر فراز منبر رفت و گفت: ما از بيت المال به آنچه نياز داريم بر مى‏داريم وبينى گروهى (كه معترض باشند) را به خاك مى‏ماليم. على عليه السلام در پاسخ خليفه گفت: از اين كار بازداشته مى‏شوى.

عمار گفت: خدا را گواه مى‏گيرم كه من نخستين كسى خواهم بود كه بينى او به خاك ماليده مى‏شود. در اين موقع عثمان پرخاش كرد وگفت:شكم گنده بر من جرات مى‏ورزى؟ او را بگيريد. او را گرفتند و به قدرى زدند كه از حال رفت. دوستان عمار او را به منزل ام سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بردند. وقتى به حال آمد گفت:سپاس خدا را كه اين نخستين بار نيست كه مورد ايذاء قرار مى‏گيرم. عايشه از جريان آگاه شد و مو و لباس و كفش پيامبر را بيرون آورد وگفت: هنوز مو ولباس وكفش پيامبر كهنه نشده است كه شما سنت او را فرسوده ساختيد. عثمان از سخنان عايشه خشمگين شد ولى پاسخى به او نداد.

ام سلمه از يار پير همسر عزيز خود پذيرايى مى‏كرد و افرادى از قبيله بنى مخزوم، كه با عمار همپيمان بودند، به منزل ام سلمه رفت و آمد مى‏كردند. اين عمل مورد اعتراض عثمان قرار گرفت.ام سلمه به عثمان پيغام داد كه: تو خود مردم را به اين كارها وادار مى‏كنى. (39)

ابن قتيبه در كتاب «الامامة والسياسة‏» سرگذشت ضرب عمار را به صورت ديگر نقل مى‏كند كه خلاصه آن چنين است:

گروهى از ياران پيامبر دور هم جمع شدند و نامه‏اى به خليفه وقت نوشتند ودر آن تخلفات و ضعفهاى او را چنين برشمردند:

1- خليفه در مواردى با سنت پيامبر و شيخين مخالفت ورزيده است.

2- خمس غنايم آفريقا را، كه خدا و رسول و بستگان او و يتيمان و مساكين در آن حق دارند، يكجا به مروان بن حكم بخشيده است.

3- براى همسر خود نائله و دختران خود در مدينه هفت‏خانه ساخته است.

4- مروان از بيت المال قصرهايى در مدينه ساخته است.

5- كارهاى اساسى به امويان سپرده شده و زمام امور مسلمانان به دست جوانان بى تجربه‏اى افتاده است كه هرگز رسول خدا را درك نكرده‏اند.

6- استاندار كوفه، وليد بن عتبه، در حالت مستى، نماز صبح را چهار ركعت گزارده و سپس رو به مامومين كرده و گفته است كه اگر مايل باشند ركعتى نيز اضافه كند.

7- مع الوصف، عثمان حد شرابخوارى بر وليد جارى نكرده است.

8- مهاجر و انصار را رها كرده است و با آنها مشورت نمى‏كند.

9- به سان سلاطين، در اطراف مدينه زمينهايى را قرق كرده است.

10- به افرادى كه هرگز عصر پيامبر را درك نكرده‏اند و نه سابقه شركت در جهادى دارند و نه هم اكنون از دين دفاعى مى‏كنند، اموال بسيارى بخشيده و اراضى وسيعى را به نام آنان كرده است.

و...اين نامه به وسيله يك گروه ده نفرى نوشته شد ولى از ترس عواقب بد آن، نامه را امضا نكردند و آن را به عمار دادند كه به دست عثمان برساند.او به خانه عثمان آمد ودر حالى كه مروان و گروهى از بنى اميه دور او را گرفته بودند نامه را تسليم خليفه كرد. خليفه پس از خواندن نامه از اسامى نويسندگان آن آگاه شد، ولى ديد كه هيچ كدام از ترس به خانه او نيامده‏اند. از اين جهت، رو به عمار كرد و گفت: جرات تو بر من زياد شده است.مروان رو به خليفه كرد وگفت: اين غلام سياه مردم را بر تو جرى ساخته است.اگر او را بكشى، انتقام خود و ديگران را نيز گرفته‏اى. عثمان گفت: او را بزنيد، او را به قدرى زدند كه دچار فتق شد واز حال رفت.سپس به همان حالت او را به بيرون خانه انداختند.ام سلمه همسر پيامبر از وضع او آگاه شد واو را به خانه خود برد. قبيله بنى مغيره، كه عمار با آنان همپيمان بود، سخت از جريان ناراحت‏شدند. وقتى خليفه براى گزاردن فريضه ظهر به مسجد آمد، هشام بن وليد رو به عثمان كرد وگفت: اگر عمار بر اثر اين ضربه‏ها بميرد فردى از دودمان بنى اميه را مى‏كشم. عثمان در پاسخ گفت:تو قدرت اين كار را ندارى. آن گاه با على عليه السلام روبرو شد و مذاكره تندى ميان آن دو صورت گرفت كه به جهت پرهيز از اطاله كلام از نقل آن خوددارى مى‏شود. (40)

عامل پنجم: تبعيد شخصيتها

گروهى از صحابه و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را، كه در ميان امت‏به حسن سلوك و تقوا معروف بودند، عثمان از كوفه به شام و از شام به «حمص‏» و از مدينه به ربذه تبعيد كرد. اين بخش از تاريخ اسلام از دردناكترين فصول آن است كه مطالعه آن خواننده را به وجود يك استبداد سياه در دستگاه خلافت هدايت مى‏كند و ما در اين بخش به مواردى از آن اجمالا اشاره مى‏كنيم وچون همگان با سرگذشت تبعيد ابوذر كمابيش آگاه هستند (41) از نقل آن خوددارى مى‏كنيم وبه بيان سرگذشت ديگر تبعيديان خلافت عثمان مى‏پردازيم.

تبعيد مالك اشتر وياران او

خليفه سوم، چنانكه گذشت، با فشار افكار عمومى، استاندار زشتكار كوفه وليد بن عتبه را از كار بركنار كرد وسعيد بن عاص اموى را بر اداره امور استان كوفه گمارد وبه او دستور داد كه با قاريان قرآن وافراد سرشناس كاملا مدارا كند.از اين رو، استاندار جديد با مالك اشتر ودوستان او، همچون زيد وصعصعه فرزندان صوحان، نشستها وگفتگوهايى داشت كه نتيجه آنها اين شد كه استاندار كوفه، مالك وهمفكران او را با سيره خليفه مخالف تشخيص داد ودر اين مورد به طور محرمانه با خليفه مكاتبه كرد ودر نامه خود ياد آور شد كه با وجود اشتر وياران او كه قاريان كوفه هستند نمى‏تواند انجام وظيفه كند. خليفه در پاسخ استاندار نوشت كه اين گروه را به شام تبعيد كند. در ضمن، به مالك اشتر نيز نامه‏اى نوشت ودر آن ياد آورى كرد كه:تو امورى در دل دارى كه اگر اظهار كنى ريختن خون تو حلال مى‏شود، وهرگز فكر نمى‏كنم كه با مشاهده اين نامه دست از كار خود بردارى مگر اينكه بلاى كوبنده‏اى به تو برسد كه پس از آن حياتى براى تو نيست.هرگاه نامه من به تو رسيد فورا راه شام را در پيش گير.

وقتى نامه خليفه به استاندار كوفه رسيد يك گروه ده نفرى را، كه از صالحان وافراد خوشنام كوفه بودند، به شام تبعيد كرد كه در ميان آنان علاوه بر مالك اشتر، زيد وصعصعه فرزندان صوحان وكميل بن زياد نخعى وحارث عبد الله حمدانى و... به چشم مى‏خوردند.

از قضا، وجود اين گروه قاريان قرآن وسخنوران توانا وشجاع وبا تقوا عرصه را بر معاويه استاندار شام نيز تنگ كرد ونزديك بود كه افكار عمومى بر ضد دستگاه خلافت ونماينده او در شام بر آشوبد. لذا معاويه نامه‏اى به خليفه نوشت ووجود آنان را در آن محيط مخل مصالح خلافت دانست. در آن نامه چنين آمده است:

تو گروهى را به شام تبعيد كرده‏اى كه شهر وديار ما را فاسد وآن را به جوش وخروش در آورده‏اند ومن هرگز مطمئن نيستم كه شام نيز به سرنوشت كوفه دچار نشود وسلامت فكر واستقامت انديشه شاميان در خطر تشويش وكجى قرار نگيرد. نامه معاويه خليفه را از سرانجام كار بيمناك ساخت. پس در پاسخ او نوشت كه آنان را به حمص(محل دور افتاده‏اى در شام) تبعيد كند.

برخى گفته‏اند كه خليفه تصميم داشت كه آنان را بار ديگر به كوفه بازگرداند، ولى سعيد بن عاص، عامل كوفه، خليفه را از اجراى تصميم خود بازداشت واز اين رو، آنان به حمص تبعيد شدند. (42)

كسانى كه به جرم ناسازگارى با كارگزاران خليفه سوم از استانى به استانى ديگر تبعيد شدند گناهى جز حقگويى وانتقاد از انحصار طلبى دستگاه خلافت نداشتند. آنان خواهان عمل خليفه به سيره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بودند.

شايسته شان خليفه اين بود كه به جاى پذيرش گزارش استاندار كوفه، افراد امين ودرستكارى را اعزام مى‏كرد تا او را از حقيقت ماجرا آگاه سازند ودر چنين امر مهمى صرفابه گزارش يك مامور اكتفا نمى‏كرد.

تبعيد شدگان چه كسانى بودند؟

1- مالك اشتر شخصيتى است كه عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را درك كرده است واحدى از رجال نويسان او را تضعيف نكرده‏اند وامير مؤمنان على عليه السلام او را در سخنان خود آنچنان توصيف كرده كه تاكنون كسى را به آن شيوه توصيف نكرده است. (43) وقتى خبر فوت مالك به امام عليه السلام رسيد شديدا اظهار تاسف كرد وگفت:

«وما مالك؟ لو كان من جبل لكان فندا و لو كان من حجر لكان صلدا. اما و الله ليهدن موتك عالما و ليفرحن عالما. على مثل مالك فليبك البواكي و هل موجود كمالك؟» (44)

مى‏دانى مالك چه كسى بود؟ اگر از كوه بود، قله بلند آن بود(كه مرغى بر فراز آن به پرواز در نمى‏آمد) واگر از سنگ بود، سنگى سخت‏بود. مرگ تو اى مالك جهانى را غمگين وجهانى ديگر را شادمان ساخت. بر مثل مالك بايد گريه كنندگان بگريند. آيا نظير مالك وجود دارد؟

2- زيد بن صوحان. در باره او همين بس كه ابو عمرو در «استيعاب‏» مى‏نويسد:

شخصى با فضيلت وديندار وبزرگ قبيله‏خود بود. در نبرد قادسيه يك دست‏خود را از دست داد ودرنبرد جمل درركاب امام على عليه السلام شربت‏شهادت نوشيد. (45) خطيب بغدادى مى‏نويسد:زيد شبها را به عبادت روزها را با روزه‏دارى سپرى مى‏كرد. (46)

3- برادر زيد، صعصعه، همچون او بزرگوار وسخنران وديندار بود.

4- عمرو بن حمق خزاعى از ياران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود واحاديثى از آن حضرت حفظ كرده بود.او كسى است كه وقتى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را با شير سيراب كرد آن حضرت در باره او دعا كرد وفرمود: خداوندا، او را از جوانيش بهره‏مند ساز. (47)

آشنايى با اين افراد، ما را به احوال ديگر افراد تبعيدى آشنا مى‏سازد.زيرا به حكم «الانسان على دين خليله‏»، همگى آنان با يك فكر وايده دور هم گرد آمده بودند، واز اعمال خليفه وقت وعمال او انتقاد مى‏كردند.تبيين زندگى ومقامات سياسى ومعنوى وعلمى همه آنان مايه اطاله سخن است. لذا دامن سخن را كوتاه مى‏كنيم وبه بيان خصوصيات عمده ديگر افراد تبعيدى مى‏پردازيم.

كعب بن عبده نامه‏اى با امضاى خود به خليفه سوم مى‏نويسد ودر آن از كارهاى زشت استاندار وقت كوفه سخت‏شكايت مى‏كند ونامه را به ابو ربيعه مى‏سپارد.وقتى پيام رسان نامه را به دست عثمان مى‏دهد فورا بازخواست مى‏شود. عثمان اسامى همه همفكران كعب را، كه به طور دسته جمعى (ولى بدون امضا) نامه را نوشته وبه ابوربيعه داده بودند، از او جويا مى‏شود، ولى او از افشاى اسامى آنان خوددارى مى‏كند، خليفه تصميم بر تاديب نامه رسان مى‏گيرد، ولى على عليه السلام او را از اين كار باز مى‏دارد. سپس، عثمان به استاندار خود سعيد بن العاص در كوفه دستور مى‏دهد كعب را بيست تازيانه بزند واو را به رى تبعيد كند. (48)

عبد الرحمان بن حنبل جمحى، صحابى پيامبر، از مدينه به خيبر تبعيد شد وجرم او اين بود كه از عمل خليفه، آن گاه كه خمس غنايم آفريقا را به مروان بخشيد، انتقاد كرد ودر ضمن اشعارى چنين گفت:

و اعطيت مروان خمس الغنيمة آثرته و حميت الحمى

يك پنجم غنايم (آفريقا) را به مروان دادى واو را بر ديگران مقدم داشتى واز خويشاوند خود حمايت كردى.

اين مرد تا روزى كه عثمان زنده بود در خيبر به حال تبعيد به سر مى‏برد. (49)

پى‏نوشت‏ها:

1- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏1، ص‏187. 2- الاستيعاب، ج‏2، ص 690.

2- آيه يا ايهاالذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا (حجرات:6) به اتفاق مفسران ونيز آيه افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستوون (سجده:18) در باره او نازل شده است.پس از نزول آيه اخير، حسان بن ثابت چنين سرود:

انزل الله في الكتاب العزيز فتبينوا الوليد اذ ذاك فسقا في علي وفي الوليد قرآنا وعلي مبوء صدق ايمانا

3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2(چاپ قديم)، ص‏103.

4- مسند احمد، ج‏1، ص 142; سنن بيهقى، ج‏8، ص 318; اسد الغابه، ج‏5، ص 91; كامل ابن اثير، ج‏3، ص 42; الغدير، ج‏8، ص 172(به نقل از الانساب بلاذرى، ج‏5، ص‏33).

5- مائده،54.

6- الاستيعاب، ج‏4، ص 374.

7- طبقات ابن سعد، ج‏5، ص‏17(طبع بيروت).

8- انساب بلاذرى، ج‏5، ص 24.

9- سنن بيهقى (چاپ افست‏»، ج 8، ص 61.

10- سنن بيهقى (چاپ افست‏»، ج 8، ص 61.

11- قاموس الرجال، ج‏9، ص 305.

12- طبقات ابن سعد، ج‏5، ص‏17.

13- انساب بلاذرى، ج‏5، ص 24.

14- قاموس الرجال، ج‏9، ص 305(به نقل از الجمل تاليف شيخ مفيد).

15- الغدير، ج‏8(طبع نجف)، ص 141(به نقل از بدايع الصنايع ملك العلماء حنفى).

16- تاريخ طبرى، ج‏5، ص 41.

17- تاريخ طبرى، ج‏2، ص 42.

18- انساب بلاذرى، ج‏5، ص 24.

19- نهج البلاغه عبده، خطبه‏159.

20- تاريخ طبرى، ج‏5، صص 108و113 و232 وغيره.

21- ابن قتيبه دينورى، معارف، ص 84.

22- سوره انفال، آيه 41.

23- سنن بيهقى، ج‏6، ص 324.

24- همان.

25- الاموال، ص 580.

26- نهج البلاغه، نامه‏67.

27- سنن بيهقى، ج‏6، ص 348.

28- انساب بلاذرى، ج‏5، ص‏16.

29- همان، ج‏5، ص 30.

30- استيعاب، ج‏2، ص 690.

31- ر.ك. تاريخ طبرى; كامل ابن اثير; انساب بلاذرى.

32- احمد بن حنبل، مسند، ج‏1، ص 62.

33- ر.ك. تاريخ طبرى; كامل ابن اثير; انساب بلاذرى.

34- استيعاب، ج‏1، ص‏373; اصابة، ج‏2، ص‏369; اسد الغابه.

35- سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏337.

36- تفسير طبرى، ج‏7، ص 128; مستدرك حاكم نيشابورى، ج‏3، ص‏319.

37- حلية الاولياء، ج‏1، ص 138.

38- يعنى: قرآن وسنت را آموخت وبه پايان برد وبراى او همين علم كفايت مى‏كند. انساب، ج‏5، ص‏36; تاريخ ابن كثير، ج‏7، ص‏163.

39- انساب، ج‏5، ص 48.

40- الامامة و السياسة، ج‏1، ص‏29.

41- ر.ك. شخصيتهاى اسلامى شيعه، ج‏1، ص 8

42- الانساب، ج‏5، صص‏43-39. صورت گسترده اين بخش در تاريخ طبرى، ج‏3، صص 368- 360(حوادث سال‏33 هجرى) وارد شده است.

43- نهج البلاغه، نامه 38:«فقد بعثت اليكم عبدا من عباد الله لا ينام ايام الخوف...».

44- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏6، ص‏77(طبع جديد).

45- استيعاب، ج‏1، ص‏197.

46- معارف ابن قتيبه، ص‏176.

47- تاريخ بغداد، ج‏8، ص‏439.

48- انساب، ج‏5، صص‏43- 41; تاريخ طبرى، ج‏3، صص‏373- 372.

49- تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص 150.