حضرت على (ع) يگانه مرجع فتوا در عصر خليفه دوم
كتاب: فروغ ولايت ص 303 تا 308
نويسنده: استاد جعفرسبحانى
گسترش اسلام، پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، در ميان اقوام وملل گوناگون سبب شد كه مسلمانان با يك رشته حوادث نوظهور رو به رو شوند كه حكم آنها در كتاب خدا و احاديث پيامبر گرامى وارد نشده بود.زيرا آيات مربوط به احكام وفروع محدود است واحاديثى كه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در باره واجبات ومحرمات در اختيار امتبود از چهار صد حديث تجاوز نمىكرد. (1) از اين جهت، مسلمانان در حل بسيارى از مسائل كه نص قرآنى وحديث نبوى در بارهآنها وارد نشده استبا مشكلاتى مواجه مىشدند.
اين مشكلات، گروهى را بر آن داشت كه در اين رشته از مسائل به عقل وراى خويش عمل كنند وبا استفاده از معيارهاى ناصحيح، حكم حادثه را تعيين كنند. اين گروه را «اصحاب راى» مىناميدند. آنان، به جاى استناد به دليل شرعى قطعى از كتاب وسنت، موضوعات را از نظر مصالح ومفاسد ارزيابى مىكردند وبا ظن وگمان حكم خدا را تعيين مىكردند وفتوا مىدادند.
خليفه دوم با اينكه خود در برخى از موارد، در برابر نصوص، به راى خويش عمل مىكرد وموارد آن در تاريخ ضبط شده است، اما نسبتبه اصحاب راى بى مهر بود ودر باره آنان چنين مىگفت:
صاحبان راى، دشمنان سنتهاى پيامبرند. آنان نتوانستند احاديث پيامبر را حفظ كنند واز اين جهتبه راى خود فتوا دادهاند. گمراه شدند وگمراه كردند.آگاه باشيد كه ما پيروى مىكنيم واز خود شروع نمىكنيم ; تابع مىگرديم وبدعت نمىگذاريم. ما به احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چنگ مىزنيم وگمراه نمىشويم.
با اينكه ياد آور شديم كه خليفه دوم در مواردى در برابر نصوص، به راى خود عمل مىكرد ودر مواردى بر اثر نبودن دليل، از پيش خود، راى ونظر مىداد، ولى در بسيارى از موارد به باب علم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، حضرت اميرمؤمنان -عليه السلام، مراجعه مىكرد.
اميرمؤمنان، به تصريح پيامبر اكرم، گنجينه علوم نبوى بودووارث احكام الهى، وبه آنچه كه امت تا روز رستاخيز به آن نياز داشت عالم بودودر ميان امت فردى داناتر ازا و نبود. از اين رو، در دهها مورد، كه تاريخ به ضبط قسمتى از آن موفق شده است، خليفه دوم از علوم امام -عليه السلام استفاده كرد وورد زبان او اين جملات يا مشابه آنها بود:
«عجزت النساء ان يلدن مثل علي بن ابي طالب».
زنان ناتوانند ازاينكه مانند على را بزايند.
«اللهم لا تبقني لمعضلة ليس لها ابن ابي طالب».
خداوندا، مرا در برابر مشكلى قرار مده كه در آن فرزند ابوطالب نباشد.
اكنون براى نمونه، برخى از موارد را ياد آور مىشويم.
1- مردى از همسر خود به عمر شكايتبرد كه شش ماه پس از عروسى بچه آورده است. زن نيز مطلب را پذيرفته، اظهار مىداشت كه قبلا با كسى رابطهاى نداشته است.خليفه نظر داد كه زن بايد سنگسار شود. ولى امام عليه السلام از اجراى حد جلوگيرى كرد وگفت كه زن، از نظر قرآن، مىتواند بر سر شش ماه بچه بياورد، زيرا در آيهاى دوران باردارى وشير خوارى سى ماه معين شده است:
وحمله و فصاله ثلثون شهرا . (احقاف:15)
در آيهاى ديگر، تنها دوران شير دادن دو سال ذكر شده است:
وفصاله في عامين .(لقمان:14)
اگر دو سال را از سى ماه كم كنيم براى مدت حمل شش ماه باقى مىماند.
عمر پس از شنيدن منطق امام عليه السلام گفت:«لولا علي لهلك عمر». (2)
2- در دادگاه خليفه دوم ثابتشد كه پنج نفر مرتكب عمل منافى عفتشدهاند. خليفه در بارههمه آنان به يكسان قضاوت كرد، ولى امام عليه السلام نظر او را صائب ندانست وفرمود كه بايد از وضع آنان تحقيق شود.اگر حالات آنان مختلف باشد، طبعاحكم خدا نيز مختلف خواهد بود.
پس از تحقيق،امام عليه السلام فرمود: يكى را بايد گردن زد، دومى را بايد سنگسار كرد، سومى را بايد صد تازيانه زد، چهارمى را بايد پنجاه تازيانه زد، پنجمى را بايد ادب كرد.
خليفه از اختلاف حكم امام انگشت تعجب به دندان گرفت وسبب آن را پرسيد امام فرمود:
اولى كافر ذمى است وجان كافر تا وقتى محترم است كه به احكام ذمه عمل كند، اما وقتى احكام ذمه را زير پا نهاد سزاى او كشتن است.دومى مرتكب زناى محصن شده است وكيفر او در اسلام سنگسار كردن است. سومى جوان مجردى است كه خود را آلوده كرده وجزاى او صد تازيانه است. چهارمى غلام است وكيفر اونصف كيفر فرد آزاد است.پنجمى ديوانه است. (3)
دراين هنگام خليفه گفت:
«لا عشت في امة لست فيها يا ابا الحسن!»در ميان جمعى نباشم كه تو اى ابو الحسن در آن ميان نباشى.
3- غلامى در حالى كه زنجير به پا داشت راه مىرفت.دو نفر بر سر وزن آن اختلاف نظر پيدا كردند وهركدام گفت اگر سخن او درست نباشد زنش سه طلاقه باشد! هر دو به نزد صاحب غلام آمدند واز او خواستند كه زنجير را باز كند تا وزن كنند. وى گفت: من از وزن آن آگاه نيستم و از طرفى نذر كردهام كه آن را باز نكنم مگر اينكه به وزن آن صدقه دهم.
مساله را به نزدخليفه آورند.وى نظر داد:اكنون كه صاحب غلام از باز كردن زنجير معذور است، بايد آن دو شخص از زنان خود جدا شوند.آنان از خليفه درخواست كردند كه مرافعه را نزد على عليه السلام ببرند. امام عليه السلام فرمود: آگاهى از وزن زنجير آسان است. آن گاه دستور داد كه طشتبزرگى بياورند واز غلام خواست كه در وسط آن بايستد. سپس امام زنجير را پايين آورد ونخى به آن بست وطشت را پر از آب كرد. سپس زنجير را با آن نخ بالا كشيد تا آنجا كه همهآن از آب بيرون آمد. آن گاه دستور داد كه زنجير را با آن نخ بالا كشند تا آنجا كه همه آن از آب بيرون آيد. آن گاه دستور داد كه طشت را با آهن پاره پر كنند تا آب طشتبه حد اول برسد. وسرانجام فرمود:آهن پارهها را بكشند.وزن آنها، همان وزن زنجير است. به اين طريق، تكليف هرسه نفر روشن شد. (4)
4- زنى در بيابان دچار بى آبى شد وعطش سختبر او غلبه كرد. ناگزير از چوپانى آب طلبيد واو به اين شرط موافقت كرد كه به زن آب دهد كه خود را در اختيار چوپان بگذارد. خليفه دوم در باره حكم زن با امام عليه السلام مشورت كرد. حضرت فرمود كه زن در ارتكاب اين عمل مضطر بوده وبر مضطر حكمى نيست. (5)
اين داستان ونظاير آن، كه بعضا نقل مىشود، حاكى از احاطه امام على عليه السلام به قوانين كلى اسلام است كه در قرآن وحديث وارد شده است وخليفه از آن غفلت داشت.
5- زن ديوانهاى مرتكب عمل منافى عفتشده بود. خليفه او را محكوم كرد، ولى امام عليه السلام با ياد آورى حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را تبرئه كرد وحديث اين است كه قلم از سه گروه برداشته شده است كه يكى از آنها ديوانه است تاخوب شود. (6)
6- زن بار دارى اعتراف به گناه كرد. خليفه دستور داد كه او را در همان حال سنگسار كنند. امام عليه السلام از اجراى حد جلوگيرى كرد وفرمود:تو بر جان او تسلط دارى، نه بركودكى كه در رحم اوست. (7)
7- گاهى امام عليه السلام با استفاده از اصول روانى مشكل را حل مىكرد. روزى زنى از فرزند خود تبرى جست ومنكر آن شد كه مادر اوست ومدعى بود كه هنوز بكر است، در حالى كه جوان اصرار داشت كه وى مادر اوست. خليفه دستور داد به جوان، به سبب چنين نسبتى تازيانه بزنند. چون ماجرا به اطلاع امام عليه السلام رسيد، آن حضرت از زن وبستگان او اختيار گرفت كه وى را در عقد هركس كه خواست در آورد وآنان نيز على عليه السلام را وكيل كردند. امام رو به همان جوان كرد وگفت: من اين زن را در عقد تو در آوردم ومهر او 480 درهم است. سپس كيسهاى كه محتوى همان مبلغ بود در برابر زن قرار داد وبه جوان گفت: دست اين زن را بگير وديگر نزد من ميا مگر اينكه آثار عروسى بر سر وصورت تو باشد.
زن با شنيدن اين سخن گفت:«الله، الله، هو النار، هو واللهابني!» يعنى:پناه به خدا، پناه به خدا، نتيجه اين جريان آتش است. به خدا قسم اين پسر من است. سپس علت انكار خود را بازگو كرد. (8)
پىنوشتها:
1- رشيد رضا، مؤلف المنار، د ركتاب نفيس خود، الوحى المحمدى(چاپ دوم، صفحه 225)، تصريح مىكند كه مجموع احاديثى كه از پيامبر اسلام در خصوص احكام وفروع در دست ماست، پس از حذف مكررات، از چهار صد حديث تجاوز نمىكند واحتمال اينكه احاديث نبوى بيش از اين مقدار بوده وسپس از ميان رفته است ضعيف است. بنابراين، احاديثى كه پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اختيار امتبود همين حدود يا اندكى بيش از آن بود.
2- مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص496; بحار، ج40، ص 332.
3- شيخ طوسى: تهذيب ج10، ص50، احكام زنا، حديث188.
4- صدوق: من لا يحضره الفقيه3/9.
5- سنن بيهقى، ج8، ص236; ذخائر العقبى، ص 81; الغدير، ج6، ص 120.
6- مستدرك حاكم، ج2، ص 95; الغدير، ج6، ص 102.
7- ذخائر العقبى، ص 80; الغدير، ج6، ص 110.
8- كشف الغمة، ج1، ص33; بحار، ج40، ص277.