مقدمات جنگ
مقدمات جنگ
كتاب: فروغ ولايت ص 431 تا 442
نويسنده: جعفر سبحانى
على عليه السلام در ربذه بود كه از كودتاى خونين ناكثان آگاه شد ودر ذى قار بود كه تصميم قاطع بر تاديب مخالفان گرفت.
اعزام شخصيتهايى مانند امام مجتبى عليه السلام وعمار به كوفه، شور وهيجانى د رمردم كوفه پديد آورد وموجب شد كه گروهى به سوى اردوگاه امام -عليه السلام در ذى قار بشتابند. پس، على عليه السلام با قدرت رزمى بيشتر منطقه ذى قار را به عزم بصره ترك گفت.
آن حضرت، همچون پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخواست پيش از رويارويى در ميدان نبرد حجت را بر مخالفان تمام كند; هرچند حقيقتبر آنان آشكار بود. از اين رو، نامههاى جداگانهاى براى سران ناكثين، يعنى طلحه وزبير وعايشه، فرستاد ودر هر سه نامه عمل آنان را محكوم كرد وكشتار نگهبانان دار الاماره وبيت المال بصره را سخت مورد انتقاد قرار داد و به سبب ستمى كه نسبتبه عثمان بن حنيف روا داشته بودند آنان را شديدا نكوهش نمود. امام عليه السلام هر سه نامه را به وسيله صعصعة بن صوحان فرستاد. او مىگويد:
نخستبا طلحه ملاقات كردم ونامه امام عليه السلام را به او دادم. وى پس از خواندن نامه گفت كه آيا اكنون كه جنگ بر على فشار آورده است انعطاف نشان مىدهد؟ سپس با زبير ملاقات كردم واو را نرمتر از طلحه يافتم.سپس نامه عايشه را به او دادم، ولى او را در برپايى فتنه وجنگ آماده تر از ديگران يافتم. وى گفت:من به خونخواهى عثمان قيام كردهام وبه خدا سوگند كه اين كار را انجام خواهم داد.
صعصعه مىگويد:پيش از آنكه امام عليه السلام وارد بصره شود به حضور او رسيدم. او از من پرسيد كه در پشتسر چه خبر است. گفتم:گروهى را ديدم كه جز جنگ با تو خواسته ديگرى ندارند. امام فرمود: والله المستعان. (1)
وقتى على عليه السلام از تصميم قطعى سران آگاه شد، ابن عباس را خواست وبه او گفت: با اين سه نفر ملاقات كن وبه سبب حق بيعتى كه بر گردنشان دارم با آنان احتجاج كن. وى وقتى با طلحه ملاقات كرد وياد آور بيعت او با امام شد، در پاسخ ابن عباس گفت:من بيعت كردم در حالى كه شمشير بر سرم بود. ابن عباس گفت: من تو را ديدم كه با كمال آزادى بيعت كردى; به اين نشانه كه در وقتبيعت، على به تو گفت كه اگر مىخواهى او با تو بيعت كند وتو گفتى كه تو با او بيعت مىكنى.طلحه گفت:درست است كه على اين سخن را گفت، ولى در آن هنگام گروهى با او بيعت كرده بودند ومرا امكان مخالفت نبود... آنگاه افزود: ما خواهان خون عثمان هستيم و اگر پسر عم تو خواهان حفظ خون مسلمانان است قاتلان عثمان راتحويل دهد وخود را از خلافتخلع كند تا خلافت در اختيار شورا قرار گيرد وشورا هر كه را خواست انتخاب كند. در غير اين صورت، هديه ما به او شمشير است.
ابن عباس فرصت را غنيمتشمرد وپرده را بالا زد وگفت: به خاطر دارى كه تو عثمان را ده روز تمام محاصره كردى واز رساندن آب به درون خانه او مانع شدى وآن گاه كه على با تو مذاكره كرد كه ا جازه دهى آب به درون خانه عثمان برساند تو موافقت نكردى ووقتى كه مصريان چنين مقاومتى را مشاهده كردند وارد خانه او شدند واو را كشتند وآن گاه مردم با كسى كه سوابق درخشان وفضائل روشن وخويشاوندى نزديكى با پيامبر داشتبيعت كردند وتو وزبير نيز بدون اكراه واجبار بيعت كرديد. اكنون آن را شكستيد. شگفتا! تو در خلافتسه خليفه پيشين ساكت وآرام بودى، اما نوبتبه على كه رسيد از جاى خود كنده شدى. به خدا سوگند، على كمتر از شما ها نيست. اينكه مىگويى بايد قاتلان عثمان را تحويل دهد، تو قاتلان او را بهتر مىشناسى، ونيز مىدانى كه على از شمشير نمىترسد.
در اين هنگام طلحه، كه در ضمير خود شرمنده منطق نيرومند ابن عباس شده بود، مذاكره را خاتمه داد وگفت: ابن عباس، از اين مجادلهها دستبردار. ابن عباس مىگويد: من فورا به سوى على عليه السلام شتافتم ونتيجه مذاكره را ياد آور شدم. آن حضرت به من دستور داد كه با عايشه نيز مذاكره كنم وبه او بگويم:لشگر كشى شان زنان نيست وتو هرگز به اين كار مامور نشدهاى، ولى به اين كار اقدام كردى وهمراه با ديگران به سوى بصره آمدى ومسلمانان را كشتى وكارگزاران را بيرون كردى ودر را گشودى و خون مسلمانان را مباح شمردى. به خودآى كه تو از سخت ترين دشمنان عثمان بودى.
ابن عباس سخنان امام عليه السلام را به عايشه بازگو كرد و او در پاسخ گفت: پسر عموى تو مىانديشد كه بر شهرها مسلط شده است. به خدا سوگند، اگر چيزى در دست اوست، در اختيار ما بيش از اوست.
ابن عباس گفت: براى على فضيلت وسوابقى در اسلام است ودر راه آن رنجبسيار برده است. وى گفت:طلحه نيز در نبرد احد رنج فراوان ديده است.
ابن عباس گفت: گمان نمىكنم در ميان اصحاب پيامبر كسى بيش از على در راه اسلام رنج كشيده باشد. در اين هنگام عايشه از در انصاف وارد شد وگفت:على غير از اين، مقامات ديگرى نيز دارد. ابن عباس از فرصت استفاده كرد وگفت: تو را به خدا از ريختن خون مسلمانان اجتناب كن. او در پاسخ گفت: خون مسلمانان تا لحظهاى ريخته مىشود كه على وياران او خود را بكشند.
ابن عباس مىگويد: از سستى منطق ام المؤمنين تبسم كردم وگفتم: همراه على افراد با بصيرتى هستند كه در اين راه خون خود را مىريزند.سپس محضر او را ترك كرد.
ابن عباس مىگويد:
على عليه السلام به من سفارش كرده بود كه باز بير نيز گفتگو كنم وحتى المقدور او را تنها ملاقات نمايم وفرزند وى عبد الله در آنجا نباشد.من براى اينكه او را تنها بيابم دو باره مراجعه كردم، ولى او را تنها نيافتم.بار سوم او را تنها ديدم واو از خادم خود به نام «شرحش» خواست كه به احدى اجازه ندهد وارد شود. من رشته سخن را به دست گرفتم. ابتدا او را خشمگين يافتم ولى به تدريج او را رام كردم. وقتى خادم او از تاثير سخنان من آگاه شد فورا فرزند او را خبر كرد وچون او وارد مجلس شد من سخن خود را قطع كردم. فرزند زبير براى اثبات حقانيت قيام پدرش خون خليفه وموافقت ام المؤمنين را عنوان كرد. من در پاسخ گفتم:خون خليفه بر گردن پدر توست; يا او را كشته يا لااقل او را كمك نكرده است. موافقت ام المؤمنين هم دليل بر استوارى راه او نيست. او را از خانهاش بيرون آورديد، د رحالى كه رسول اكرم به او گفته بود:«عايشه! مبادا روزى برسد كه سگان سرزمين حواب بر تو بانگ زنند».
سرانجام به زبير گفتم:سوگند به خدا، ما تو را از بنى هاشم مىشمرديم. تو فرزند صفيه خواهر ابوطالب وپسر عمه على هستى. چون فرزندت عبد الله بزرگ شد پيوند خويشاوندى را قطع كرد. (2)
ولى از سخنان على عليه السلام در نهج البلاغه استفاده مىشود كه وى از ارشاد طلحه كاملا مايوس بود و از اين رو به ابن عباس دستور داده بود كه فقط با زبير ملاقات ومذاكره كند وشايد اين دستور مربوط به ماموريت دوم ابن عباس بوده است.
اينك كلام بليغ امام در اين مورد:
«لا تلقين طلحة فانك ان تلقه تجده كالثور عاقصا قرنه، يركب الصعب و يقول هو الذلول! و لكن الق الزبير فانه الين عريكة فقل له يقولابن خالك عرفتني بالحجاز وانكرتني بالعراق.فما عدا مما بدا؟» (3)
با طلحه ملاقات مكن، زيرا اگر ملاقاتش كنى او را چون گاوى خواهى يافت كه شاخهايش به دور گوشهايش پيچيده باشد. او بر مركب سركش سوار مىشود ومىگويد رام وهموار است! بلكه با زبير ملاقات كن كه نرمتر است وبه او بگو كه پسر دايى تو مىگويد: مرا در حجاز شناختى ودر عراق انكار كردى. چه چيز تو را از شناخت نخستبازداشت؟
اعزام قعقاع بن عمرو
قعقاع بن عمرو، صحابى معروف رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، در كوفه سكونت داشت ودر ميان قبيله خود از احترام خاصى برخوردار بود. او به دستور امام عليه السلام مامور شد كه با سران ناكثين ملاقات كند.متن مذاكره او را با سران، طبرى در تاريخ خود وجزرى در «كامل» آوردهاند. او با منطق خاصى توانست در فكر ناكثان تصرف كند وآنان را براى صلح با امام عليه السلام آماده سازد. وقتى به سوى على عليه السلام بازگشت واو را از نتيجه مذاكره آگاه ساخت، امام عليه السلام از نرمش آنان متعجب شد. (4)
در اين هنگام گروهى از مردم بصره به اردوگاه امام عليه السلام آمدند تا از نظر آن حضرت وبرادران كوفى خود كه به امام پيوسته بودند آگاه شوند. پس از بازگشت آنان به بصره، امام عليه السلام در ميان سربازان خود به سخنرانى پرداخت وسپس از آن منطقه حركت كرد ودر محلى به نام «زاويه» فرود آمد. طلحه وزبير وعايشه نيز از جايگاه خود حركت كردند ودر منطقهاى كه بعدها محل قصر عبيد الله بن زياد شد فرود آمدند و رو در روى سپاه امام عليه السلام قرار گرفتند.
آرامش بر هر دو لشكر حاكم بود. امام عليه السلام افرادى را اعزام مىكرد تا مسئله ياغيان را از طريق مذاكره حل كند.حتى پيام فرستاد كه اگر بر قولى كه به قعقاع دادهاند باقى هستند به تبادل افكار بپردازند. ولى قرائن نشان مىداد كه مشكل از طريق مذاكرات سياسى حل نخواهد شد وبراى رفع فتنه بايد از سلاح بهره گرفت.
سياست امام (ع) در كاستن از نيروى دشمن
احنف بن مالك علاوه بر آنكه رئيس قبيله خود بود در قبايل مجاوز نيز نفوذ كلام داشت. به هنگام محاصره خانه عثمان در مدينه بود ودر آن ايام از طلحه و زبير پرسيده بود كه پس از عثمان با چه كسى بايد بيعت كرد و هر دو نفر امام -عليه السلام را تعيين كرده بودند. وقتى احنف از سفر حجبازگشت وعثمان را كشته ديد با امام عليه السلام بيعت كرد وبه بصره بازگشت. وهنگامى كه از پيمان شكستن طلحه وزبير آگاه شد در شگفت ماند. وقتى از طرف عايشه دعوت شد كه آنان را يارى كند درخواستشان را رد كرد وگفت: من به تصويب آن دو نفر با على بيعت كردهام وهرگز با پسر عم پيامبر وارد نبرد نمىشوم، ولى جانب بى طرفى را مىگيرم. از اين رو، به حضور امام عليه السلام رسيد وگفت: قبيله من مىگويند كه اگر على پيروز شود مردان را مىكشد وزنان را به اسارت مىگيرد.امام عليه السلام در پاسخ او گفت:«از مثل من نبايد ترسيد. اين كار در باره كسانى رواست كه پشتبه اسلام كنند وكفر ورزند، در حالى كه اين گروه مسلمانند» احنف با شنيدن اين جمله رو به امام عليه السلام كرد وگفت: يكى از دو كار را برگزين. يا در ركاب تو نبرد كنم يا شر ده هزار شمشير زن را از تو برطرف سازم. امام عليه السلام فرمود: چه بهتر كه به وعده بى طرفى كه دادهاى عمل كنى. احنف در پرتو نفوذى كه در قبيله خود وقبايل مجاور داشت، همگان را از شركت در نبرد بازداشت.وقتى على عليه السلام پيروز شد، همه آنان از در بيعتبا آن حضرت وارد شدند وبه او پيوستند.
امام (ع) با طلحه و زبير ملاقات مىكند
در جمادى الثانى سال36 هجرى، امام عليه السلام در ميان دو لشگر با سران ناكثين ملاقات كرد وهر دو طرف به اندازهاى به هم نزديك شدند كه گوشهاى اسبانشان به هم مىخورد. امام عليه السلام نخستبا طلحه وسپس با زبير به شرح زير سخن گفت:
امامعليه السلام: شما كه اسلحه وقواى پياده وسواره آماده كردهايد، اگر براى اين كار دليل وعذرى نيز داريد بياوريد، در غير اين صورت از مخالفتخدا بپرهيزيد وهمچون زنى نباشيد كه رشتههاى خود را پنبه كرد. آيا من برادر شما نبودم وخون شما را حرام نمىشمردم وشما نيز خون مرا محترم نمىشمرديد؟ آيا كارى كردهام كه اكنون خون مرا حلال مىشماريد؟
طلحه: تو مردم را بر كشتن عثمان تحريك كردى.
امام عليه السلام: اگر من چنين كارى كردهام در روز معينى خداوند مردم را به سزاى اعمالشان مىرساند وآن هنگام حق بر همگان آشكار خواهد شد. تو اى طلحه، آيا خون عثمان را مىطلبى؟خدا قاتلان عثمان را لعنت كند. تو همسر پيامبر را آوردهاى كه در سايه او نبرد كنى، در حالى كه همسر خود را در خانه نشاندهاى. آيا با من بيعت نكردهاى؟
طلحه: بيعت كردم، اما شمشير بر سرم بود.
سپس امام عليه السلام رو به زبير كرد و گفت: علت اين سركشى چيست؟
زبير: من تو را براى اين كار شايستهتر از خود نمىدانم.
امام عليه السلام: آيا من شايسته اين كار نيستم؟! (زبير در شوراى شش نفرى براى تعيين خليفه راى خود را به على داد). ما تو را از عبد المطلب مىشمرديم تا اينكه فرزندت عبد الله بزرگ شد و ميان ما جدايى افكند. آيا به خاطر دارى روزى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از قبيله بنى غنم عبور مىكرد؟ رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به من نگريست وخنديد ومن نيز خنديدم. تو به پيامبر گفتى كه على از شوخى خود دستبر نمىدارد وپيامبر به تو گفت: به خدا سوگند، تو اى زبير با او مىجنگى ودر آن حال ستمگر هستى.
زبير: صحيح است واگر اين ماجرا را به خاطر داشتم هرگز به اين راه نمىآمدم. به خدا سوگند كه با تو نبرد نمىكنم.
زبير تحت تاثير سخنان امام عليه السلام قرار گرفت وبه سوى عايشه بازگشت وجريان را به او گفت. وقتى عبد الله از تصميم پدر آگاه شد، براى بازگردانيدن او از تصميم خويش، به شماتت او برخاست وگفت: اين دو گروه را در اينجا گرد آوردهاى و اكنون كه يك طرف نيرومند شده است طرف ديگر را رها كرده ومىروى؟به خدا سوگند، تو از شمشيرهايى كه على برافراشته است مىترسى، زيرا مىدانى كه آنها را جوانمردانى به دوش مىكشند.
زبير گفت:من قسم خوردهام كه با على نبرد نكنم. اكنون چه كنم؟
عبد الله گفت: علاج آن كفاره است.چه بهتر كه غلامى را آزاد كنى. از اين رو، زبير غلام خود مكحول را آزادكرد.
اين جريان حاكى از نگرش سطحى زبير به حوادث است. او با يادآورى حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سوگند مىخورد كه با على عليه السلام نبرد نكند، سپس با تحريك فرزند خود سخن پيامبر را ناديده مىگيرد وسوگند خود را با پرداخت كفاره زير پا مىگذارد.
اوضاع گواهى مىدهد كه برخورد نظامى قطعى است. لذا ناكثان بر آن شدند كه به تقويت نيروهاى خود بپردازند.
در مناطقى كه مردم به صورت قبيلهاى زندگى مىكنند زمام امور در دست رئيس قبيله است و او به صورت مطلق مورد پذيرش است. در ميان قبايل اطراف بصره شخصيتى به نام احنف بود كه پيوستن او به گروه ناكثان قدرت عظيمى به آنان مىبخشيد ومتجاوز از شش هزار نفر به زير پرچم ناكثان در مىآمد وشمار آنان را افزون مىكرد. ولى احنف با هوشيارى دريافت كه همكارى با آنان جز هوا وهوس نيست. او به روشنى درك كرد كه خون عثمان بهانهاى بيش نيست وحقيقت امر جز قدرت طلبى وكنار زدن على عليه السلام وقبضه كردن خلافت چيز ديگر نيست. از اين رو، به تصويب امام عليه السلام، عزلت گزيد واز پيوستن شش هزار نفر از افراد قبيله خود وقبايل اطراف به صفوف ناكثان جلوگيرى كرد.
كناره گيرى احنف براى ناكثان بسيار گران تمام شد. از او گذشته، چشم اميد به قاضى بصره، كعب بن سور، دوخته بودند ولى چون براى او پيام فرستادند، او نيز از پيوستن به صفوف ناكثان خوددارى كرد. وقتى امتناع او را مشاهده كردند تصميم گرفتند كه به ملاقات او بروند واز نزديك با او مذاكره كنند، ولى او اجازه ملاقات نداد. پس چارهاى جز اين نيافتند كه به عايشه متوسل شوند تا او به ملاقات وى برود.
عايشه بر استرى سوار شد وگروهى از مردم بصره اطراف مركب او را گرفتند. او به اقامتگاه قاضى، كه بزرگ قبيله ازد بود ومقامى نزد مردم يمن داشت، رفت واجازه ورود خواست. به او اجازه ورود داده شد. عايشه از علت عزلت او پرسيد. وى گفت: نيازى نيست كه من در اين فتنه وارد شوم. عايشه گفت: فرزندم! برخيز كه من چيزى را مىبينم كه شما نمىبينيد.(مقصود او فرشتگان بود كه به حمايت مؤمنان، يعنى ناكثان، آمده بودند!) وافزود: من از خدا مىترسم، كه او سخت كيفر است. وبدين ترتيب موافقت قاضى بصره را براى همراهى با ناكثان جلب كرد.
سخنرانى فرزند زبير وپاسخ امام مجتبى (ع)
فرزند زبير پس از آرايش سپاه ناكثان به سخنرانى پرداخت وسخنان او در ميان ياران امام پخش شد. در اين هنگام امام حسن مجتبى عليه السلام با ايراد خطبه اى به سخنان فرزند زبير پاسخ گفت. سپس شاعر توانايى در مدح فرزند امام -عليه السلام شعرى سرود كه عواطف حاضران را تحريك كرد. سخنان امام مجتبى -عليه السلام وشعر شاعر در ميان سپاه ناكثان مؤثر افتاد، زيرا فرزند دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم موضع طلحه را نسبتبه عثمان آشكار ساخت. از اين رو، طلحه به سخنرانى پرداخت وقبايلى را كه پيرو على عليه السلام بودند منافق خواند.
سخنان طلحه بربستگان آنان كه در سپاه طلحه بودند بسيار سنگين آمد. ناگهان مردى برخاست وگفت: اى طلحه! تو به قبايل مضر وربيعه ويمن فحش مىدهى؟ به خدا سوگند، ما از آنان وآنان از ما هستند. اطرافيان زبير مىخواستند او را دستگير كنند ولى قبيله بنى اسد ممانعت كردند. اما جريان به همين جا خاتمه نيافت وشخص ديگرى به نام اسود بن عوف برخاست وسخن او را تكرار كرد. اين وقايع همگى حاكى از آن بود كه طلحه مرد جنگ بود ولى از اصول سياست، آن هم در شرايط حساس، آگاهى نداشت.
سخنرانى حضرت على (ع)
امام عليه السلام در چنان شرايط سرنوشتسازى برخاست وخطبهاى ايراد كرد ودر آن چنين ياد آور شد:
طلحه وزبير وارد بصره شدند، در حالى كه مردم بصره در اطاعت وبيعت من بودند. آنان را به تمرد ومخالفتبا من دعوت كردند وهر كس با آنان مخالفت كرد او را كشتند. همگى مىدانيد كه آنان حكيم بن جبله ونگهبانان بيت المال را كشتند وعثمان بن حنيف را به صورت بسى شنيع از بصره بيرون راندند. اكنون كه نقاب از چهره آنان كنار رفته است اعلان جنگ دادهاند.
وقتى سخنان امام عليه السلام به آخر رسيد، حكيم بن مناف با خواندن شعرى در مدح آن حضرت در سپاه امام روح تازهاى دميد. دو بيت آن شعر چنين است:
ابا حسن ايقظت من كان نائما وما كل من يدعى الى الحق يسمع
اى ابو الحسن!خفتگان را بيدار كردى، ونه هر كس كه به حق دعوت مىشود گوش مىكند.
وانت امرء اعطيت من كل وجهة محاسنها والله يعطي و يمنع
تو مردى هستى كه از هر كمالى بهترين آن به تو داده شده است، وخدا به هركس بخواهد مىبخشد ويا منع مىكند.
امام عليه السلام به ناكثان سه روز مهلت داد، شايد كه از مخالفتخود دستبردارند وبه اطاعت او گردن نهند. اما وقتى از بازگشت آنان مايوس شد، در ميان ياران خود به ايراد خطابهاى پرداخت ودر آن فجايع ناكثان را شرح داد. وقتى سخنان امام عليه السلام به پايان رسيد، شداد عبدى برخاست ودر ضمن جملاتى كوتاه، شناخت صحيح خود را از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چنين بازگو كرد:
وقتى خطا كاران فزون شدند ومعاندان به مخالفتبرخاستند ما به اهل بيت پيامبرمان پناه برديم;كسانى كه خدا به وسيله آنان ما را عزيز گردانيد واز گمراهى به هدايت رهنمون شد. بر شما مردم است كه دستبه دامن آنان بزنيد وكسانى را كه به راست وچپ چرخيدهاند رها كنيد وبگذاريد تا در گرداب ضلالت فرو روند. (5)
آخرين اتمام حجت امام (ع)
در روز پنجشنبه دهم جمادى الاولاى سال36 هجرى امام عليه السلام در برابر صفوف سپاهيان خود قرار گرفت وگفت: شتاب مكنيد تا حجت را براى آخرين بار بر اين گروه تمام كنيم. آن گاه قرآنى را به دست ابن عباس داد وگفت: با اين قرآن به سوى سران ناكثين برو وآنان را به اين قرآن دعوت كن وبه طلحه وزبير بگو كه مگر با من بيعت نكردند؟ چرا آن را شكستند؟ وبگو كه اين كتاب خدا ميان ما وشما داور باشد.
ابن عباس نخستبه سراغ زبير رفت وسخن امام عليه السلام را به او رساند. وى در پاسخ پيام امام گفت:بيعت من اختيارى نبود ونيازى به محاكمه قرآن نيز ندارم.سپس ابن عباس به سوى طلحه رفت وگفت: اميرمؤمنان مىگويد كه چرا بيعت را شكستى؟ گفت:من خواهان انتقام خون عثمان هستم. ابن عباس گفت:براى گرفتن انتقام خون او فرزندش ابان از همه شايسته تر است. طلحه گفت: او فردى ناتوان است وما از او تواناتر هستيم.نهايتا ابن عباس به سوى عايشه رفت واو را در ميان كجاوهاى ديد كه بر پشتشترى قرار گرفته بود وزمام شتر را قاضى بصره، كعب بن سور، در دست داشت وافرادى از قبيله ازد وضبه اطراف او را احاطه كرده بودند. وقتى چشم عايشه به ابن عباس افتاد گفت: براى چه آمدهاى؟ برو به على بگو كه ميان ما واو جز شمشير چيز ديگرى نيست.
ابن عباس به سوى امام عليه السلام آمد وجريان را بازگو كرد. امام بار ديگر خواست كه اتمام حجت كند تا با عذر روشن دستبه قبضه شمشير ببرد. اين بار فرمود: آيا كيست از شما كه اين قرآن را به سوى اين گروه ببرد وآنان را به آن دعوت كند واگر دست او را قطع كردند آن را به دست ديگر بگيرد واگر هر دو را بريدند آن را به دندان بگيرد؟ جوانى برخاست وگفت: من، اى امير مؤمنان، امام عليه السلام بار ديگر در ميان ياران خود ندا كرد وجز همان جوان كسى به امام پاسخ نگفت.پس، امام عليه السلام مصحف را به همان جوان داد وگفت:قرآن را بر اين گروه عرضه بدار وبگو كه اين كتاب، از آغاز تا به پايان،ميان ما وشما حاكم وداور باد.
جوان به فرمان امام عليه السلام وهمراه با قرآن به سوى دشمن رفت. آنان هر دو دست او را قطع كردند واو كتاب خدا را به دندان گرفت تا لحظهاى كه جان سپرد. (6)
وقوع اين جريان نبرد را قطعى ساخت وعناد ناكثان را آشكار نمود. مع الوصف، باز هم امام على عليه السلام سماحت وبزرگوارى نشان داد وپيش از حمله فرمود:
من مىدانم كه طلحه وزبير تا خون نريزند دست از كار خود بر نمىدارند، ولى شما آغاز به نبرد نكنيد تا آنان آغاز كنند. اگر كسى از آنان فرار كرد او راتعقيب نكنيد.زخمى را نكشيد ولباس دشمن را از تن در نياوريد. (7)
پىنوشتها:
1- الجمل، ص167.
2- الجمل، ص، 170-167.
3- نهج البلاغه، خطبه 31.
4- تاريخ كامل ابن اثير، ج3، ص229.
5- الجمل، ص179- 178.
6- تاريخ طبرى، ج3، ص 520.
7- كامل ابن اثير، ج3، ص243.