واكنش مردم

كتاب: فروغ ولايت ص 660 تا 665

 

پس از تنظيم پيمان نامه قرار شد كه مردم شام وعراق از نتيجه مذاكرات آگاه شوند. از اين جهت، اشعث پيمان حكميت را بر شاميان وعراقيان عرضه داشت. در ناحيه نخست هيچ نوع مخالفتى مشاهده نشد، در حالى كه گروهى از طوايف عراقى مانند «عنزه‏» ابراز مخالفت كردند وبراى نخستين بار شعار «لا حكم الا لله‏» ازحلقوم دو جوان عنزى به نام معدان وجعد برآمد وهر دو جوان با شمشير كشيده برارتش معاويه حمله بردند ودر نزديك خيمه معاويه كشته شدند.وقتى پيمان نامه بر قبيله مراد عرضه شد رئيس آنان، صالح بن شفيق، همان شعار آن دو جوان را سرداد وگفت:«لا حكم الا لله ولو كره المشركون‏». سپس اين شعر را سرود:

ما لعلى في الدماء قد حكم لو قاتل الاحزاب يوما ما ظلم

چه شد كه على در باره خونهاى ريخته شده تن به حكميت داد، حال آنكه اگر با احزاب (معاويه وهمفكران او) مى‏جنگيد كار او نقصى نداشت.

اشعث‏به كار خود ادامه داد. وقتى در برابر پرچمهاى قبيله بنى تميم قرار گرفت وپيمان حكميت را بر آنان خواند شعار «لا حكم الا لله يقضي بالحق و هو خير الفاصلين‏» از آنان برخاست وعروه تميمى گفت:«اتحكمون الرجال في امر الله؟ لا حكم الا لله. اين قتلانا يا اشعث؟» (1) يعنى: آيا مردان را بر دين خدا مقدم مى‏داريد وحكم قرار مى‏دهيد؟ حكم وداورى از آن خداست. پس تكليف كشته هاى ما چيست‏اى اشعث؟(آيا آنان در راه حق كشته شدند يا در راه باطل؟)

سپس با شمشير خود بر اشعث‏حمله كرد ولى ضربه‏اش بر اسب او اصابت كرد واشعث را از اسب به زمين انداخت واگر كمك ديگران نبود اشعث‏به دست عروه تميمى كشته شده بود.

اشعث پس از يك گشت در ميان سپاه عراق به حضور امام عليه السلام رسيد وطورى وانمود كرد كه اكثر حاميان امام عليه السلام بر پيمان حكميت راضى هستند وجز يك يا دو گروه كسى با آن مخالفت ندارد. ولى چيزى نگذشت كه از هر سو شعار «لا حكم الا لله‏»و «الحكم لله يا علي لا لك‏» بلند شد وفرياد مى‏زدند: ما هرگز اجازه نمى‏دهيم كه رجال در دين خدا حاكم باشند(وحكم خدا را دگرگون سازند). خدا فرمان داده است كه معاويه وياران او كشته شوند يا تحت فرمان ما در آيند. حادثه حكميت لغزشى بود كه از ما سرزد وما از آن برگشتيم وتوبه كرديم. تو نيز باز گرد وتوبه كن، در غير اين صورت از تو هم بيزارى مى‏جوييم. (2)

تحميل چهارم

دوستان نادان امام عليه السلام اين بار در صد تحميل امر چهارمى بودند وآن اينكه بايد امام در همان روز پيمان حكميت را ناديده بگيرد وآن را از اعتبار بيفكند.ولى اين بار امام عليه السلام سرسختانه مقاومت كرد وبر سر آنان فرياد زد:

ويحكم، ابعد الرضا و العهد نرجع؟ اليس الله تعالى قد قال: اوفوا بالعقود (3) وقال: واوفوا بعهدالله اذا عاهدتم و لا تنقضوا الايمان بعد توكيدها و قد جعلتم الله عليكم كفيلا ان الله يعلم ما تفعلون (5) . (4)

واى برشما، حالا اين سخن را مى‏گوييد؟ اكنون كه راضى شده‏ايم وپيمان بسته‏ايم دو مرتبه به جنگ باز گرديم؟ مگر خدا نمى‏گويد«بر پيمانها وفا كنيد» وباز مى‏گويد «به پيمانهاى الهى، آن گاه كه پيمان بستيد، وفا كنيد وسوگندها را پس از استوار كردن مشكنيد، در حالى كه خدا را بر كار خود ضامن قرار داده‏ايد، كه خدا بر آنچه انجام مى‏دهيد آگاه است‏».

اما سخنان امام عليه السلام در آنان مؤثر نيفتاد و از اطاعت امام‏عليه السلام بيرون رفتند ومسئله حكميت را گمراهى شمردند و از امام عليه السلام بيزارى جستند ودر تاريخ به «خوارج‏» ويا «محكمه‏» معروف شدند وخطرناكترين گروه را در بين طوايف اسلامى تشكيل دادند.

اينان در طول تاريخ با هيچ حكومتى نساختند وبراى خود تفكر وراه وروشى خاص برگزيدند. ما در فصل «مارقين‏» به طور گسترده انگشت روى اشتباه فكرى اين گروه خواهيم گذاشت وياد آور خواهيم شد كه مسئله حكميت، مسئله حاكميت رجال در دين الهى نبود، بلكه مراد حاكميت قرآن وسنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اختلاف ميان دو گروه بود واين حاكميت در جاى بسيار صحيح واستوار است، هرچند عنوان كردن آن در آن شرايط از طرف عمروعاص باخدعه وحيله همراه بود.

امام عليه السلام در اين مورد مى‏فرمايد:

انا لم نحكم الرجال و انما حكمنا القران و هذا القران انما هو خط مسطور بين الدفتين لا ينطق بلسان و لابد من ترجمان وانما ينطق عنه الرجال. و لما دعانا القوم الى ان نحكم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولى عن كتاب‏الله و قد قال سبحانه: فان تنازعتم في شي‏ء فردوه الى الله والرسول فرده الى الله ان نحكم بكتابه و رده الى الرسول ان ناخذ بسنته. (6)

مامردم را حاكم در دين خدا قرار ندايم، بلكه قرآن را حاكم قرار داديم.واين قرآن خطى است كه در ميان دو جلد قرار گرفته است وبا زبان سخن نمى‏گويدوبيانگرى لازم دارد، وبيانگران از آن سخن مى‏گويند. وقتى شاميان از ما خواستند كه قرآن را حاكم قرار دهيم ما كسانى نبوديم كه از آن روگردان شويم، چه خدا در قرآن مى‏فرمايد:«اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا وپيامبراو بازگردانيد».رجوع به خدا بازگشت‏به قرآن ورجوع به پيامبر بازگشت‏به سنت اوست.

امام عليه السلام در ضمن اين خطبه جمله‏اى دارد كه شايان توجه است. مى‏فرمايد:«فاذا حكم بالصدق في كتاب الله فنحن احسن الناس به و ان حكم بسنة رسول الله فنحن اولاهم به‏» يعنى:اگر به راستى به كتاب خدا حكم شود ما سزاوارترين مردم به آن هستيم واگر به سنت پيامبر خدا داورى گردد ما به آن اولى مى‏باشيم.

بارى، سرانجام در چنين روزى نبرد صفين، كه ماهها وقت ارزنده امام عليه السلام ويارانش را اشغال كرد، با به جاى گذاشتن بيست تا بيست وپنج هزار شهيد از سپاه عراق وچهل وپنج هزار وبه قولى نود هزار كشته از سپاه شام خاتمه يافت ودو لشكر از هم فاصله گرفتند وراهى سرزمينهاى خود شدند. (7)

آزاد كردن اسرا

چون كار نگارش وامضا وابلاغ صحيفه به پايان رسيد، امير مؤمنان عليه السلام كليه اسيران دشمن را به طور يكجانبه آزاد كرد. در حالى كه پيش از آزاد سازى اسيران شامى، عمروعاص اصرار مى‏ورزيد كه معاويه اسيران سپاه امام عليه السلام را اعدام كند. وقتى معاويه كار بزرگوارانه امام را ديد سخت‏به خود لرزيد وبه فرزند عاص گفت: اگر ما اسيران را مى‏كشتيم در ميان دوست ودشمن رسوا مى‏شديم.

روش امام عليه السلام با اسيران دشمن در هنگام نبرد به صورتى ديگر بود.اگر فردى اسير مى‏شد او را آزاد مى‏ساخت مگر اينكه كسى را كشته باشد كه در اين صورت به عنوان قصاص كشته مى‏شد.واگر اسير آزاد شده‏اى براى بار دوم اسير مى‏گشت‏بدون چون وچرا اعدام مى‏شد، چه بازگشت او به سپه دشمن از نيت پليد او حكايت مى‏كرد. (8)

امام (ع) وضع حكميت را تحت نظر مى‏گيرد

امام عليه السلام پس از حركت از صفين به سوى كوفه از جريان حكميت غافل نبود وپيوسته سفارشهاى لازم را به ابن عباس (كه در راس چهار صد نفر به آن منطقه اعزام شده بود) مى‏كرد. معاويه نيز از كار حكمين غافل نبود واو نيز چهارصد نفر را به آن منطقه اعزام كرده بود. تفاوت ياران امام عليه السلام با پيروان معاويه اين بود كه شاميان به صورت افراد چشم وگوش بسته، مطيع وتسليم سرپرست‏خود بودند وهرگاه نامه‏اى از معاويه مى‏رسيد هرگز نمى‏پرسيدند كه معاويه چه نوشته است، در حالى كه هر موقع نامه‏اى از امام عليه السلام به ابن عباس مى‏رسيد گردنها كشيده مى‏شد تا آگاه شوند كه امام عليه السلام چه دستورى به او داده است. از اين جهت، ابن عباس آنان رانكوهش كرد وگفت: هروقت پيامى از امام مى‏رسد مى‏پرسيد چه دستورى آمده است. اگر آن را پنهان كنم مى‏گوييد چرا پنهان كردى واگر آن را; بازبگويم راز ما فاش مى‏شود وبراى ما رازى باقى نمى‏ماند. (9)

پى‏نوشتها:

1- عروه تصور مى كرد كه بر اساس اين پيمان كارهاى پيشين سپاه عراق برخطا بوده است ولذا همه آنان در آتش خواهند بود، وقعه صفين، ص 512; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏237; الاخبار الطوال، ص‏197; كامل ابن اثير، ج‏3، ص‏163;مروج الذهب، ج‏2، ص‏403.

2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏237; وقعه صفين، ص‏513.

3- سوره مائده، آيه 1.

4- سوره نحل، آيه 91.

5- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص 238.

6- نهج البلاغه، خطبه 125.طبرى در تاريخ خود (ج‏3، جزء6، ص‏37) در ذكر حوادث سال‏37 هجرى وابن اثير در كامل (ج‏3، ص‏166) اين سخن را مختصرتر از آنچه در نهج البلاغه آمده نقل كرده اند. سبط بن جوزى در كتاب تذكره(ص 100) از هشام كلبى، شيخ مفيد در ارشاد(ص‏129) وطبرسى در احتجاج (ج‏1، ص 275) نيز اين خطبه را نقل كرده اند.

7- نبرد صفين كه در هفدهم صفر سال‏37 هجرى به پايان رسيد مدت 110 روز به دراز كشيد ودر اين مدت نود بار حمله صورت گرفت. مسعودى، التنبيه والاشراف، ص‏256 طبع قاهره. هم او در مروج الذهب (ج‏2، ص 305) تعداد كشته شدگان را جمعا 110 هزار نفر(20 هزار از سپاه امام و90 هزار از سپاه معاويه) وبه قول ديگر 70 هزار نفر (25هزار از سپاه امام و45 هزار از سپاه معاويه) نقل كرده است.

8- وقعه صفين، ص 518.

9- همان، ص‏533; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء6، ص‏37; كامل ابن اثير، ج‏3، ص‏167; الاخبار الطوال، ص 198.