حركت هر دو سپاه به صفين

كتاب: فروغ ولايت ص 543 تا 563

نويسنده: جعفر سبحانى

اردوگاه نخيله در كوفه از انبوه مجاهدان داوطلب موج مى زد وهمگى، جان بر كف، منتظر فرمان حركت‏بودند. سرانجام امام عليه السلام در روز چهارشنبه پنجم ماه شوال سال سى وشش هجرى وارد اردوگاه شد ورو به سپاهيان كرد وفرمود:

سپاس خداى را هر بار كه شب آيد وجهان تاريك گردد. ستايش خداى را هر وقت كه ستاره‏اى در آيد يا پنهان شود. سپاس خداى را كه نعمتهاى او را پايان وبخششهاى او را برابرى وپاداش نيست.

هان اى مردم، طلايه داران سپاه خود را قبلا اعزام كرده‏ام (1) وبه آنان فرمان داده‏ام كه در كنار فرات درنگ كنند تا فرمان من به آنان برسد. هم اكنون وقت آن رسيده است كه از آب عبور كنيم وبه سوى گروهى از شما مسلمانان برويم كه در اطراف دجله زندگى مى كنند وآنان را همراه شما به سوى دشمن حركت دهيم تا امدادگر شما باشند. (2)

عقبة بن خالد (3) را بر فرماندارى كوفه برگزيده‏ام. خود وشما را ترك نكردم (تفاوتى ميان خود وشما قائل نشدم). مبادا كسى از حركت‏باز ماند. به مالك بن حبيب يربوعى دستور داده‏ام كه متخلفان وعقب ماندگان را رها نكند،مگر اينكه همه را به شما ملحق سازد. (4)

در اين هنگام معقل بن قيس رياحى، كه فردى حاد وغيور بود، برخاست وگفت:

به خدا سوگند، كسى تخلف نمى كند مگرمشكوك ودرنگ نمى كند مگر منافق. چه بهتر كه به مالك بن حبيب دستور فرماييد كه متخلفان را گردن بزند.

امام در پاسخ او گفت:من دستور لازم را به او داده‏ام واو، به خواست‏خدا، از فرمان من تخلف نمى كند.

آن گاه گروهى ديگر خواستند سخن بگويند ولى امام عليه السلام اجازه نداد واسب خود را خواست وهنگامى كه پاى خود را بر ركاب آن نهاد گفت: «بسم الله‏» ووقتى بر روى زين قرار گرفت گفت: سبحان الذي سخر لنا هذا و ما كنا له مقرنين وانا الى ربنا منقلبون (5) ( پيراسته است‏خدايى كه اين مركب رامسخر ما ساخته است وما توان آن را نداشتيم، وهمگان به سوى خدا باز مى گرديم). آنگاه گفت:

پروردگارا، من از مشقت‏سفر واز اندوه بازگشت واز سرگردانى پس از يقين واز چشم انداز بد در اهل ومال، به تو پناه مى برم. پروردگارا، تو همراه ومصاحب در سفر وجانشين در خانواده‏اى واين دو جز در تو جمع نمى شود، زيرا آن كس كه جانشين است همراه نمى شود وآن كس كه مصاحب گشت جانشين نمى شود.

سپس مركب خود را حركت داد، در حالى كه حر بن سهم ربعى در پيشاپيش او حركت مى كرد ورجز مى خواند.

در اين هنگام مالك بن حبيب، رئيس نگهبانان امام عليه السلام ، عنان اسب آن حضرت را گرفت وبا حالت تاثر گفت:اماما، آيا رواست كه با مسلمانان به سوى جهاد بروى وبا آنان به اجر جهاد در راه خدا نائل گردى ومرا براى جمع آورى متخلفان ترك كنى؟ امام فرمود: اين گروه هر پاداشى كسب كنند، تو با آنان شريك هستى.تو در اينجا كارسازتر از آن هستى كه با ما باشى. ابن حبيب گفت:«سمعا وطاعة يا امير المؤمنين‏». (6)

امام عليه السلام با سربازان خود كوفه را ترك گفت وچون از پل كوفه عبور كرد رو به مردم كرد وگفت: مشايعت كنندگان ومقيمان در اين نقطه نماز را تمام مى خوانند، ولى ما مسافريم وهركس با ما است نبايد روزه واجب بگيرد ونماز او قصر است. آن گاه دو ركعت نماز ظهر به جاى آورد وسپس به حركت‏خود ادامه داد. وقتى به دير ابو موسى، كه در دو فرسخى كوفه قرار داشت، رسيد نماز عصر را به دو ركعت گزارد وچون از نماز فارغ شد در تعقيب آن گفت:

پيراسته است‏خدايى كه صاحب نعمت وبخشش است.منزه است‏خدايى كه صاحب قدرت وكرم است. از او مى خواهم كه مرا به قضاى خود راضى وبه طاعت‏خو د موفق وبه فرمانش متوجه سازد، كه او شنونده دعاست. (7)

سپس حركت كرد وبراى اقامه نماز مغرب در نقطه‏اى به نام «ثرس‏» كه نهر عظيمى از شاخه هاى فرات از آنجا مى گذشت فرود آمد ونماز مغرب را گزارد ودر تعقيب آن خدا را چنين خواند:

ستايش خدايى را كه شب را در روز وروز را در شب وارد مى كند.سپاس خداى را كه هر وقت كه سياهى شب منتشر گردد. حمد خداى را هر وقت كه ستاره‏اى در آيد يا افول كند. (8)

پس شب را تا طلوع فجر در آنجا به استراحت پرداخت وپس از اقامه نماز صبح راه سفر را در پيش گرفت.وقتى به نقطه‏اى به نام «قبه قبين‏» رسيد وچشمش به نخلهاى بلندى افتاد كه در پشت نهر قرار داشت، اين آيه را خواند: والنخل باسقات لها طلع نضيد (9) ( به وسيله آبى كه از آسمان فرو فرستاديم نخلهاى بلندى رويانيديم كه داراى شكوفه هاى منظم ودرهم پيچيده است). با اسب خود از نهر عبور كرد ودر كنار معبدى متعلق به يهود به استراحت پرداخت. (10)

عبور امام (ع) از سرزمين كربلا

امام عليه السلام در مسير خود از كوفه به صفين از سرزمين كربلا عبور كرد. هرثمة بن سليم مى گويد:

امام در سرزمين كربلا فرود آمد وبا ما نماز گزارد. وقتى سلام نماز را گفت، مقدارى از خاك آن را برداشت وبوييد وگفت:( خوشا به حالت اى تربت كربلا كه گروهى از تو محشور مى شوند وبدون حساب وارد بهشت مى گردند.) آن گاه با دست‏خود به اين نقطه وآن نقطه اشاره كرد وگفت:اينجا وآنجا.

سعيد بن وهب مى گويد: گفتم مقصود شما چيست؟فرمود: خانواده گرانقدرى در اين سرزمين فرود مى آيند. واى بر آنان از شما، واى بر شما از آنان، گفتيم: مقصود چيست؟گفت: واى بر آنان از شما كه آنان را مى كشيد; واى بر شما از آنان كه شما را به سبب قتل آنان وارد آتش مى كنند. (11)

حسن بن كثير از پدر خود نقل كرده كه امام عليه السلام در سرزمين كربلا ايستاد وگفت: «ذات كرب و بلاء»( سرزمين غم وبلاست.) آن گاه به دست‏خود به نقطه خاصى اشاره كرد وگفت: اينجا بار انداز آنان وخوابگاه مركبهايشان است.سپس به نقطه‏اى ديگر اشاره كرد وگفت:اين نقطه قتلگاه آنان است.

هرثمه، راوى نخست، مى گويد: جنگ صفين به پايان رسيد ومن به محل زندگى خود بازگشتم وگزارش امام عليه السلام را در سرزمين كربلا به همسر خود كه شيعه امام بود گفتم وافزودم كه: چگونه امام بر غيب دست‏يافته است؟همسرم گفت:مرا رها كن كه امام جز حق نمى گويد. روزگارى گذشت. عبيد الله بن زياد سپاه عظيمى را به سوى نبرد با حسين گسيل داشت ومن در ميان آن سپاه بودم. وقتى به سرزمين كربلا رسيدم به ياد سخنان امام افتادم واز اين پيشامد بسيار ناراحت‏شدم. اسب خود را به سوى خيمه هاى حسين تاختم وبه حضور او رسيدم وجريان را گفتم.حسين عليه السلام فرمود: سرانجام با ما هستى يا بر ضد ما؟ گفتم: هيچ كدام; من خانواده خود را در كوفه رها كرده‏ام واز ابن زياد مى ترسم. فرمود:هرچه زودتر اين سرزمين را ترك كن، چه به خدايى كه جان محمد صلى الله عليه و آله و سلم در دست اوست، هركس فرياد استغاثه ما را بشنود وما را كمك نكند خداوند او را در آتش مى افكند. از اين رو، فورا آن نقطه را ترك گفتم تا روز شهادت را نبينم. (12)

امام (ع) در ساباط و مدائن

امام عليه السلام سرزمين كربلا را به قصد ساباط ترك گفت وبه شهرك «بهرسير» رسيد كه در آنجا آثارى از كسرى باقى نمانده بود. در اين هنگام يكى از ياران او به نام حر بن سهم (13) به شعر ابو يعفر تمثل جست وگفت:

حرت الرياح على مكان ديارهم فكانما كانوا على ميعاد

باد خزان بر سرزمين آنها وزيد، تو گويى بر ميعاد خود قرار داشتند.

امام عليه السلام فرمود: چرا اين آيات را تلاوت نكردى؟

كم تركوا من جنات و عيون . و زروع ومقام كريم.و نعمة كانوا فيهافاكهين. كذلك و اورثناها قوما آخرين. فما بكت عليهم السماء والارض و ما كانوا منظرين .(دخان:25-29)

چه باغها وچشمه ها ومزرعه ها ومقام بزرگ ونعمتهايى را كه از آنها بهره مند بودند ترك گفتند ورفتند، وبدين گونه ديگران را وارث آنان قرار داديم. پس نه آسمان بر آنان گريه كرد ونه زمين، ومهلت داده نشدند.

آن گاه امام عليه السلام افزود: گروه دوم نيز وارث بودند ولى رفتند وديگران وارث آنان شدند. اين گروه نيز اگر سپاس نعمت را بجا نياورند، نعمتهاى الهى، به جهت نافرمانى، از آنان نيز سلب مى شود. از كفران نعمت دورى جوييد، تا بدبختى شما را فرا نگيرد. سپس دستور داد كه سپاه در نقطه بلندى از آنجا فرود آيند.

منطقه‏اى كه امام عليه السلام در آن فرود آمده بود نزديك مدائن بود. امام دستور داد كه حارث اعور در شهر ندا دهد كه هر كس قدرت جنگيدن دارد در وقت نماز عصر به حضور امير مؤمنان برسد. وقت نماز عصر فرا رسيد وافراد قدرتمند آنان به حضور امام عليه السلام آمدند. امام خدا را حمد وسپاس گفت وآن گاه افزود:

من از تخلف شما از شركت در جهاد وجدا شدنتان از مردم منطقه وزندگى در سرزمين مردم ستم پيشه ونابود شده در شگفتم. نه به نيكى امر مى كنيد ونه از بديها باز مى داريد. (14)

كشاورزان مدائن گفتند:ما در انتظار دستور تو به سر مى بريم.آنچه دوست دارى فرمان ده. امام عليه السلام به عدى بن حاتم دستور داد كه در آنجا بما ند وهمراه آنان به سوى صفين حركت كند. عدى، پس از سه روز توقف، همراه با سيصد نفر مدائن را ترك گفت ولى به فرزند خود يزيد دستور داد كه در آنجا بماند وبا گروه دوم به امام عليه السلام بپيوندند. او نيز در راس چهار صد نفر به امام پيوست. (15)

استقبال كشاورزان انبار از امام (ع)

امام عليه السلام مدائن را به سوى «انبار» ترك گفت. مردم انبار از حركت امام وعبور وى از آنجا آگاه شدند وبه استقبال آن حضرت شتافتند وميان آنان وامام عليه السلام در اين استقبال گفتگوهايى انجام گرفت.

آنان وقتى با امام عليه السلام روبرو شدند از اسبهاى خود فرود آمدند ودر مقابل او به جست وخيز وخضوع وتذلل پرداختند.

امام فرمود: اين چه كارى است كه انجام مى دهيد واين چهار پايان را براى چه آورده‏ايد؟

گفتند: اين روش ما در تعظيم بزرگان (از عهد شاهان ايران) بوده است واين چهارپايان هديه‏اى است از مابه شما، وما براى شما وديگر سپاهيان، غذا وبراى مركبها و چهارپايانتان علف فراهم كرده ايم.

امام فرمود: آنچه را كه خوى خود در تعظيم بزرگان مى انگاريد، به خدا سوگند، آن عمل به نفع آنان نيست وشما با اين كار خود را به زحمت ومشقت مى‏افكنيد. ديگر به اين كار باز نگرديد. چهار پايانى را كه همراه خود آورده ايد، اگر راضى باشيد، از شما مى پذيرم مشروط بر اينكه از خراج وماليات حساب شود. غذايى كه براى ما فراهم كرده ايد به يك شرط مى پذيرم وآن اينكه بهاى آن را بپردازيم.

مردم انبار گفتند: شما بپذيريد، ما قيمت مى كنيم وآن گاه بهاى آن را مى‏گيريم.

امام فرمود: در اين صورت كمتر از قيمت واقعى تقويم مى كنيد.

مردم انبار گفتند:اماما، ما در ميان مردم عرب دوستان وآشنايانى داريم. آيا ما را از هديه كردن به آنان وآنان را از پذيرفتن هديه ما باز مى داريد؟

امام فرمود:همه اعراب دوستان شما هستند،ولى هركس شايسته نيست كه هداياى سنگين شما را بپذيرد، واگر كسى بر شما خشم كرد ما را آگاه سازيد.

مردم انبار گفتند:اماما، هديه ما را بپذير. ما دوست داريم كه هديه ما را بپذيرى.

امام فرمود: واى بر شما.ما از شما بى نيازتريم. اين جمله را گفت وراه خود را در پيش گرفت وعدل الهى را براى كسانى كه ساليان درازى در زير ستم شاهان عجم بودند وپيوسته دسترنج آنان پيشكش فرمانروايان بود، به آنان ياد آور شد. (16)

امام عليه السلام در ادامه راه وقتى به الجزيره رسيد قبيله هاى «تغلب‏» و«نمر» از آن حضرت استقبال كردند.

امام فقط به يكى از فرماندهان خود به نام يزيد قيس اجازه داد كه از غذا وآب آنان استفاده كند، زيرا وى از اهل آن قبايل بود.

سپس امام عليه السلام به سرزمين «رقه » رسيد ودر كنار فرات فرود آمد. در آنجا راهبى در صومعه خود زندگى مى كرد وچون از ورود امام آگاه شد به حضور آن حضرت رسيد وگفت:صحيفه‏اى به وراثت از پدران به دست ما رسيده كه آن را ياران مسيح نوشته اند ومن آن را آورده‏ام تا براى شما بخوانم. سپس آن را به شرح زيرا قرائت كرد:

به نام خداوند بخشاينده مهربان; خدايى كه در گذشته مقدر كرده ونوشته است كه درميان مردمانى درس ناخوانده پيامبرى رابر مى انگيزد كه آنان را كتاب وحكمت مى آموزد وبه راه خدا هدايت مى كند ودر بازارها نداى توحيد را سر مى دهد وبدى را با بدى مجازات نمى كند بلكه مى بخشد. پيروان او ستايشگران خدا هستند كه در هر نقطه بلندى ودر هر بالا رفتن وفرود آمدن خدا را ثنا مى گويند. زبان آنان به گفتن تهليل وتكبير روان است. خدا او را بر دشمنان پيروز مى گرداند. آن گاه كه خدا او (پيامبر) را بگيرد، امت وى دو دسته مى شوند ولى دو مرتبه متحد مى گردند ومدتى به همين حالت مى مانند ولى باز دو دسته مى شوند. مردى از امت او از ساحل اين فرات مى گذرد. او فردى است كه به نيكيها امر مى كند واز بديها باز مى دارد; به حق قضاوت مى كند ودر امر داورى رشوه واجرت نمى پذيرد. دنيا در نظر او از خاكسترى كه در مسير تند باد قرار گيرد بى ارزشتر ومرگ براى او از نوشيدن آب براى فرد تشنه گواراتر است.در پنهانى از خدا مى ترسد ودر آشكار به او اخلاص مى ورزد. در اجراى امر خدا از سرزنش سرزنش كنندگان نمى ترسد. هركس از اهل اين منطقه آن پيامبر را درك كند وبه او ايمان آورد، پاداش او رضاى من وبهشت است وهر كس اين بنده صالح را درك كند واو را يارى رساند ودر راه او كشته شود قتل در راه او شهادت است....

وقتى راهب از خواندن آن صحيفه فارغ شد افزود: من از حالا در خدمت‏شما هستم واز شما جدا نمى شوم تا آنچه به شما رسيد به من نيز برسد. امام عليه السلام با مشاهده اين حالت گريست وفرمود:سپاس خدا را كه مرا از فراموش شدگان قرار نداد.ستايش خدا را كه مرا در كتابهاى نيكوكاران ياد فرمود.

راهب از آن هنگام پيوسته در ركاب امام عليه السلام بود تا در وقعه صفين به شهادت رسيد. امام عليه السلام بر جنازه او نماز گزارد واو را به خاك سپرد وفرمود:«هذا منا اهل البيت‏»( اين مرد از خاندان ماست). و از آن پس كرارا براى او طلب آمرزش مى كرد. (17)

امام (ع) در سرزمين رقه

امام عليه السلام پيش از حركت‏خود از شهر مدائن سه هزار نفر از سربازان را به فرماندهى معقل بن قيس روانه سرزمين رقه كرد (18) وبه او دستور داد كه راه موصل وسپس نصيبين را در پيش گيرد ودر رقه فرود آيد ودر آنجا با امام ملاقات كند. امام نيز خود از طريق ديگر عازم رقه شد. گويا هدف از اعزام اين گروه از آن طريق، تثبيت موقعيت نظام حاكم در اين منطقه بود ولذا به فرمانده نيروها دستور داد كه با احدى نبرد نكند ودر مسير خود به مردم آن مناطق اميد وآرامش ببخشد واين مسير را هنگام صبح وعصر طى كند ونيمه روز ونيمه‏نخست از شب را به استراحت‏بپردازد(زيرا خدا شب را براى استراحت آفريده است) وبه خود وسپاهيان زير دست ومركبها راحتى وايمنى بخشد.

فرمانده سپاه مسير را به شيوه‏اى كه امام فرموده بود طى كرد وهنگامى وارد رقه شد كه امام عليه السلام پيش از او وارد آن سرزمين شده بود. (19)

ارسال نامه‏اى به معاويه از سرزمين رقه

ياران امام عليه السلام مصلحت ديدند كه آن حضرت نامه‏اى به معاويه بنگارد ومجددا حجت را بر او تمام كند. امام پيشنهاد آنان را پذيرفت (20) ، زيرا علاقه مند بود كه ياغيگرى معاويه بدون خونريزى بر طرف شود، هرچند مى دانست كه پند واندرز بر شيفتگان قدرت چندان سودبخش نيست.وقتى نامه امام -عليه السلام به معاويه رسيد، در پاسخ، آن حضرت را تهديد به جنگ كرد. (21) از اين جهت ،امام در تصميم خود استوارتر شد وفرمان حركت از رقه را به سوى صفين صادر كرد.

عبور از فرات با زدن پلى

مشكل امام عبور از عرض عظيم فرات بود كه بدون زدن پل يا پيوند دادن كشتيها و زورقها امكان پذير نبود. امام عليه السلام از مردم رقه خواست كه وسيله عبور او وسپاهيانش از فرات را فراهم سازند. ولى مردم اين شهر مرزى، بر خلاف مردم عراق، نسبت‏به على عليه السلام بى مهر بودند واز زدن پل خوددارى كردند. امام، در عين قدرت، در مقابل امتناع آنان واكنشى نشان نداد وتصميم گرفت كه با سپاه خود از روى پلى كه در نقطه دورى به نام «منبج‏» (بر وزن مسجد) وجود داشت عبور كند. در اين هنگام مالك اشتر فرياد بر آورد وآنان را به تخريب قلعه‏اى كه در آن متحصن شده بودند تهديد كرد. اهالى رقه به يكديگر گفتند كه مالك كسى است كه اگر سخنى بگويد قطعا عمل مى كند. لذا فورا آمادگى خود را بر نصب پل اعلام كردند وامام عليه السلام وپياده نظام او به همراه محموله هايشان از آن عبور كردند وآخرين نفرى كه آن منطقه را ترك گفت‏خود مالك اشتر بود. (22)

امام (ع) در اراضى شام

امام عليه السلام با عبور از فرات، سرزمين عراق را پشت‏سر گذاشت وقدم در سرزمين شام نهاد و براى مقابله با هر نوع يورش احتمالى وشيطنتهاى معاويه، دو فرمانده نيرومند خود به نامهاى زياد بن نصر وشريح بن هانى را با همان كيفيتى كه به كوفه در آمده بودند، به عنوان مقدمه لشكر، به سوى سپاه معاويه گسيل داشت. آن دو در نقطه‏اى به نام «سور الروم‏» با مقدمه سپاه معاويه به فرماندهى ابو الاعور رو به رو شدند وكوشيدند كه از طريق مسالمت فرمانده سپاه دشمن را مطيع امام سازند، اما كوشش آنان ثمر نبخشيد وهر دو فرمانده نامه‏اى به وسيله‏پيك سريع السيرى به نام حارث بن جمهان جعفى به حضور امام نوشتند وپس از شرح ما وقع خواستار فرمان آن حضرت شدند. (23)

امام عليه السلام پس از خواندن نامه، فورا مالك را خواست وگفت: زياد وشريح چنين وچنان نوشته اند. هرچه زودتر خود را به آنان برسان وسرپرستى هر دو گروه را بر عهده بگير، ولى تا دشمن را ملاقات نكرده‏اى وسخنانش را نشنيده‏اى به نبرد آغاز مكن، مگر اينكه آنها آغاز به نبرد كنند. خشم وغضب تو به دشمن مايه پيشدستى تو در جنگ نباشد، مگر اينكه كرارا سخن آنان را بشنوى وحجت را بر ايشان تمام كنى. سپس دستور داد: زياد را به فرماندهى جناح راست وشريح را به فرماندهى جناح چپ بگمار وخود در قلب سپاه قرار بگير. نه آنچنان نزديك به دشمن باش كه تصور كنند كه در صدد بر افروختن آتش نبرد هستى ونه از آنان زياد دور باش كه گمان شود كه از دشمن مى ترسى. وبر اين شيوه در آنجا باش تا من به تو برسم. (24)

آن گاه امام عليه السلام در پاسخ نامه دو فرمانده خود چنين نوشت واشتر را چنين توصيف كرد:

«اما بعد; فاني قد امرت عليكما مالكا فاسمعا له و اطيعا امره فانه ممن لا يخاف رهقه و لاسقاطه و لا بطؤه عن ما الاسراع اليه احزم و لا اسراعه الى ما البط‏ء عنه امثل و قد امرته بمثل الذي امرتكما الا يبدا القوم بقتال حتى يلقاهم فيدعوهم و يعذر اليهم ان شاء الله‏». (25)

هر دو فرمانده بدانند كه من فرماندهى كل را به مالك دادم . سخن او را گوش كنيد وفرمان او را اطاعت نماييد، زيرا اوكسى نيست كه از سبك عقلى ولغزش او بترسيم وكسى نيست كه در مورد شتاب، كندى نشان دهد يا در مورد بردبارى، شتابزده شود. او را به آنچه كه شما را به آن فرمان داده بودم فرمان دادم، كه هرگز با دشمن به نبرد برنخيزد مگر اينكه آنان را به حق دعوت كند وحجت را بر آنان تمام نمايد.

مالك به سرعت‏خود را به نقطه‏اى كه در آنجا طلايع هر دو سپاه با هم رو به رو شده بودند رساندووضع سپاه را منظم كرد.واز آن پس، جز دفاع از سپاه، كارى صورت نمى داد وهر وقت از ناحيه ابو الاعور، فرمانده شامى، حمله‏اى رخ مى داد به دفع آن مى پرداخت. شگفت آنكه مالك حتى به وسيله فرمانده سپاه دشمن به معاويه پيام مى فرستاد كه اگر خواهان نبرد است‏خود شخصا گام به ميدان نهد تا با هم به نبرد بپردازند ومايه خونريزى ديگران نگردد، ولى او هرگز اجابت نمى كرد. تا اينكه در نيمه يكى از شبها، سپاه معاويه به سرعت عقب نشينى كرد ودر يك سرزمين وسيع در كنار شريعه فرات فرود آمد وآب را به روى جلوداران سپاه امام عليه السلام بست. (26)

حركت معاويه به سوى صفين

به معاويه گزارش رسيد كه على عليه السلام در سرزمين رقه پلى بر رودخانه فرات بست وخود وسپاه انبوهش از آن عبور كردند. معاويه، كه قبلا مردم شام را با خود هماهنگ كرده بود، بر منبر رفت وحركت امام را با رزم آوران بصره وكوفه به اطلاع شاميان رساند و آنان را بر حركت ودفاع از جان وفرزند خود بيش از حد تشويق وتحريك كرد. پس از سخنرانى معاويه، افراد ديگرى كه قبلا براى اين كار آموزش ديده بودند، به تاييد معاويه برخاستند. سرانجام معاويه باكليه كسانى كه توان رزمى داشتند حركت كرد (27) ودر پشت جلوداران سپاه خود، كه ابو الاعور آنان را فرماندهى مى كرد، فرود آمد وآنجا را اردوگاه خود قرار داد وبه نقلى چهل هزار تن را مامور كرد تا از نزديك شدن سربازان امام به فرات جلوگيرى كنند. (28)

ورود امام (ع) به سرزمين صفين

چيزى نگذشت كه امام عليه السلام با سپاهى گران وارد صفين شد وبه طلايع سپاه خود، كه مالك اشتر آنان را فرماندهى مى كرد، پيوست. على عليه السلام هنگامى قدم به سرزمين صفين گذارد كه دشمن ميان سربازان او وآب فرات لشكر عظيمى را مستقر ساخته وامكان دسترسى به آب فرات رااز سپاهيان امام سلب كرده بود.

عبد الله بن عوف مى گويد: ذخاير آب سپاه امام رو به كاهش بود وابو الاعور فرمانده مقدمه سپاه معاويه مسير آب را با سواره وپياده نظام مسدود كرده بود وتير اندازان را در جلو آنان مستقر ساخته واطراف آنان را نيزه داران وزره پوشان قرار داده بود. سرانجام عطش بر سپاه امام فشار آورد وشكايت‏به خدمت او آوردند. (29)

بردبارى امام (ع)

هر فرمانده عادى در چنين وضعى قدرت تحمل خود را از دست مى دهد وفرمان حمله صادر مى كند. ولى امام عليه السلام ، كه از روز نخست هدفش اين بود كه در صورت امكان مسئله را بدون خونريزى فيصله دهد، يكى از ياران رازدار خود به نام صعصعة بن صوحان (30) را خواست وگفت كه به عنوان سفير به سوى معاويه برود وبه او بگويد:

ما به اين منطقه آمده ايم وخوش نداريم پيش از اتمام حجت نبرد را آغاز كنيم. تو با تمام قدرت از شام بيرون آمدى وپيش از آنكه با تو نبرد كنيم، تو نبرد را آغاز كردى. نظر مااين است كه دست از نبرد بردارى تا تو دلايل ما را بشنوى. اين چه شيوه ناجوانمردانه‏اى است كه ميان ما وآب را گرفته‏اى؟ موانع را برطرف كن تا در نظر ما بينديشى. واگر دوست دارى كه وضع به همين حال بماند وافراد بر سر آب با هم بجنگند وسرانجام گروه پيروز از آن بهره بگيرد، ما نيز سخنى نداريم.

صعصعه، به عنوان سفير امام عليه السلام ، به خيمه معاويه كه در قلب لشكر قرار داشت وارد شد وپيام امام را ابلاغ كرد. كوردلانى مانند وليد بن عقبه طرفدار ادامه محاصره فرات بودند تا سپاه امام از تشنگى جان سپارد. ولى پير سياست ،عمرو عاص، برخلاف فرزندان اميه، به معاويه گفت: آب را به روى سپاهيان باز بگذار ودر ديگر مسائل رزمى بينديش.وبنا به نقلى گفت: اين كار عملى نيست كه تو سيراب باشى وعلى تشنه باشد، در حالى كه در اختيار او نظاميانى است كه به آب فرات مى نگرند وسرانجام يا بر آن مسلط مى شوند يا در اين راه مى ميرند. تو مى دانى كه على شجاعى كوبنده است ومردم عراق وحجاز در ركاب او هستند. على آن مردى است كه در آن روز كه خانه‏فاطمه مورد هجوم قرار گرفت گفت: اگر چهل مرد با من همراه بودند انتقام خود را از متجاوزان مى گرفتم.

در حالى كه معاويه بستن آب را به به روى سپاه امام نخستين پيروزى براى خود مى دانست، فردى كه او را عابد همدان مى ناميدند واز دوستان عمرو عاص وسخنور توانايى بود، رو به معاويه كرد وگفت:سبحان الله، اينكه زودتر از سپاه عراق به اين نقطه آمده ايد سبب نمى شود كه آب را به روى آنان ببنديد. به خدا سوگند كه اگر آنان زودتر از شما به اين نقطه آمده بودند از شما ممانعت نمى كردند. بزرگترين كارى كه مى كنيد اين است كه آنان را به طور موقت از آب فرات باز مى داريد، ولى آماده فرصت ديگر باشيد كه آنان به همين صورت شما را مجازات كنند. آيا نمى دانيد كه در ميان آنان برده و كنيز وكارگر وناتوان وبى گناه وجود دارد؟ به خدا سوگند كه كار شما نخستين ظلم وستم است. اى معاويه، تو با اين كار زشت، افراد ترسو ودو دل را بينا وروشن كردى وآن كس را كه سر جنگ با تو نداشت‏بر خود جرى كردى. (31)

معاويه، بر خلاف بسيارى از مواقع كه در مقابل انتقاد حلم وبردبارى به خرج مى داد، بر زاهد همدان نهيب زد واز دست او به عمرو عاص شكايت كرد. فرزند عاص نيز، به جهت دوستى كه با او داشت‏بر او تندى كرد. ولى سعادت به اين زاهد رو كرده بود و او كه افق سپاه معاويه را بسيار تاريك مى ديد در دل شب به سپاه امام عليه السلام ملحق شد.

صدور فرمان حمله و شكستن موانع

بى آبى وعطش، سربازان امام عليه السلام راتهديد مى كرد وامام را هاله‏اى از غم واندوه فرا گرفته بود. چون به سوى پرچمهاى قبيله مذحج آمد فرياد سربازى را شنيد كه در ضمن قصيده‏اى چنين مى گويد:

ايمنعنا القوم ماء الفرات وفينا الرماح و فينا الحجف (32)

آيا قوم شام ما را از آب فرات باز مى دارد، در حالى كه ما مجهز به نيزه و زره هستيم؟

سپس امام عليه السلام به سوى پرچم قبيله كنده رفت وديد كه سربازى در كنار خيمه اشعث‏بن قيس فرمانده قبيله‏خود اشعارى مى خواند كه دو بيت نخست آن اين است:

لئن لم يجل الاشعث اليوم كربة فنشرب من ماء الفرات بسيفه من الموت‏فيها للنفوس تعنت فهبنا اناسا قبل كانوا فموتوا (33)

اگر امروز اشعث اندوه مرگ را از انسانهاى فرو رفته در آزار واذيت‏بر طرف نسازد ما با شمشير او از آب فرات مى نوشيم.چه بهتر كه اى اشعث چنين افرادى را در اختيار ما بگذارى، كه قبلا بودند واكنون دارند مى ميرند.

امام‏عليه السلام پس از شنيدن اشعار اين دو سرباز، كه با صداى بلند در اردوگاه خود مى خواندند، به خيمه آمد. ناگهان اشعث رسيد وگفت:آيا صحيح است كه مردم شام ما را از آب فرات محروم سازند، در حالى كه تو در ميان ما هستى وشمشيرهاى ما با ماست؟! اجازه بده ، كه به خدا سوگند، يا راه فرات را باز كنيم يا در اين راه بميريم، وبه اشتر فرمان بده كه با سربازان خود در هر كجا دستور مى دهى بايستد. امام فرمود:اختيار با شماست. آن گاه نقطه‏اى را كه اشتر با نيروى خود بايد در آنجا موضع بگيرد معين كرد وسپس در ميان انبوه لشكريان خود خطبه كوتاهى خواند واين خطبه چنان آتشين ومهيج‏بود كه سپاه امام با يك حمله برق آسا توانستند لشكر معاويه را به كنار زنند وشريعه را به تصرف خود در آورند. آن خطبه چنين است:

«قد استطعموكم القتال فاقروا على مذلة و تاخير محلة او رووا السيوف من الدماء ترووا من الماء. فالموت في حياتكم مقهورين و الحياة في موتكم قاهرين.الاو ان معاوية قاد لمة من الغواة وعمس عليهم الخبر حتى جعلوا نحورهم اغراض المنية‏». (34)

سپاه معاويه با اين عمل(بستن آب بر شما) شما را به پيكار دعوت كرده است. اكنون بر سر دو راهى هستيد: يا به ذلت در جاى خود بنشينيد، يا شمشيرها را از خون (آنان) سيراب كنيد تا خود از آب سيراب شويد. مرگ در زندگى توام با شكست‏شماست وزندگى در مرگ پيروزمندانه تان. آگاه باشيد كه معاويه گروهى از بى خبران وگمراهان را به همراه آورده وحق را در زير پرده تزوير از آنان پنهان كرده است تا (ناآگاهانه) گردنهاى خود را آماج تيرها وشمشيرها كنند.

اشعث در همان شب در ميان سربازان تحت امر خود ندا در داد وگفت: هركس آب مى خواهد يا مرگ، ميعاد ما با او هنگام صبح است. (35)

فشار عطش از يك طرف وخطبه مهيج امام واشعار محرك سربازان از طرف ديگر، سبب شد كه دوازده هزار نفر آمادگى خود را براى تسخيرشريعه فرات اعلام كنند. اشعث‏با هنگ عظيم خود واشتر با هنگ سواره نظام نيرومندش، رو در روى سپاه دشمن قرار گرفتند وبا يك حمله برق آسا لشكريان مانع را ، كه از نظر قدرت دو برابر آنان بودند، از پيش راه خود برداشتند، به گونه‏اى كه سم اسبهاى سواره نظام در آب فرات فرو رفت. در اين حمله هفت نفر به دست اشتر وپنج نفر به دست اشعث كشته شدند وصفحه جنگ به نفع امام عليه السلام ورق خود و رود عظيم فرات در اختيار آن حضرت ويارانش قرار گرفت. در اين هنگام بود كه عمرو عاص رو به معاويه كرد وگفت:چه فكر مى كنى اگر على مقابله به مثل كند وآب را به روى تو ببندد؟

معاويه، كه از سماحت وعظمت روحى واخلاق اسلامى امام عليه السلام آگاه بود، گفت: فكر مى كنم كه او آب را به روى ما نبندد، چه او براى هدف ديگرى آمده است. (36)

اكنون ببينيم واكنش امام عليه السلام در مقابل عمل ناجوانمردانه فرزند ابو سفيان چه بوده است.

تعهد به اصول در اوج قدرت

هجوم سربازان امام براى تصرف شريعه فرات با تاكتيك نظامى خاصى صورت گرفت وبه نتيجه رسيد وامكان بهره گيرى از نهر فرات دربست در اختيار سربازان امام عليه السلام در آمد وسربازان معاويه از ناحيه فرات رانده شدند ودر نقطه‏اى مرتفع وبى آب وگياه قرار گرفتند. ادامه زندگى براى شاميان در چنين اوضاعى امكان پذير نبود وبه زودى ذخاير آب آنان به پايان مى رسيد و ناچار بودند كه يكى از سه طرح را برگزينند:

1- حمله كنند وشريعه را مجددا تسخير نمايند; ولى در خود چنين شهامت وقدرتى را نمى ديدند.

2- از تشنگى جام مرگ بنوشند وصفين را گورستان خود قرار دهند.

3- پا به فرار بگذارند ودر شام ونواحى آن پراكنده شوند.

ولى، با اين همه، تصرف فرات چندان وحشتى در سران سپاه شام بالاخص معاويه پديد نياورد.زيرا به سبب شناختى كه از امام وسماحت وجوانمردى وتعهد او به اسلام واصول اخلاقى داشتند، مى دانستند كه هرگز آن حضرت اصل را فداى فرع وهدف را توجيه گر وسيله نمى داند.

التزام به اصول اخلاقى وارزشهاى والاى انسانى، از روح ملكوتى هر انسان با كرامتى سرچشمه مى گيرد. اين اصول در تمام احوال وشرايط، مطلوب است وصلح وجنگ نمى شناسد، بلكه مربوط به رابطه انسان با انسان در طول زندگى است.

توجه به پيامهاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اعزام سپاهيان اسلام وپيامهاى على عليه السلام در ميدان صفين، كه برخى از آنها خواهد آمد، نشانگر يك حقيقت است وآن اينكه هيچ گاه نبايد اصول انسانى را فداى هدف كرد، بلكه بايد در سخت ترين تنگناها نيز از تعهد به اخلاق غفلت نورزيد.

علت اين را كه سران سپاه معاويه از تصرف شريعه به دست‏سپاهيان امام چندان نگران نبودند، مى توان از مذاكره دو پير سياست (معاويه وعمرو عاص) به دست آورد.

عمرو عاص با عمل ضد انسانى معاويه كاملا مخالف بود، ولى معاويه بر خلاف تصويب عقل منفصل خود عمل كرد تا لحظه‏اى كه ورق برگشت وشريعه به تصرف سربازان امام در آمد وسپاه معاويه فرسنگها به عقب نشست. در اين هنگام اين دو پير سياست وشيطنت‏به گفتگو نشستند كه مضمون آن را ياد آور مى شويم.

عمرو عاص:چه فكر مى كنى اگر عراقيان آب را به روى تو ببندند، همچنان كه تو آب را به روى آنان بستى؟ آيا براى باز كردن راه آب، با آنان به نبرد بر مى خيزى آنچنان كه آنان با تو به نبرد برخاستند؟

معاويه: گذشته را رها كن. در باره على چه فكر مى كنى؟

عمرو عاص: گمان مى كنم آنچه را كه تو در باره او روا داشتى او در باره‏تو روا ندارد. زيرا هرگز براى تسخير شريعه نيامده است. (37)

معاويه سخنى گفت كه پير سياست را ناراحت كرد واو در پاسخ وى اشعارى سرود وياد آور شد كه افق تاريك است وممكن است‏به سرنوشت طلحه وزبير دچار شوند. (38)

ولى حدس عمرو كاملا درست‏بود وامام عليه السلام پس از تسلط بر شريعه دست دشمن را در بهره بردارى از آب فرات باز گذاشت (39) وازاين طريق ثابت كرد كه د رحال نبرد با بدترين دشمن خود نيز به اصول اخلاقى متعهد است وهرگز، بر خلاف معاويه، هدف را توجيه گر وسيله نمى داند.

پس از آزاد ساختن فرات

هر دو سپاه در فاصله‏هاى خاصى موضع گرفته، منتظر فرمان فرماندهان خود بودند. ولى امام عليه السلام مايل به نبرد نبود وبارها وبارها با اعزام نمايندگان وارسال نامه‏ها مى‏خواست مشكل را از طريق مذاكره حل كند. (40)

در آخرين روزهاى ماه ربيع الآخر سال سى وشش، ناگهان «عبيد الله بن عمر» قاتل هرمزان بى گناه بر امام عليه السلام وارد شد. هرمزان يك ايرانى بود كه خليفه دوم، اسلام او را پذيرفته وبراى امرار معاش وى مبلغى مقرر داشته بود. (41) آن گاه كه عمر به ضربه‏چاقوى شخصى به نام «ابولؤلؤ» از پاى در آمد وتلاش ماموران براى دستگيرى قاتل به نتيجه نرسيد (42) ، يكى از فرزندان خليفه به نام عبيد الله، بر خلاف اصول انسانى، هرمزان را به جاى قاتل كشت. (43) كوشش امام عليه السلام براى قصاص عبيد الله توسط خليفه وقت (عثمان) به نتيجه نرسيد وامام عليه السلام در همان زمان با خدا پيمان بست كه اگر قدرت بيابد حكم خدا را در باره او اجرا كند. (44) پس از قتل عثمان وروى كار آمدن امام، عبيد الله از قصاص امام ترسيد ومدينه را به عزم شام ترك گفت. (45)

بنابر اين سابقه، عبيد الله در ايام صفين بر امام عليه السلام وارد شد واز روى طعن به او گفت:سپاس خدا را كه تو را خواهان خون هرمزان ومرا خواهان خون عثمان قرار داد. امام فرمود: خدا من وتو را در ميدان نبرد جمع مى‏كند. (46) اتفاقا در گرماگرم نبرد، عبيد الله به دست‏سربازان امام كشته شد. (47)

پى‏نوشتها:

1- امام عليه السلام دوازده هزار سرباز را به فرماندهى زياد بن نضر وشريح بن هانى قبلا اعزام كرده بود.

2- نهج البلاغه، خطبه 48; وقعه صفين، ص 131(با كمى تفاوت). امام عليه السلام اين خطبه را در اردوگاه نخيله، واقع در بيرون شهر كوفه، در بيست وپنجم شوال سال‏37 ايراد كرده است . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص 201.

3- عقبة بن عامر، مروج الذهب، ج‏2، ص 384.

4- وقعه صفين، ص 132.

5- سورة زخرف، آية‏13.

6و7و8- وقعه صفين، صص 134- 132.

9- سوره ق، آية 10.

10- وقعه صفين، ص 135.

11- همان، صص‏142- 140; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3،صص‏170-169.

12- وقعه صفين، صص 141- 140 ;شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏169.

13- در بعضى جاها حريز درج شده است. پاورقى وقعه صفين ،ص 142.

14- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏203- 202; وقعه صفين، ص 142.

15- وقعه صفين، ص‏143; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏203.

16- نهج البلاغه، با ب الحكم، شماره‏36باختصار; وقعه صفين، ص 144; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏203.

17- وقعه صفين، صص 148 -147; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، صص‏206 - 205.

18- كامل ابن اثير، ج‏3، ص 144; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، ص‏237.

19- وقعه صفين، ص 148; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص 208.

20و21- متن نامه امام وپاسخ معاويه در وقعه صفين (ص 150) وشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد(ج‏3، صص 211- 210) مندرج است.

22- وقعه صفين، صص‏154- 151; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، صص‏213 - 211; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، ص 238; كامل ابن اثير، ج‏3، ص 144.

23- وقعه صفين، صص 154-151; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، صص‏213- 211; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، صص 238; كامل ابن اثير، ج‏3، ص 144.

24و25- وقعه صفين، صص 154-151; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، صص‏213- 211; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، صص 238; كامل ابن اثير، ج‏3، ص 144.

26- وقعه صفين، ص 154; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، ص 238.

27- ابن مزاحم (در وقعه صفين) شمار سپاهيان معاويه را يكصد وسى هزار نفر ضبط كرده، ولى مسعودى(در مروج الذهب ، ج‏2، ص 384) مى گويد كه قول مورد اتفاق در اين مورد بر هشتاد وپنج هزار است. همچنين شمار سپاهيان على عليه السلام به نقل وقعه صفين(ص‏157) يكصد هزار يا كمى بيشتر وبه نقل مروج الذهب نود هزار بوده است.

28- وقعه صفين، صص‏157-156.

29- الامامة والسياسة، ج‏1، ص 94; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء5، ص‏239; كامل ابن اثير، ج‏3، ص 145; تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏187.

30- به نقل ابن قتيبه وطبرى، امام عليه السلام اشعث را اعزام كرد. - الامامة والسياسة، ج‏1، ص 94، ص تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، ص 240.

31- وقعه صفين، ص 160; با كمى تفاوت: الامامة والسياسة، ج‏1، ص 94; تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص 188; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، ص 240.

32و33- مروج الذهب، ج‏2، ص 385; وقعه صفين، صص‏166 - 164.

34- نهج البلاغه، خطبه 51; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص 244.

35- وقعه صفين، ص‏166; الامامة والسياسة، ج‏1، ص 94.

36- مروج الذهب، ج‏2، صص‏387-386.

37- الامامة والسياسة، ج 1، ص 94; مروج الذهب، ج‏2، ص‏386.

38- وقعه صفين، ص‏186.

39- كامل ابن اثير، ج‏3، ص 145; تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، ص 242; تجارب السلف، ص‏47.

40- مروج الذهب، ج‏2، ص‏387، تاريخ طبرى، ج‏3، جزء 5، ص 242.

41- بلاذرى، فتوح البلدان، ص‏469.

42- در اينكه ابو لؤلؤ، بعد از كشتن عمر به چه سرنوشتى گرفتار آمد ميان مورخان اختلاف است. بعضى گويند او را دستگير كردند وكشتند(تاريخ برگزيده، ص 184; تاريخ فخرى، ص 131)وبه قول مسعودى، او خود را با همان كارد كشت (مروج الذهب، ج‏2، ص‏329)ولى مؤلف حبيب السير مى گويد به روايت‏شيعه او از مدينه گريخت وبه جانب عراق شتافت وسرانجام در كاشان وفات يافت(حبيب السير، ج‏1، جزء 4، ص‏489).

43- تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص 161; فتوح البلدان، ص‏583; تجارب السلف، ص‏23.

44- امام عليه السلام خطاب به عبيد الله فرمود:«يا فاسق، اما والله لئن ظفرت بك يوما من الدهر لاضربن عنقك‏».انساب الاشراف، ج‏5، ص 24; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏3، ص‏61; مروج الذهب، ج‏2، ص 395.

45- مروج الذهب، ج‏2، ص 388.

46- الاخبار الطوال، ص‏169، طبع قاهره; وقعه صفين، ص‏186.

47- مسعودى مى گويد:قاتل عبيد الله د رجنگ صفين خود امام عليه السلام بود ونقل كرده است كه آن حضرت چنان ضربتى بر او وارد ساخت كه تمام زره آهنينى كه در بر داشت ،شكافته شد وشمشير به روده هايش رسيد. مروج الذهب، ج‏2، ص 395.