جريان بيعت
جريان بيعت
كتاب: فروغ ولايت ص 366 تا 372
نويسنده: استاد جعفر سبحانى
با آنكه عوامل ياد شده نزديك بود امام عليه السلام را براى بار چهارم از خلافت محروم سازد، قدرت انقلابيون وپشتيبانى افكار عمومى از آنان عوامل منفى را بى اثر ساخت وياران رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به صورت دستجمعى رو به خانه على عليه السلام آوردند وبه آن حضرت گفتند كه براى خلافتشخصى شايتسه تر از او نيست. (1)
ابو مخنف در كتاب «الجمل» مىنويسد:
پس از قتل عثمان اجتماع عظيمى از مسلمانان در مسجد تشكيل شد، به نحوى كه مسجد لبريز از جمعيت گرديد. هدف از اجتماع تعيين خليفه بود.شخصيتهاى بزرگى از مهاجرين وانصار، مانند عمار ياسر وابوالهيثم بن التيهان ورفاعة بن رافع ومالك بن عجلان وابو ايوب انصارى و... نظر دادند كه با على بيعت كنند. بيش از همه عمار در باره على سخن گفت واز آن جمله بود كه: شما وضع خليفه پيشين را ديديد. اگر زود نجنبيد ممكن استبه سرنوشتى مانند آن دچار شويد. على شايسته ترين فرد براى اين كار است وهمگى از فضايل وسوابق او آگاهيد. در اين هنگام همه مردم يك صدا گفتند: ما به ولايت وخلافت او راضى هستيم.آن وقت همه از جا برخاستند وبه خانهعلى ريختند. (2)
امام عليه السلام خود نحوه ورود جمعيت را به خانه اش چنين توصيف كرده است:
«فتداكوا علي تداك الابل الهيم يوم وردها وقد ارسلها راعيها و خلعت مثانيها حتى ظننت انهم قاتلي او بعضهم قاتل بعض لدي».
آنان به سان ازدحام شتر تشنهاى كه ساربان عقال وريسمانش را باز كند ورهايش سازد بر من هجوم آوردند، كه گمان كردم كه مىخواهند مرا بكشند، يا بعضى از آنان مىخواهد بعضى ديگر را در حضور من بكشند. (3)
آن حضرت، در خطبه شقشقيه، ازدحام مهاجرين وانصار را در موقع ورود به خانه اش چنين توصيف مىكند:
مردم مانند موى گردن كفتار به دورم ريختند واز هر طرف به سوى من هجوم آوردند، تا آنجا كه حسن وحسين به زير دست وپا رفتند وطرف جامه ورداى من پاره شد وبه سان گله گوسفند پيرامون مرا گرفتند تا من بيعت آنان را پذيرفتم. (4)
بارى، امام عليه السلام در پاسخ درخواست آنان فرمود:من مشاور شماباشم بهتر از آن است كه فرمانرواى شما گردم.آنان نپذيرفتند وگفتند: تا با تو بيعت نكنيم رهايت نمىكنيم.امام عليه السلام فرمود: اكنون كه اصرار داريد بايد مراسم بيعت در مسجد انجام گيرد، چه بيعتبا من نمىتواند پنهانى باشد وبدون رضايت توده مسلمانان صورت پذيرد.
امام عليه السلام در پيشاپيش جمعيتبه سوى مسجد حركت كرد ومهاجرين وانصار با او بيعت كردند.سپس گروههاى ديگر به آنان پيوستند. نخستين كسانى كه با او بيعت كردند طلحه وزبير بودند. پس از آنان ديگران نيز يك به يك دست او را به عنوان بيعت فشردند وجز چند نفر، كه تعداد آنان از شماره انگشتان بالاتر نيست (5) ، همه به خلافت وپيشوايى او راى دادند. بيعت مردم با امام عليه السلام در روز بيست وپنجم ماه ذى الحجه انجام گرفت. (6)
طبيعىترين بيعت
در تاريخ خلافت اسلامى هيچ خليفهاى مانند على عليه السلام با اكثريت قريب به اتفاق آراء برگزيد نشده وگزينش او بر آراء صحابه ونيكان از مهاجرين وانصار وفقها وقراء متكى نبوده است.اين تنها امام على عليه السلام است كه خلافت را از اين راه به دست آورد وبه عبارت بهتر زمامدارى از اين راه به على عليه السلام رسيد.
امام عليه السلام دريكى از سخنان خود كيفيت ازدحام واستقبال بى سابقه مردم را براى بيعتبا او چنين توصيف مىكند:
«حتى انقطعت النعل وسقط الرداء و وطئ الضعيف و بلغ من سرور الناس ببيعتهم اياي ان ابتهجبها الصغير و هدج اليها الكبير وتحامل نحوها العليل و حسرت اليها الكعاب» (7)
بند كفش بگسست وعبا از دوش بيفتاد وناتوان زير پا ماند وشادى مردم از بيعتبا من به حدى رسيد كه كودك خشنود شد وپير وناتوان به سوى بيعت آمد ودختران برا ى مشاهده منظره بيعت نقاب از چهره به عقب زدند.
عبد الله بن عمر از بيعتبا امام عليه السلام خوددارى كرد. چه مىدانست كه خلافتبراى على عليه السلام هدف نيست وهرگز براى آن سر ودست نمىشكند وآن را تنها براى اقامه حق واجراى عدالت وبازگيرى حقوق ضعيفان وناتوانان مىخواهد.روز دوم بيعت، كه روز بيست وششم ذى الحجه سال سى وپنج هجرى بود، عبد الله به نزد امام آمد به قصد آنكه از راه تشكيك ووسوسه آن حضرت را از خلافت منصرف سازد. گفت:بهتر است كه كار خلافت رابه شورا واگذارى، زيرا همه مردم به خلافت تو راضى نيستند. امام عليه السلام در اين هنگام برآشفت وگفت: واى بر تو! من كه از آنان نخواستم كه با من بيعت كنند. آيا ازدحام آنان را مشاهده نكردى؟ برخيز وبرو اى نادان. فرزند عمر چون محيط مدينه را مساعد نديد راه مكه را در پيش گرفت، زيرا مىدانست كه مكه حرم امن خداست وامام احترام آنجا را پيوسته رعايتخواهد كرد. (8)
تاريخ صحيح وسخنان امام عليه السلام حاكى است كه در بيعت مردم با آن حضرت كوچكترين اكراه واجبارى در كار نبوده است وبيعت كنندگان با كمال رضايت، هرچند با انگيزه هاى گوناگون، دست على عليه السلام را به عنوان زمامدار اسلام مىفشردند. حتى طلحه وزبير، كه خود را همتاى آن حضرت مىدانستند، به اميد بهرهگيرى از بيعتيا از ترس مخالفتبا افكار عمومى، به همراه مهاجر وانصار با امام عليه السلام بيعت كردند.طبرى در مورد بيعت اين دو نفر دو دسته روايت نقل مىكند، ولى آن گروه از روايات را كه حاكى از بيعت اختيارى آنان با امام استبيش از دسته دوم در تاريخ خود مىآورد وشايد همين كار حاكى از آن است كه اين مورخ بزرگ به دسته نخست روايات بيش از دسته دوم اعتماد داشته است. (9)
سخنان امام عليه السلام در اين مورد گروه نخست از روايات را به روشنى تاييد مىكند.وقتى اين دو نفر پيمان خود را شكستند وبزرگترين جرم را مرتكب شدند، در ميان مردم شايع كردند كه آنان با ميل ورغبتبا على بيعت نكرده بودند. امام عليه السلام در پاسخ آن دو فرمود:
زبير فكر مىكند كه با دستخود بيعت كرد نه با قلب خويش، نه چنين نبوده است.او به بيعت اعتراف كرد وادعاى پيوند خويشاوندى نمود. او بايد بر گفته خود دليل وگواه بياورد يا اينكه بار ديگر به بيعتى كه از آن بيرون رفته استبازگردد. (10)
امام عليه السلام در مذاكره خود با طلحه وزبير پرده را بيشتر بالا مىزند واصرار آنان را بر بيعتبا خود ياد آور مىشود; آنجا كه مىفرمايد:
«و الله ما كانت لي في الخلافة رغبة ولا في الولاية اربة و لكنكم دعوتموني اليها وحملتموني عليها». (11)
من هرگزبه خلافت ميل نداشتم ودر آن براى من هدفى (سوء) نبود. شماها مرا به آن دعوت كرديد وبر گرفتن زمام آن واداشتيد.
دروغپرداز تاريخ
سيف بن عمر از جمله دروغپردازان تاريخ است كه در روايات خود مىكوشد مسير تاريخ را با جعل مطالبى بى اساس دگرگون سازد. وى در اين مورد نقل مىكند كه بيعت طلحه وزبير به جهت ترس از شمشير مالك اشتر بود. (12)
اين مطلب، گذشته از اينكه با آنچه طبرى قبلا نقل كرده است منافات دارد وحتى با سخنان امام عليه السلام سازگار نيست، با آزادگى وشيوه حكومت على -عليه السلام كاملا مخالف است.امام عليه السلام آن چند نفر انگشتشمار را كه با وى بيعت نكردند به حال خود واگذاشت ومتعرض آنان نشد وحتى وقتى به امام گفته شد كه كسى را دنبال آنان بفرستد، آن حضرت فرمود: من نيازى به بيعت آنان ندارم. (13)
خوشبختانه تاريخ طبرى به اصطلاح «مسند» است وسند روايات آن مشخص ولذا تشخيص روايات دروغ وبى اساس كاملا ممكن است.قهرمان اين نوع روايات، كه غالبا به نفع خلفاى سه گانه وبه ضرر خاندان رسالت است، سيف بن عمر است كه ابن حجر عسقلانى در كتاب «تهذيب التهذيب» در باره او مىنويسد:
او مردى جعال وخبر ساز است.منقولات او بى ارزش وتمام احاديث او مورد انكار دانشمندان است. او متهم به زنديق بودن نيز هست. (14)
متاسفانه روايات ساختگى وى، بعد از تاريخ طبرى، در ساير كتابهاى تاريخ مانند تاريخ ابن عساكر، كامل ابن اثير، البداية والنهاية وتاريخ ابن خلدون پخش شده وهمه بدون تحقيق از طبرى پيروى كرده وپنداشتهاند كه آنچه كه طبرى نقل كرده عين حقيقت است.
ريشه اختلافات و شورشها
محيطى كه امام عليه السلام از حكومتسيزده ساله عثمان به ارث برد محيط وفور نعمت وغنيمتبود كه از پيشرفت مسلمانان در كشورهاى مختلف به دست آمده بود.وجود نعمت ووفور غنيمت مشكلى نبود كه على عليه السلام نتواند گره آن را باز كند;مشكل نحوه توزيع آن بود. زيرا از اواخر حكومتخليفه دوم ودر طى دوره حكومت عثمان، سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وروش خليفه نخست دگرگون شده بود وگروهى زورمند يا وابسته به خاندان خلافت غنائم جنگى را به خود اختصاص داده بودند ودر نتيجه اختلاف طبقاتى شديد ونارضايى عجيبى پديد آمده بود.
يا سال بيستم (16) ، غنائم واموال را ذخيره نمىكردند بلكه فورا آن را ميان مسلمانان بطور مساوى تقسيم مىكردند.اما خليفه دوم دستبه تاسيس «بيت المال» زد وبراى اشخاص، به حسب مراتب آنان، حقوق تعيين كرد وبراى اين كار دفترى اختصاص داد. ابن ابى الحديد ميزان حقوق گروهى از مسلمانان را چنين مىنويسد:
براى عباس عموى پيامبر درهر سال 12000، براى هر يك از زنان پيامبر 10000 ودر ميان آنان براى عايشه 2000 بالاتر، براى اصحاب بدر از مهاجران 5000 واز انصار 4000، براى اصحاب احد تا حديبيه 4000 وبراى اصحاب بعد از حديبيه 3000 وبراى آنان كه پس از رحلت پيامبر در جهاد شركت كرده بودند 2500 و2000 و1500 تا 200 با اختلاف مراتب تعيين شده بود. (17)
عمر مدعى بود كه ازاين طريق مىخواهد اشراف را به اسلام جلب كند. ولى در آخرين سال از عمر خود مىگفت كه اگر زنده بماند همان طور كه پيامبر اموال را به طور مساوى تقسيم مىكرد او نيز به طور مساوى تقسيم خواهد كرد. (18)
اين كار عمر پايه اختلاف طبقاتى در اسلام شد ودر دوران عثمان شكاف عميقتر واختلاف شديدتر گرديد.
على عليه السلام، كه وارث چنين محيطى بود ومىخواست مردم را به روش وسنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم باز گرداند وامتياز طبقاتى را ازميان بردارد وغنائم را بالسويه تقسيم كند، قهرا در مسير خود با مشكلاتى رو به رو بود، زيرا تقسيم بالسويه غنائم منافع گروههايى را به خطر مىانداخت.
پىنوشتها:
1- همان، ص 152.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج4، ص 8
3- نهج البلاغه، خطبه53.
4- نهج البلاغه، خطبه3.
5- آنان عبارت بودند: از محمد بن مسلمه، عبد الله بن عمر، اسامة بن زيد، سعد وقاص، كعب بن مالك، عبد الله بن سلام. اينان، به تعبير طبرى، همه از «عثمانيه» وهواداران او بودند(تاريخ طبرى، ج5، ص153) وبه عقيده بعضى ديگر اينان بيعت كردند ولى در جنگ جمل شركت نكردند.
6- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج4، صص9-8.
7- شرح نهج البلاغه عبده، خطبه 224.
8- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج4، ص 10.
9- در تاريخ طبرى، طبع بولاق، ج5، ص153- 152 اين مطلب از سه طريق نقل شده است.
10- شرح نهج البلاغه عبده، خطبه7.
11- همان، خطبه 200.
12- تاريخ طبرى، ج5، ص157.
13- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج4، ص9.
14- تهذيب التهذيب، ج4، ص296.
15- كامل ابن اثير، ج2، ص 194.
16- تاريخ يعقوبى(چاپ اول، 1384ه.ق) ج2، ص143.
17- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، طبع مصر، ج3، ص 154.
18- همان، ج2، ص143.